|
«گل آفتاب گردان، نگهی به خویشتن کُن که خودِ آفتاب گشتی!»
|
|
|
عباس هاشمی
|
|
صفحه 1 از 2 «سلام شكستگان سالهاي سياه، تشنگان آزادي... عضو كانون نويسندگان ايران هستم. با حفظ استقلال انديشهي خود و پذيرش تمام مسئوليت آن از پايگاه كانون نويسندگان ايران با شما حرف ميزنم و برايتان شعر ميخوانم....»
اين صداي سعيد بر روي نواري بود كه فرداي شب سخنرانياش در شبهاي شعر «انيستيتو گوته» در خانهي تيمي شنيدم و سخت منقلب شدم! صداي انقلاب بود كه از گلوي «مرغ طوفان» به گوش ميرسيد! هنوز هم پژواك اين صداي از اعماق، پس از يك ربع قرن، منقلبم ميكند! شعر خوانياش را با اين ابيات از حافظ آغاز ميكرد: داني كه چنگ و عود چه تقرير ميكنند پنهان خوريد باده كه تعزير ميكنند ناموس عشق و رونق عشاق ميبرند منع جوان و سرزنش پير ميكنند. گويند حرف عشق مگوئيد و مشنويد مشكل حكايتيست كه تقرير ميكنند! اسم سعيد را نخستين بار در مجلهي «خوشه» يا «فردوسي» زير شعر كوتاهي ديده بودم كه به دلم نشسته بود. بعدتر در آفيشهاي تآتر و مجلههاي ديگر. و بعد شنيدم كه او به زندان افتاده است. آخرين بار شنيده بودم كه به خارج رفته و عليه رژيم شاه به جانبداري از جنبش مسلحانه و چريكهاي فدايي خلق، تبليغ ميكند! اولين ديدارمان اما پس از انقلاب در ستاد سازمان بود. ديداري بود! علاقهي ويژه من به يك شاعر چپ راديكال ، يك هنرمند انقلابي و يك آژيتاتوربيباك، حس عاشقانهاي بود! سعيد هم كه عاشق سازمان و چريكها! حالا با هم روبرو شدهايم؛ سعيد مرا به شكل عجيبي نگاه ميكرد، با علاقه و وراندازانه! همچنان نگاه ميكرد. از نگاه ستايش آميزش خجالت ميكشيدم. اين حالتِ خاص، تنها از كارآكتر من ناشي نميشد، نه فقط سعيد بزرگتر از من بود، نه فقط رنگِ جوگندمي موهايش (احترام ويژهاي در من بر ميانگيخت)، راستش را بخواهيد او را از خودم جسورتر و انقلابيتر ارزيابي ميكردم. اين احساس را بعد از شنيدن سخنرانياش در «شبهاي شعر گوته» بيشتر پيدا كرده بودم. منطقاش هم برايم اين بود كه يك آدم علني، اينطور بيباكانه حرفهاي يك گروه برانداز زير زميني را در ملاء عام به زبان بياورد، كارش بس دلاورانه و از كار يك چريك بسيار خطرناكتر است؛ چرا كه دفاعي ندارد! «آن دلاور كه قفس با گل خون ميآراست/ لبش آتش زنه آمد سخنش آذر شد.» و اين آدم جسور و بيباك، يعني سعيد حالا با چه محبت و تواضعي مرا ميستايد!؟ سعيد را اينجا و آنجا، يكي دوسال در كميته تبليغات و... گذري ميديدم تا اين كه پس از انشعاب در «تحريريه كار» با هم ديگر همكار شديم. واقعيت اين بود كه سعيد چهرهي شناخته شدهاي بود و «مخفي كاري» هم زياد نميدانست؛ به همين جهت هر بار كه نشست تحريريه بود، پيش از ساعت مقرر نشست، سعيد را در خيابان سوار اتوموبيلام ميكردم و پس از چك كردن با هم به تحريريه ميآمديم. يك روز، در سالن بزرگ شركتي كه محل «تحريريه» بود. سعيد با حالت منقلبي گفت: «رفيق ميخواستم با تو حرف بزنم»، بغض گلويش را گرفته بود. «مسئلهاي را بايد بگويم.» چون يكي دوبار مقالههايش دستكاري و يا بد صفحهبندي شده بود و هميشه اعتراض ميكرد(2) فكر كردم راجع به چنين چيزيست. گفتم: من مسئولتشكيلاتي تحريريهام، «اديتور» فلانيست. رو ترش كرد(3) گفت: «ميخواهم با تو حرف بزنم» .... «مسئلهايست مربوط به خودم». باز همان احساس روز نخست در من زنده شد. اما به آن ميدان ندادم و دستم را بر شانه و پشتش حلقه كردم و به اطاقي كه در آن كاناپهي بزرگي بود رفتيم... بغض گلوياش را گرفته بود، اشك دور چشماش برق ميزد. - چي شده سعيد جان؟! - ميخواستم بگم من فدائي نيستم؟! - چرا فدائي نيستي، چي شده؟! مثل يك «طفل معصوم» كه گناهي مرتكب شده باشد گفت: - عاشق شدم!! - چه خوب، مبارك باشه! - نه آخه... تو ميدوني من... قبلاً...؟! - بله ميدونم، - نه! من فدائي نيستم! (و قطره اشكي از چشماش چكيد) - يعني من هم فدائي نيستم؟! تازه ما كه چريك بوديم و جائي براي عشق نميگذاشتيم، عاشق شديم! «ليلا» را نديدي؟ يعني ما هم فدائي نيستيم؟! خوب اگر ما فدائي نيستيم، پس كي فدائيه؟! - آخه لابد شنيدي؟!.... - منظورت اينه كه يكبار در عشق شكست خوردي؟... خوب لابد براي همين دوباره عاشق شدي؟!
|