|
نگاهی به رویدادهای ۲۸مرداد ۱۳۳۲
|
|
|
آرش
|
|
صفحه 32 از 72
در آستانهي رفتن بوديم كه بيرون، از راه دور سر و صداهايي برخاست: عدهيي جاويد شاه ميگفتند. دكتر گفت به طرف خانه ي دكتر مصدق ميآيند. صداها تكرار شد و نزديك شد و بعد صداي شليك گلوله. شليكها هم تكرار شد. من شتاب داشتم خودم را به چاپخانه برسانم. دكتر گفت عجله كن. هنوز حرف دكتر تمام نشده بود كه صفير گلولهيي پشت پنجره مطب به گوش رسيد. ما با خانهي دكتر مصدق، چندان فاصلهيي نداشتيم. عربدههاي جاويد شاه، لحظه به لحظه، بيشتر ميشد. تيراندازيها گاه شدت ميگرفت، گاه قطع ميشد. دكتر راديو را روشن كرد. گوينده متني را در بارهي كشت پنبه ميخواند. خواندن دستور كشت پنبه، ساعتها ادامه يافت. تا ناگهان ساعت 2 در راديو، گويندهيي فرمان عزل دكتر مصدق و انتصاب سرلشكر زاهدي را به نخستوزيري خواند... معلوم شد راديو را گرفتهاند. تيراندازي محافظان خانهي مصدق ادامه داشت. ما هم در خانهي دكتر رضوي زنداني شده بوديم و گلولههايي را كه احساس ميكرديم به ديوارهاي چهار راه حشمتالدوله- فروردين اصابت ميكند. ميشمرديم. نزديك ساعت چهار بعد از ظهر بود كه تيراندازي قطع شد و ازدحام جمعيت كه ديگر خانهي مصدق را تصرف كرده بودند برخاست و اندكي بعد سيل لومپنهاي دروازه قزوين در خيابان حشمتالدوله به طرف سيمتري جاري بود كه هر كدام تكهيي از اثاث غارت شدهي خانهي مصدق را به نشانهي فتح در دست يا روي دوش حمل ميكردند... گويندهي راديو پي در پي اعلام ميكرد از ساعت چهار بعد از ظهر مقررات منع عبور و مرور به شدت در پايتخت اجرا مي شود و متخلفان، مجازات خواهند شد. دكتر رضوي و جهان، با نگراني به فردا فكر ميكردند. اما من، انتظار داشتم هر چه زودتر حزب كودتا را به ضد كودتا تبديل كند؛ همين امشب، يا فردا صبح...
سر خيابان شاهرضا كه رسيدم، انبوه جمعيت وحشت زده، دنبال وسيلهيي ميدويدند كه آنها را به مقصد برساند و هر چند دقيقه كاميوني از كلاه مخمليها ميگذشت كه عربده ميكشيدند: پوست ورودهي تودهيي ميخريم! عاقبت من هم از ديوارهي يك كاميون آويختم و تا سر پل چوبي از آن آويزان بودم. ساعت 7 بعد از ظهر شده بود و هنوز جمعيت وحشتزده مثل سيلاب در خيابانها و كوچهها جريان داشت....
*****
شب و تاريكي رسيده بود. همه جا خاموش بود. از پادگان عشرتآباد، كه صداي موزيك آن قطع نميشد تا هر از چند ازدحام «جاويد شاه» و هورا كشيدن آن را به پوشاند. در تاريكي و سكوت خانه با هر ازدحام احساس ميكردم، سربازخانه دارد به شهر حملهور ميشود. سيماي باغ شاه و محمدعلي شاه و سركوب مشروطه برابرم بود تا صبح شد. هنوز يك گوشهي ذهنم به شعار حزب بود كه كودتا را به ضد كودتا تبديل ميكنيم. اما نه صبح آن روز و نه روزهاي بعد، كودتا به ضد كودتا تبديل نشد.....
|