header image
 
نگاهی به رویدادهای ۲۸مرداد ۱۳۳۲‌ چاپ
آرش   
رفتن به
نگاهی به رویدادهای ۲۸مرداد ۱۳۳۲‌
صفحه 2
صفحه 3
صفحه 4
صفحه 5
صفحه 6
صفحه 7
صفحه 8
صفحه 9
صفحه 10
صفحه 11
صفحه 12
صفحه 13
صفحه 14
صفحه 15
صفحه 16
صفحه 17
صفحه 18
صفحه 19
صفحه 20
صفحه 21
صفحه 22
صفحه 23
صفحه 24
صفحه 25
صفحه 26
صفحه 27
صفحه 28
صفحه 29
صفحه 30
صفحه 31
صفحه 32
صفحه 33
صفحه 34
صفحه 35
صفحه 36
صفحه 37
صفحه 38
صفحه 39
صفحه 40
صفحه 41
صفحه 42
صفحه 43
صفحه 44
صفحه 45
صفحه 46
صفحه 47
صفحه 48
صفحه 49
صفحه 50
صفحه 51
صفحه 52
صفحه 53
صفحه 54
صفحه 55
صفحه 56
صفحه 57
صفحه 58
صفحه 59
صفحه 60
صفحه 61
صفحه 62
صفحه 63
صفحه 64
صفحه 65
صفحه 66
صفحه 67
صفحه 68
صفحه 69
صفحه 70
صفحه 71
صفحه 72

 
فرياد بي طنين

سيروس آموزگار
 

وقتي كتاب «‌نگاهي از درون‌...‌» بابك امير خسروي به عنوان نقدي بر خاطرات كيانوري‌، منتشر شد‌، من نوشتن نقدي را بر كتاب او شروع كردم و به سبك خود‌، مقدمه‌ي آن را نوشتم‌. ولي بعد اتفاقاتي افتاد و مجله‌اي كه نقدهاي من در آن به چاپ مي‌رسيد‌، دچار گرفتاري‌هايي شد كه من ناچار نوشتنِ دنباله‌ي نقد را رها كردم‌.

دوست عزيز من «‌پرويز قليچ‌خاني‌» خواست كه من مطلبي در باره‌ي ۲۸ مرداد ماه ۱۳۳۲ براي مجله آرش بنويسم‌. تنبلي ذاتي‌، مرا به ياد آن نقد ناتمام و منتشر نشده انداخت كه به نوعي به ماجرا مربوط مي‌شد و آنچه در زير مي‌خوانيد همان مقدمه است كه مي‌بايست به متن كتاب گره بخورد و نقطه نظرهاي ناچيز من در آن بيايد‌.

من در آن متن نوشته دست نبردم‌. ولي بايد بگويم كه امروز حتا از اين هم «‌راست‌»تر مي‌انديشم‌.

ظاهراً ما هم مرتجع شده‌ايم‌!‌!

*****

در سال 1332 من دانشجوي دانشكده حقوق بودم و براي تأمين مخارج تحصيلم در بانك ملي شعبه بازار كار مي‌كردم و مثل بسياري از جوان‌هاي آن دوره عضو حزب توده ايران بودم‌.

در اواخر خرداد ماه در هياهوي اعتصاب كارگران كوره‌پزخانه‌، به زندان افتادم و چند روز قبل از سي‌ام تير ماه 1332‌، سالگرد سي‌ام تير 1331‌، از زندان آزاد شدم‌. در حالي كه در زندان‌، نفوذ و قدرت حزب توده را با پوست و گوشت خويش حس كرده بودم‌.

روز سي‌ام تير 32‌، در ميتينگ عظيم حزب توده شركت كردم‌. محل برگزاري ميتينگ‌، ميدان بهارستان بود‌. ولي به خاطر تراكم و انبوه جمعيت‌، من در خيابان نادري و جلوي عكاسي ساكو ايستاده بودم و در تمام خيابان‌هايي كه به بهارستان مي‌پيوست‌، جمعيت موج مي‌زد و از هر كوچه و خياباني هم چنان جمعيت به درون ديگ ميتينگ سرازير بود‌. و نشان مي‌داد كه حزب توده تا چه حد در جامعه ريشه كرده است‌‌.

چند روز بعد‌، رفراندم معروف دكتر مصدق بود و كارمندان چپ مسلك بانك ملي‌، در يك صف چهار رديفي جا گرفته بودند تا از محل شعبه مركزي بانك تا پاي چادر مخصوص‌ رأي‌هاي موافق در توپخانه (چه كار بي معنا و زشتي‌!) به طور دسته جمعي بروند و قدرت نمايي كنند و من مي‌ديدم كه بسياري از كارمندان بانك كه هرگز به گروه چپ تعلق نداشتند‌، سعي مي‌كردند تا خود را در اين گروه منظم جا دهند و اين‌، خود‌، نويد بخش آينده‌اي بازهم درخشان‌تر براي حزب توده بود‌.

بنابراين نه تنها در ذهن كم تجربه ي من‌، بلكه در ذهن بدبين‌ترين و شكاك‌ترين مردمان نيز نمي‌گنجيد كه بتوان اين نيروي عظيم را روزي به زانو در آورد‌. سال‌ها تجربه مي بايست تا بفهمم و بدانم كه به شمار مردم و انبوه كساني كه به دنبال مي‌آيند نمي‌توان تكيه كرد زيرا آدميان به قول شمس تبريزي به پيشي مي‌آيند و به فيشي مي روند‌.

روز 28 مرداد 1332 چهار شنبه بود و روز انتشار روزنامه دانشجو‌. ساعت شش صبح از خانه بيرون آمدم و به چاپخانه تابان در اول خيابان ناصر خسرو رفتم و سهميه روزنامه خودم را تحويل گرفتم‌ و به چند نفري كه مي‌بايست رساندم و بعد با اتوبوس به طرف بانك ملي شعبه بازار راه افتادم‌.

از اتوبوس سواري آن روز‌، به خصوص‌، خاطره‌اي در يادم مانده است‌: شاگرد شوفر برگشت و به شوفر اتوبوس گفت‌: «‌مي‌داني از چه چيز اين اتفاق‌ها بيشتر خوشم مي‌آيد‌؟‌» شوفر شانه‌ها را بالا انداخت و شاگرد ادامه داد‌: «‌از اين كه ديگر به بهانه‌ي مسير‌، راه ما را نمي‌بندند‌.‌»

آقايي از رديف دوم سرش را تكان داد و با حسرت گفت‌: «‌آي كه هنوز هم خيلي‌ها‌، به خاطر يك دستمال‌، قيصريه را آتش مي‌زنند‌.‌»

حرف او ناگهان سكوت سنگيني در اتوبوس به وجود آورد ولي هيچ كس حتا شاگرد شوفر و شوفر و حتا خود من كه ظاهراً از حوادث آن روزها خيلي هم خوشحال بودم‌، اعتراضي نكرد‌.

يكي دو دقيقه از ساعت هفت گذشته بود كه وارد بانك ملي شدم و به سرعت دويدم تا قبل از جمع كردن دفتر حضور و غياب‌، جلوي اسم خودم را امضاء كنم‌. ولي سرسراي ورودي بانك‌، شلوغ بود و عده‌اي از پيش‌خدمت‌ها‌، داشتند چند تا كمد بزرگ خالي را جلوي سنگ نوشته‌ي سرسرا مي‌گذاشتند كه در متني سرشار از تكريم و تعظيم به شاهنشاه‌. سال اتمام بناي ساختمان بانك را اعلام مي‌داشت و من اين حادثه‌ را نيز علامتي ديگر از قدرت و نفوذ حزب توده تلقي مي‌كردم‌.

كار عادي بانك شروع شد‌. حدود ساعت ده‌، صداي هياهوي شديدي از جلوي بانك شنيده شد كه كسي توجهي به آن نشان نداد‌. آن روزها بازار تظاهرات گرم بود‌. ولي چند دقيقه بعد نگهبان‌ها به طرف در ورودي حمله بردند و به زحمت‌، كساني را كه با فرياد «‌زنده باد شاه‌» مي‌خواستند وارد بانك شوند‌، عقب زدند و درها را بستند‌. در ورودي ساختمان نيز بسته شد‌.

انصافاً بايد گفت كه تظاهر كنندگان نيز اصراري براي ورود به بانك نشان ندادند وگرنه نرده‌هاي جلوي بانك و در ورودي ساختمان‌، به هيچ‌وجه توانايي مقاومت در مقابل آن‌ها را نداشت‌.

حدود ساعت ده و نيم وضع نگران كننده شده بود‌. آقاي «‌ت‌» كه كارمند حساب‌داري بود و امور مربوط به حزب شعبه بازار را مباشرت مي‌كرد‌، پايين آمد و ما ‌جلوي قسمت پس‌انداز بهم برخورد‌يم از من پرسيد‌:


« مطلب قبلی
درباره آرش

مدیر مسئول و سردبیر:
پرویز قلیچ خانی
دبیر تحریریه:
نجمه موسوی

آرش نشریه ای است فرهنگی, سیاسی و اجتماعی که از بهمن ماه ۱۳۶۹ (فوریه ۱۹۹۱) در فرانسه منتشر میشود.

خبرنامه آرش
با عضویت درخبرنامه آرش از آخرین اخبار سایت بوسیله ایمیل مطلع شوید.
نام

آدرس ايميل
پیوست
انصراف
کمک مالی به آرش

کمکهای مالی شما ادامه فعالیت آرش را میسر میسازد.

Donate Once Monthly

Currency

Amount

Currency

Amount

Official PayPal Seal
© ArashMag.com, All Rights Reserved.