header image
 
نگاهی به رویدادهای ۲۸مرداد ۱۳۳۲‌ چاپ
آرش   
رفتن به
نگاهی به رویدادهای ۲۸مرداد ۱۳۳۲‌
صفحه 2
صفحه 3
صفحه 4
صفحه 5
صفحه 6
صفحه 7
صفحه 8
صفحه 9
صفحه 10
صفحه 11
صفحه 12
صفحه 13
صفحه 14
صفحه 15
صفحه 16
صفحه 17
صفحه 18
صفحه 19
صفحه 20
صفحه 21
صفحه 22
صفحه 23
صفحه 24
صفحه 25
صفحه 26
صفحه 27
صفحه 28
صفحه 29
صفحه 30
صفحه 31
صفحه 32
صفحه 33
صفحه 34
صفحه 35
صفحه 36
صفحه 37
صفحه 38
صفحه 39
صفحه 40
صفحه 41
صفحه 42
صفحه 43
صفحه 44
صفحه 45
صفحه 46
صفحه 47
صفحه 48
صفحه 49
صفحه 50
صفحه 51
صفحه 52
صفحه 53
صفحه 54
صفحه 55
صفحه 56
صفحه 57
صفحه 58
صفحه 59
صفحه 60
صفحه 61
صفحه 62
صفحه 63
صفحه 64
صفحه 65
صفحه 66
صفحه 67
صفحه 68
صفحه 69
صفحه 70
صفحه 71
صفحه 72
 

شامگاه بيست و هشت مرداد در برابر خانه‌ي ۱۰۹ خيابان كاخ مردي با چارچوب دري بر دوش, نشاني دروازه قزوين را مي پرسيد.

 ناصر پاكدامن

 

براي سالروز سي ام تير هم در تهران نمانده بودم.  تازه امتحانات سال دوم دانشكدة حقوق را تمام كرده بوديم و شمارة مخصوص دانشجويان ايران, ارگان سازمان دانشجويان ايران را كه درآورده بوديم راهي بابلسر شده بودم. يكي دو روز آخر تير به آنجا رسيدم. ماه مرداد در آن بابلسر بودم. بابلسر ناتمام.  آن زمانها بابلسر, بابلسر سالهاي چهل و پنجاه نشده بود. دهكي بود كه در عصر طلائي قرار شده بود محل هتلي باشد و ويلاهائي. تا شهريور 20 هتل تمام شده بود و بقيه ناتمام مانده بود و رونق چالوس و رامسر را پيدا نكرده بود.

رودخانه اي به سوي دريا مي گذشت با پل معلقي بر آن. يك دست رودخانه, هتل بود و بعد هم چند عمارت شهري ساز بود با حياطهائي با باغچه هايي از درختهاي پرتقال و نارنج و شايد هم شمشاد.  و پشت آنها هم دكان بازار مختصر ي با خانه هاي بابلسريها و زندگي معمولشان. اگر درست يادم باشد  آن ‌عمارتهاي دو طبقة شهري ساز كه به تقليد معماري از باكو آمده ساخته شده بودند يكي مدرسه اي شده بود و يكي دوتاي ديگر هم اداراتي از ادارات دولتي و بالاخره  يكي هم شده بود مهمانخانه اي كه البته از آن ”هتل بابلسر“ ارزانتر بود. با ديوارهاي نيلي كمرنگ و در طبقة اول,  ايواني با ستون ـ تيرهاي چوبي و بالكون مانند كه مشرف به خيابان و رودخانه بود. از اين بالكون استفادة سالن غذاخوري مي شد پس با ميز و صندليهايي مشرف به رودخانه. هتل را مديري اداره مي كرد كه يا ارمني بود و يا از مهاجران قفقازي. بعد هم مهمانخانه راديو داشت و كه وصل به بلندگويي بود و برنامه هاي راديو تهران را پخش مي كرد. صداي بلند راديو در رودخانة پهن . كم آب مي نشست و به آن سو هم مثل وز و وزي مي رسيد.

اين دست ديگر رودخانه كه ما بوديم  ويلاها بودند كه حالا   ”اصل 4“ آمده بود و آنها را اجاره كرده بود براي كارمندان ايرانيش كه در مازندران فعاليت مي كردند. چندتائي پزشك و معلم و دبير كه برادر پزشك من هم از آن جمله بود كه در طبقة دوم يكي از  ويلاها اتاقي داشت اشتراكي با سياوش و يك نفر ديگر.   اتاق بزرگ آفتابرويي بود   با سه تخت.  و برادر من هم نبود كه داشت راهي خارجه مي شد. پس تخت او شده بود تخت من  و سياوش هم كه تخت خودش را داشت. تخت سومي هم خالي بود. صاحبش به مأموريت رفته بود.

 ايام بابلسر عجيب و غريب بود. از آن تنشهاي سياسي روزمره و دائمي تهران خبري نبود. دنيايي بود در كنار و در خود. روزنامه اي به دست كسي نمي رسيد. راديويي هم در كار نبود. عالم بيخبري بود در نزديكي دريا و در كنار رودخانه اي كه آب چنداني نداشت ولي در طرف مقابلش, هتلي داشت كه راديويي را به بلندگويي وصل كرده بود و ”اينجا تهران است“ را پخش مي كرد.

دوشنبه 19 مرداد در شهرستانها روز رفراندم بود. در بابلسر هم صفي به درازاي چندين صد متر درست شده بود كه كارگردانش, سلماني قد بلندي بود كه روزهاي پيش, گهگاهي مي آمد سرِ ويلايي ها را اصلاح مي كرد و امروز آن سويِ رودخانه بدو بدو مي كرد تا همه را به كنار صندوق رأي ببرد. ازين سوي رودخانه مي ديدم و شعارهاي زنده باد مصدق را مي شنيدم. بعد از ظهر كنار دريا كه بوديم از آقايي كه برادرش يكي از وزراي بنام كابينه هاي رضاشاهي بود شنيدم كه با تفاخر مي گفت كه من هم رفتم و رأي دادم و براي مردم سخنراني هم كردم. و چه حرفها كه نزده بود!

25 مرداد كه پيش آمد ما دير خبردار شديم و در آن عالم بيخبري داشتيم با خودمان نجوا مي كرديم و خوشحال بوديم كه اين بار هم نهضت و مصدق قِسِر در رفتند كه 28 مرداد پيش آمد. مثل مرغ سركنده دنبال يك ذره خبر بوديم. چه شده است؟ چه مي شود؟ از آن صف بلند خبري نشد. بهت همه را گرفته بود. سياوش به تك و تاو افتاده بود و  بي احتياط تر از هميشه تماس مي گرفت. يكبار كه وارد شد با خوشحالي گفت عباس آباد دست به اسلحه مي برد و گفت تپه هاي عباس آباد انبار اسلحه است. پادگان دست به اسلحه مي برد. ما هم خوشحال مي شديم. رؤياها بود كه شكل مي گرفت. حالا براي شنيدن اخبار دو بعداز ظهر بدو راه مي افتادم و از آن پل باريك رد مي شدم تا خودم را به جلوي هتل برسانم و بعد كنار خيابان, روي لبة پياده رو مي نشستم تا اخبار را بشنوم. و بعد با قدمهاي آهسته به آن اتاق ويلائي بر مي گشتم. روزهاي بعد هم همين برنامه بود. فكر مي كنم كه 29 يا 30 مرداد بود كه وقتي رفتم كه اخبار ساعت دو را بشنوم ديدم كه احمد و نادر توي بالكن هتل نشسته اند و دارند ناهار مي خورند. احمد دانشجوي سال آخر پزشكي بود و ما با هم در دانشجويان ايران آشنا شده بوديم. از فعالان دانشكدة پزشكي بود. آرام و آهسته حرف مي زد. گاهي به موضوعات ادبي هم مي پرداخت. همكاري ما به دوستي نزديك شده بود. حالا درين فرداي 28 مرداد, احمد را مي ديدم كه آن بالا نشسته است و دارد با نادرپور كه من فقط قيافه اش را مي شناختم ناهارمي خورد. دستي تكان دادم. او هم به اندازة من تعجب كرد. آمدند پايين. معلوم شد كه از تهران با قطار آمده اند تا شاهي و از شاهي هم با اتوبوس آمده اند به اينجا و مي خواهند از راه كناره بروند تا رشت و بندر پهلوي. اخبارشان خوب نبود و از جمله گفتند كه وسط راه كه قطار توقفي كرد يكي از آشنايان مشترك سوار شده بود خونين ومالين و گفته بود كه چماق به دستها  هر قيافة مشكوكي را كه ببينند سالمش نمي گذارند خاصه اگر جوان باشد وبا پيرهن شلوار. و حالا داشت از شهرش فرار مي كرد كه خودش را به تهران بر ساند. گفتم كه اگر يكي دو روزي بمانيد من هم همراهتان مي آيم. آن يكي دو روز را هم بياييد پهلوي ما. و ما يعني سياوش و من كه در آن ويلاها هستيم.


« مطلب قبلی
درباره آرش

مدیر مسئول و سردبیر:
پرویز قلیچ خانی
دبیر تحریریه:
نجمه موسوی

آرش نشریه ای است فرهنگی, سیاسی و اجتماعی که از بهمن ماه ۱۳۶۹ (فوریه ۱۹۹۱) در فرانسه منتشر میشود.

خبرنامه آرش
با عضویت درخبرنامه آرش از آخرین اخبار سایت بوسیله ایمیل مطلع شوید.
نام

آدرس ايميل
پیوست
انصراف
کمک مالی به آرش

کمکهای مالی شما ادامه فعالیت آرش را میسر میسازد.

Donate Once Monthly

Currency

Amount

Currency

Amount

Official PayPal Seal
© ArashMag.com, All Rights Reserved.