|
نگاهی به رویدادهای ۲۸مرداد ۱۳۳۲
|
|
|
آرش
|
|
صفحه 13 از 72
ب- سلطنت در شرایط مشخص ایران جز سلطنت پهلوی معنایی ندارد. و پهلوی ها تمام دوران سلطنت شان را در خفه کردن صدای مردم گذراندند. امّا خلق و خوی مشخص سلاطین پهلوی نبود که آنهارا به مقابله باحق انتخاب مردم می کشاند، بلکه سلطنت بود که زمینه مساعدی برای قدر قدرتی آنها فراهم می آورد. سلطنت به خودی خود و صرف نظر از عقاید و خلق و خوی این یا آن پادشاه، یک نهاد غیر دموکراتیک است. زیرا ناقض یا لااقل ، محدود کننده حق انتخاب مردم است، حتی در کشورهای دموکراتیک. سلطنت طلبان ما که جنایات جمهوری اسلامی را پرده ای برای پوشاندن جنایات پنجاه و هفت ساله خاندان پهلوی ساخته اند و اکنون می کوشند خود را مدافعان آزادی و دموکراسی جا بزنند، در دفاع از سلطنت، مدام به نمونه های سلطنت در بعضی دموکراسی های غربی اشاره می کنند. امّا حقیقت این است که سلطنت حتی در این کشورها، نهادی است باقیمانده از دوران پیش از دموکراسی. نگاهی به تاریخ تک تک این کشورها نشان می دهد که دموکراسی اینها به وسیله سلطنت یا به کمک سلطنت شکل نگرفته، بلکه غالباً در مقابله با اختیارات و اقتدارات سلطنت معنا پیدا کرده است. سلطنت نقطه ضعف این دموکراسی هاست و نه نقطه قوت آنها. و در هر حال در همه آنها دژ محافظه کاری است بعلاوه فراموش نباید کرد که سلطنت نیز مانند حکومت های دینی، مدعی نوعی مشروعیت الهی است و بدون توسل به چنین مشروعیتى نمی تواند موروثی بودن پادشاهی را توجیه کند. تصادفی نیست که سلطنت ها – و از جمله سلطنت های به اصطلاح "دموکراتیک" غالباً بادستگاه مذهب مسلّط پیوندهای رسمی و حقوقی محکمی دارند. مثلاً ملکه انگلیس ریاست عالیه کلیسای انگلیس را نیز به عهده دارد. یا قانون اساسی مشروطه ایران، با صراحت تمام، پادشاه را حامی و مروّج " مذهب حقّه شیعه اثنی عشریه" معرفی می کرد. از همه اینها گذشته، ایرانی ها هر چه کم داشته باشند، مسلماً در تجربه سلطنت و سلاطین هیچ کم ندارند. تاریخ ایران با تجربه 2500 ساله سلطنت، گواهی می دهد که در این کشور سلطنت جز بی حقّی مردم معنای نداشته است. و در صد سال اخیر، کافی است به یاد داشته باشیم که ما با یک فاصله 70 ساله، دو انقلاب کرده ایم که هر دو علیه سلطنت بود و در هر دو، پادشاه تجسّم اصلی ضدیت باحق و خواست مردم. امروزه که سلطنت طلبان ما دست شان از قدرت کوتاه است، ترجیح میدهند خود را "مشروطه خواه" بنامند. در حالی که کلمه "مشروطه" یا "مشروطیت" عنوان انقلابی است که مردم ایران علیه قدر قدرتی سلطنت راه انداختند. مشروطه خواه نامیده شدن سلطنت طلبان ما به آن می ماند که مثلاً سلطنت طلبان فرانسه سرود مارسی یز را نماد خودشان قلم داد کنند. بعلاوه حتی اگر قانون اساسی مشروطیت را قرار دادی میان مردم و پادشاه تلقی کنیم ( که البته چنین فرضی کاملاً غلط است) تردیدی نمی توانیم داشته باشیم که چنین قرار دادی از طرف پادشاهان پهلوی زیر پا گذاشته شد، نه یک بار و دو بار، بلکه دائماً و در یک فاصله زمانی 57 ساله. هم چنین فراموش نباید کرد که در تاریخ صد ساله اخیر ما، سلطنت همیشه هم چون اهرم فشار قدرت های امپریالیستی برای کنترل این کشور به کار گرفته شده است. آیا تصادفی است که هر چهار پادشاه تاریخ اخیر ما با از دست دادن عنوان پادشاهی درخارج از ایران مرده اند؟ دو تن ازاینها ( محمد علی شاه و محمد رضا شاه) درنتیجه انقلاب مردم به خارج گریخته اند و دو تن دیگر(احمد شاه و رضا شاه) به خاطر نارضایی قدرت های امپریالیستی، از سلطنت معزول و به خارج از ایران تبعید شده اند. به عبارت دیگر، همه اینها یا بوسیله مردم از قدرت رانده شده اند و به قدرت های امپریالیستی پناه برده اند، یا نتوانسته اند اسباب رضایت قدرت های امپریالیستی را فراهم بیاورند و توسط آنها از سلطنت برکنار شده اند. هر دو پادشاه خاندان پهلوی، سلطنت خود را مدیون قدرت های امپریالیستی بودند و هر دو با یک کودتای امپریالیستی قدرتش شان را تحکیم کردند. کودتای 1299 که رضا خان را به قدرت رساند، از طرف امپریالیسم انگلیس طراحی شد و برای مقابله باجنبش های مترقی مردم ایران ( مانند جنبش خیابانی در آذر بایجان ، جنبش کوچک خان در گیلان، و جنبش پسیان در خراسان) و کودتای 28 مرداد 32 که قدرت محمد رضا شاه را تحکیم کرد،محصول همکاری دستگاه های جاسوسی آمریکا و انگلیس بود.
ج- قدرت های امپریالیستی آمریکا و انگلیس، معماران کودتای 28 مرداد بودند و اکنون حتی خود آنها نیز به آن معترف اند. بعلاوه، منابع ومدارک مربوط به این ماجرا حالا چنان گسترده و قابل دسترسی هستند که جز عده ای از پادوهای مواجب بگیر سلطنت طلب، کسی جرأت انکار حقیقت این ماجرا را ندارد. امّا مساله این است که خیلی ها آن را محصول سیاست خارجی غلط و اشتباه محاسبه محافظه کاران انگلیس و جمهوری خواهان آمریکا می دانند. بی شک اینها در راه اندازی کودتا نقش مهمی داشتند. شاید بدون پیروزی چرچیل در انتخابات 1951 انگلیس، و پیروزی آیزنهاور در انتخابات آمریکادر سال 1952، کودتای 28 مرداد نمی توانست در آن شرایط به نتیجه برسد. امّا جستجوکردن منشاء سیاستهای سلطه گرانه آمریکا و انگلیس در کلّه دالس یا چرچیل یا احزاب آنها، مانند نگاه کردن به درخت است و نادیده گرفتن جنگل. امپریالیسم یک نظام اقتصادی- اجتمای- سیاسی است که سلطه گری و جهان خواری در طبیعت آن است. حتی خلاصه کردن امپریالیسم در آمریکا و انگلیس نیز نادرست وخطرناک است. درست است که آمریکا حالا بزرگ ترین و مهاجم ترین قدرت امپریالیستی جهان است، امّا جنایاتی که مثلاً امپریالیسم های فرانسه، آلمان یا ژاپن تا به حال راه انداخته اند، از آمریکا چیزی کم نداشته است. منشاء امپریالیسم را باید در نظام سرمایه داری جستجو کرد، نظامی که بطور منظم نابرابری تولید می کند و تا هست جهان خواری قدرتهای بزرگ سرمایه دارای ادامه خواهد یافت و مدام فاجعه به بار خواهد آورد. در هر حال مهم است به یاد داشته باشیم که کودتای 28 مرداد تنها نمونه ضدیت قدرت های امپریالیستی ( و در این مورد، آمریکا و انگلیس) باحق انتخاب و حاکمیت مردم نبوده است؛ نه در ایران و نه در جهان. قبل از کودتای 28 مرداد و بعد از آن آمریکا و انگلیس دها و شاید صدها بار برای مقابله با جنبش های آزادی خواهی و برابری خواهی مردم در چهار گوشه جهان، اقدام کرده اند. در همین منطقه خاور میانه، بعد از جنگ جهانی دوم، آمریکا( در آغاز همراه باانگلیس و بعدها به تنهایی) چیرگی بی و چون و چرایی داشته است . و می دانیم که در تمام این مدت، خاور میانه کشتارگاه جنبش دموکراتیک بوده است. و این کشتارها و سرکوب ها غالباً باحمایت آمریکا و در مواردی مستقیماً بوسیله خود آمریکا صورت گرفته اند. غالب مداخلات آمریکا در خاور میانه به حمایت از نظام های ارتجاعی و سرکوب گر صورت گرفته است. زیرا آمریکا هر حرکت معطوف به دموکراسی رادر این منطقه، تهدیدی علیه هژمونی خود تلقی می کرده است. در فاصله 25 ساله بین 28 مرداد 32 تا بهمن 57، مقامات آمریکایی حتی یکبار علیه دیکتاتوری شاه و به حمایت از خواست های آزادی خواهانه مردم ایران صحبت نکردند و در 25 ساله اخیر مخالفت های آنها با جمهوری اسلامی به خاطر ناهم خوانی آن با هژمونی آمریکایی بوده است. زیرا در همین مدت و در همین منطقه، رژیم های دیگری راکه در سرکوب گری چیزی از جمهوری اسلامی کم ندارند، حمایت کرده اند. یک نکته را نیز باید در اینجا یاد آوری کنم. تأکید من بر طبع توسعه طلبی امپریالیسم سرمایه داری برای نشان دادن منشاء اصلی زور گویی و زور مداری در حرکت قدرت های بزرگ سرمایه داری است که ضمناً قلدرترین قدرت های جهان ما هم هستند. امّا توسعه طلبی آنها نه به دلیل این که سرمایه دارانه است، بلكه صرفاً به این دلیل بسیار ساده که توسعه طلبی است، با دموکراسی و حق حاکمیت مردم مباينت دارد. به عبارت دیگر نقض حق حاکمیت ملی یک کشور به وسیله کشوری دیگر جز نفی ابتدایی ترین لوازم دموکراسی معنایی ندارد، خواه این کار به وسیله یک قدرت سرمایه داری صورت بگیرد، خواه بوسیله یک قدرت سوسیالیستی، خواه نقص کننده یک حکومت دموکراتیک باشد، خواه یک دیکتاتوری. بنابراین، مساله اصلی این نیست که در آمریکا و انگلیس دموکراسی وجود دارد یا چقدر وجود دارد. نکته مهم این است که دموکراسی هنگامی معنا دارد و تاجایی معنا دارد که مردم بتوانند آزادانه انتخاب کنند، اراده شان را اٍعمال کنند و از منتخبان شان حساب پس بگیرند. به همین دلیل، دموکراسی برای یک ملت می تواند عین دیکتاتوری برای ملتی دیگر باشد.به عنوان نمونه، اسرائیل را در نظر بگیرید که علی رغم همه معایب اش، تنها دموکراسی خاور میانه است. ولی این مانع از آن نمی شود که بدترین سرکوب گری موجود برای مردم فلسطین و منشاء بسیاری از مصائب خاور میانه نباشد. مسأله این است که حتی وقتی یک شهر برای شهر دیگر تصمیم می گیرد، هزاران تبعیض و زورگویی و فساد به وجود می آید، تا چه رسد به وقتی که ملتی برای ملت دیگری تصمیم بگیرد.
|