|
صفحه 69 از 72
آيادان به سه بخش تقريباً مجزا تقسيم ميشد: بخش كارگري، بخش كارمندي و «شهر آبادان». بخش كارگري متشكل از كفيشه و احمد آباد و چند محله ديگر كه اكثراً از منازل محقر، بي درخت و سبزه و يك نواختي تشكيل ميشد كه البته مجهز به گاز و برق بودند. كارگران از مزاياي فروشگاه (استور) «شركتي»- كه اجناس انگليسي داشت- و باشگاه كارگري برخوردار بودند و همين مزايا آنها را از افراد «غير شركتي» جدا ميكرد.
محلات كارمندي- بريم، سگوش، باوارده و نخلستان- عالمي كاملاً متفاوت بود. اين محلات البته خود داراي سلسله مراتب بود. در رأس همه كارمندان عاليرتبه انگليسي قرار داشتند كه منازل آنها شبيه قصر بود و چمن اطراف منزل آنها مستقيماً از انگليس ميآمد. اينان خدمه و راننده داشتند و از تمام وسايل مدرن موجود در ويلاهاي انگليسي برخوردار بودند. پس از آن كارمندان عاليرتبه و متوسط ايراني قرار داشتند و بالاخره كارمندان جزء (جونيور) كه در آپارتمانهاي محله نخلستان و چند جاي ديگر زندگي ميكردند. با اين همه كارمندان از مزايايي برخوردار بودند كه قابل مقايسه با كارگران نبود. در اين محلات جز اتومبيلهاي شيك انگليسي براي كارمندان عاليرتبه، سرويس اتوبوس راني منظم با اتوبوسهاي مدرن ساخت انگليس وجود داشت در حالي كه در شهر آبادان و محلات كارگري تريليهاي دراز و سفيد رنگي ديده ميشد كه دو رديف نيمكت طولي داشت و اكثر مسافران سرپا ميايستادند.
«شهر آبادان» در واقع چيزي نبود جز بازاري براي تأمين آذوقه كارگران و كارمندان شركت نفت به علاوه ادارات دولتي براي تأمين خدمات و امنيت آنها.
سالهاي 1329 تا 1332 در بحبوحه جنبش ملي شدن صنعت نفت، آبادان از مراكز فعاليت سياسي بود و دبيرستان رازي آبادان از مراكز پر جنب و جوش اين فعاليتها. اين دبيرستان كه توسط شركت نفت ساخته شده بود، ساختماني مدرن و حياطي وسيع داشت. وسط حياط رينگ بوكسي ديده ميشد كه فعالين سياسي از بالاي آن يا شعار ميدادند و يا نطق ميكردند. پيش از آغاز كلاسها، در زنگ تفريح و پس از زنگ آخر شمار زيادي اعلاميه توسط گرايشهاي مختلف سياسي ميان دانش آموزان پخش ميشد. در اين سالها بارها شاهد حمله اعضاي حزب سومكا به دبيرستان بودم. اينان معمولاً چند نفر قلچماق با بازوبندهاي متحدالشكل بودند كه چماق به دست از روي ديوار آجري و كوتاه دبيرستان به داخل حياط پريده و با سرعت به ميان دانشآموزان آمده، چند نفر را مضروب ميكردند و چند پنجره را ميشكستند و با سرعت دوباره از روي ديوار به پياده رو ميپريدند و ناپديد ميشدند. گاه بعضي از آنها به دست دانشآموزان ميافتادند و بعد از نوشجان كردن كتكي مفصّل تحويل مأمورين انتظامي داده ميشدند.
به دليل وجود چنين جوي بسياري از دانشآموزان «سياسي» بودند. بحثها هميشه به راه و داغ بود. در زنگ تفريح هميشه جمعهاي چند نفره يا چند ده نفرهاي ديده ميشد كه دور دو نفر بحث كننده جمع شدهاند و گاه هم زد و خورد ميان آنها در ميگرفت.
جز دست راستيهاي مخالف ملي شدن نفت و طرفداران شاه- كه در اقليت كامل بودند- دو گرايش اصلي سياسي آن موقع يكي مليون طرفدار دكتر مصدق و ديگري چپها يعني طرفداران حزب توده بودند. خوب به ياد دارم كه حزب توده در آن موقع- لااقل تا 30 تير 1331- عليه دكتر مصدق تبليغ ميكرد و اين مسئله روي ما اثر منفي ميگذاشت. آشكار بود كه در آن موقع طرفداران حزب توده از نظر سياسي در بين دانشآموزان دست بالا را داشتند چرا كه روزنامهها و اعلاميههاي متعدد حزب مرتب پخش ميشد و اعضا و طرفداران آن اهل مطالعه بودند و در بحثها- در پيچاندن مسايل- توان بيشتري داشتند.
در اينجا دو نكته را به ياد ميآورم- يكي احساس غرور و سربلندي كه از ملي شدن صنعت نفت در ما جوانان به وجود آمده بود چرا كه تسلط انگليسها بر اين صنايع به معناي تسلط سياسي آنها هم بود كه به طور ضمني و ناگفته به معناي لگدمال شدن استقلال و غرور ملي ما بود. نكته دوم خرابكاري عوامل و طرفداران انگليس و مخالفين مصدق بود. تقريباً بلافاصله پس از ملي شدن صنعت نفت و ترك كاركنان انگليسي، مشاهده شد كه خدمات شركت نفت- چه از جهت اتوبوس راني، چه تعميرات وسايل خانه و يا جمعآوري آشغال- آشكارا رو به بدي و بي نظمي رفت و معلوم بود دستهايي در كار است تا نشان دهد ايرانيها عرضه گرداندن امور شركت را ندارند.
تابستان سال 1332 باتفاق پدرم به تهران رفتيم و اطاق كوچكي در خانهاي بزرگ در محله پامنار نزديك منزل آيتالله كاشاني اجاره كرديم. از آنجا كه آيتالله، پدر بزرگ مرا از نجف (شايد از محضر آخوند ملاكاظم خراساني) ميشناخت، ما نه تنها به بيروني منزل او كه در تابستان پر تلاطم در تمام طول روز و پاسي از شب محل رفت و آمد جمع زيادي از مردم بود، راه داشتيم بلكه چند بار به محل پذيرايي او از مهمانانش رفتيم. در آنجا بود كه تجار بازار با كيسههاي پول تقديميشان به آيتالله ديده ميشدند.
رفراندوم مورد نظر دكتر مصدق براي انحلال مجلس فرمايشي هفدهم و حذف كارشكنيهاي آن پس از ملي شدن صنعت نفت در اواسط مرداد ماه صورت گرفت. اين رفراندوم در حقيقت مبارزهاي سياسي ميان مصدق و دربار بود و رأي مردم به انحلال مجلس به معناي نه گفتن به شاه. روز رفراندوم از پامنار پياده به سوي توپخانه راه افتاديم. در ابتداي خيابان چراغ برق دو چادر قرار داشت. در يكي صندوق مربوط به ادامه ي مجلس گذاشته شده بود و در ديگري صنوق مربوط به انحلال آن. در چادر اول تقريباً پرنده پر نميزد و مردم براي تفريح الاغي به داخل چادر آورده بودند و يك نفر سوار آن شده بود و دلقك بازي در ميآورد. جمعي هم ايستاده و به او ميخنديدند.
صف رأي دهندگان به انحلال مجلس از همان ابتداي خيابان چراغ برق آغاز ميشد، تمام خيابان ناصرخسرو را طي ميكرد و به داخل خيابان بوذرجمهري ميپيچيد. به دليل حس كنجكاوي پدرم از اول تا آخر صف قدم زديم. مردم صبورانه در صفي به طول تقريبي يك كيلومتر ايستاده بودند تا رأي خود را به طرفداري از مصدق به صندوق بريزند. در آن زمان روزنامهها و آن چه بعدها رسانههاي همگاني نام گرفت اكثراً به نفع دكتر مصدق عمل نميكرد. نيروي انتظامي قدرتي نداشت و نيروي امنيتي عملاً وجود نداشت. به طور كلي دولت در آن زمان تسلط چنداني بر جامعه نداشت. از سوي ديگر جامعه- لااقل در تهران و شهرستانهاي بزرگ- سياسي بود. از اين رو فضاي رأيگيري داوطلبانه، هدفدار و همراه با اميد آميخته به دلواپسي بود.
|