|
صفحه 70 از 72
ايران مدتها بود توسط نيروي دريايي انگليس- با كمك امريكا- در محاصره اقتصادي بود. فروش نفت به خارج به كلي متوقف شده بود و اقتصاد بدون نفت گرچه آشكارا موجب رونق كارگاهها و كارخانههاي داخلي و كشاورزي شده بود- به طوري كه در شوشتر شاهد رونق و پيشرفت چشمگير بافندگي بودم- با اين همه دولت سخت در مضيقه اقتصادي بود و كارمندان گاه ماهها حقوق دريافت نميكردند. البته انواع شايعات و تهديدات هم فضاي سياسي را پُر ميكرد. علت دلواپسي مردم كه اشاره كردم اين بود.
از شكست مرحله اول كودتا در شب 25 مرداد خاطرهاي مبهم دارم اما هيچ به ياد نميآورم كه دكتر مصدق پس از اين واقعه تا 28 مرداد از طريق راديو يا روزنامهها هشدار داده و يا مردم را به هشياري و مقاومت در برابر توطئه خارجي دعوت كرده باشد.
روز 27 مرداد به همراه پدر قدم زنان از خيابان لالهزارنو به طرف لالهزار ميامديم. ناگهان ديديم حدود صد نفر از يكي از خيابانهاي فرعي ظاهر شده و در حال دويدن، فرياد كشيدن و شكستن شيشههاي مغازهها، فرياد ميزدند «زنده باد حزب پُر افتخار توده ايران». پدرم با ديدن اين منظره رو به من كرد و گفت: «مرتضي اينها تودهاي نيستند. وضع ناجور است. زود بايد از اينجا دور شويم». مردم آشكارا از ديدن اين منظره وحشت زده شده بودند و براحتي ديده ميشد كه با سرعت و ترس و لرز كركره مغازهها را پايين ميكشند.
روز 28 مرداد به سفارش پدر در منزل مانديم. خاطرهام از آن روز مجموعهاي تلخ از بلاتكليفي، منتظر وقوع حوادث شوم ماندن و ناتواني در جلوگيري از اين وقايع بود. مردم نه تنها به آمدن به خيابانها براي جلوگيري از رويدادهاي شوم و سرنوشتساز تشويق نشده بودند بلكه به عكس به خودداري از تظاهرات، راهپيمايي و اعتصاب دعوت شده بودند. دليل ماندن ما در منزل اين بود.
پدرم از صبح زود به راديو چسبيده بود تا اخبار را دنبال كند. من گاه از منزل بيرون ميآمدم تا سركوچه ميرفتم تا شايد چيزي دستگيرم شود. آشكار بود كه اوضاع ناآرام است و به طور جسته گريخته خبر ميرسيد كه در خيابان كاخ تيراندازي شده و در خيابانهاي مركزي نزديك توپخانه كاميونهايي پُر از عدهاي اوباش جنوب شهر و اطراف بازار به رهبري شعبان بيمخ با شعار «جاويد شاه» به راه افتادهاند. هر يك از اين خبرها جون پتكي بر سرم فرود ميآمد. به ويژه آن كه در منزل زمينگير شده بوديم و كاري از دستمان بر نميآمد. من و پدرم بي صبرانه منتظر بوديم كه صداي دكتر مصدق يا ديگر رهبران ملي كشور را از راديو بشنويم و يا اعلاميهاي براي بيرون آمدن از منزل و مقاومت در برابر توطئهگران دريافت داريم. هيچ خبري نشد. جاي آن شاهد شلنگ و تخته انداختن و شاخ و شانه كشيدن اميرانگوري يكه بزن خيابان اصلي پامنار بودم.
بعد از ظهر آن روز برنامه معمولي راديو تهران كه برنامهاي بي محتوا و كاملاً بي ارتباط با آن چه بود كه در خيابانهاي اصلي شهر ميگذشت مدتي قطع شد و بعد صداي ميراشرافي به گوش ميرسيد كه با لحن وقيحانه و زننده خبر سقوط دكتر مصدق را ميداد. پس از او اردشير زاهدي شروع به صحبت كرد و خبر داد كه از سوي شاه به نخستوزيري برگزيده شده و مصدق خلع شده است. من و پدرم ميدانستيم كه كار تمام شده است. غمي كه در اين لحظات ما را فرا گرفته بود وصف ناشدني است.
نطق چند دقيقهاي سرلشكر زاهدي پُر از وعدههاي متعدد در باره آزادي ايران، آباد كردن ايران برنامههاي عمراني آينده و جايگاه ايراني در جامعه بينالمللي و غيره بود. در آن حالت بلاتكليفي، نبود رهبري و ناتواني در انجام كاري، اين وعدهها ميتوانست بارقهاي از اميد همراه با تن دادن به قضا و قدر و نفس راحتي كشيدن به وجود آورد و بايد اذعان كنم كه معجوني از اين افكار در آن لحظات از مخيلهام ميگذشت. با اين همه در آن موقع خوب ميدانستم و احساس عميق درونيام اين بود كه در آن روز فاجعهاي بزرگ روي داده است كه آينده ايران را تيره و تار خواهد كرد. احساس ديگر آن روزهايم فرو ريختن توهم نسبت به امريكا بود چرا كه به هر حال شيوه برخورد دكتر مصدق و بخشي از جبهه ملي گاه اين فكر را به ما القاء ميكرد كه هدف امريكا كمك به ايران براي رهايي از استعمار انگليس است و امريكا خواهان استقلال و آبادي ايران است. وقايع سالهاي بعد و آشكار شدن نقش تعيين كننده دولت امريكا در كودتا، آن توهم زدايي را عميقتر كرد.
خشم و مقاومت مردم تا مدتي بعد از 28 مرداد ادامه يافت.
با اين همه حكومت شاه سريعاً توانست بر اوضاع مسلط شود و در اين سالها موج دستگيريها و اعدامها آغاز شد و بدين سان رژيم توانست ايران را به مدت چند سال از نظر سياسي به قبرستاني بدل كند.
نيويورك، 4 سپتامبر 2003
|