۱
چاه بابل در هفت پاره نوشته شده است: پارهی صفر: تاریکی. پارهی یکم: شمایلِ سرگردانِ فلیسیا. پارهی دوم: امنترین جای دنیا. پارهی سوم: پیراهنی از حماقت و دشنام. پارهی چهارم: یکشنبههای ابدی. پارهی پنجم: کوکی سن ژاک. پارهی ششم: روز قتلِ کبوترها. در این هفت پاره ماجراها میخوانیم؛ از هستیهای بسیار در زمانهای بسیار؛ از هزارتویی که نه مدخلاش پیدا است نه مخرجاش روشن.
مندو، پناهندهی ایرانیی ساکن پاریس، که صدایی سخت خوش دارد، بار نخست نیست که به دنیا آمده است. دو قرن پیش از این ایلچیی مخصوص شاه قاجار بوده است و ناماش ابوالحسن. در زندهگیی کنونیاش حادثهها پشتِ سرگذاشته است. در ایرانِ جمهوریی اسلامی با نام برادر حداد ترانههای مذهبی میخوانده است، به خاطر رابطهی جنسی با همسر یک شهید، به همراهِ او، به سنگسار محکوم شده است. خود را از گودالِ مرگ بیرون کشیده است. با بلوکی سیمانی معشوق خویش را کشته است تا او را از رنجِ ذره ذره مردن زیرِ بارانِ سنگ خلاص کند. مندو اینک، در چهلودوسالهگی، عاشقِ زنی فرانسوی است که خود عاشقِ یک موسیقیدان فقیر است.
کمال، پناهندهی ایرانیی ساکن پاریس، نقاشی است که تابلوهایش را از روی مدلهای زنده میکشد. کمال سالها در زندانهای جمهوریی اسلامی زندانی بوده است. خاطراتِ او از زندان چیزی جز عفونت و تباهی نیست. کمال تواب بوده است؛ مامور به دار کشیدنِ محکومان به اعدام. کمال هنگامی به همکاری با جلادان تن داده است که شاهد همکاریی یکی از مسئولان ردهبالای سازمان سیاسیی متبوعاش با زندانبانان بوده است؛ همان مسئولی که زمانی در یک خانهی سازمانی به او تجاوز کرده است.
نادر، پناهندهی ایرانیی ساکن پاریس، زندهگیی غمانگیزی دارد؛ با زنی ویران و سه فرزند قد و نیمقد. فرزند اول متعلق به او نیست. نادر هنگامی با آنلور ازدواج کرده است که او باردار بوده است. پدر فرزندِ اولِ آنلور، مندو است.
ف . و . ژ، سیاستمدار هفتاد سالهی فرانسوی، مشغولِ نوشتنِ رمانی است به نام چاه بابل. او همسری دارد سخت جوانتر از خود و مستخدمهای که او نیز رمانی نوشته است؛ رمانی که شخصیتهای اصلیی آن از روی ف . و. ژ و همسرش گرتهبرداری شدهاند. چاه بابل پُر از ماجراها است؛ از تاریکی تا قتلِ کبوترها.
۲
در پارهی صفر چاه بابل سئوالی غریب را میخوانیم. کسی از نایی میپُرسد: «چرا اینهمه فرق میکند تاریکی با تاریکی؟ چرا تاریکیِ تهِ گور فرق میکند با تاریکیِ اتاق؟... فرق میکند با تاریکیِ تهِ چاه؟... فرق میکند با تاریکیِ زهدان؟... ... تو بگو، نایی. چرا تاریکیِ ازل فرق میکند با تاریکیِ ابد؟... تو که از ستارهی دیگری آمده ای... تو بگو...»1 در پارهی هفتمِ چاه بابل این سئوالِ غریب بار دیگر تکرار میشود. نایی، زن ژولیده، و مندو، آوازهخوانِ کور، در ایستگاه قطاری در پاریس گدایی میکنند. نایی «تنکهاش» را پایین کشیده است. مندو سر زیرِ دامنِ او فروبرده است و سئوالِ خویش را با تمنایی دردمندانه درهم میآمیزد: «آه... نایی. تو چقدر خوبی. چرا ستارهات را ول میکنی و میآیی؟ من گند و کثافتم نایی. پناه بده. اینجا سرد است. تاریک میشوم. نایی. چه خوب که... بگذار برگردم. برگردم به تاریکیِ خودم. اینجا سرد است نایی. توی تاریکی سرما سردتر است نایی. چرا اینهمه فرق میکند تاریکی با تاریکی؟... ... تو بگو نایی. چرا تاریکیِ ازل فرق میکند با تاریکیِ ابد؟»2 مندو از هولِ سرما میخواهد در زهدان نایی پناه بگیرد که از ستارهای آمده است. نایی از کدام ستاره آمده است؟
۳
در چاه بابل ماجرای عروجِ ستارهی ناهید به آسمان را میخوانیم. به روایتِ لغتنامهی دهخدا و به روایتِ کتابِ خطیی مافیالضمیر، نوشتهی ابواسحاق یهودی که در بغداد به جرم بیدینی دست و پایش را بریدند و جسدش را در دجله انداختند. لغتنامهی دهخدا را راوی در مقابل ما میگشاید؛ مافیالضمیر را ابوالحسن ایلچی در روسیهی تزاری در موزهی جواهرات سلطنتی میخواند: خداوند انسان را آفرید و به او مَقامی ویژه بخشید. فرشتهگان که گناهان انسان را میدیدند، به شگفتی از خداوند پرسیدند که سبب مقامِ موجودی چنین گناهکار چیست؟ خداوند پاسخ داد که گناهکاریی انسان از شهوتِ او است؛ هم از اینرو است که ارجِ نیکیی او بسیار است. آنگاه خداوند تا نقشِ شهوت در هستیی انسان را به فرشتهگان ثابت کند، از آنها خواست چند تن از میانِ خود برگزینند تا به زمین بروند و وظایف انسان را بر عهده بگیرند.
فرشتهگان انجمنی میسازند و سه تن به نامهای عزا، عزایا و عزازیل برمیگزینند. خداوند این سه تن را به شکلِ انسان به زمین میفرستد و از آنها میخواهد از چهار گناه خودداری کنند: شرک بر خدا، قتلِ نفس، زنا و بادهنوشی. عزازیل، که فرشتهای زیرک است، از انجامِ این وظیفه شانه خالی میکند. دو فرشتهی دیگر، که به هاروت و ماروت معروف شدهاند، اما، در زمین میمانند. روزی زنی سخت زیبا به آنها مراجعه میکند و در مورد اتفاقی مهم داوریشان را طلب. هاروت و ماروت قرار از دست میدهند و داوریی خویش را موکول به وصلِ او میکنند. زن پاسخ میدهد که تنها به شرطی به وصلِ او نائل خواهند شد که با او بادهای بنوشند. هاروت و ماروت چنین میکنند؛ آنگاه گناهانِ دیگر را نیز مرتکب میشوند. خداوند آن دو گناهکار را در انتخاب میانِ عذاب دنیوی و عذابِ اُخروی مختار میکند. آنها عذابِ دنیوی را برمیگزینند و تا ابد در چاه بابل سرنگون میشوند. زن اسم اعظم را بر زبان میآورد، به آسمان عروج میکند و به ستارهی ناهید الههی عشرت و طرب و شادی بدل میشود. نایی، ناهیدی است که از آسمان هبوط کرده است؛ هبوط کرده است تا بر خاکِ تلخ بماند.