header image
 
پنجره ای به بیشه ی اشاره چاپ
بهروز شیدا   
رفتن به
پنجره ای به بیشه ی اشاره
صفحه 2
صفحه 3
صفحه 4

حاشیه­ای بر چاه بابلِ رضا قاسمی 

به روایتِ چاه بابلِ رضا قاسمی، جهان هم صحنه­ی تقدیر است، هم صحنه­ی تکرار. هم صحنه­ی رمز است، هم صحنه­ی تفاوت. هم صحنه­ی جنایت است، هم صحنه­ی تنهایی. هم صحنه­ی آزمایش است، هم صحنه­ی تسلیم. هم صحنه­ی تبعید است، هم صحنه­ی تمثیل. هم صحنه­ی سقوط است، هم صحنه­ی تلخی. هم صحنه­ی رنج است، هم صحنه‌ی اجبار. به روایتِ چاه بابلِ رضا قاسمی جهان صحنه­ی سیل سئوال است؛ توالی­ی پایان ناپذیرِ پنجره و بیشه. به سهم خویش پنجره بگشاییم بر این توالی­ی پایان ناپذیر. 

۱

چاه بابل در هفت پاره نوشته شده است: پاره­ی صفر: تاریکی. پاره­ی یکم: شمایلِ سرگردانِ فلیسیا. پاره­ی دوم: امن­ترین جای دنیا. پاره­ی سوم: پیراهنی از حماقت و دشنام. پاره­ی چهارم: یکشنبه­های ابدی.  پاره­ی پنجم: کوکی سن ژاک. پاره­ی ششم:  روز قتلِ کبوترها. در این هفت پاره ماجراها می­خوانیم؛ از هستی­های بسیار در زمان‌های بسیار؛ از هزارتویی که نه مدخل­اش پیدا است نه مخرج­اش روشن.

   مندو، پناهنده­ی ایرانی­ی ساکن پاریس، که صدایی سخت خوش دارد، بار نخست نیست که به دنیا آمده است. دو قرن پیش از این ایلچی­ی مخصوص شاه قاجار بوده است و نام­اش ابوالحسن. در زنده­گی­ی کنونی­اش حادثه­ها پشتِ سرگذاشته است. در ایرانِ جمهوری­ی اسلامی با نام برادر حداد ترانه­های مذهبی می­خوانده است، به خاطر رابطه­ی جنسی با هم­سر یک شهید، به هم­راهِ او، به سنگ­سار محکوم شده است. خود را از گودالِ مرگ بیرون کشیده است. با بلوکی سیمانی معشوق خویش را کشته است تا او را از رنجِ ذره ذره مردن زیرِ بارانِ سنگ خلاص کند. مندو اینک، در چهل­و­دوساله­گی، عاشقِ زنی فرانسوی است که خود عاشقِ یک موسیقی­دان فقیر است.

   کمال، پناهنده­ی ایرانی­ی ساکن پاریس، نقاشی است که تابلو­هایش را از روی مدل­های زنده می­کشد. کمال سال­ها در زندان­های جمهوری­ی اسلامی زندانی بوده است. خاطراتِ او از زندان چیزی جز عفونت و تباهی نیست. کمال تواب بوده است؛ مامور به ­دار کشیدنِ محکومان به اعدام. کمال هنگامی به هم­کاری با جلادان تن داده است که شاهد هم­کاری­ی یکی از مسئولان رده­بالای سازمان سیاسی­ی متبوع­اش با زندانبانان بوده است؛ همان مسئولی که زمانی در یک خانه­ی سازمانی به او تجاوز کرده است.

   نادر، پناهنده­ی ایرانی­ی ساکن پاریس، زنده­گی­ی غم­انگیزی دارد؛ با زنی ویران و سه فرزند قد ­و نیم­قد. فرزند اول متعلق به او نیست. نادر هنگامی با آن­لور ازدواج کرده است که او باردار بوده است. پدر فرزندِ اولِ آن­لور، مندو است.

      ف . و . ژ، سیاست­مدار هفتاد­ ساله­ی فرانسوی، مشغولِ نوشتنِ رمانی است به نام چاه بابل. او هم­سری دارد سخت جوان­تر از خود و مستخدمه­ای که او نیز رمانی نوشته است؛ رمانی که شخصیت­های اصلی­ی آن از روی ف . و. ژ و هم­سرش گرته­برداری شده­اند.  چاه بابل پُر از ماجراها است؛ از تاریکی تا قتلِ کبوترها.

 

 ۲

در پاره­ی صفر چاه بابل سئوالی غریب را می­خوانیم. کسی از نایی می­پُرسد: «چرا اینهمه فرق می­کند تاریکی با تاریکی؟ چرا تاریکیِ تهِ گور فرق می­کند با تاریکیِ اتاق؟... فرق می­کند با تاریکیِ تهِ چاه؟... فرق می­کند با تاریکیِ زهدان؟... ... تو بگو، نایی. چرا تاریکی­ِ ازل فرق می­کند با تاریکیِ ابد؟... تو که از ستاره­ی دیگری آمده ای... تو بگو...»1 در پاره­­ی هفتمِ چاه بابل این سئوالِ غریب بار دیگر تکرار می­شود. نایی، زن ژولیده، و مندو، آوازه­خوانِ کور، در ایستگاه قطاری در پاریس گدایی می­کنند. نایی «تنکه­اش» را پایین کشیده است. مندو سر زیرِ دامنِ او فروبرده است و سئوالِ خویش را با تمنایی دردمندانه درهم می­آمیزد: «آه... نایی. تو چقدر خوبی. چرا ستاره­ات را ول می­کنی و می­آیی؟ من گند و کثافتم نایی. پناه بده. اینجا سرد است. تاریک می­شوم. نایی. چه خوب که... بگذار برگردم.  برگردم به تاریکیِ خودم. اینجا سرد است نایی. توی تاریکی سرما سردتر است نایی. چرا اینهمه فرق می­کند تاریکی با تاریکی؟... ... تو بگو نایی. چرا تاریکیِ ازل فرق می­کند با تاریکیِ ابد؟»2 مندو از هولِ سرما می­خواهد در زهدان نایی پناه بگیرد که از ستاره­ای آمده است. نایی از کدام ستاره آمده است؟

 

 ۳

در چاه بابل ماجرای عروجِ ستاره­ی ناهید به آسمان را می­خوانیم. به روایتِ لغت­نامه­ی دهخدا و به روایتِ کتابِ خطی­ی مافی­الضمیر، نوشته­ی ابواسحاق یهودی که در بغداد به جرم بی­دینی دست ­و­ پایش را بریدند و جسدش را در دجله انداختند. لغت­نامه­ی دهخدا را راوی در مقابل ما می­گشاید؛ مافی­الضمیر را ابوالحسن ایلچی در روسیه­ی تزاری در موزه­ی جواهرات سلطنتی می­خواند: خداوند انسان را آفرید و به او مَقامی ویژه بخشید. فرشته­گان که گناهان انسان را می­دیدند، به شگفتی از خداوند پرسیدند که سبب مقامِ موجودی چنین گناه­کار چیست؟ خداوند پاسخ داد که گناه­کاری­ی انسان از شهوتِ او است؛ هم از این­رو است که ارجِ نیکی­ی او بسیار است. آن­گاه خداوند تا نقشِ شهوت در هستی­ی انسان را به فرشته­گان ثابت کند، از آن­ها خواست چند تن از میانِ خود برگزینند تا به زمین بروند و وظایف انسان را بر عهده بگیرند.

   فرشته­گان انجمنی می­سازند و سه تن به نام­های عزا، عزایا و عزازیل برمی­گزینند. خداوند این سه تن را به شکلِ انسان به زمین می­فرستد و از آن­ها می­­خواهد از چهار گناه خودداری کنند: شرک بر خدا، قتلِ نفس، زنا و باده­نوشی. عزازیل، که فرشته­ای زیرک است، از انجامِ این وظیفه شانه ­خالی می­کند. دو فرشته­ی دیگر، که به هاروت و ماروت معروف شده­اند، اما، در زمین می­مانند. روزی زنی سخت زیبا به آن­ها مراجعه می­کند و در مورد اتفاقی مهم داوری‌شان را طلب. هاروت و ماروت قرار از دست می­دهند و داوری­ی خویش را موکول به وصلِ او می­کنند. زن پاسخ می­دهد که تنها به شرطی به وصلِ او نائل خواهند شد که با او باده­ای بنوشند. هاروت و ماروت چنین می­کنند؛ آن­گاه گناهانِ دیگر را نیز مرتکب می­شوند. خداوند آن دو گناه­کار را در انتخاب میانِ عذاب دنیوی و عذابِ اُخروی مختار می­کند. آن­ها عذابِ دنیوی را برمی­گزینند و تا ابد در چاه بابل سرنگون می­شوند. زن اسم اعظم را بر زبان می‌آورد، به آسمان عروج می­کند و به ستاره­ی ناهید الهه­ی عشرت و طرب و شادی بدل می­شود. نایی، ناهیدی است که از آسمان هبوط کرده است؛ هبوط کرده است تا بر خاکِ تلخ بماند.


« مطلب قبلی   مطلب بعدی »
درباره آرش

مدیر مسئول و سردبیر:
پرویز قلیچ خانی
دبیر تحریریه:
نجمه موسوی

آرش نشریه ای است فرهنگی, سیاسی و اجتماعی که از بهمن ماه ۱۳۶۹ (فوریه ۱۹۹۱) در فرانسه منتشر میشود.

خبرنامه آرش
با عضویت درخبرنامه آرش از آخرین اخبار سایت بوسیله ایمیل مطلع شوید.
نام

آدرس ايميل
پیوست
انصراف
کمک مالی به آرش

کمکهای مالی شما ادامه فعالیت آرش را میسر میسازد.

Donate Once Monthly

Currency

Amount

Currency

Amount

Official PayPal Seal
© ArashMag.com, All Rights Reserved.