|
صفحه 22 از 72
بنابراين آن كودتا كه در پس خود همه آثار برخاسته از انقلاب مشروطيت را به نفع استعمار انگليس و استبداد رضاشاهي نابود كرد و كار خودكامگي را به جايي رساند كه با اعمال زور و زندان و تبعيد املاك مردم را به نفع خود ضبط مينمود، سرانجام با تسليم مملكت به قواي نظامي روسيه و انگليس و آمريكا به دستور حاميان خود از چنگال عدالت گريخت. پدران آزادیخواه ما ميخواستند با انقلاب مشروطه دست شاه را از قدرت مطلقه بر حكومت و حاكميت كوتاه كنند و نفوذ آخوندها را بر جان و مال مردم برچينند و به دخالت اجنبي بر منافع ثروت مملكت و تعيين سرنوشت سياسي و اقتصادي او پايان دهند؛ اما كودتاي 1299 و سلطنت استبدادي رضاشاه در شهريور 1320 مملكت را نه تنها تحت نفوذ اجنبي، بلكه در اشغال نظامي آنها در آورد و به جاي نظم و امنيت واقعي اجتماعي و سياسي و اقتصادي؛ مملكت را به گرداب هرج و مرج ، جامعهاي كه به دست بيگانگان از چنگ استبداد زمامدار خود رها شده بود درافكند و سرانجام نه فقط ذهنيت فرهنگي و اجتماعي تودههاي مردم را از قيد و بند خرافات مذهبي و مظاهر قرون وسطائي آن خلاص نكرد، بلكه بار ديگر آخوندها را از گوشه انزواي حوزهها و حجرههاي مساجد به عرصه فعاليتهاي اجتماعي و اخذ امتيازهاي از دست رفته خود باز گرداند.
به اين ترتيب با گذشت سالهاي طولاني از دوران انقلاب مشروطه و تحول و تغيير شرايط گوناگون داخلي و جهاني خواست و مطالبه اساسي مردم همچنان، همان خواست و مطالبه دوران انقلاب مشروطه باقي مانده بود و مردم همچنان خواستار حاكميت قانون و استقلال و عدالت اجتماعي و استقرار نهادهاي نمايندگي واقعي خود بودند. مردم همچنان خواستار جدايي دولت از سلطنت و استقلال دادگستري از حيطه نفوذ و دخالت دين و دولت بودند. مردم خواهان آزادي قلم و بيان و اجتماعات و احزاب و مطبوعات مستقل از دولت و متكي به حمايت قانوني و توزيع عادلانه درآمدها و استيفاي حقوق از دست رفته خود به وسيله بيگانگان بودند. اشغال نظامي ايران به وسيله قواي بيگانه شاه خودكامه را از اريكه قدرت مطلقه خود به زير كشيد؛ اما نظم و نظام و ساختارهاي سياسي و اقتصادي و اجتماعي قدرت مطلقه را برهم نزد و تودههاي مردم نيز به خاطر دوران طولاني حكومت استبدادي و پليسي از تجربههاي اجتماعي و سياسي مربوط به حد مطلوبي از آزادي جولان در عرصههاي آزمون و خطا محروم بودند.
بيست و يكسال پس از كودتاي اسفند 1299 ميراث بر جا مانده از سلطنت خودكامه رضاشاه كشوري اشغال شده به دست قواي بيگانه بود با مردمي استبداد زده و رژيمي درهم شكسته و عقب مانده. آنچه را كه مدعيان پهلوي طلب به نام پيشرفتهاي بيسابقه دوران رضاشاهي عنوان ميكنند در واقع چيزي جز ابزار و لوازم ضروري براي تأمين مركزيت استبدادي قدرت سياسي به نفع ديكتاتوري و به مصلحت امنيت ژئوپولیتيك استعمار انگليس نبود زيرا هيچ پيشرفت و تجدد و تحولي بدون وجود آزاديهاي اساسي اجتماعي و سياسي و فرهنگي؛ امكان پذير نيست؛ هيچ پيشرفت و تجددي بدون دخالت و شركت مستقيم يا غير مستقيم مردم در حكومت و حاكميت و نظارت مستمر در امر مديريت سياسي و اجتماعي مملكت ميسر نيست: به همين دليل كار تضادهاي دروني رژيم ورشكسته بازمانده از حكومت كودتاي رضاشاهي به زمينه نخست وزيري دكتر مصدق كشيده شد؛ برنامه دولت دكتر مصدق در حقيقت در دو مادهاي خلاصه ميشد كه در مضمون اساسي خواستهاي آزادي خواهان دوران انقلاب مشروطيت نهفته بود؛ اين دو ماده عبارت بود از استيفاي حقوق ملت ايران از منابع ثروتي كه به دستياري رضاشاه؛ به تصاحب بدون حساب امپراطوري انگليس در آمده بود و دوم گسترش مشاركت و دخالت و نظارت ملت ايران در حكومت از طريق اصلاح قانون انتخابات.
اين دو ماده نه فقط حل اساسيترين معضل و مشكل راه پيشرفت و ترقي ملت ايران را كه استعمار بيگانه و استبداد و نظام سياسي است مشخصتر ميكند، بلكه مسير زندگي اجتماعي و تفكر و انديشه سياسي مشخص دكتر مصدق را نيز معرفي ميكند. اگر او بار سنگين مسئوليت نخست وزيري را در آن دوران پرآشوب به دوش كشيد فقط براي به تحقق رساندن مضمون اين دو ماده بود، همان دو مادهاي كه خمير مايه انقلاب مشروطه بود با كودتاي اسفند 1299 رضاخان مير پنج سالها از متن حيات سياسي ملت ايران حذف شده بود و همان دو مادهاي كه پس از موفقيت درخشان دولت دكتر مصدق در ملي كردن صنعت نفت بار ديگر با كودتاي 28 مرداد 1332 به نفع استعمارگران انگليس و آمريكا و برقراري استبداد مطلقه محمد رضاشاه پهلوي در زير فشار خفقان پليسي ساواك به مدت 25 سال مدفون شد.
اگر بخواهيم دشمنان رهايي از استبداد مطلقه و استعمار بيگانه را در دوران كوتاه نخست وزيري دكتر مصدق شماره كنيم؛ ناگزير به اين اسامي ميرسيم: دربار –انگليس كه آمريكا به آن ملحق ميشود- آخوندهاي محافظه كار ضد تجدد- مالكان بزرگ كه كرسيهاي مجلس را به قيمت سوء استفاده از بيسوادي و فقر روستائيان تصاحب كرده بودند- حزب توده كه با گسترش فرهنگ سياسي در تودهها و اجراي اصلاحات اساسي ابزارهاي تبليغاتي خود را بيرونق ميديدند- روسية شوروي كه هيچ نفعي به ايجاد يك دولت مستقل و آزاد در كنار مرزهاي آسيايي خود نداشت.
در نتيجه در بازخواني تاريخ سياسي و اجتماعي ايران ميبينيم كه دو جنبش آزادي خواهي و استقلال طلبي مردم ايران در قرن بيستم با دو كودتا به وسيله رضاخان مير پنچ يا رضاشاه پهلوي و پسر او محمدرضا شاه و در جهت ادامه و تحكيم استعمار انگليس و پس از آن آمريكا سركوب ميشود و دكتر مصدق در آخرين جلسه محاكمه فرمايشي خود دليل اصلي واژگون ساختن دولت قانوني خود به وسيله كودتا و توطئه مشترك دربار و انگليس و آمريكا و به زندان انداختن و محاكمه شدنش را چنين بيان ميكند:
“… آري تنها گناه من و گناه بزرگ و بسيار بزرگ من اين است كه صنعت نفت ايران را ملي كردهام و بساط استعمار و اعمال نفوذ سياسي و اقتصادي عظيمترين امپراطوريهاي جهان را از اين مملكت برچيدهام و پنجه در پنجه مخوفترين سازمانهاي استعماري و جاسوسي بينالمللي در افكندهام…”.
با توجه به بازگشت مجدد وينستون چرچيل به مسند نخست وزيري انگليس در سال 1951 و انتخاب ژنرال آيزنهاور به رياست جمهوري آمريكا از حزب جمهوريخواه و تصدي وزارت خارجه آمريكا و سازمان سيا به وسيله برادران دالس و مرگ استالين همة ادعاي مدعيان پهلوي طلب در انتقاد از سرسختي دكتر مصدق در قبول راه حلها باطل ميشود؛ از اين گذشته بيست و پنج سال پس از سركوب جنبش آزادي خواهي ضد استبداد و ضد استعماري مردم ايران و حكومت استبداد مطلقه شاه به كمك آمريكا و انگليس؛ مضمون انقلاب بهمن 1357 چيزي جز مبارزه با استبداد مطلقه شاه و مبارزه با تسلط آمريكا و انگليس در حمايت از شاه و در غارت منابع ثروت مملكت نبود.
يعني مردم ايران براي رهايي از آثار دردناك اجتماعي و سياسي و اقتصادي كودتاي 28 مرداد 1332 كه بر دو پاية استبداد مطلقه شاه و حضور استعماري بيگانگان استوار شده بود راهي جز قيام و انقلاب در پيش نداشتند. زيرا شاه همة وسايل قانوني احقاق حقوق اساسي مردم را با نهادهاي جاسوسي و پليسي و زندان و شكنجه خود نابود كرده بود.
به مدعيان و جوجه تئوريسينهاي پهلوي طلب بايد گفت اگر برغم شما دكتر مصدق در تحقق دو ماده اساسي برنامه دولت خود يعني، رهايي از استثمار انگليس و گسترش حقوق سياسي و اجتماعي مردم به راه خطا رفته بود؛ كسي كه در مقام سلطنت با كودتا بر تمامي قدرت حكومت و حاكميت مملكت مسلط شد چرا به جاي جبران خطاهاي دكتر مصدق در تحقق آن دو اصل اساسي؛ هم ريشه و اساس نهادهاي قانوني حقوق مردم را با اعمال خشونت و خفقان پليسي و زندان و شكنجه و اعدام نابود كرد و هم كليه دستاوردهاي تاريخي دولت قانوني دكتر مصدق را در راه لغو امتياز غارت منابع ملي مملكت يك جا در پاي حاميان آمريكايي و انگليسي خود قرباني كرد تا آنجا كه پس از بازگشت از فرار و پيروزي كودتا و سرنگوني تنها دولت دموكراتيك و مردمي منطقه، گيلاس ويسكي خود را با اداي اين جملات خطاب به هندرسون سفير آمريكا بلند ميكند:
|