|
صفحه 9 از 72
با وجودی که نیروهای اساسی و ضربتی تا حدود یک سال پس از 28 مرداد تقریبا دست نخورده باقی مانده بود (چنان که می دانیم سازمان نظامی حزب از روز 16 مرداد 1333 زیر ضربت قرار گرفت)، رهبری حزب از فرصت های بعدی پس از 28 مرداد نیز برای سازمان دادن مقاومت جدی استفاده نکرد، و نیروها را بدون تحرک و عمل در معرض ضربت دشمن باقی گذاشت و حتی در موارد متعددی، خود رهبری، این ضربت پذیری را دانسته و آگاهانه افزایش می داد. زیرا که برای خاموش کردن صداهای اعتراض فوق العاده نیرومند درون حزبی و برای این که نشان دهند کار (!) می کنند، اقدام به ترتیب میتینگ های خیابانی می کرد و عملیاتی را که در پیش از 28 مرداد عملی می نمود ادامه می داد، در حالی که می دید شرایط قبل از 28 مرداد تغییر کیفی کرده و دشمن آماده قلع و قمع قطعی حزب است. و این از نظر سازمانی مخصوصاً یک اپورتونیسم چپ به معنی واقعی کلمه بود، زیرا در آن شرایط، سیاست صحیح سازمانی بایستی این باشد که آسیب پذیری واحدهای حزبی در طی یک عقب نشینی منظم کم شود. در حالی که بسیاری از سرنخ هایی که دشمن برای سرکوب کردن سازمان های حزبی به دست آورد و موجب نفوذ پلیس در سازمان ها و واحدهای حزبی شد از میان تظاهرات خیابانی دستگیر می شدند و در زیر شکنجه اطلاعات آن ها گرفته می شد.
بنابراین با توجه به این که حتی تا یک سال بعد هم نیروهای اساسی حزب دست نخورده باقی مانده بود، این که کمیته مرکزی می گوید پس از جواب دکتر مصدق در ساعت 2 بعد از ظهر 28 مرداد "دیگر خیلی دیر شده بود"، نه قابل فهم است و نه قابل قبول. چه چیز دیر شده بود؟ مگر نیروهای حزب از آن ساعت به یک باره طلسم شده بودند؟ مگر اتمسفر سیاسی ایران به یک باره شور و حرارت انقلابی خود را از دست داده بود؟ مگر توده های مردم از حکومت کودتا با رضایت استقبال کرده بودند؟ چرا این همه روزهای پس از 28 مرداد که نیروهای اساسی حزب و امکانات فنی آن از نظر اسلحه و مواد منفجره و غیره تقریبا دست نخورده باقی مانده بود و دائما نیز برای انجام عمل فشار می آوردند، عاطل و باطل گذاشته شد تا بالاخره به دست دشمن در پشت میز کار، در اداره و در خانه اسیر شوند و از بین بروند؟ بدین ترتیب می بینیم که علت العلل شکست، نه عدم وحدت نیروها بود و نه عدم همکاری و توافق دکتر مصدق برای اقدام مشترک و دادن اسلحه، بلکه علت العلل شکست، عدم انجام وظیفه انقلابی از طرف رهبری حزب، یعنی عدم مقابله مسلحانه با ضد انقلاب بوده است.(2)
ما در این جا به این مسئله اصولاً توجه نکرده ایم که آیا عدم مقابله با کودتا تا چه اندازه به روابط خارجی رهبری حزب مخصوصا با اتحاد شوروی مربوط می شود. این که آیا به دلیل مناسبات بین المللی اتحاد شوروی و وضع خاص بحرانی در رهبری اتحاد شوروی پس از مرگ استالین، توصیه هایی به حزب توده مبنی بر عدم اقدام شده بود یا نه، فاکت روشن و قابل تکیه ای در دست نداریم اگر چه استنباط های روشنی با توجه به موقعیت آن روز (و نیز وضع کمیته مرکزی را حتی تا امروز که همیشه حامی بی چون و چرای سیاست اتحاد شوروی بوده و می باشد) وجود دارد که وابستگی رهبری را از نظر استراتژیک و سیاست عمومی اتحاد شوروی غیر قابل انکار می سازد و بنابراین به طور کلی قابل قبول است که مقتضیات سیاسی شوروی در 28 مرداد، عدم مقابله با کودتا را ایجاب می کرد و رهبری به این امر گردن می نهاد ولی بر فرض این که ملاحظات خارجی هم رهبری را از مقابل با کودتا منانع شده باشد، این فرض نه تنها چیزی از مسئولیت رهبری کم نمی کند، بلکه آن را افزایش هم می دهد.
***
عدم انجام وظیفه انقلابی از طرف رهبری حزب، یعنی عدم مقابله مسلحانه با ضد انقلاب آثار و عوارضی برا ی جنبش ملی و انقلابی ایران به بار آورد که هم اکنون عملاً همه این آثار و عوارض به نحوی روبرو هستیم.(3) به نظر ما اگر رهبری حزب وظیفه انقلابی خود را انجام می داد و احتمالا در میدان نبرد هم شکست می خورد، حتی در آن صورت نیز به دلیل صحت اصولی راه حزب یک سری آثار و عوارض یا به وجود نمی آمد یا در شکل بسیار ضعیف تری که زودتر و آسان تر قابل غلبه بود بروز می کرد. این آثار و عوارض ناشی از نفس شکست نیست، بلکه ناشی از عدم اقدام و ناشی از شکست در میدان هزیمت است و نه در میدان نبرد. زیرا مواردی در تاریخ وجود دارد که شکست در میدان نبرد چیزی به اندازه یک پیروزی کامل ارزش دارد. (البته از لحاظ معنوی و در مراحل بعدی مبارزه).
مهم ترین آثار و عوارض مورد اشاره را می توان به شرح زیر خلاصه کرد:
1 – عدم انجام وظیفه انقلابی یعنی عدم مقابله مسلحانه با ضد انقلاب د ر28 مرداد 1332 موجب شد که حزب توده به عنوان حزب طبقه کارگر ایران نه تنها موجودیت سازمانی خود را که با استفاده از فرصت های مناسب تاریخی غیر قابل تکرار ساخته شده بود از دست بدهد، بلکه از نظر اخلاقی و سیاسی نیز موجودیت حزب زیر آن چنان ضربتی قرار گرفت که اکثریت عظیم کادرهای خود را از دست داد. در این جا این «از دست دادن» بیشتر از نظر سیاسی و ایمانی مورد نظر ماست، نه از نظر سازمانی. به علاوه تلاشی حزب با سوابق و سنت های خاص خود، و نفوذ و سندیٌتی که داشت در عین حال موجب پراکندگی و عدم جامعیت سازمانی و سیاسی کمونیست های ایران شده است که این وضع هم اکنون هم تا حدی ادامه دارد و به نظر ما جامعیت سیاسی و سازمانی کمونیست ها از این پس، فقط در جریان طولانی پراتیک و عمل مشخص انقلابی صورت خواهد پذیرفت.
2 – عدم مقابله مسلحانه با ضد انقلاب در 28 مرداد موجب شد که از اتمسفر انقلابی موجود از وحدت تضادهای سیاسی و اجتماعی که بر جامعه ایران حاکم بود و در طی تمام تاریخ سیاسی ایران نظیر نداشت (و هنوز هم نظیرش دیده نشده) استفاده به عمل نیاید. انرژی انقلابی کادرهای حزب و شور و شوق انقلابی توده های وسیع خلق پس از 28 مرداد فروکش کرد. سیاست که در آستانه 28 مرداد کار روزمره توده ها شده بود و حتی در دورافتاده ترین شهرها هم هر کسی بنا به وضع خود جهت گیری سیاسی داشت و دهات نیز می رفت که چنین وضعی به خود بگیرد، پس از چندی به درون محفل های کوچک بی ارتباط با توده ها و بی انعکاسی در بین توده ها نقل مکان کرد. یخ های سوءظن و سکوت تمام جامعه را منجمد ساخت. به نظر ما در مرحله فعلی با توجه به وسعت و شدت خفقان پلیسی و استبداد حاد، برانگیختن شور و شوق انقلابی توده ها و برگرداندن سیاست به درون زندگی روزانه آن ها، تنها در جریان عمل و پراتیک انقلابی میسر است و این یکی از وظایف مهم انقلابی در مرحله فعلی است.
3 – عدم مقابله مسلحنه با ضد انقلاب در 28 مرداد موجب شد که امر رهبری جنبش انقلابی و دمکراتیک ایران که در آستانه 28 مرداد می رفت که به وسیله طبقه کارگر تعیین شود، دوباره زیر علامت سؤال قرار گیرد. اگر حزب توده به عنوان سازمان سیاسی طبقه کارگر وظایف انقلابی خود را انجام می داد و ابتکار عمل اقدام بر ضد نیروهای ضد انقلاب را به دست می گرفت، این امر به طور ناگزیری رهبری حزب را بر تمام جنبش تأمین می کرد. زیرا در جریان کودتای 28 مرداد تنها و تنها حزب توده بود که ظرفیت سیاسی و سازمانی اداره و هدایت اقدام بر علیه نیروهای ضد انقلاب را داشت.
|