|
صفحه 26 از 72
خاطرهىِ روزِ 28 مرداد
داريوش آشوري
من هم از نسلي هستم كه با جريانِ جنبشِ ملي كردنِ صنعتِ نفت به رهبريِ دكتر مصدق در آغازِ جوانى چشماش به عالمِ سياست باز شد و با كودتاي 28 مرداد رواناش زخمي برداشت كه در انقلاب سال 57 سر باز كرد وعقدهىِ خود را بيرون ريخت. در سالِ 1330 كه آغازِ زمامدارىِ دكتر مصدق بود، من هنوز كودكِ 12 سالهاي بودم كه يك سال زودتر به مدرسه رفته بود و در تابستانِ آن سال ششمِ دبستان را تمام كرده بود و به سالِ اول دبيرستان مىرفت. شور وغوغايِ جنبشِ ملي بهطبع در تهران همه را با خود درگير كرده بود. پرجنب و جوشترين مركزِ آن يكي دانشگاه بود و يكي بازار. امّا، طبيعي بود كه اين جنبشِ سراسرىِ پرشور بهزودى نسلِ جوانتر، يعني بچهدبيرستانيها را هم به ميدان بكشد. و كشيد. بسياري از همنسلهاى من، از همان بچهدبيرستانيها، در همان سنِّ پايانِ كودكي و آغازِ نوجواني به حزبهاىِ سياسي پيوستند و يا از جـّوِ آن زمانه اثري پذيرفتند كه در دورانِ بعدىِ زندگىشان خود را بهتر پديدار كرد. مرادام زماني ست كه اين نسل پس از 28 مرداد به سـّنِ دانشجويى رسيد. در سالهاىِ دورانِ دومِ جنبش، از 1339 تا 1342، همين نسلِ ما بود كه در دانشگاه پرچمدارِ جنبشِ سياسيِ ضـّدِ ديكتاتورىِ شاه بود و رهبرانِ جنبشهاىِ چريكىِ بعدى، فدايى و مجاهد، از ميانِ همين نسل برخاستند.
در آغازِ جنبش در سالِ 1330 دو حزبىِ كه بيشتر در صحنهىِ دبيرستانها حضور داشتند، نخست حزبِ توده بود با تشكيلاتِ مخفي و نشرياتاش، مردم، براىِ حزب، و رزم، براىِ سازمانِ جوانان، و نشريهىِ ديگري براىِ ”شوراىِ متحدهىِ كارگران“، و سازمانهاىِ علنىِِ چهرهپوشاش، با نامهايي مانندِ ”جوانانِ دموكرات“ ، ”هوادارانِ صلح“، حتّا ”سازمانِ مبارزه با بيسوادي“، با نشرياتِ فراوانشان، و ديگري حزبِ پانايرانيست بود كه چند سالي از عمرـاش ميگذشت و پايگاهِ ايدئولوژيكِ ناسيوناليست و ضدِ كمونيستِ استوارى داشت، و هنوز مانده بود كه حزبِ زحمتكشانِ ملتِ ايران، به رهبرىِ مظفرِ بقايي و خليلِ ملكى، به حريفِ نيرومندِ حزبِ توده بدل شود. اين حزب، با جداييِ ملكي و بقايي بر سرِ سياستِ حزب در موردِ دكتر مصدق و نهضتِ ملّي، و تبديل شدن به حزبِ زحمتكشانِ ملتِ ايران (نيروىِ سوّم)، در سالِ 1331، به حريفِ اصليِ حزبِ توده در جذبِ جوانان بدل شد. حزبِ ايران هم بود، امّا حزبي نبود كه با مزاجِ ملايمِ محافظهكارـ اش براىِ جوانان كشش داشته باشد.
داستانِ من هم اين بود كه , در همان سالِ يكمِ دبيرستان نخست به طرف حزبِ پانايرانيست كشيده شدم و سپس سمپاتيزانِ سازمانِ جوانانِ حزبِ توده شدم. دليلِ اين جابهجايي شايد اين بود كه حزبِ توده جاذبهيِ روشنفكرانهىِ قويتري داشت و من به عنوانِ نوجوانِ كتابخوان و عاشقِ بحثهاىِ روشنفكرانه ناگزير بيشتر به طرفِ آن كشيده ميشدم. شايد اگر يكسالي ديگر ميگذشت بيآن كه به حزبِ توده جذب شده باشم، چهبسا نيروىِ سوّمي ميشدم. چنان كه چند سال بعد در پايانِ دورهى دبيرستان،ِ سرانجام شدم. آن زمان كه سمپاتيزانِ سازمانِ جوانانِ حزبِ توده شدم، هنوز به سنِ چهاردهسالگي نرسيده بودم كه سنِّ پذيرشِ عضويت در سازمانِ جوانان بود. اين داستان چندماهي پس از 28 مرداد روى داد و تا فروپاشيدنِ آن سازمان ادامه داشت.
بارى، در روزِ 28 مردادِ 1332، من نوجواني بودم كه تازه چند روزي بود كه پاي به پانزدهسالگي گذاشته بود، امّا در اين دورانِ كوتاهِ دو ساله انبوهِ كتابها و روزنامههاىِ حزبي را بلعيده و گهگاه دور از چشمِ پدر سري به متينگها و برخي جلسههاي حزبي زده و مانندِ بسياري از همنسلان خود ساعتهاىِ دراز بر سرِ كوچه و خيابانِ خانهىِ خود با مخالفان به جرّ و بحث پرداخته بود. ما در خيابانِ مولوى زندگي ميكرديم نزديكِ ساعتِ مشيرالسلطنه، در كوچهاي فرعي از خيابانِ ”تشكيلاتِ ژاندارمرى“، و پاتُق ما نوجوانان و جوانانِ آن محل سرِ همين خيابانِ تشكيلاتِ ژاندارمري بود كه دهنهىِ آن به سمتِ جنوبىِ خيابانِ مولوي ميخورد. اينها را گفتم تا گفته باشم كه در روزِ 28 مرداد در چه سنّـ وـ سال و با چه وضعـ وـ حالي با اين رويداد رو به رو شدم؛ رويدادي كه تجربهاي دشوار و دردناك و فراموش نشدني برايِ نسلِ من ماند.
صبحِ 28 مرداد، پس از چند روز تظاهراتِ خيابانيِ بعد از 25 مرداد و پايين كشيدنِ مجسّمهها و شعارهاىِ جمهورىخواهي دادنها، شهر به ظاهر آرام بود، زيرا دولتِ مصدق هم تظاهرات را ممنوع كرده بود. امّا از طرفِ ظهر خبرهايي از ناآراميهايي در شهر شنيده ميشد. ساعتِ دوىِ بعد از ظهر بود كه صداىِ عربدهها از خيابانِ مولوى ما را از خانهها به سرِ خيابان كشيد. آن جا ديديم كه جماعت مرداني چماق به دست در كاميونها همراه با زناني كه مىگفتند فاحشههاىِ شهرِ نو هستند، با فريادهاىِ زنده باد شاه و مرگ بر مصدق ميگذرند و چماقهاشان را تهديد كنان در هوا تكان مىدهند. جمعي كه بر سرِ خيابان جمع شده بود تا اين منظرهىِ بهتانگيز را تماشا كند، از همه گروه بودند، تودهاى و مصدقى و بيطرف. امّا، در اين ميانه يكى از كسانِ خانوادهاي كه در آن محل به شاهدوستي معروف بودند، رفته بود و سرِ چهارراه به يكي از آن كاميونهاىِ چماقداران نشانيِ ما را داده بود و گفته بود كه جماعتي تودهاي سرِ آن خيابان جمع اند. نيمساعتي يا بيشتر از آن تماشاىِ دلهرهانگيز و غمانگيز ميگذشت كه يكي از آن كاميونها در طرفِ ديگرِ خيابان ايستاد و چماقداران از آن پايين ريختند و به طرفِ ما هجوم بردند. همگى پا به فرار گذاشتيم، امّا يكي از ما به چنگشان افتاد و با چماق كتكِ جانانهاي خورد. من توانستم بگريزم و خود را به خانه برسانم. در خانه از راديوىِ ”برق و باتريِ“ با ماركِ فادا— كه به تازگي به خانهىِ ما راه يافته بود— صداىِ عربدهىِ ميراشرافى را شنيديم كه پيروزىِ ”قيامِ ملى“ را اعلام ميكرد...
پاريس، سپتامبرِ 2003
|