|
صفحه 17 از 72
بعدها حسين مكي، يكي از نزديكترين افراد به مصدق، كه به «سرباز فداكار وطن» ملقب شده بود، توضيح داد كه «علت صدور اين اطلاعيه ترس طرفين از حزب توده بود»(14)، و او خود را در همان صبح يكشنبه 29 تير در مقالهاي مفصل در صفحة اول روزنامه «باختر امروز» پس از توضيحاتي در باره «جريان حوادث، خطاب به مردم و طرفداران مصدق نوشته بود كه در كشمكش ميان موافقان و مخالفان مصدق» آنچه مسلم است [اين است] كه كمينفرم بيش از هر عاملي استفاده خواهد كرد و ممكنست خداي نكرده بر خلاف تمايل عمومي و ارادة ملت ايران مملكت به چنگال كمونيزم سوق داده شود(15). اما غريو تفنگ و مسلسل و فرياد زنده باد مصدق و مرگ بر قوام در سراسر كشور، و بخصوص تهران، و ضرباهنگ پاهاي گريزنده در اول خيابان ژاله و در زير پنجرة آپارتمان محل جلسة ما در روز سيتير حكايت از آن داشت كه مردم ايران بدون اعتنا به اخطار «سرباز فداكار وطن» و «تمناي هشدار دهندة فراكسيون طرفداران ادامة نهضت» و عليرغم وحشت«طرفين متخاصم»، و بدون ترس از«سوء استفادة دشمنان ايران» و افتادن «مملكت به چنگال كمونيزم» «رشد ملي خود را» در همه جا با «تجمع و تظاهر» و «تصادم خونين با مأمورين انتظامي» در نبردي همگاني و همه جانبه با عوامل استعمار كهنه كار انگليس و امپرياليسم تازه نفس آمريكا «به جهانيان ثابت فرمودند»؛ و يك نمونه از اين نبرد همگاني و «تصادم خونين» «مردم و نيروهاي انتظامي» بیخ گوش ما «در ميدان بهارستان و خيابانها و كوچههاي اطراف آن» ميگذشت كه در «شليك مسلسل و هجوم جمعيت و فرار به اطراف سه راه ژاله، خيابان سعدي و ميدان مخبرالدوله، و يورش سربازان و تانكها و فرار مردم، حمله پليس سوار با شمشير برهنه، صداي رگبار مسلسل و غرش تانكها» تجسم يافته بود. (16)
براستي هم صداي چرخ تانكها و سوت زره پوشها بهارستان را به ميدان جنگ مبدل نموده بود.(17)
و اين تظاهرات و درگيريها، كه جلسة تشكيلاتي ما را آشفته كرد مرا بر آن داشت كه خشمگين از آن اعلاميۀ كذايي، لااقل براي گرفتن خبر هم كه شده- البته با جلب موافقت رفقا- به خيابان بزنم .
ميدان بهارستان يك ميدان جنگ واقعي بود، و من پس از عبور از خيابان شاه آباد و اسلامبول و فردوسي خود را در اول خيابان سپه يافتم. جمعيتي فشرده احساسات ملي و ميهني خود را با فريادها و مشتها ابراز ميكردند. گروهي از خيابان جليل آباد، روبروي پستخانه، كشتهاي را بر سر دست گرفته با فريادهاي خشم آلود نفرت خويش را نثار دشمنان مردم ميكردند. در همين لحظه تانكي که از جانب ميدان حسن آباد ميآمد، بسرعت به سوي ميدان سپه و جمعيت پيش ميتاخت. شگفت آور آنكه مردم بيهيچ بيم و ترديدي، با خونسردي كامل اما به سرعت، كوچه دادند و تانك، بدون آنكه كمترين نگراني و هراسي در تظاهر كنندگان ايجاد كند، و بدون آن كه بتواند آسيبي به كسي برساند جمعيت را شكافت و از منظر من دور شد.
خبرگزاري آسوشيتدپرس در انعكاس اين حادثه چنين خبر داد كه «نزديك ميدان توپخانه سه هزار نفر از مردم به طرف تانك حملهور شدند ولي سربازان و مردم بجاي آنكه يكديگر را مضروب و مجروح سازند همديگر را در آغوش گرفتند و بوسيدند»(18) اما من چند ساعت بعد شنيدم كه تانك در همان اول خيابان سپه متوقف شده و فرمانده آن بيرون آمده و به مردم ملحق شده است. بعدها ارسنجاني نوشت كه يك گزارش دهنده به دفتر نخست وزيري قوام خبر داد كه “در ميدان سپه يك سرهنگ از تانك خارج شد و پاگون خود را كند و نعره زد من به طرف مردم شليك نميكنم و خود را تسليم مردم ميكنم، و بلافاصله روي تانك از انبوه جمعيت پر شده است»(19)، و اين فرمانده تانك سرهنگ جيب برمان، از هواداران حزب تودة ايران بود كه بعدها پس از لو رفتن شبكة افسران حزب نام او نيز در ليست اين افسران ثبت بود. خود او بعدها در بارة آن روز و آن حادثه به يكي از دوستانش گفته بود كه من «بنا به تشخيص خود و احساس خودم از تيراندازي بروي مردم خودداري كردم و رفتم روي تانك و براي مردم سخنراني كردم» (20)
در همين روز از چند جا شنيدم كه سختترين و هيجان انگيزترين درگيريها ميان مردم و نظاميان در خيابان اكباتان، يكي از خيابانهاي ورودي به ميدان بهارستان و نزديكي محل باشگاه حزب زحمتكشان در گرفته است، و شنيدم كه رفقاي ما و اعضاي حزب زحمتكشان در درگيري اين محل نقش عمده داشته و به سختترين مقاومتها دست ميزنند، و سرانجام هم پس از دادن چند قرباني يك تانك نظامي را تسخير ميكنند، و از فرداي آن روز اين خيابان بنام «خيابان ملت» ناميده ميشود كه هنوز، عليرغم حوادث گوناگون اين نام را حفظ كرده است. بعدها در يك كتاب تحقيقي در بارة حوادث امروز خواندم كه «در اين خيابان كه «حزب زحمتكشان ملت ايران» در آن واقع است و روزي فروش روزنامههاي دست چپي در آن كار مشكلي بود امروز مركز فعاليت عناصر افراطي چپ نيز بود. روزنامههاي شاهد ارگان حزب زحمتكشان، پرچمدار ارگان پانايرانيستها ،جوانان دموكرات و بسوي آينده ارگان چپيهاي افراطي به فروش ميرفت و اين چهار دسته ابتكار عمليات را در دست داشتند. امروز اين چند دسته كه تا چند روز قبل غالباً با يكديگر در زد و خورد بودند دوستانه با يكديگر حركت و تظاهر ميكردند» (21).
هر چه بود گذشت و تاريخ ميهن ما پنج روز شورش خون و آتش را پشت سر نهاد و مردم، كه تقريباً بدون يك سازماندهي و رهبري جدي از جانب رهبران، كه بقولي «نه قيام مردم را به اين وسعت و شدت پيش بيني ميكردند و نه لزوم آن را دريافته بودند». به قيامي جانانه به قصد استعمار و استبداد دست زدند و عليرغم اعلامية نيمه شبانۀ نمايندگان نهضت ملي در 30 تير، كه بعلت ترس از «سوءاستفادة حزب توده از اين فرصت و راه انداختن آشوب» صادر كردند.(22) در اين پنج روز با دست خالي، اما با همبستگي كامل، در برابر نيروي نظامي سازمان نيافته و مجهز به سلاحهاي گوناگون، سرسختانه ايستادگي كردند، درفش پيروزي را برافراشتند و مصدق را، كه «در منزلش را به روي همه بسته و در انتظار نتيجة كار نشسته» بود، از منزل بيرون آوردند و دوباره بر كرسي نخست وزيري نشاندند.
و بديسنان دور تازهاي از جنبش ملي دموكراتيك ايران آغاز شد، اما اين جنبش با همة عظمت تاريخيش در مدتي بسيار كوتاه، و فقط 13 ماه، سرنوشتي بكلي وارونه يافت، و هنگامي كه سيزده ماه بعد، در روز 28 مرداد 32 بجاي تودههاي زحمتكش و انقلابي، عدهاي اوباش خيابانهاي تهران را قرق كردند و با عربدههاي “زنده باد شاه” او را كه فراري شده بود، باز گرداندند و تاج برسرش نهادند نه دستي بلند شد و نه صدايي برخاست.
تقريباً دو هفته پيش از اين روز، درست 12 ماه و 12 روز پس از 30 تير 1331، صبح از خانة محل سكونتم در خيابان فخرآباد بيرون شدم تا بروم و رأي خود را براي انحلال مجلس در صندوقي در اول خيابان فردوسي، مشرف به ميدان سپه بريزم. با اشتياق و براي اولين بار در زندگي ميرفتم تا با رأي خويش، نه در انتخابات كه در ضد انتخابات، شركت كنم. وقتي از فخرآباد وارد خيابان سعدي شدم ميوه فروش اول خيابان مشغول چيدن ميوهها روي بساط جلوي دكانش بود و همسايهاش كه از مغازه بيرون آمده بود خطاب به او گفت : «حسين آقا، مگر نميخواهي بيائي برويم رفراندم رأي بدهيم؟» و حسين آقا دستي بعلامت اعتراض و انكار به طرف او تكان داد و گفت: «برو بابا تو هم، مگر مصدق براي ما چه كار كرده؟»
اخطاري درد انگيز و مأيوس كننده بود. بعدها هر كس به زباني از اخطارهايي از اين دست و نتايج آن ياد كرد، از جمله يكي از صاحبنظران نوشت: شرايط سياسي اين دوران «قشرهاي وسيع مردمي را كه طرفدار نهضت ملي بودند خسته و نوميد كرده بود… دو دستگي در ميان جبهة ملي و دشمني رهبران سابق جنبش با دكتر مصدق و ديگران براي ايشان ناگوار بود. آنها انتظار داشتند جنايتكاران سي تير بشدت مجازات شوند و جلوي توطئهها گرفته شود، ولي هيچكدام صورت نگرفت… گذشتهايي كه دولت نسبت به تودهايها ميكرد… براي عدهاي از هواداران سرسخت مصدق دلخراش و عصباني كننده بود. اينها و بسياري عوامل و حوادث ديگر پايگاههاي دولت مصدق را در ميان مردم سست و لرزان ساخته بود… [و] آتش اشتياق و نيروي حركتي كه پيش از قيام سي تير در آنان بود فرو نشسته بود» (23)
شايد بشود گفت كه يك سال و چند روز پس از پيروزي قهرمانانة خلق ما در 30 تير 31 هنوز در هيچ زمينهاي، نه در زمينة حل مسئلة نفت پيشرفت قابل ملاحظهاي صورت گرفته بود و نه در زمينة مسائل اجتماعي تغييري چشمگير رخ داده بود. البته مصدق پس از سي تير، براي اولين بار، يك طرح نه مادهاي را بعنوان برنامۀ دولت اعلام داشت كه در آن شرايط هم بدون هيچ اشكالي بتصويب مجلس رسيد. و هفت اصل آن با كلمة «اصلاح» شروع ميشد: «اصلاح قانون انتخابات…، اصلاح امور مالي…، اصلاح امور اقتصادي…. اصلاح سازمانهاي اداري…، اصلاح قوانين دادگستري..، اصلاح قانون مطبوعات، اصلاحات امور فرهنگي و بهداشت…» و دو مادة ديگر آن «بهرهبرداري از معاون نفت كشور» و «ايجاد شوراهاي محلي در دهات» بود(24)، سنگ بزرگي كه، در شرايط آشفته آن روز كشور و جامعه و دولتي با تركيب موجود، واقعاً علامت نزدن بود. پژوهشگري از علاقهمندان خليل ملكي و در عين حال هوادار مصدق «يكي از عمدهترين دلايل شكست مصدق و جبهة ملي» را بيتوجهي به «توصية استراتژيكي ملكي به مصدق و دولت او» ميداند كه در برگيرندة «حل و فضل منازعهء نفتي…، انجام يك رشته اصلاحات اجتماعي عمده خاصه اصلاحات ارضي…، ايستادگي در برابر فعاليتهاي مخرب عوامل بيگانه…، برقراري مناسبات حسنه با غرب و اتحاد شوروي..»(25) بود.
|