|
صفحه 45 از 72
آنها هم پذيرفتند. اينطوري بود كه دوستي من و نادر شروع شد. دوستي با تاريخ تولد معلوم. در همين يكي دو روز بود كه سلماني را گرفتند كه شهرباني فعال شده بود.
اوايل شهريور بود, شايد هم اصلاً اول شهريور بود, كه راه افتاديم. حالا ديگر تاريخش را درست به ياد نمي آورم. مي دانم كه احمد و نادر دو سه روزي ماندند و باز هم مي دانم كه قرص ماه در بدر كامل بود كه در رامسر بوديم و شب به دريا رفته بوديم و شطي از نور ماه روي دريا ريخته بود (تقويم مي گويد كه اول شهريور آن سال مطابق با 12 ذيحجه است). فكر مي كنم كه جمعه ششم شهريور بود كه به تهران رسيديم. اگر نادر بود همه را به دقت و صحت مي گفت. يادش بيدار!
در بابلسر سوار اتوبوسي شديم كه از جادة كناره به رشت مي رفت. و ما راهي رامسر بوديم. اتوبوس مالامال از آدمهاي جور واجور بود و وسط راه هم در آباديها و شهركها و شهرهاي وسط راه مي ايستاد و مسافري پياده مي كرد و مسافري مي گرفت. مسافرها آن قدر بار داشتند كه اتوبوس, باركشي شده بود كه مسافر هم مي برد. ناهار را در نوشهر ايستاد. بيرق و عكسهاي شاه به در و ديوار بود و نوعي بي اطميناني توي هوا. يكي دو دسته هم آمدند از زنان و مرداني با لباسهاي محلي و ”زنده باد شاه“ گويان رد شدند. گفتند عشاير شاهپرست هستند. كسي هم اسمي را گفت كه دو هجاي آخرش ”كَلا“ بود. طي راه يكي دوبار ديگر هم ازين صحنه هاي شاهپرستانه ديديم. نوشهر آن زمان كيا و بيايي نداشت. مثل همه شهرهاي مسير راه دو رديف مغازه بود كه مثل دكور سينما كنار جاده كار گذاشته بودند و اينجا به ميداني هم مي رسيد كه گاراژ و پس قهوه خانه اي داشت. چايي كه مي خورديم صحبت كتك خوردن و خونين و مالين كردن دكانداري (شايد هم روزنامه فروشي) شد كه مصدقي بوده و يا توده اي. جند نفر ديگر را هم زده بودند. در بعضي نگاهها بود كه ما را هم مثل فراريها مي ديدند. بالاخره اتوبوس روي جادة خاكي به راه افتاد. از پشت شيشة اتوبوس, چالوس و شهسوار هم مثل نوشهر بودند. با همان بيرقها و تمثالها و يكي دو بار هم گروهي عشايري پوشيدة زنده باد گو.
رامسر كه رسيديم دمِ غروب بود. آن وقتها در رامسر دو هتل بود, يكي آن هتل بزرگ و معروف در كمر تپه اي پوشيده با سبزي جنگل و ديگري نزديكتر به دريا و در كنار ميداني كه ادارات دولتي اطرافش اطراق كرده بودند. پيشترها شنيده بودم كه معماران و طراحان اين هتل را براي خورد و خواب راننده و خدمة مسافران هتل بالا درست كرده بودند. به اين هتل رفتيم و اتاقي گرفتيم. جلوي در و روي چهارپايه اي درجه دار تنومندي نشسته بود از درجه داران شهرباني. عرق مي ريخت و خودش را باد مي زد. از مقابلش كه رد شديم حرف زدنش را شنيديم كه با مرد جواني مي گفت كه بارها گفتم كه ازين كارها دست بردار و هي گوش ندادي. و مرد جوان گذشت خواهانه كوتاه مي آمد. شهرباني باز ادامه مي داد. در لحنش خصومت و خشم نبود. صحبت از توقيف و اين حرفها هم شد. ما رفتيم و اسبابها رادراتاقها گذاشتيم و پايين كه آمديم كه به طرف دريا برويم, هنوز گفت و گو ادامه داشت و بالاخره مردجوان راهي شد و رفت. شهرباني رو به ما كرد و از كار و بار ما پرسيد كه چه كاره ايد، از كجا آمده ايد و به كجا مي رويد؟ بي اينكه به رويش بياورد تحقيقات مي كرد. ما هم گفتيم كه به گردش از بابلسر مي آييم و در راه انزلي هستيم. دگمة يقة پيرهنش باز بود. از رطوبتِ گرمِ هوا كلافه بود و خودش را همچنان باد مي زد و مشفقانه گفت: ”احتياط كنيد! مواظب باشيد!“ رفتيم كنار دريا. ماه در بدر كامل بود و بالا مي آمد. در ساحل برادر وزير رضاشاهي را ديديم كه غير منتظره بود: فكر مي كرديم بابلسر است. آمد و سلام و احوالپرسي كرد و از بابلسر پرسيد و بعد به اعتراض گفت كه پشت سر من گفته اند كه در متينگ رفراندوم سخنراني كرده ام. اين تهمتها به من نمي چسبد كه خانوادگي همه شاهپرست بوده ايم و هستيم! و چه خوب شد كه اعليحضرت زود آمدند و مردم هم چه استقبالي كردند. ما هم گوش كرديم با سكوتي كه علامت رضا نيست. مثل اينكه ديگر به روزهاي سكوت رسيده بوديم.
يكي دو روز بعد راهي رشت شديم. دو چمدان كوچك داشتيم كه شاگرد شوفر در باربند اتوبوس جاسازي كرد و به راه افتاديم تا عصر به رشت برسيم. وقتي رسيديم در گاراژي پياده مان كردند. با رسيدن اتوبوس ما, حياط گاراژ پر جنب و جوش تر از معمول شد: بيكاران, كنجكاوان, به استقبال آمدگان، دستفروشان و بعد هم چند تايي كه با اين اميد خوش بودند كه بارها را به دست و كول بگيرند و به مقصدي برسانند و كسبي كنند. ما هم در انتظار چمدانهاي كوچك خودمان ايستاده بوديم. جوانكي به كنار ما آمد و با اصراري كه به تضرع و الحاح گدايي مخلوط مي شد مي خواست كه ”اموال“ ما را باركشي كند. توضيحات ما كه آقا خودمان به دستمان مي گيريم فايده اي نداشت. و اصرار ملتمسانه قطع نمي شد. و حتي دستش رادراز كرد كه چمدانها را از شاگرد شوفري كه روي سقف اتوبوس, بارها را از باربند باز مي كرد بگيرد. به زحمتي بارمان را از دستش گرفتيم كه مگرچلاقيم و راه افتاديم. من و نادر جلو تر مي رفتيم و احمد هم از عقب مي آمد. بايد به ميدان شهرداري مي رفتيم كه از آنجا بود كه كرايه ايهاي رشت- انزلي حركت مي كردند. خيابان(شاه؟ پهلوي؟ شاهپور؟ يا اسم ديگري از همين خانواده!) شلوغ بود و مقداري نرفته بوديم كه احمد خودش را به ما رساند كه بچه ها مواظب باشيد كه آن جوانك داشت شما را به چندتايي كه آن كنار ايستاده بودند نشان مي داد كه اينها فراري هستند. مصدقي يا توده اي. آنها هم با علاقه گوش مي كردند و شما را برانداز ميكردند. مانده بوديم كه چاره چيست كه از جهت مقابل روزنامه فروشي رسيد با بغلي روزنامه هاي تهران. يك شماره شاهد خريدم, روزنامة بقائي با همان شادمانيهاي فرداي بيست و هشت مردادي و آكنده از فحش و فضيحت به مصدق و نهضت ملي. اول روزنامه را طوري تا كردم كه عنوانش خوب معلوم باشد و بعد هم آن را در جيب پشت شلوارم گذاشتم كه خوب معلوم باشد . فكر كردم نوعي پيشگيري و محافظت است. در طي اين سالها هميشه 28 مرداد ياد آن عصر در شهر ناآشناي رشت هم هست. هر بار كه فكر مي كنم نمي دانم كه ترس يا احتياط, اصلاَ مي بايست چنين كنم يا نه؟
|