header image
 
نگاهی به رویدادهای ۲۸مرداد ۱۳۳۲‌ چاپ
آرش   
رفتن به
نگاهی به رویدادهای ۲۸مرداد ۱۳۳۲‌
صفحه 2
صفحه 3
صفحه 4
صفحه 5
صفحه 6
صفحه 7
صفحه 8
صفحه 9
صفحه 10
صفحه 11
صفحه 12
صفحه 13
صفحه 14
صفحه 15
صفحه 16
صفحه 17
صفحه 18
صفحه 19
صفحه 20
صفحه 21
صفحه 22
صفحه 23
صفحه 24
صفحه 25
صفحه 26
صفحه 27
صفحه 28
صفحه 29
صفحه 30
صفحه 31
صفحه 32
صفحه 33
صفحه 34
صفحه 35
صفحه 36
صفحه 37
صفحه 38
صفحه 39
صفحه 40
صفحه 41
صفحه 42
صفحه 43
صفحه 44
صفحه 45
صفحه 46
صفحه 47
صفحه 48
صفحه 49
صفحه 50
صفحه 51
صفحه 52
صفحه 53
صفحه 54
صفحه 55
صفحه 56
صفحه 57
صفحه 58
صفحه 59
صفحه 60
صفحه 61
صفحه 62
صفحه 63
صفحه 64
صفحه 65
صفحه 66
صفحه 67
صفحه 68
صفحه 69
صفحه 70
صفحه 71
صفحه 72

- چه خبر‌؟ خبر تازه‌اي داري‌؟

- نمي‌دانم‌. ولي فكر هم نمي‌كنم مسئله عمده‌اي باشد‌. حزب از اين حرف‌ها قوي‌تر است‌.

- من هم فكر نمي‌كنم موضوع مهمي باشد‌.

راه افتاد و به چند تا از فعالين حزب‌، در سالن پايين سر زد و به سركار خودش بازگشت‌. صداي هياهو مرتب قوت مي‌گرفت و گاه به گاه صداي شليك گلوله نيز به گوش مي‌رسيد‌. يكي از تحصيلدارهاي بانك كه از توپخانه گذشته بود خبر داد‌، جمعيت «‌شاه پرست‌» خيلي زياد است و پليس و ارتشي‌ها هم عكس‌العملي نشان نمي‌دهند و مخالفي هم در عرصه نيست‌.

رئيس و معاونين بانك آمدند پايين و دستور دادند صندوق‌هاي پول بسته شود و تمام اسكناس‌ها به خزانه انتقال پيدا كند‌. ماها هم آن‌چه كه به نظرمان مهم و با ارزش مي‌امد از روي ميزها جمع كرديم و در كشو گذاشتيم و در كشوها را بستيم‌.

در اين وقت آقاي «‌ص‌» كه از صاحب منصبان صندوق و از رفقا بود‌، ضمن يكي از رفتن و برگشتن‌ها جلوي من ايستاد و با نوعي تشر به من گفت‌:

حالا تو هم آن را بردار‌.

من با حيرت گفتم‌:

چي رو‌؟

و او با همان لحن گفت‌:

اون كبوتر صلح را از سينه‌ات بردار‌.

تازه متوجه شدم كه يكي از سنجاق‌هاي كبوتر صلح را به يقه‌ي كت‌ام زده‌ام كه در آن شرايط يكي از آن كارهاي بي معني بود‌. سنجاق را برداشتم‌. خواستم بياندازم توي ظرف اشغال‌، ولي حيفم آمد و گذاشتم توي ظرف قلم و مدادها‌. چه اميدهايي هنوز در سر داشتيم‌. ولي تشر آقاي «‌ص‌» نشان مي‌داد كه رفقا يواش يواش دارند مي‌ترسند‌.

رابطه ي ما با خارج به كلي قطع شده بود‌. تلفن در دسترس همه نبود و رؤسا و معاونين هم اگر دسترسي داشتند به ما چيزي نمي‌گفتند‌. ولي عملاً هيچ كس كار نمي‌كرد‌ و همه انتظار داشتند كه ساعت كار به پايان برسد و درها باز شود و ما بتوانيم برويم بيرون و از اوضاع سر دربياوريم‌.

بالاخره بيست دقيقه‌اي قبل از ساعت يك‌، كارمندان را مرخص كردند و ما از در كوچك كنار ساختمان زديم بيرون‌.

بيرون هيچ وسيله نقليه عمومي وجود نداشت‌. گاه يك اتومبيل سواري به سرعت از سوئي به سوئي مي رفت‌. گاه عابر نگراني با حيرت به ما كه به صورت دسته جمعي‌توي خيابان ريخته بوديم‌، نگاه مي‌كرد‌. چاره‌اي نبود و مي‌بايست پياده به خانه مي‌رفتيم‌. از دور دست‌ها از سوئي كه به درستي جهت آن را نمي‌شد تشخيص داد صداي داد و فرياد و هياهو و گاه شليك گلوله به گوش مي‌رسيد و اين سئوال تلخ مغز مرا مي‌جويد‌: «‌پس آن گروه عظيم چپ‌ها كه روز سي‌ام تير تمام مركز شهر را پُر كرده بودند و روز رفراندوم‌! آن همه تظاهر و خودنمايي پاي صندوق رأي مي‌رفتند كجا هستند‌؟‌»

از رابطين بالا هيچ خبري نمي‌رسيد‌. آن روزها امكانات تلفن در اختيار همه نبود و من تصميم گرفتم قبل از رفتن به خانه‌، به بالاتري خودم سري بزنم و اين كار با وجود اين كه سه ربع از وقت مرا گرفت‌، به هيچ نتيجه‌اي نرسيد‌. او نيز در خانه نبود‌. شايد او هم دنبال خبري پيش بالاتر خود رفته بود‌. بعد رفتم خانه‌. در خانه حتا پا به سن گذاشته‌ها‌، مبهوت بودند‌. همه مردم بيش از آن كه متأثر يا وحشت زده باشند‌، بهت‌شان برده بود‌. چرا هيچ عكس‌العملي از هيچ گوشه‌اي بر نمي‌خيزد‌؟ آن‌«‌يا مرگ يا مصدقي‌‌ها‌» و آن «‌يانكي گو هومي‌ها‌» ناكهان كجا آب شدند و كجا رفتند‌؟

در محله‌، همسايه‌ها راحت‌تر و بهتر مبادله ي خبر مي‌كردند‌. خبر رسيد كه به خانه دكتر مصدق حمله كرده‌اند‌. همه ناراحت بودند‌. ليكن دريغ كه كسي به فكر كفش و كلاه كردن و به ياري دكتر مصدق رفتن باشد‌. من هم البته از خانه تكان نمي‌خوردم ولي اين تصور مضحك را داشتم كه هم اكنون آن بالاتري‌، در خانه را خواهد كوفت و خواهد گفت كه چه بايد كرد‌.

اصرار اهل خانه بيهوده بود‌. حتا يك لقمه از حلقوم خشك پايين نمي‌رفت‌. همه دور راديو جمع بوديم و از سكوت‌هاي گاه به گاه و موزيك مارش آن چيزي از اوضاع دستگيرمان نمي‌شد‌. بالاخره حدود ساعت چهار راديو به صدا افتاد‌. جمعي در استوديو بودند و همه با هم حرف مي‌زدند و كسي كه بعدها دانستيم آقاي ميراشرافي بود‌، بقيه را كنار زد و ميكروفون را به دست گرفت و اولين كلامي كه از دهانش بيرون پريد اين بود كه مردم دكتر فاطمي را قطعه قطعه كردند‌. كه البته دروغ بود‌. بعد اعلاميه دكتر مصدق را خواندند كه خانه‌ي خود را بي دفتع اعلام كرد و بعد خبرهايي از چپ و راست كه نشان مي‌داد همه چيز فرو ريخته است‌.

فرداي آن روز من به بانك نرفتم اين تصور نابجا را داشتم كه قطعاً به بانك خواهند ريخت و همه‌ي چپي‌ها را خواهند گرفت و تمام روز را به اميد تماس‌، ارتباطي‌، حرفي و دستوري در خانه ماندم‌. روز بعد جمعه بود و روز شنبه كفش و كلاه كردم و هر چه باداباد رفتم بانك‌. ولي هيچ اتفاقي نيافتاد‌. البته كسي با ما كاري نداشت ولي مثل سابق‌، ديگر كسي نازمان را هم نمي‌خريد‌. بايد سرمان را مي‌انداختيم پايين و كارمان را مي‌كرديم‌. بسياري از رؤسا‌، از جمله رئيس بلافصل خود من‌، رفتارشان به تدريج تغيير كرد و تند و خشن شد و يك بار خود مرا آن چنان بيهوده‌، ؟؟؟ كه رفتم توي توالت و در را بستم و نزديك به ده دقيقه بي صدا اشك ريختم‌. بعد دست و رويم را شستم و صبر كردم تا سرخي چشم‌هايم از بين برود و دوباره سركارم برگشتم‌.

چند ماه بعد‌، پنج شش تا از كارمندان بانك و از جمله خود مرا قرار شد از كار اخراج كنند‌. خود من پيش رئيس شعبه‌ اقاي آزرمي كه مردي بي‌نهايت خوش جنس بود رفتم و گفتم كه من بسيار جوان هستم و يك سابقه اخراج تمام آينده‌ي مرا خراب خواهد كرد‌. مرا اخراج نكنيد‌. در مقابل تا آخر همين امسال خودم از كار استعفا مي‌دهم‌... و آخر سال استعفا دادم و رفتم؟؟؟؟ نظام‌. بقيه نيز بعضي‌ها را اصلاً اخراج نكردند و بعضي را دوباره سركار برگرداندند و اوضاع به تدريج از تب و تاب افتاد‌...

 سال‌ها طول كشيد‌. تا بدانم دكتر محمد مصدق كه مردي سراپا وطن پرستي و صداقت بود در همان آغاز راه غلطي را برگزيده بود و خيال ي‌كرد يك تنه و فقط با تكيه كردن به احساسات مردمي كه درست در سربزنگاه آدم را تنها مي‌گذارند مي‌تواند كاري تا آن حد عمده را پيش ببرد‌. مثل اكثر مردان بزرگ‌، كه مشاوران«بله قربان‌»گو را متأسفانه‌، به ياران نيك انديش ترجيح مي‌دهند‌. مثل همه‌ي پاكان روزگار كه به شهرت پاكي خويش بيش از مصالح مملكت ارزش قائلند‌، او نيز متأسفانه در كار خود موفق نشد و سال‌ها طول كشيد تا صنعت نفت ايران به دست مردي ديگر‌. واقعاً ملي شود‌. خداوند هردويشان را بيامرزد‌.



« مطلب قبلی
درباره آرش

مدیر مسئول و سردبیر:
پرویز قلیچ خانی
دبیر تحریریه:
نجمه موسوی

آرش نشریه ای است فرهنگی, سیاسی و اجتماعی که از بهمن ماه ۱۳۶۹ (فوریه ۱۹۹۱) در فرانسه منتشر میشود.

خبرنامه آرش
با عضویت درخبرنامه آرش از آخرین اخبار سایت بوسیله ایمیل مطلع شوید.
نام

آدرس ايميل
پیوست
انصراف
کمک مالی به آرش

کمکهای مالی شما ادامه فعالیت آرش را میسر میسازد.

Donate Once Monthly

Currency

Amount

Currency

Amount

Official PayPal Seal
© ArashMag.com, All Rights Reserved.