|
صفحه 54 از 72
خاطراتي از 28 مرداد
محسن قائم مقام
دوست عزيز آقاى قليچ خانى از من خواستند كه خاطرهاى از ٢٨ مرداد براى مجله آرش بنويسم . اين نوع خاطرات از ميان رفتنى نيست ، آنها آنقدر در ذهن من اثر گذاشته اند كه انگار ديروز بود كه اتفاق افتادند. من از يكى دو خاطره ، از موضوعات مختلفى از آن دوران ، ياد ميكنم كه پانوراماى آنروزها را از ديد من نشان ميدهد .
متينگ ٢٦ مرداد در بهارستان بسيار پر هيجان و فراموش نشدنى بود . بخصوص نطق دكتر فاطمى كه بسيار پرشور اجرا شد ، صداى او هنوز در گوشم هست كه با حرارت ميگفت : در بار پهلوى روى دربار فاروق را سفيد كرد! و سرمقالهى شب باختر امروز بقلم دكتر حسين فاطمى ، كه شب پيش را در زندان كودتاچيان بسر برده بود ، عنوانش اين بود : خائنى كه ميخواست مملكت را بخاك و خون بكشد، به بغداد گريخت! عصر آنروز همراه برادرم كامبيز ، رفته بوديم بيمارستان شماره دو ارتش در نزديكىهاى ورزشگاه امجديه در تهران، براى عيادت پدرم ، كه در بيمارستان بسترى شده بود. يكى از افسران بيمار ، عكس شاه را در اطاق عمومى بيماران، كه همه افسر ارتش بودند، پائين آورده بود، و مرتب عليه شاه صحبت ميكرد و شعار ميداد. من روز بعد پشيمان بودم كه چرا من حرفى نزدم و شعارى عليه شاه ندادم. بعد از كودتا آن افسر حال مريض از بيمارستان گريخته بود!
25 تا ٢٨ مرداد خيابانهاى گردشگاه مردم مثل اسلامبول ، لاله زار ، شاه آباد ، دروازه دولت و تجريش و غيره خيلى شلوغ بودند. گروههاى سياسى فعاليت زيادى داشتند. من عصر در چهارراه مخبرلدوله بودم گروههاى مختلف سياسى روزنامه بدست شعارهاى خودشان را ميداند . شعار تودهايها بود پيروز باد جمهورى دمكراتيك. از احزاب وابسته به جبههى ملى كه آنجا ديدم نيروى سومىها بودند كه شعار ميداند رفراندم، جمهورى، مصدق پيروز است، شعارى بود كه روى روزنامهى نيروى سوم بزرگ نوشته شده بود. دولت مصدق بعد از فرار شاه دست اندركار تشكيل شوراى سلطنت بود، دهخدا هم براى رياست شوراى سلطنت در نظر گرفته شده بود، صحبت رياست جمهورى او هم در افواه شايع بود. مردم از سلطنت خسته شده بودند و كودتا ٢٥ مرداد خيلى براى مردم ناراحت كننده بود.
صبح ٢٨ مرداد با اتوبوس از ميدان سپه ميگذشتم، گروه چهل تا پنجاه نفرهاي از افراد جاهل مآبى را ديدم كه جلوى شهربانى جمع شده بودند، در دستِشان چوب و يا يكمشت صندلى شكسته بود، مرتب فرياد ميزدند: جاويد شاه. خيلى تعجب كردم. كارم كه تمام شد دوباره با اتوبوس برگشتم محلهى خودمان دروازه شميران. ساعت اگر اشتباه نكنم حدود نيم بعد از طهر بود، مردم به راديوىِ با صداى بلند يكى از مغازه ها، گوش ميدادند. راديو صدايش قطع شده بود، همه جمع بودند و خيلى آرام، ساكت و كنجكاو. ناگهان صداى راديو بلند شد: االو ، الو اينجا تهران است، من مير اشرافى ، نمايندهى مجلس.... همهى مردم توى خيابان، جمع شده بودند جلوى اين مغازه كه مثل هميشه راديويش بلند بود . مردم با ناباورى و در سكوت بهم نگاه ميكردند. با دلى پر از غم آمدم منزل، آنجا هم نتوانستم قرار بگيرم دوباره بعد از مدتى رفتم بيرون بطرف دروازه شميران ديدم همهى ماشينها، تاكسى و اتوبوس و هرچه خودرو بود چراغ هاشانرا روشن كردهاند . يكمشت آدم بيكار كه از لباسهايشان و سر و رويشان پيدا بود كه از كارگرهاى راه و ساختمان بودند، آنوقتها ميگفتند، عمله، پشت ماشينهاى بارى ايستاده بودند و هر كدام چوبدستى در دست و فرياد جاويد شاه ميكشيدند. جوانهاى ديگرى هم با لباسهاى كاملاً كهنه و پيراهن به تن، جلوى گلگير بعضى از تاكسىها نشسته بودند و باز با يك چوبدستى و مرتب جاويد شاه ميگفتند و به ماشينهائى كه چراغشان خاموش بود اخطار ميدادند كه چراغشان را روشن كنند .
دو سه روز بعد پاى تختِ روزنامه فروشى دروازه شميران ايستاده بودم و به روزنامهها نگاه ميكردم، جائي كه هر صبح و بعد از ظهر معمولاً محل جمع شدن جوانها و علاقهمندان به سياست بود. و روزنامه فروشها هم اغلب سياسى بودند و گهگاه تو بحث ها هم كمى وارد ميشدند. در اينجا من جوانى را كه با او هفتهى پيش بحث خيابانى داشتيم، ديدم. در دورهى حكومت ملى دكتر مصدق جوانها و علاقمندان به سياست دسته دسته شبها در كنار ميدانها و خيابانهاى مركزى و محلى شهر جمع ميشدند و بحث ميكردند. اين بحثها معمولاً بين تودهاىها و طرفداران دكتر مصدق صورت ميگرفت، عده زيادى دور هم گرد ميآمدند و اغلب دو نفر بحث ميكردند. هفته پيش بحث روى تسخير پراك و شكستن قيام مردم چكسلواكى توسط ارتش سرخ بود، كه تازه صورت گرفته بود. بحث اين بود كه آيا شوروى حق اين حمله را داشته يا نداشته است. دوستى قديمى را ميبينم . خيلى بهم مهربان برخورد كرديم. مثل اين كه كودتا ما را يكدنيا بهم نزديك كرده بود. گفت اين كودتا را كه ديدى همان بود كه در پراك اتفاق افتاده بود و شوروى براى نجات مردم آنجا مجبور بمداخله بود. من جوابى ندادم. ناگهان ديدم دو تا پاسبان با باتوم، مثل اجل معلق رسيدند و با تهديد فرياد زدند كه اينجا چرا جمع شديد، بريد، گمشيد. من آهسته كنار كشيدم ولى ديدم دارند به طرف من ميآيند ، بى اختيار دويدم به طرف خيابان خورشيد، بدون توجه به عقب سرم ميدويدم. يكوقت ديدم آن جوانى كه با هم بحث ميكرديم دنبال من ميدود. آمد نزديك من، دستش را گذاشت روى شانهام، بسيار برادرانه و مهربان مرا متوجه كرد كه ديگر خبرى نيست. او دانشگاه ميرفت و من بعد از اين تابستان وارد كلاس ششم متوسطه مى شدم . او خيلى بيشتر از من تجربهى مبارزات خيابانى را داشت. در گيرىهاى ما با نظامىها و پليس يكى دو بار بيشتر نبود، وحضور مردم مبارز در خيابانها به انسان روحيه ميداد. ولى تودهاىها، كه آن جوان هم متعلق به آن گروه بود، با دولت در جنگ بودند و لذا تجربهى مبارزات خيابانى را خوب داشتند و من تازه كار بودم! كارى نداريم كه بعد از ٢٨ مرداد حزب توده كه دنبال سياست جهانى شوروى قدم برميداشت، يكبار هم به خيابان براى مبارزه عليه دولت كودتا نيامد. نقل اين خاطرات لازم است چون دنياى آنروز جوانان و روشنفكران همين صحبتها بود و نيرو هاى حاضر در صحنه همينها بودند و اگر طور ديگرى عمل ميكردند و با دولت ملى دكتر مصدق بجنگ نمى پرداختند كار ما باينجا نميكشيد .
آنروزها سربازها را براى جلوگيرى از عكسالعمل دانشجويان به داخل دانشگاه برده بودند. دوستان دانشجو تعريف ميكردند كه اگر يك نفر هم در كريدور دانشكده ايستاده بود فرمان ميدادند: متفرق شيد! سرباز ها را هم از اهالى دهات كه خيلى از سياست بيخبر بودند آورده بودند. ولى بالاخره مقاومت دانشجويان در برابر حكومت كودتا سبب عصبانيت رژيم و فاجعهى ١٦آذر ١٣٣٢ گرديد . دانشجويان هرگز تسليم كودتاچيان نشدند و نظامىهاى كودتا هم به خيال خود خواستند مقاومت دانشجويان را با گلوله در هم بشكنند. جالب اينست كه اين روزها طرفداران سلطنت يادبود ١٦ آذر برپا ميكنند، بدون آن كه بگويند چه كسانى و بهدستور چه مقامى به دانشجويان تيراندازى كردند و سببب مرگ سه دانشجو شدند!
نيويورك ـ سپتامبر ٢٠٠٣
|