|
صفحه 31 از 72
كودتا، به ضد كودتا تبديل نشد!
رضا مرزبان
صبح پنجشنبه بود كه از خانه بيرون آمدم. بايد از كوچهي حمام زيبا- كه يك سر آن در خيابان گرگان بود و سر ديگرش در خيابان عشرتآباد- تا سر پل چوبي پياده ميرفتم و آنجا سوار اتوبوسي ميشدم كه مسيرش از ميدان فوزيه تا دانشگاه بود؛ در راه، به وقايع سه روز توفاني فكر ميكردم كه مثل پردهي سينما از پيش چشمانم ميگريخت. صبح دوشنبه كه چشم از خواب باز كردم، با ناباوري خبر كودتاي نافرجام شاه را از راديو شنيدم و بعد خبر فرار شاه را. كه شهر را تکان داد. همه جا مردم ميجوشيدند و به هم تبريك ميگفتند. شهر هيجان زده به جنب و جوش افتاده بود. همه منتظر واكنش دولت بودند، شنيدهها با شتاب به ديگران انتقال مييافت. واكنش دولت سريع بود. عصر ميتينگ پر هيبت ملي، در ميدان بهارستان برپا شد كه از زمين و آسمان آن آدم ميجوشيد و آن سخنراني پر هيجان دكتر فاطمي. و غروب كارناوال خود جوشي از ميدان توپخانه به سراسر شهر جاري گشت. كارناوالي كه از دستههاي كوچك بي شمار تركيب شده بود كه با رقص و پايكوبي ميخروشيدند: «شاه فراري شده- سوار گاري شده» و در چهار راهها به كوچهها و پسكوچهها منشعب ميشدند. شهر در جشن بود. گويي جمعيت سراسر ايران به تهران سرازير شده بود.
صبح سه شنبه، يكي از روزنامهها شعار جمهوري داد. گويا «به سوي آينده» عقب مانده بود. حزب توده با شتاب بسيج كرد تا با عمل، تأخير شعارش را جبران كند: از نزديك ظهر، به دستور حزب، در تمام بخشهاي حزبي، دسته دسته دانشجو و كارگر و كارمند در خيابانهاي شهر راه افتادند و در هر چند صد متر چهارپايهيي ميگذاشتند و سخنراني روي آن ميايستاد و با چند شعار مرگ بر شاه فراري و زنده باد جمهوري، حضور حزب را اعلام ميكرد. نيروي نظامي و پليس، به ميتينگها حمله ميبردند، و آنها را تا خيابانهاي فرعي دنبال و پراكنده ميكردند و باز در نقطهاي ديگر، با دستههاي ديگر اين برنامه تكرار ميشد.
دستههايي ناشناس، با كلنگ و ابزار كار به سراغ مجسمههاي شاه رفته بودند. در پارك شهر، به پاي مجسمهي فرو افكنده، طناب بسته بودند و ميكشيدند. معلوم نشد كار كدام دستهي سياسي بود، اما دكتر صديقي وزير كشور، گفت: كار تودهييهاست. شعار پر هيبت حزب، سر زبانها افتاده بود: كودتا را به ضد كودتا تبديل ميكنيم! هيجانِ شهر تمامي نداشت.
روز چهار شنبه، از ظهر وضع تغيير كرد: پليس به خشونت رو آورد. جاي جمعيت، پليس بود كه سوار كاميون، همهجا به رهگذرها حمله ميبرد. عصر، خيابانهاي شلوغ استانبول، نادري، فردوسي و شاهآباد، قرق گروههاي ضربتي پليس شده بود كه چشم بسته، با باتوم به مردم هجوم ميبردند. احساس ميشد حادثهيي در پيش است. هنوز سوزش ضربهي باتومِ ديروز عصر را روي شانهام احساس ميكردم.
اما، پنج شنبه صبح، همهجا آرام بود. سوار اتوبوس شدم و در طول راه، خيابان شاهرضا را از پشت پنجره نگاه ميكردم كه گويي هنوز در خواب صبحگاهي است. سر خيابان فروردين پياده شدم، به خانهي دكتر تقي رضوي ميرفتم: چهار راه فروردين- ارديبهشت. خانه و مطب دكتر، يك جا بود. دكتر تا حدي كوتاه و اندك چهار شانه بود. پزشكي حاذق، و جا افتاده و از ياران صادق هدايت. با وقار و محكم صحبت ميكرد و بيش از حد مهربان بود. به يقين سياست را از فرانسه با خود آورده بود. مقام ارشد حزب در شوراي متحدهي مركزي بود. سرپرستي روزنامهي نويد آزادي، و شوراي نويسندگان آن را به عهده داشت. روزنامه بايد صبح جمعه منتشر ميشد. زنگ در را كه فشردم، خود دكتر در را باز كرد و داخل مطب شدم. اندكي بعد «جهان» سردبير روزنامه رسيد. من دستيار او در كار روزنامه بودم. هر سه شروع به كار كرديم.
علاوه بر مقالهها كه از پيش، نويسندگان فرستاده بودند، بايد گزارشي از كودتاي شكست خورده و وقايع سه روز گذشته تهيه ميكرديم. حين كار، به دنبال يافتن دليلي براي وضع غير عادي پليس در بعد از ظهر ديروز بوديم كه تلفن زنگ زد؛ دكتر گوشي را برداشت: معلوم شد عدهيي به ساختمان دفتر نويد آزادي و دفتر به سويآينده و خانهي صلح حمله كردهاند. هم چنان سرگرم كار خودمان شديم. بايد مطالب روزنامه را تا ظهر در خيابان ناصرخسرو به چاپخانه ميرسانديم. شعارها آماده شد. گزارش هم. كارگران را به دفاع از آزادي و بسيج صفوف خود، براي مقابله با كودتا و كودتاچيان فراخوانديم...
|