header image
 
اشباح خیابانی چاپ
اثر:ج.ام.ژ.لو کلِزیو ،برگردان:نجمه موسوی   

باب 6
اژدها ۲۱ ژانویه ۲۰۰۰
ساعت ۱۶.۴۵

در گوشه ی همیشگی اش نشسته، به دیوار تکیه داده است. اولین کسی است که امشب می بینم. یعنی اول او را می بینم.

 آن قدر در این ساعت روز رفت و آمد هست که ناچارم از میان جنگلی از پا دنبالش بگردم، روبان جسم های چسبیده به هم را پاره کنم. چشم هایم را که باز می کنم احساس می کنم در این رفت و آمد تاب می خورم. تکان های دل به هم زنِ پنکه، و حلقه ی آهنین مرا در خود می فشارند. او آن جاست. در جای همیشگی اش، بی حرکت نشسته. در فرورفتگیِ در چوبی بزرگ قدیمی. با دیدنش چیزی در من فرو می ریزد، چیزی بهتر می شود. نامش رنو است. او یک انسان واقعی است.
چه قدر رباط در اطراف مان هست، عروسک های کوکی. چه قدر آدم_ سگ، آدم_شغال و آدم های غایب، آدم های مومیایی در اطراف مان هست. آدم های ماجراجو و دروغین. می بینم که جامعه ی انسانی پر است از این موجودات. اما او، یک انسان واقعی است.
در اتاق زیر شیروانی، در حومه ی شهر زندگی می کند. پنجره ی کوچکی برای روشن کردن اتاق اش در روز و لامپی لخت برای روشنایی در شب دارد. توالت و دستشویی در انتهای راهروست. در طبقه ی او سه کارگر مراکشی و یک «دگر جنس نما»ی برزیلی زندگی می کنند. وقتی از در به دری خیلی خسته می شود به اتاقش برمی گردد. وقتی خیلی سردش بشود، وقتی از نشستن تمام روز در تکه ای از کوچه خسته شود، به اتاقش پناه می برد. از خلال حرف هایی که با عابرین می زند چیزهایی درباره اش می دانم. دختر جوان مو مشکی ای هست که گاه گاهی برایش غذا می آورد، با این دختر از اتاق زیر شیروانی اش، از بوهای خوش غذاهای مراکشی و از درد دل های برزیلی تعریف می کند. از اوایل پاییز این دختر مرتب به او سر می زند. رنو گدایی نمی کند. فقط چهارزانو می نشیند، دست ها را روی ران ها می گذارد، نیم تنه اش را  کاملا صاف نگه می دارد، به روبرو ، کمی متمایل به چپ، خیره نگاه می کند. نه به اتوموبیل ها توجهی دارد و نه به افراد. اما بی تفاوت هم نیست. گاه گاهی چشمانش را بالا می اندازد و به طور اتفاقی چشمش در چشم کسی می افتد. معلوم است که منتظر کسی نیست.
وقتی دختر جوان آمد، رنو او را نگاه کرد، دختر با مهربانی به رویش لبخند زد. در مقابلش مکث کرد، او چیزی به دخترگفت، شاید جمله ای شبیه این: «نگران نباش، چیزی را که دنبالش می گردی، خواهی یافت.» جمله ای که به طرزی نامفهوم ادا شد اما دختر به او نزدیک شد، به طرف اش خم شد، در حالی که تکیه اش را روی یک پا داده بود و از موهای براقش آب باران می چکید.
در این لحظه او متوجه ی چیزی شد که دختر را از درون می کاهید، اندوهش را و احساس بی کسی اش را فهمید. دختر تقریبا بلافاصله با او حرف زد، آن گونه که فقط با غریبه ها می توان سخن گفت، تا از خیانت، از درد، از زندگی که ارزشی ندارد بگوید. دختر برای درمان خود به او آویخت. رنو گذاشت همه داستانش را تعریف کند، سپس گفت: «برمی گردد. مطمئن باش برمی گردد، نمی تواند از تو بگذرد.» به او گفت: « چی؟ بیست سال داری؟ نه این سن مردن نیست.»
سپس سکوتی طولانی برقرار شد، دیگر صدای عابرین و قژقژ ماشین ها را نمی شنیدم. و رنو سؤال کرد: « آیا تو تا به حال درباره ی کوس کوس- قالی ها چیزی شنیده ای؟ » دختر به طرف او خم شد، نه برای این که از این سؤال متعجب شده بود بلکه برای این که این سؤال او را وادار می کرد از خودش بیرون بیاید و برای شنیدن بایستد ...
هوا تاریک بود و باران روی گودال های آب کنار خیابان نوک می زد. هیاهوی لاستیک های خیس، موتور ماشین ها، حرکت برف پاک کن ها که به سختی روی شیشه های ماشین  جا به جا می شدند، شنیده می شد. جنب و جوش آدم هایی که برای رسیدن به خانه و نشستن جلوی تلویزیون های شان عجله داشتند. زنانی که آخرین خریدهای شان را می کردند. کارگران خسته. آسمانی خاکستریِ پر از باران و روشناییِ رعد. احساس تنهاییِ همیشه موجود. از بس نگاه کرده بودم درد داشتم.
دختر کنار رنو نشست تا داستان او را بشنود. اما من روحی پر از اشک داشتم، خلأیی، دردی آهنین.
چهره ی رنو پیر، گودافتاده و بی دندان است، با دماغی شکسته ( یک شب یک عده لات در ساعتی که من نگاهش نمی کردم به او حمله کرده بودند). پوستش جا به جا فرورفتگی هایی دارد، انگار سالک گرفته باشد، اما به خاطر الکل زیادی چنین است. اما هنوز برق جوانی در نگاهش باقی مانده است.
دخترِ جوان کنار رنو نشست. پاهایش را برای این که مزاحم عابرین نشود جمع کرد، پشتش را به در تکیه داد. رنو این محل را به این دلیل انتخاب کرده که دیگر هیچ کسی از این جا وارد ساختمان نمی شود. ساختمان را یک بانک خریده و طبقات بالای آن را مسدود کرده است. اما چرا او کوچه ی اژدها را انتخاب کرده؟ به نظرم از موقعی که نگاه می کنم او این جا بوده، او سال ها پیش به این جا آمده. از وقتی که زندگی دائم الخمری اش را شروع کرده است. نمی دانم نام واقعی اش چیست. رنو، نامی است که دختر جوان از وقتی فهمید او در کارخانه ی ماشین سازی رنو کار می کرده به او داده است. مرد برایش تعریف کرد که قبلا در کارخانه ی رنو به عنوان مشاور سرویس پرسنلی کار می کرده است، درست با همین کلمات، سرویس پرسنلی. اما دختر هیچ سوال شخصی از او نکرد. او یک جور تشخصی دارد که آدم نیازی نمی بیند سوال بیشتری بکند. همان طور که فکر  کنم پیش از این هم گفته باشم، یک موجود انسانی.
« جریان کوس کوس – قالی ها چیست؟» دختر به نسبت سنش صدایی بم دارد. مثل کسانی که زیاد سیگار می کشند. رنو صدایی مستعمل دارد اما خودش پیر نیست. بدنی زیادی لاغر، شکننده، با شانه هایی که زیر سنگینی لباس ها خم می شوند، شلواری کوتاه که غوزک های لخت، و زیاده از حد سفیدش را نشان می دهد، و پاهایی در کفش های شبه چرم سیاه. دست های کشیده و ظریفی دارد. از دست هایش به خوبی می توان فهمید که کارگر نبوده است. موهای نسبتا بلند و تمیزی دارد. کلاه سیاهی می گذارد که یادگار دورانی است که هر روز صبح، در حومه ی سرد شمال شهر به کارخانه می رفته.
با این حال آدم هایی که از آن جا رد می شوند، همین که او را می ببینند، راهشان را کج می کنند، انگار او به خودش شاشیده یا بیماری ای دارد. دختر جوان پالتویی قهوه ای به تن دارد. مثل لاک پشتی خودش را در پالتویش جمع کرده و سرش را داخل یقه ی پالتو برده، طوری که موهای سیاهش مثل سفره ای روی شانه هایش پهن شده اند. حالت دور دارد، حالت کسی که در رویا به سر می برد. به رنو، به خاطر غیبتش در جهان، ملحق شده است.
« بگو ببینم، چی هست؟» صدای اتوموبیل ها در آب های جمع شده ی خیابان، کلمات را می لیسند، آن ها را روی آسفالت خیس خیابان می کشند و به دوردست می برند. گاهی به نظرم می آید این خیابان مثل کانالی است که کلمات را بی وقفه می بلعد و آن ها را در محلی اسرارآمیز در عمق رودخانه ها پرتاب می کند. رنو مردد است، نفسی تازه می کند، مثل کسی که می خواهد داستان درازی را تعریف کند که ریشه اش در پستوهای گذشته اش پنهان است.
« در آن زمان، وقتی در کارخانه کار می کردم، دولت استخدام کارگرهای آفریقای شمالی، الجزایری، تونسی، مراکشی و هم چنین آفریقایی های سِنِگال، مالی، ساحل عاج را در دستور کار خود قرار داده بود. من مسئول استخدام آن ها بودم. به این کار نام استخراج ذخایر انسانی داده بودند، در نتیجه من در سرویس ذخایر انسانی یا به عبارتی سرویس پرسنلی کار می کردم، این را می دانستی؟ کار من در کارخانه این بود، حقوق خوبی هم در ازای این انتخاب، برای این که بگویم،« این یکی خوب است، تو! تو استخدامی، تو، نه!» می گرفتم. رنو چشم هایی کمی افتاده دارد، براق، با نگاهی ملایم و در عین حال آرام، کمی مات که با غم الکل درهم می آمیزد، اما غمی است که در او می ماند ولی به دست و پای دیگری نمی پیچد. دختر جوان به او شبیه است. او نیز چشم هایی مشابه دارد، چشم هایی بادامی، خیلی سیاه، بی شک از غصه این قدر سیاه هستند، فکر کنم از روی نگاه است که می توان آدم های واقعی را از بقیه تشخیص داد.
« آن ها دسته دسته می آمدند. هر سال بیش از سال پیش. ماه ها می ماندند، بعضی طاقت نمی آوردند و به زادگاه شان برمی گشتند. اما بسیار بودند آن هایی که برنمی گشتند. آن ها جاگیر می شدند. زن ها و فرزندان شان را می آوردند. آپارتمانی اجاره می کردند. یا خانه ای قسطی می خریدند. در خانه های پیش ساخته زندگی می کردند. من اسم شان را بلد بودم. پرونده های شان را پر می کردم. اسم های قشنگی داشتند: عمر، فدل، اولادِ حسن، عبدل، عبدالعزیز، عبدالحق. و زن های شان یادم می آید اسم هایی شبیه این ها داشتند: عایشه، رشیده، رانیه، حبیبه، عزیزه، جمیله. اما در مدیریت رنو کسی کوششی برای یاد گرفتن اسم های واقعی افراد نمی کرد. همه مردها برای آن ها محمد بودند، و همه ی زنها فاطمه. برای همه ی مسئولین، حتا سرپرست کارگاه، این افراد وجود مجزا نداشتند، برای آن ها این افراد همگی عین هم بودند. و این را وقتی می فهمیدی که یکی از کارگرها برای مرخصی می خواست به زادگاهش برود. او را نگه می داشتند و می گفتند: محمد یادت نره ها! از کشورت برام یک قالی خوشگل بیار، خب؟ یک قالی قشنگ با رنگ های سبز و قرمز، پشمی باشه. پشم خوب. خب، محمد یادت که نمی ره؟»
از این چیزها می گوید و از زندگی اش حرف می زند. این حرف ها را از خلال بوق زدن ها و سر و صدای اتوموبیل هایی که در راه بندان گیر کرده اند، تکه تکه می شنوم. بالاخره یک روز دیگر طاقت نیاورده و استعفا می دهد و دیگر پایش را به کارخانه نمی گذارد. و شروع به مشروبخواری می کند، به احتمال زیاد، این قبل از زمانی است که زنش او را ترک کرده، و پسرش نخواسته دیگر او را ببیند. او به پدرش فحش می داده و او را مست لایعقل، دائم الخمر می نامیده. همه چیزش را از دست می دهد. اما با کمی پس انداز که داشته، آن طرف شهر، اتاقکی زیر شیروانی می خرد. دیگر هیچ وقت در هیچ سرویس ذخایر انسانی کار نکرده، دیگر هرگز در سوا کردن کارگرهای خوب!! شرکت نکرده است. اسمش را گم کرده. و کسِ دیگری شده. فردی نامرئی که تمام روز را با نشستن در گوشه ی پیاده رو و نگاه کردن به عابرین می گذراند. او رنو شده است.
چیزی از کسی نمی خواهد.  ترحمی نمی طلبد. گدایی نمی کند. گاهی کسی به او سکه ای و یا تکه ای نان می دهد. هر روز صبح یک خواهر روحانی در فلاسکی برایش قهوه می آورد. زندگی اش در تکه پیاده رویی خلاصه می شود، مقابل در مسدودی، کنار بانک، درست جایی که الان در زاویه ی نگاه من است. این شغلش است، فراغتش و  تاریخچه اش است.
دختر جوان نیز برایش خوردنی می آورد. گاه یک ساندویچ، یا میوه. آن را، مثل نذری، کنار او روی پیاده رو می گذارد. اوایل دختر است که از زندگی اش و عشق از بین رفته اش حرف می زند. می گوید: « می دونید، با دوستم رابطه مون کمی عجیب بود، از خودم می پرسیدم آیا من آدم عادی ای هستم؟ با مادرش بیشتر همخوانی داشتم تا با خودش. مادرش از من پشتیبانی می کرد. طرف من را می گرفت. می گفت که پسرش لیاقتِ من را ندارد.»
آن ها را نگاه می کنم. دلم می خواهد کنارشان بنشینم. حرف های شان را بشنوم. انگار در حرف های شان معنیِ پوشیده ای وجود دارد. کلید رازی که باید قبل از خاموش شدنم بفهمم.
رنو داستان کوس کوس – قالی هایش را از سر می گیرد:  « هیچ وقت در کارخانه از آن ها نمی پرسیدند، اسم زن و یا دخترشان چیست. هیچ گاه نمی پرسیدند اوضاع در خانه ات چطور است؟ یا اسم بچه هایت چیست؟ یا چند ساله هستند؟ یا در مدرسه مشکلی ندارند؟ آیا دیگران با آن ها خوب رفتار می کنند؟ هیچ گاه از آن ها نمی پرسیدند آیا خبرهای خوبی از زادگاه شان، از ده شان دارند، از بخشی از خانواده که در آن جا مانده اند، آن هایی که هر ماه کارگران سهمی از حقوق شان را برای شان می فرستادند. نه هرگز. هرگز.
مسئولین حتا نمی خواستند بدانند زنان این کارگران چطور زندگی می کنند. و با بچه های شان، دور از والدین، بچه هایی که بزرگ می شدند، با بیماری، با رنج ها، با زندگی گران چطور کنار می آیند؟  آن ها چه طور می توانند قیمت جنسی را در مغازه یا اسم خیابانی را بخوانند. آن ها حتا دنبال فهمیدن آن هم نبودند که بدانند این زنان در آشپزخانه های بسیار تنگ و کوچک، بدون هوا، بی نور و تاریک، در زیرزمین های مارلی، یا سوسی- آن- بری، در لاینی، در درانسی(1) چه می کنند. آن ها هیچ گاه نمی پرسیدند که آیا دلشان برای آسمان آبی کشورشان، برای خورشید، باد، و دوستانی که به خانه شان می آمدند تا با هم چای بنوشند، تنگ شده است یا نه؟ آن ها چطور نگاه آدم های این جا را تحمل می کنند، فروشنده هایی که برای مسخره، طوری که همه بشنوند می گفتند: « خب، از این سبزی های خوبِ من برای قورمه سبزی نمی خرید؟ خوبه ها!» یا این که آن ها را « فاطمه» صدا می کردند. آن ها هرگز نمی پرسیدند: « آیا تو برای یادگرفتن زبان فرانسه، برای این که بتوانی در تکلیف های مدرسه به فرزندانت کمک کنی، برای سوادآموزی به کلاس های شبانه می روی یا نه؟» هرگز. هرگز. آن ها هرگز به این زنان فکر هم نمی کردند، مگر وقتی که به آشپزی نیاز داشتند، برای جلسه ها، یا گردهمایی ها، در آن صورت به شوهر می گفتند: « یادت نره، به فاطمه بگو برای پنج شنبه، برامون یک کوس کوسِ حسابی درست کنه، این طوری همگی با هم غذا می خوریم. یادت نمی ره که؟ یک کوس کوس خوب با کباب، گوشت گوسفند.» می بینی! این طور بود. آن ها که به ده شان می رفتند برای رییس شان قالی می آوردند،  و آن ها که می ماندند، زن های شان برای جلسه ها کوس کوس درست می کردند.
برای همین بود که به آن ها لقب کوس کوس- قالی داده بودند. اما هیچ کس دنبال یاد گرفتن اسم شان نبود. همه شان اسم شان محمد بود  و فاطمه. و وقتی برای همیشه می رفتند، دیگرانی بودند که جای شان را پر کنند. آن ها نیز نام شان «کوس کوس- قالی» بود.

باب ۱۲۲ ، فوریه ۲۰۰ ساعت ۱۸


آنیماتا. او را برای اولین بار در پاییز امسال دیدم. در ساعت خرید روزانه، اما مطمئنم قبل از این که ببینمش از همین نانوایی نان می خریده.
آنیماتا زیباست. به نظر من زیباست. درشت هیکل است، قوی، با شانه هایی پهن و گرد، سینه ای کفتری و کپل هایی وزین دارد. دست های بزرگی دارد با انگشتانی باریک و ناخن هایی مرتب نگه داشته شده. ناخن هایی که لاک به آنها نمی زند اما با پوست شتر آنها را برق می اندازد. پاهای قشنگی هم دارد، پاهایی کشیده که آن ها را مستقیم روی زمین می گذارد. البته غیر از روزهای بارانی. در این روزها پاهای لختش را در دمپایی های چرمی سیاهش می گذارد. دیدن پاهایش روی آسفالت خاکستری که ماشین ها روی آن می روند، دیدنی است. پایین پیراهن بلندش، قوزک پاهایش ظریف و در عین حال قوی اند. از قوزک پایش می توان عضلات ساق پا و ران هایش را حدس زد و سفتی کپل های برجسته اش را که مثل اغلب زن های آفریقایی است. همه این ها را با جزئیاتش تعریف می کنم چون فکر می کنم از همان لحظه ی اول عاشق آنیماتا شدم. همان دفعه ی اولی که وارد نانوایی شد.
بانک، درست زیر طاقی قرار دارد. از آن جا به راهرویی که به نانوایی پر از نئونِ مثل روز روشن منتهی می شود، دید دارم. شبی که وارد شدن آنیماتا را به نانوایی دیدم، متوجه مردی بودم که داشت نان می خرید. مردی که به نظر می آمد مشکلی دارد. یا پولش را گم کرده و یا به اندازه ی کافی پول ندارد و فکر می کرد فروشنده به او نسیه بدهد. فروشنده، زنی جوان و نسبتا زیباست اما رفتار خشکی دارد، زیر چشمی مرد را نگاه می کرد و بی لبخندی هم چنان دستش را دراز نگه داشته بود. در این موقع آنیماتا را دیدم، پول را با حرکتی واقعا سخاوتمندانه در کف دست دختر گذاشت و من علیرغم دور بودنم از صحنه موج خیرخواهی اش را حس کردم. مرد تقریبا بدون تشکر رفت، کمی معذب، در حالی که نانش را در بغلش محکم می فشرد. فکر نکنید برای این که صحنه را جالب تر کنم، غلو می کنم. واقعا همین طور که تعریف می کنم این صحنه اتفاق افتاد.
از آن روز ما با هم دوست شدیم. البته نه دوستی به معنای متعارف آن. بلکه، وقت خرید من منتظر می مانم تا او را زیر طاقی ببینم، یا در نانوایی، یا کمی دورتر مقابل سوپر کوچکی که ماست و شیرش را از آن جا می خرد. او با آدم ها زیادی حرف می زند، معمولا با زن هایی شبیه خودش، زن های آفریقایی، زن هایی که از آنتی آمده اند و با بچه های شان می آیند خرید کنند. مواظب هستم و سعی می کنم همه حرف هایش را بشنوم. گاهی خوب متوجه نمی شوم چه می گوید، صدایش در هیاهوی رفت و آمد کامیون ها گم می شود. گاهی احساس می کنم حرف هایش با همسایه ها و یا آشنایی در محله خطاب به من است. او از مشکلات با صدایی واضح، در حالی که می خندد طوری حرف می زند که انگار موضوع مهمی نیستند. به راننده ی تاکسی که به او جمله ای نژادپرستانه ای گفت چرا که مانع مانور او شده بود، چنین جواب داد: « نباید از آفریقایی ها بد بگویی، زیرا یک روز یک چاقو توی شکمت می کنند و هیچ کس هم دلش برایت نمی سوزد!»
دو دختر دارد که در پاریس تحصیل می کنند، به خاطر آن هاست که علیرغم هوای بد و زندگی گران مجبور شده به این جا بیاید. برای شان غذاهای محلی درست می کند، کباب ایگنام، سیب زمینی شیرین.  اغلب از دخترهایش حرف می زند اما من تا به حال آن ها را ندیده ام.
دختر مومشکی ام که می خواست بمیرد، امروز نیز آن جاست، و آنیماتا با او شوخی هایی که مخصوص خودش است، می کند. با او از کشورش آفریقا حرف می زند که آدم های این جا آن را خوب نمی شناسند. برای آن ها آفریقا کشور وحشی هاست: « در  حالی که این جاست که همه جایش کثیف است. این جا آدم ها مثل سگ ها در خیابان می شاشند. همه جا بوی گند می آید. همه جا پر از کاغذ است، هیچ کس این آشغال ها را جمع نمی کند.» دختر جوان می خندد و آنیماتا چنین ادامه می دهد: « تازه نمی فهمم چرا آدم ها به هم سلام نمی کنند؟ انگار همیشه عصبانی هستند؟ هیچ کس حالت را نمی پرسد. هیچ کس ترا نمی شناسد. آدم ها حتا نگاهت نمی کنند. همه شان عینِ هم اند، همه چهره ای رنگ پریده دارند. همه شان عین هم لباس های تیره رنگ می پوشند، همه عین هم. هیچ وقت لباس های رنگی نمی پوشند، همه لباس های شان آبی یا خاکستری است. چرا زن ها پیراهن های گلدار نمی پوشند؟ چرا هیچ کس جلوی خانه اش را آب و جارو نمی کند؟ شما این جا جاروهای تان را می دهید دست آفریقایی ها، لباس سبزی تن شان می کنید و هل شان می دهید توی کوچه، یالله، جارو بکش! و هیچ کس هیچ قت با آن ها حرف نمی زند. از آفریقا با بدی حرف می زنید، اما این شما بودید که برده داشتید! و واقعا نمی فهمم چرا این قدر همه جا کثیف است، کسی که در کوچه غذا نمی خورد. در این کشور آدم ها برای غذا خوردن خودشان را محبوس می کنند. یواشکی غذا می خورند، غذای شان را می خورند، پولش را می دهند و می روند.» وقتی در بقالی به او بی توجهی می شود با این لحن اعتراض می کند: « آقا، مگر منِ به این بزرگی و چاقی را نمی بینی؟» بقال شانه بالا می اندازد و غرغرکنان می گوید: « خیلی خب، حالا برای من یک قشقرق راه نینداز!»و آنیماتا جواب می دهد، و صدایش چون نسیمی از حقیقت به گوش من می رسد: « آیا برای شما، ما آفریقایی ها نامرئی هستیم؟» فکر کردم راست می گوید، برای مردم این شهر، خارجی ها مثل لکه های رنگی ای در منظره ای خاکستری اند، لکه هایی در گذر، لکه هایی که می روند و می آیند و یک روز هم می میرند و ناپدید می شوند.
آنیماتا دور از این جا زندگی می کند. در انتهای بولوار دومانیل، بعد از عبور ازمحدوده ی پاریس، در حومه، جایی که آدم هایی شبیه خودش، آفریقایی هایی با پیراهن های بلندشان، مردم آنتی، موریسین ها زندگی می کنند. وقتی دختر هایش به دانشکده می روند او هم اتوبوس می گیرد تا برای کلفتی و خرید به شهر بیاید. شاید امیدوار است یک روز بازاری را، در میدانی در انتهای خیابان بزرگ کشف کند که در آن جا آدم ها همدیگر را هل بدهند، موزیک در آن پخش شود و کامیون هایی در حال پیاده کردن سبزی و صدای مرغ و خروس و بع بع گوسفند در آن به هم آغشته باشد. او در انتظار یافتن بوهای شهر خودش است، میوه هایی که در جوی ها در حال گندیدن اند. پیشخوان قصاب و بوی خون مانده، صدای وز وز مگس ها. اما همین که زیر طاقی می رسد، یک باره خسته می شود، دورتر نمی رود. کوچه ی درازی را می بیند که در آن آدم های زیادی بی آن که یکدیگر را ببینند،  مثل نابینایانی بی عصا در رفت و آمدند. اتومبیل ها با شیشه های بسته در حرکتند و کاغذهایی که در باد می دوند.
باز به دختر جوان می گوید: « می دونی چی دلم می خواد؟ دلم  برای گرد و خاک و ابر تنگ شده. در کشور ما وقتی باد می آید، خیلی گرد و خاک بلند می شود، ماسه ی زرد، خیلی زیباست، بوی خوبی می دهد، و وقتی باران می آید، بچه ها از همه طرف توی کوچه ها می دوند، زیر ناودان ها می روند تا خودشان را بشویند.» با خنده می گوید: « وقتی من تازه آمده بودم این جا، فکر می کردم آدم ها بچه های شان را در خانه ی بزرگی در جایی از شهر زندانی کرده اند، چون هیچ وقت هیچ بچه ای را در خیابان نمی دیدم. و برای همین از آن ها می پرسیدم: « بچه های تان کجایند؟» هم چنین می پرسیدم: « جنگل و رودخانه کجایند، پرنده ها کجا هستند؟ و نمی فهمیدم. فکر می کردم اگر خوب بگردم این ها را مثل کشور خوردم این جا پیدا می کنم.» دختر جوان را نگاه می کند، احساس می کند مزاحم او شده است. نمی خواهد از او با حس بدی جدا شود: « این ها همه فکرهای من است. اما دخترهایم از این جا خوششان می آید، درس می خوانند، دیپلم شان را به زودی می گیرند. و از طرفی چیزهای زیادی این جا هست که آدم می تواند بخرد، این جا آن ها دوست های خودشان را دارند، سینما می روند. آن ها دیگر دلشان نمی خواهد به ده مان برگردند. با این که بعضی ها به آن ها حرف های نژادپرستانه می زنند، آن ها این جا را کشور خودشان می دانند.» او چشم های مهربانی دارد، که همیشه مرواریدی از اشک در گوشه ی آن برق می زند. حرکاتش بسیار کند است. دست هایش را خیلی تکان می دهد. وقتی منتظر است، روی یک پا می ایستد، نیم تنه اش کمی به عقب، چانه اش را به دستش تکیه می دهد. به دختر جوان می گوید: « خب، دیگه باید به دومانیل برگردم، دختر کوچولوهام به زودی برمی گردند خونه. »
قبل از رفتن دستش را روی پیشانی دختر جوان می گذارد، حرکتی محبت آمیز، و خیرخواهی اش تمام کوچه را، زیر طاقی را تا پارک بابیلون درخشان می کند.  اما من فکر می کنم هیچ کس آن را ندید، تنها من و این دختر گمشده شاهد آن بودیم. او در سایه ی طاقی رفت، بی آن که برگردد با حرکات کند کپل هایش و پیراهن بلند، زرد، سبز، قرمزی که در میان عابرین می درخشید، و سپس ناپدید شد. اما من مطمئن بودم که او را باز هم خواهم دید، فردا، فردا، یک بار دیگر و باز هم باری دیگر. به لطف اوست که روزها را می گذرانم.
آیا یکی از اشباح مترو را می شناسید؟ به او نمی توان بی تفاوت بود. او شاید اولین انسان واقعی این محله، این راهروها باشد. دختر موسیاه، مدتی است که متوجه او شده است. شاید در تنهایی همان چیزهایی را نمی بینیم که دیگران می بینند. او با همه ی کسانی که برخورد می کند طوری از آن زن حرف می زند که انگار مهم ترین فرد این محله است. اما همه ی آن هایی که او را می ببینند، هیچ چیز از او نمی دانند، مگر چیزهایی که خودشان تصور می کنند. آن ها می گویند، زن بیچاره ی دیوانه ای است که روزی از ماه مه  1958، زمانی که نامزدش، ونسان در جنگ الجزایر، هنگام درگیری، توسط مسلسل کشته شده، زندگی اش متوقف شده است. می گویند اسمش گابریل یا افِلی است، روس یا لهستانی است. ثروتمند است، و صاحب چندین بانک و هتل. می گویند او در محله ی خوبی سکونت دارد، در طبقه ی آخر برجی با خدمتکاران و گربه هایش. می گویند نامزدش در دانشکده ی هنرهای زیبا درس می خوانده و به همین دلیل است که او همیشه در حوالی سنت میشل و پارک بابیلون پرسه می زند.
او آن جاست. هر شب، کمی قبل از پایان روز، موقع غروب. در راهروها راه می رود، از پله ها بالا و پایین می رود. گاهی مترویی را اتفاقی سوار می شود، تا ایستگاه بعدی می رود و دوباره به همان ایستگاه برمی گردد!  قد بلند و باریک اندام است. بی شک پیر است اگرچه به سختی می توان سن او را حدس زد. رنگ پریده است، چهره اش خطوط منظمی دارد، کمان ابرویش مانع می شود رنگ چشم هایش دیده شوند، اما بعضی ها می گویند چشمان سبزی دارد و عده ای می گویند چشمانش خاکستری است. موهایش را با روسری بزرگی می پوشاند. اما پیراهنش بیشتر از همه مایع تعجب است: پیراهنی نسبتا بلند، که تا پایین زانو می رسد، با پارچه ای خیلی نازک و سبک و رویایی درست شده، حریری با رنگی روشن. گاه آبیِ کم رنگ، گاه خاکستری و گاهی نیز کِرِم و یا زرد. همیشه با رنگ هایی بسیار ملایم. لباسش هم مثل خودش گویی از نگاه می گریزد. انگار مثل خودش از ماده ساخته نشده. انگار از دوران و عصر دیگری می آید. پیراهنی که گویی درست شده تا با آن تانگو برقصند. لباسی برای شرکت درجشن گل ها در پارکی، در بهار، در روشنایی نور شبتاب ها. او در طول سال، همیشه همان کفش ها را می پوشد. کفش های تابستانی با بندهای چرمی دور ساق هایش.
هرگز توقف نمی کند. تمام مدت راه می رود. می دود. یا بهتر است بگویم سر می خورد، آن قدر سبک است که نمی توان حرکات پاهایش را دید. انگار روی آسفالت می لغزد، بی سروصدا مثل کسی که روی نوک پا راه می رود. لحظه ای این جاست و لحظاتی بعد ناپدید شده است. با چنان سرعتی که آدم شک می کند آیا اصلا آن جا بوده است؟ شب ها تا دیروقت، در راهروهای متروست. تا مونپارناس می رود یا روی سکوی ار.و.ار طرف های اورسِی. هرگز دورتر از این جا نمی رود. انگار مرزی نامرئی مانعش می شود. گاهی در چهره اش رنجی دیده می شود، سپس پاک می شود. هیچ کس با او هرگز به طور واقعی حرف نزده، هیچ کس جرئتش را نداشته است. نگاهش شفاف است، به دورها نظر دارد، به آن طرف این دیوارها و این سوراخ های سیاه. نگاهش از روی شما بی توقفی رد می شود، گویی نگاه حیوانی از پشت یک شیشه.
هر شب، در طول راهروها، در طول سکوهای قطار، از کنار دیوارها، فراری، سرخورندهِ در حالی که به سطح اشیا ساییده می شود می گذرد. اما هیچ کس او را بعد از ساعت دوازده شب ندیده است. همین که نیمه شب نزدیک می شود، حتا در بیست متری زیرِ زمین می فهمد. گم می شود. به املاکش برمی گردد، به بانک هایش و به کارها و هتل اش. هیچ کس بیش از یک بار در روز او را نمی بیند.
دختر مو مشکی هر شب دنبالش می گردد. اگر شبی او را نبیند برایش نگران می شود. از عابرین سراغش را می گیرد اما آن ها شانه هاشان را بالا می اندازند. حرفش را باور ندارند. پس ناچار می شود از یک مأمور کنترل بلیط سوال کند، سعی می کند به او توضیح دهد: « قد بلند، شیک پوش، ...پیراهن بلند حریر با رنگ روشن، یک شال، کفش های تابستانی ... او هر روز از این سکو رد می شود.»
مأمور سری تکان می دهد، کسی را با این مشخصات ندیده است. شاید هم دیده ولی به یاد نمی آورد. همه عجله  دارند، هم دیگر را هل می دهند، شش عصر است، موقع شلوغی.
« خب دیگه این جا نایستید، می بینید که مانع رفت و آمد هستید.»
هیچ کس چیزی ندیده است.  برای همه ی این آدم ها که عجله دارند زودتر به خانه برگردند، زن پیراهن حریر و قد بلند وجود خارجی ندارد.
با همان سبکی که می گذرد خود را از خاطره ها نیز حذف می کند. او مثل نفس است، خواب است، می تواند در جسم دیگری نفوذ کند، و یا در راهروهای زیرزمینی ناپدید شود.  یک شب، او این جاست و فردا هزاران کیلومتر دور از این جا. او می تواند خود را نامرئی کند. می تواند در شبکه ی دوربین های مخفی که هر ساعت و هر کوچه از شهر را زیر نظر دارند، داخل شود.

باب ۸۸ بابیلون، ۱۹ مه ۲۰۰۰


ساعت ۲۰در جای همیشگی ام، در محور ورودی نشسته ام. از آن جا تا عمیق ترین قسمت ساختمان را می توانم ببینم، اشعه هایی که بر عابرین نورافشانی می کنند، صندوق هایی چون قایقِ نورانی شده را می توانم ببینم. طرف دیگر، باغچه ها، درخت ها با برگ های سیاه در آسمان روشن و آبی، و صدای سارها را می شنوم که پیام آور سر رسیدن شب دلشوره اند. باز هم شبی دیگر، شبی میان شب های دیگر. نگاهم مرا می سوزاند. ماه هاست، سال هاست که خاموش نمی شود. باید بی وقفه مردمک چشمم را باز و بسته کنم. پلک هایم چون قلب بیمار و دردناکی است. زندگی جستجوی دردناک نور است، روشناییِ شهرها، روشنایی بیابان ها، روشنایی خاک نرمی که دهان آنان که بر خاک می افتند را پر می کند. روشنایی رویاها. نمی توانم بخوابم. خواب آرامش است. تنها کودکان سِحرشده و عاشقان سیراب شده می توانند بخوابند. و من تنهایم، پیرم و تنها.
هیچ چیز نباید از نظرم دور بماند. نه حرکت عابرین، و نه نگاه ها، نه کلمات، و نه حتا اشارات. به دنبال شیفتگی ام اما همیشه فقط علاقه می یابم. این یکی، این مرد ناشناس که کت و شلوار قهوه ای پوشیده، که چمدان کوچکی را حمل می کند: آیا به کشتن فکر کرده؟ آن دیگری، مردی کم مو، با عینکی ذره بینی شیشه رنگی: آیا یک کارآگاه مخفی است، که توسط شوهری که نمی خواهد یک قران خرجی به زنش بدهد استخدام شده تا زن را تعقیب و ثابت کند که رابطه ی نامشروع دارد؟ صندوق دارها: هیچ چیز نباید از نظر دور بماند. یکی از زنان، لاغراندام، با دماغی تیرکشیده، موهای پشت سر جمع شده، می دانم هر شب توسط یکی از دوستانش سبدی پر از مواد غذایی را قاچاقی از دم صندوق رد می کند. اما من جای دیگری را نگاه می کنم. عقب را نگاه می کنم،. آن جایی که قیمت ها روی صندوق ظاهر می شوند. نگهبان مقابل ورودی مغازه ایستاده است. مرد درشت اندامی است، با پوستی تیره رنگ، موهایش را از ته تراشیده است. دیروز اسمش را یاد گرفتم. اسمش برای یک نگهبان خیلی عجیب است. علیرغم ظاهر هولناکش، آدم ملایمی است. مثل این که هنوز در جزیره ی محل تولدش، سنت آن، ایستاده و دریا را نگاه می کند. 
اعداد در صندوق ها اعلام می شوند و رژه می روند. 3.5. 24.15. 71،00. 45،00. 112،60.
تکه هایی از یک جمله، کلماتی بریده بریده. یک کرو.... بچه هایی دقیقا من، بهش گفتم کبد.... ورور وردا آرا ... بهش این رو گفتم اون بدراب .....
چهره ها، بدن ها، هر چروک، هر علامت، کوچک ترین چین کنار دهان، زیر لب ها، چروک های گردن، شکستگی های کاسه ی سر، کچلی ها، چال های صورت ها، چاک میان سینه ها. دست ها که گاهی بسیار زیبایند، گاهی خیلی معمولی، گره خوردن دست ها، حرکات. دست هایی که واژگون می کنند، انگشت هایی که از شدت کار، با کف صابون از شکل افتاده اند. آیا من در دسته بندی کردن، امتحان کردن، به حافظه سپردن تنهایم؟ و تازه این ها به چه منظوری، برای استفاده ی چه علمی؟ چه کسی این یادنامه را خواهد خواند؟  آیا روزی ونسان همه ی آن چه را من برایش تهیه کردم، همه ی این نقشه ها، این یادداشت ها را خواهد خواند؟
صحنه های بی معنی، صحنه های خوانا. شاید بی معنی نباشند اما می خواهند حرفی را برای لحظه ای بگویند، حرفی که بعدها باید فراموششان کرد. زنی بلند قد، پوشیده در لباس سیاه، که در مقابل در منتظر است. شکمش از جنینی شش ماهه برآمده است. صورتش در روشنایی نئون ها گرفته به نظر می رسد. چهره ای ملایم و خیلی منظم، مثل مجسمه های یونانی دارد، با اسم فوق العاده اش، دلیلا. آن جا می ایستد، بی آن که کاری کند، دست هایش را روی برجستگی شکمش گذاشته، گردنش را کمی کج نگه داشته، هیچ کس با او حرف نمی زند. کمی دور از این جا، کنار پیاده رو، زوج عاشقی که تا به حال ندیده بودمشان، و به احتمال زیاد بعد از این هم نخواهم دیدشان بی آن که باغ را نگاه کنند ایستاده اند. تکه هایی از حرف های شان را می شنوم: « چرا، … من دلم می خواهد با تو بمانم.» پسر: « من دیگر… خسته شده ام. تو اینو …  ولی با احمد قرار می گذاری.»  دختر داد می زند و همه مردم سرشان را به طرف آن ها برمی گردانند. از آن جا دور می شوند، دوباره برمی گردند، گویی رقصی است: « بهت قول می دم، پل، غر… تو … خوبم.»  موتورها کلمات را قطع می کنند.
کمی قبل از بسته شدن سوپرمارکت، دختر جوان مو مشکی ام، دوست تو و آنیماتا می آید. داخل مغازه است. دختر بچه ای را نگاه می کند، چهره ی پهن اش از سرما مثل لبوی پخته شده، چشم های سیاه ، موهای ژولیده ی قهوه ای که به حنایی می زند،  مثل کولی هاست، شاید هم عرب، یا اسپانیایی باشد او را می بیند که در حال دزدی در مغازه بود. چیزی برداشت و در کاپشن اش پنهان کرد، و دستش را به سینه ی صاف اش چسباند و به راه افتاد. دختر جوان به او نزدیک شد. « چی قایم کردی؟ » دزد کوچولو: « من؟ هیچ چی!» دختر جوان به سمت او خم شد.« ببین! دروغ نگو، من دیدمت. باید مواظب باشی، آن ها مواظبت هستند، همه جا دوربین کار گذاشته اند.» دختر کوچولو دور و برش را نگاه می کند. مردد است، شاید دارد فکر می کند چطوری فرار کند، بدن عضلانی پسربچه ها را دارد، در لباس هایش راحت نیست. « یالله نشان بده، چیزی به کسی نمی گم.» دختربچه کاپشن اش را باز می کند و بسته ی شکلات شیری را نشان می دهد. « فقط همین؟ بیا، من پولش را می دهم!» دختر مو مشکی دختر بچه را تا صندوق همراهی می کند. پول شکلات را می دهد. لحظاتی بعد، دختر بچه در خیابان است با کیسه پلاستیکی که بسته ای شکلات در آن است. برمی گردد پشت سرش را نگاه می کند و سپس به سمت پارک می دود، پرواز می کند، شبیه به ساری است.
چون این جا جایت خالی است، ونسان گاهی به نظرم می آید ترا می بینم که از میان مزارع می گذری. اما تصاویر مثل خاطرات نیستند، نمی توانند به عقب برگردند.

باب ۱۹بابیلون، ۳  ژوئن ۲۰۰۰، ساعت ۲۲

به انتها می رسم. انتهای یک روز، یک چرخه، یک کار.
هیچ نمی دانم. در تبِ نگاه کردن می سوزم. برایم مشکل است خود را منطبق کنم. چیزی نیستم مگر مردمکی که با آهنگ قلب، باز و بسته می شود. حتا وقتی همه چراغ ها خاموش می شوند، وقتی همه می خوابند من بیدارم و دنبال چیزی می گردم. در کمین هر گذر، هر لرزش سنگ، هر کاغذی که تا می شود، هر تکانی از تنفس راهروها. ذهنم نمی تواند توقف کند. در بی خوابی ابدی و غیرقابل علاجی گرفتار شده ام. درست یادم می آید، ونسان به من می گفت چرا شخصیت ها و داستان هایی را اختراع می کنی؟ آیا زندگی خودش کافی نیست؟
او که رویای یک هنر انتزاعی را داشت. هنری که بتواند هر لحظه از زندگی را با پوستی جوان و شفاف در آبی زلال در فضایی ملایم بپوشاند. او که خواب فیلمی را می دید که در آن هر کسی ارباب و نوکر خود باشد. شعری که زمان در آن چون پودری طلایی بدرخشد، مثل خرده های براق داخل سنگ های گرانیت پله های مترو. من نمی دانم هنر چیست، می دانم که تنها عشق شایسته ی ابدی شدن است.
هنوز گرمای دستانش را در دستانم حس می کنم. ما دو بچه بودیم، بی ماجرا و سر به زیر. در میان کوچه هایی که به نظر بی انتها می آمدند، بین دبیرستان و مدرسه ی هنرهای زیبا، بین سنت ژرمن و بابیلون راه می رفتیم. فصل ما نباید تمام می شد. در الجزایر جنگ بود اما جنگِ ما نبود. ما به حقوق خودمختاری خلق ها باور داشتیم. او که به من می گفت: « باور کن اگر مجبور بشوم به جنگ بروم، قسم می خورم هرگز دستم را روی ماشه نفشارم.» او که معتقد به دنیایی بود که در آن هر کس دیده شود، و در آن اشباح وجود نداشته باشند.
به انتها می رسم. هر روز بیش از روزِ پیش. آیا چیزی از عصر ما باقی خواهد ماند؟
به تو تقدیم می کنم، ونسان، این تصاویر بی معنی و شاید هم پرمعنی را. ما در نگاه مان به کوچه ها، به سایه های این راهروها یگانه شدیم. رنو، که کوس کوس- قالی ها را به نام می شناسد، رنو بر تکه ی اژدها مثل مرادی در بنارس بر پله های منبری نشسته با آبی که همه چیز را به سمت دریا می برد.
به تو تقدیم می کنم، صحنه ی خنده دارِ شاشیدن زنی در راهروهای دانفر را، که کونِ سفیدش مثل ماه بود در شب تاریکی که در زیر زمین جا مانده بود. مرد کوچک اندام مکزیکی ای که در گوشه ای از راهروهای مترو روی دست هایش، روی بازوها و شانه هایش فرفره هایی را می چرخاند. دو زن، یکی سیاه پوست و دیگری سفید پوست که با هم در مقابل در ورودیِ مونپارناس آوازهای مذهبی می خواندند. لتیسیا و برادرانش که می رقصند و به این ترتیب داستان زندگی خودساخته شان را به باد می سپارند.
به تو تقدیم می کنم، چیزهای غمگین، تلخ و شیرین، دختر چشم روشن نشسته پشت صندوق، که گاه گاهی شکمش را می مالد چرا که تکه گوشتی را در آن جا کم دارد. زن کارمندِ نشسته بر سکوی قطار، چرا که مترو به خاطر یک نقص فنی، قطع برق، و شاید هم فیوزی سوخته، تأخیر دارد، او به جلو خم شده و برای بغل دستی اش بی مقدمه زندگی اش را تعریف می کند. نقص فنی مترو زبان او را باز کرده، خاطراتش را خالی می کند، ساکش را خالی می کند، شوهرش او را می زده، به او خیانت کرده و بچه هایش که او را ترک کرده اند و دوست هایی که از او روبرگردانده اند.
به تو تقدیم می کنم ونسان، دختر موسیاهم را، که سه تفنگدار برج را به من شناساند. شاید دیگر هرگز نبینمش، می ترسم چنین شود. دیروز صدایش را وقتی با رنو حرف می زد شنیدم. پچپچه می کرد ولی من توانستم صدایش را بشنوم. شاید هم لب خوانی کردم. دوست پسرش برگشته، می خواهد برود روی عرشه ی کشتی در انگلستان کار کند، دختر هم با او خواهد رفت. به رسم خداحافظی برای رنو یک بطری بزرگ شراب با یک ساندویچ آورده بود. آن ها را روی پیاده رو، کنار او بر زمین گذاشت، مثل همیشه، چون نذری. رنو فهمید که دیگر تمام شده، که دیگر او را نخواهد دید. اما فقط گفت: « خب؟ می بینی؟ بهت گفته بودم که برمی کردد.» و بعد از چیز دیگری حرف زده بود، از زندگی اش در کارخانه، از کوس کوس- قالی ها که دیگر وجود خارجی ندارند. آن تکه از پیاده رو که متعلق به اوست، بیش از هر زمانی شبیه سکوی قطاری است، جایی که همه به آن جا می آیند و همه از آن جا می روند.
انسان ها همه جا هستند. آن ها روی زمین در رفت و آمدند، در زیر زمین، مثل دود اند. آن ها فاصله ای را که مردان ماشینی و ماشین های شان، مهاجمین و سگ های شان خالی می گذارند پر می کنند. آن ها فرزندان من اند. آن ها را در خود حمل کرده ام، با نفس شان، با آرزوهای شان آمیخته ام. آن ها فرزندان ونسان هستند که از داشتن شان محروم ماندم.
ممکن  است من دستگاهی بیش نباشم که جعبه ی سیاه حافظه ای مغناطیسی دارد. می توانم موجودات انسانی را اندازه بگیرم. از گرمای شان بسیار چیزها می دانم. من از همان خواسته ها می سوزم. همان عطش ها را دارم، مثل آنان می ترسم. از رویاهای شان تغذیه می کنم.
حال دیگر پست مراقبتم را ترک کرده، پایین می روم. می روم بوی گس و آشنای موجودات انسانی را تنفس کنم. زیر زمین، راهروها به سمت راهروهای دیگری گشوده می شوند، در آن جا بی وقفه درهای جدیدی است. راهروها تقسیم می شوند، ریل ها با بردن مسافرها، به سمت مقصدهای جدیدی می روند.
این جا، زمان معلق می شود. دیگر ترس از مرگ وجود ندارد. این جا محل عبور عابرین است. می روم که خود را با آنان بیامیزم. با قدم هایی سبک می دوم. بندهای کفشم را مثل کسی که به گاوبازی می رود محکم بسته ام. پیراهن مناسبی انتخاب می کنم. گمان کنم امشب زرد طلایی بپوشم. این رنگی است که با فصلی که شروع شده هماهنگی بیشتری دارد. شالم کرم کم رنگ خواهد بود. به رنگ ماسه ی صحرا. این همان رنگی است که ونسان دوست داشت. او با کلکسیون جاعطری های کوچکش رفت تا برایم از ماسه های آن جا سوغات بیاورد. و من حتا کمی از خاکی که خونش را بلعید با خود دارم.
تا لحظاتی دیگر آماده ام. می روم به ونسان ملحق شوم، خود را رها می کنم تا بر بال نگاهش بروم، مثل حشره ای در شعاع نور. در راهروهای زیرزمینی فرو می روم، می روم تا به اشباحم تنه بسایم.
شاید روزی تمام شود. شاید روزی افراد انسانی کاملا و به طرزی معجزه آسا مرئی شوند. رنو، آنیماتا و دختر مو مشکی. دزد کوچولویی که صورتش از سرما سوخته، دختر چشم روشنی که بچه اش را سقط کرده، جیب بری که از واگنی به واگن دیگر می رود. شاید روزی عشق همه جا باشد. روزی که عشق هر لحظه را با پودری براق بپوشاند. شاید که در آن روز تنهایی معنایی نداشته باشد.
حالا، پلک هایم را روی هم می گذارم. نفسم را رها می کنم. دست سفید و پرچروکی، لکه دار از صدا، با انگشتانی بلند روی دکمه ای خواهد فشرد که همه پرده ها را فرو خواهد انداخت.  

 


 

« مطلب قبلی
درباره آرش

مدیر مسئول و سردبیر:
پرویز قلیچ خانی
دبیر تحریریه:
نجمه موسوی

آرش نشریه ای است فرهنگی, سیاسی و اجتماعی که از بهمن ماه ۱۳۶۹ (فوریه ۱۹۹۱) در فرانسه منتشر میشود.

خبرنامه آرش
با عضویت درخبرنامه آرش از آخرین اخبار سایت بوسیله ایمیل مطلع شوید.
نام

آدرس ايميل
پیوست
انصراف
کمک مالی به آرش

کمکهای مالی شما ادامه فعالیت آرش را میسر میسازد.

Donate Once Monthly

Currency

Amount

Currency

Amount

Official PayPal Seal
© ArashMag.com, All Rights Reserved.