|
صفحه 68 از 72
بي جهت نبود كه بسياري از سالمندان شهر بر اين باور بودند كه چاده سراسري و راه آهنِ جنوب به شمال كه قرار بود از شوشتر و اصفهان بگذرد تغيير مسير داده شد و از ده صالحآباد (انديمشك بعدي) و درود و اراك گذشت و بدين ترتيب ضربتي سخت به شوشتر و مناطق نزديك آن خورد. ادعاي اخير البته صرفاً افواهي بود و صحت وسقم آن بايد مستند شود.
با وجود آنچه در باره افول شوشتر، نيمه مخروبه بودن آن، كوچههاي تنگ و حمامهاي دخمه مانندش گفتم و با وجود آن كه به دليل همين «عقب ماندگي» شهر سخت مذهبي بود و مراسم عزاداري تاسوعا و عاشوراي آن شهرهي آفاق، اما خاطره كودكي و نوجواني من در سالهاي جنگ دوم جهاني و بعد از آن، نشان از جو كاملاً سياسي شهر دارد.
در سالهاي جنگ، جمعي از افراد «سرشناس شهر، بسياري از شبها دور تا دورِ تنها راديوي موجود در شهر، در يكي از بالاخانههاي منزل ما جمع ميشدند. اين راديوي بخت برگشته ميبايست دائم پس گردني و توسري نوشجان ميكرد تا شايد از ميان انواع پازازيتها صدايي از آن شنيده شود. در آن زمان نطقهاي آتشين هيتلر از همه پر مشتريتر بود. هر پيروزي آلمان با كف زدن حضار همراه بود و هر شكست آن با آه و ناله. پس از آن راديو بي.بي.سي بود كه گوش كردن به اخبار و تفسيرهاي آن از واجبات محسوب ميشد (همين راديو در زمان جنگ يك باره رضا شاه را از قهرمان آهنين به يك ديكتاتور جبار بدل كرد). بلافاصله پس از اين اخبار و تفسيرهاي مقطّع و پر پارازيت، بحث در ميگرفت و تا پاسي از شب ادامه مييافت.
اما اين جمع و ديدگاه سياسيِ آن- كه نظراتش دلايل ويژه تاريخي خود را داشت- تنها يك روي سكه بود. روي ديگر سكه آن بود كه در سالهاي آخر جنگ و بعد از آن- پس از شكست ارتش هيتلري به دست ارتش و مردم شوروي- اعتبار كشور شوراها و فكر «سوسياليسم» از چنان اعتبار بالايي برخوردار بود كه حتا در شهري چون شوشتر بسيار از دانش آموزان، معلمين، برخي كارمندان و حتا شماري از كسبه و پيشهوران از شوروي و ايده «سوسياليسم» طرفداري ميكردند. درست بياد دارم كه در سنين 11 سالگي هنگامي كه حزب توده بعضي روزها را جشن ميگرفت و جمعيت با دهل و سرنا در بازار شهر به راه ميافتاد به همراه برادرم كه سمپات حزب بود با آنها به راه ميافتادم.
حزب توده به دلايل ديگري نيز در ميان جوانان و نوجوانان محبوب بود. نخست آن كه اين حزب اولين حركت سازمان يافته پس از نهادهاي مذهبي بود كه جوانان را به قول معروف «كتابخوان» ميكرد. به ويژه آن كه آنان را با كتابهاي جديد و مطالب اجتماعي- سياسيِ نوين آشنا ساخته و به مطالعه تشويق ميكرد. اين مسئله شور و شوق وصفناشدني در جوانان و نوجوانان بوجود ميآورد. در چنين شرايطي بود كه توانستم در سنين نوجواني كتابهايي چون «بينوايان» ويكتور هوگو و «چه بايد كرد» چرنيشفسكي را بخوانم. دوم آن كه براي نخستين بار بديل اميد بخشي در برابر سلطه انگليس (و بعد امريكا) از سوي حزب پيش رويِ ما باز ميشد.
پدران ما همان گونه كه قبلاً اشاره كردم خواهان پيروزي آلمان و حتا گسترش نفوذ آن در ايران بودند و پس از شكست آن كشور با نااميدي تن به سلطه انگليس داده بودند. روحيهي مقاومت و روي پاي خود ايستادن در نسل قبل از ما گويي كه به كلّي از ميان رفته بود. به طور مثال پدر من كه فردي ليبرال، بسيار اهل مطالعه و داراي معلومات وسيعي در زمينه تاريخ، فلسفه و ادبيات فارسي و عربي بود و در عين حال فردي بود ميهن دوست، راه مستقلي براي حل مسئله ايران نداشت و قانع شده بود كه بايد به يكي از قدرتهاي جهاني تكيه داشت. در حالي كه طرز فكر جديد چپ (لااقل در آن زمان و به ظاهر) نويد پيشرفت و نويد دهنده جامعه ايدهآل سوسياليستي بود.
شاه در بهمن ماه 1327 در دانشگاه تهران مورد اصابت گلوله قرار گرفت. آن موقع كلاس هفتم بودم و مجله لوكسي به نام «دانش آموز» به دستم ميرسيد. چهره جوان و باند پيچي شده شاه در اين مجله ما را سخت تحت تأثير قرار ميداد. به ويژه آن كه در آن سالها پس از 20 سال ديكتاتوري، او به عنوان «شاه جوانبخت» و به صورت جواني ورزشكار و دموكرات به ما معرفي ميشد.
پس از آن تيراندازي ديري نگذشت كه حزب توده مورد يورش قرار گرفت و خيلي از جوانان شوشتر كه در آن جشنها شركت ميكردند، از فعاليت دست كشيدند. سال بعد، شاه براي تغيير قانون اساسي انتخاباتي براي تشكيل مجلس مؤسسان براه انداخت. پدرم از شوشتر كانديد شد و اطمينان داشت كه انتخاب خواهد شد چرا كه هم سرشناس بود، هم پسر مجتهد شهر. در عين حال زندگياش لكه سياسي و شخصي نداشت. كانديد ديگر و رقيب او نه اهل شوشتر بود و نه مردم او را به درستي ميشناختند. رأيها كه خوانده شد، آن غير شوشتري اكثريت داشت. پدرم به من گفت كه صندوق را شبانه عوض كرده بودند. بدين تريب در سن 14 سالگي اولين درس سياسي خود را در مورد نظام حاكم بر ايران عملاً فرا گرفتم. در آن موقع مصباح فاطمي استاندار خوزستان بود و بر تمام فعل و انفعالات آن استان تسلط داشت. سر سپردگي كامل او به شركت نفت ايران و. انگليس و كنسول انگليس در اهواز بر همكان آشكار بود. اين انتخابات براي پدرم نيز درسي آموزنده بود. چرا كه عملاً از دخالت در سياست دست كشيد.
اول پائيز 1329 از وجود عموي خود كه مهندس و كارمند شركت نفت بود استفاده كردم و براي ادامهي تحصيل به شهر «مدرن» و «صنعتي» آبادان آمدم تا خود را از دارلمؤمنين پر گرد و خاك و سكون خفقان آور شوشتر رها كنم. آبادان براستي عالمي ديگر بود. در آن موقع بزرگترين پالايشگاه نفت جهان در آنجا بود. سوت آن (فيدوس) كه عصرها به صدا در ميآمد خيابانهاي اطراف از كارگران پياده و دوچرخه سواري پر ميشد كه روانه منزل بودند. در آن موقع پالايشگاه به تنهايي دهها هزار نفر كارگر و كارمند در استخدام داشت و شريانهاي حياتيِ اقتصادي و اجتماعي شهر عملاً وابسته به آن بود. آن چه در سالهاي پيش راجع به وجود «طبقات به گوش ما خورده بود (و در شوشتر جز خوانين، ملاكين، تجار، كسبه و دهقانان و تعدادي كارگر كورهپزخانه نميديديم) در آبادان با چشم ديده ميشد.
|