|
صفحه 43 از 72
خاطره ای از ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ بابک امیرخسروی
در 28 مرداد ایران نبودم. مسکو بودم که خبرکودتای 28 مرداد را شنیدم! در آن شب لعنتی، کومسومول( سازمان جوانان کمونیست شوروی) ضیافت مجللی به افتخاز هیات نمایندگی ایران که ازفستیوال جوانان و دانشجویان در بخارست بر میگشت، بر پا کرده بود.
در میان شادی و ساز و آواز، خبر کودتا به گوش ما رسید. ولی کسی آن را جدی نگرفت! مگر چند روز پیش نبود که کودتای 25 مرداد آن چنان آسان و با سرشکستگی کودتاچیان خنثی گردیده بود؟ سی تیر هنوز در ذهن ما زنده بود. یاد آن روزهای شورانگیز خیزش عموم مردم در برابر چشمان ما بود که چگونه با حماسه آفرینیها، نقشه ارتجاع و استعمار را نقش بر آب کردند و پیروز شدند! کسی از میان ما گمان نمیبرد که شاه فراری پس از آن همه خفت و خواری به ایران برگردد و مردم هم او را بپذیرند! براین گمان بودیم که سی تیر دیگری در راه است! آن شب را در میان شادی و سرور، سر مست و بی خیال گذراندیم. خوانندهی محبوب و پرآوازهمان آشورپور، ترانهها سرداد. هرکس هنری داشت عرضه کرد. پس از یکی دو روز و با دریافت خبرهای ناگوار، که پی در پی میرسید، از جمله خبر تسلیم شدن دکتر مصدق به دولت کودتا ، کمکم متوجه وخیم بودن اوضاع شدیم. با این حال همچنان به ناپایداری دولت کودتا و امکان خیزش عمومی دل خوش بویم
من عضو کمیتهی ملی فستیوال بودم. همراه با چهار نفر دیگر، از سوی سازمان جوانان چین تودهای برای دیدار از چین دعوت شده بودیم. ولی از این سفر منصرف شدیم و با هیات ایرانی که نزدیک به صد نفر بود به کشور باز گشتیم. استدلال ما این بود که در چنین شرایطی، جداشدن از دیگران صلاح نیست. تعداد چشمگیری افراد غیر حزبی با ما بود. نخواستیم بگویند که سران در جشن و شادی با ما بودند ولی در لحظهی خطر تنهایشان گذاشتند. باری! در میان بیم و امید راهی ایران شدیم. واقعیت کودتا را از همان لحظهی پیاده شدن از کشتی در بندر انزلی لمس نمودیم. همه را دستکیر کردند. سرهای ما را تراشیدند. پول و هر چه داشتیم به غارت بردند. فرمانده تیپ گیلان، افسر بسیار خشن و تجسم کودتاگران بود! به رخ ما میکشید و مفتخر بود که در قلمرو خود در 27 مرداد کودتا کرده و تودهای ها را سرکوب کرده است! احمد سمیعی نماینده سازمان حوانان در فدراسیون جهانی جوانان دموکرات بود که به علت پایان ماموریتاش همراه ما عازم ایران بود. مقداری کتاب به زبان فرانسه در میان اشیاءاش بود. به هنگام بازدید چمدانها، ناگهان تیمسار پیدایش شد. یکی از کتابها را ورانداز کرد و از سمیعی پرسید راجع به چیست؟ سمیعی که هنوز در عالم قبل از کودتا بودٍٍ، با غرورتمام پاسخ داد: سواد داری بخوان! بی درنگ چنان کشیدهی محکمی به او زد که نقش بر زمین شد و خطاب به سربازان گفت بکُشید این پدر سوخته را! سمیعی لاغر اندام و جثه کوچکی داشت. چندین سرباز و گروهبان بر سر او ریختند و زیر مشت و لگد خونین و مالاناش کردند. دور تا دور سالن پر از سرباز بود. فریاد اعتراض جوانان و جیغ وشیون تحمل ناپذیر دختران و دخالت آنها سمیعی را نجات داد. کالبدخونین او را از همانجا به بیمارستان منتقل کردند.
پس از دو روز گرسنگی و تشنگی کشیدن، کمی انگور و نان به ما دادند و همه را سوار کامیونها کردند. نصف هر کامیون از ما و نصف دیگر پر از سرباز و گروهبان مسلح بود. سکوت عمیقی میدان را فرا گرفته بود. پس از حادثهی روز قبل، رعب و وحشت بر همهجا حاکم بود، نگران سرنوشت نامعلوم خود بودیم. در این حال و هوا بودیم که ناگهان فرمانده تیپ سوار بر جیپ سر رسید. به نظامیها که دور تا دور صف کشیده و تجلی قدرتش بود نگاهی افکند و فریاد زد: آشورپور کجاست؟ آشورپور با چهرهای گرفته و نگران اما با صلابت تمام، از کامیون پیاده شد. تیمسار پس از بد و بیراه گفتن به کمونیستها و ستایش از ولینعمت خود، از آشور پور خواست برایش آواز بخواند! ولی با سکوت پر معنای او رو به رو شد. فریاد زد : چرا برای روسها آواز میخوانی برای من هم بخوان! آشورپور همچنان ساکت بود. تیمسار که چنین استقامتی را انتظار نداشت و در برابر سربازان، خود را تحقیر شده احساس کرد، بناگهان کشیدهی محکمی به صورت نجیب و نازنین او نواخت که سرتاسر میدان طنین افکن شد! آشور پور به زحمت تعادل خودرا حفظ کرد و باز هم چون کوهی در برابرش ایستاد. دیگر پیدا بود که تیمسار با وجود آن همه نظامی و توپ و تشرزدنها، در برابر جثه نحیف ولی عظمت روحی آشورپور، شکست خورده است. آنگاه خطاب به آشورپور گفت: حال که برای من آواز نمیخوانی برای سربازها بخوان. آشورپور به صدا در آمد: « من همیشه برای مردمام آواز میخوانم». سپس پشت به تیمسار و رو به سربازان کرد وترانهی زیبای «جمعه بازار" را با صدای لرزان و رعشهدار، که پژواک خشم وطغیان درونی او بود با لهجه گیلکی که برای سربازهای محلی دلپذیرتر بود، در حالی که اشگ از چشمان ما جاری بود، خواند. هنوز پس از 50 سال ، یاد آن روز بغض در گلویم را میفشارد. ایستادگی و بی باکی آشورپور همان بیان «نه»ی ما به کودتای 28 مرداد و تبلور ناباوریمان به پایدار ماندن آن بود.
پس از این رویداد ناگوار، با فرمان تیمسار، سربازها گلنگدن تفنگها را کشیدند و قافله به راه افتاد. عدهای را ترس برداشته بود که ما را به قتلگاه میبرند! دادرسی در میان نبود. بالاخره به تهران رسیدیم. اول ما را به باغشاه سپس به زندان موقت منتقل کردند. در آن جا اوباش و لومپنها را تجهیز کرده بودند که به ما « خوش آمد» بگویند! فحش و نا سزا میدادند، مشت و لگد می زدند، با نیش چاقو دخترها را زخمی کرده همه را آزار میدادند. اینها همان «مشتی ملت» بود که دکتر مصدق در دادگاه نظامی به کنایه به جای «مشتی اوباش» به کار می برد تا بگوید: در 28مرداد خانه او را غارت و دولت او را سرنگون کردند
|