در روزهای آخر صفحهبندی مجله، 15 عکس را برای همکاران فرهنگی مجله ارسال کردیم تا هرکدام احساس خود را از عکس دریافتی، در 15 خط تایپی، برایمان ارسال کنند. حاصل این کار 12 جواب رسیده از: ملیحه تیره گل، منصور خاکسار، شکوه میزادگی، نسیم خاکسار، حسن زرهی،اسماعیل نوری علا، میرزاآقا عسگری، مجید نفیسی،هادی ابراهیمی،منصور کوشان، نجمه موسوی و پرویز صیاد است.
«ابلها مردا / عدوی تو نیستم من / انکار تواَم»؛
ملیحه تیره گل
ای زن وُ مردِ جوان! ای نماد ایران ِ زمان! در آغاز جنبش شما، می¬ترسیدم که شور شما مانند شور من دزدیده شود و یک بار دیگر سکوی پرش سیاهی¬ها و تباهی¬ها شود. هزاران خبر زمردین، هزاران سرود رنگین، هزاران عکس خونین، هزاران فریاد راستین، هزاران سکوت سنگین که از جنبش پیوسته¬ی خود به من رساندید، ترس را پرده پرده پس زد. دیدم که شور آن زمانی¬ی من را با آن جنسی از شعور آمیخته¬اید، که من نداشتم. بر من خشم نگیرید؛ نگوئید که من با جنس شعور خودم شما را به چاه انداختم. شـما پیامد اجتناب¬ناپذیر نسل من هسـتید، دنباله¬ی نسل¬های پیش از من هستید؛ نسل¬هائی که یک سده است با خون ِ تن وَ جان ِهزاران آرزومندِ آزادی و برابری، و با مرکب قلم هزاران شاعر و نویسنده و مترجم و پژوهشگر آزادی¬خواه، رهگذر امروز شما را فرش کرده¬اند. اینک بدانید: تا زمانی که استوار و اندیشیده، با خفقان و تحمیق و سـتم و نابرابری مـی¬سـتیزید، تا زمانـی که در میدان پیـکار، هر رهبـری را رهبـری مـی¬کنید و به دنبال خـود می¬کشـانید، تا زمانی که هنجارهای شرع وُ عرف وُ عقل ِ خود را خودتان می¬نویسید، تا زمانی که خود را نو به نو ورق می¬زنید، به هر قامتی که ببندید، سلام می¬کنم؛ به هر رنگی که رأی دهید، رأی می¬دهم؛ هر کارافزاری را که در این پیکار بایسته بدانید- از سکوت وُ سجاده وُ سجده گرفته تا سنگ وُ «سِلاح»- بایسته می¬دانم. ای زن و مرد جوان! ای نماد ایران ِ زمان! اگر «ندا»ها و «سهراب»ها نماد شور راستین این مبارزه¬ی خونین شدند، شیوه¬ی نمازگزاردن شما ، نماد شعور این جنبش شد؛ شعوری که، اشغالگران ایران با هیچ چسبی نمی¬توانند آن را به «بیگانه» و «انقلاب مخملین ِ بیگانه» بیاویزند. زیرا که این عکس، آواز «انتخاب» شما را به گوش جهان می¬رساند و آواز جاودانه¬ی احمد شاملو را پژواک می¬دهد که «ابلها مردا/ عدوی تو نیستم من/ انکار تواَم»؛ انکار «قوانین» تواَم؛ انکار«شرع وُ عرفِ» تواَم؛ انکار بربریتِ تواَم. 2 اوت 2009/ 11 مرداد 1388
منصور خاکسار
برای منی که سالهاست، ناخواسته از یار و دیار دور افتادهام و عزیزانِ پشتِ سرگذاشته را- به ترتیب دسترسیام- بیشتر از صدا و کمتر از نامه و گاه عکس، بازشناختهام، دیدن عکس، همیشه در من اثر گذارتر بوده است. اگر عکسی به دستم رسیده است، هی آنرا در ذهنم تاریک و روشن کردهام و پیش چشم دور و نزدیک بردهام تا برانگیختگیِ عاطفیام را در قیاس با فاصلهها بهسنجم. آنسوی هراس از دیدارهای غایبی که درونمایه شعرِ امروزِ من شده است. اما این بار با عکسی روبرویم که شکارِ خلوتِ من نیست و همگان در دیدن آن با من شریکاند. عکسی برگرفته از یک پایداری تاریخی،- و به نیرومندی قلم و شعر- که جهانی را به گواهی گرفته است. عکسی زنده از آنچه برما میرود، و سندی گویا که چون دادخواهستی از زبانِ همهی دادخواهانِ این فصلِ تاریک از وطنِ ما که میتوان به کارش گرفت. از همه سوی این عکس درماندگیِ حکومتی پیداست که دندانِ شگنجهگرانش- به گفته خودیها- براستخوانِ مردم رسیده و اکنون در نهیب مردم، مرگِ خود را دریافته است. با درود به هوشمندیِ دلاورانی که به یاری عکسهایی چنین، به روشنگری برخاستهاند. باید بگویم که عکسِ برگزیدهی آرش در این پرسشخواهی دو حس در من برانگیخته است. 1- دامنهی هراسِ حکومتِ سرکوب از خیزش مردم و به کارگیری گروه کشتاری که برای حفظ دستگاه آلوده به خون خود، آموزش داده است. 2- ایستادگیِ بیهراس و سرافرازِ مردم. در چهره ندا، ترانه، سهراب و اشکان. جنبشی جوان، با فرهنگی نو که در تاریخ پایداری میهن ما میدرخشد، و این قلم هرگز از همصدایی با آن بازنخواهد ماند.
*
اين نسل من است
شکوه میرزادگی
در يک ماه و نيم گذشته من هم چون ميليون ها تن از مردم سرزمين مان ـ نه! ـ هم چون ميليون ها تن از مردمان جهان، از ديدن بسياری از عکس هايي که از ايران رسيده ملتهب و دردمند شده ام؛ گاه اشک هايم وحشی و سرکش سرازير شده، گاه خشمی آتش وار وجودم را سوزانده، و گاه قلبم چنان تپيده که فکر کرده ام هم الان، کبوتر وار، از سينه ام خواهد گريخت. بارها مدت ها به عکسی بهت زده خيره شده ام. باورم نمی آمده که متعلق به سرزمين من يا متعلق به زمانه ی ما باشد. گاه، وقتی هجوم لباس شخصی ها و بسيجی ها را در تصويری ديده ام، فکر کرده ام که اگر فقط لباس اين ها را عوض می کردند به راحتی می شد گفت صحنه ای از حمله ی مغول هاست. يا اگر عکسی از يک زندان را رنگی کهنه می زدند تفاوت چندانی با عکس زندان های زمان هيتلر نداشت ـ وقتی بدن های زخمی و شکنجه ديده ی انبوه انبوه يهودی و کمونيست و کولی را روی هم ريخته بودند. اما يک عکس در ميانه ی همه ی عکس هايي که اين روزها ديده ام اشک و لبخند را توام بر چهره ام نشانده است: ديواری گوشتی از زنانی که مقابل مهاجمينی گمراه ايستاده اند تا نگذارند دست آن ها به جوان هايي برسد که هدف اصلی ديکتاتوری موجود در ايران هستند. با خودم می گويم: اين نسل من است که در يکی از بدترين و سياه ترين دوران تاريخ سرزمين مان نسلی را آفريده که دلير و روشن، و عاشق آزادی، می بالند و می تازند. بله، اين نسل من است که اکنون آنجا ايستاده تا با گوشت و پوست و خونش نگذارد اين همه زيبايي و دليری را بر خاک فرو ريزند. آگوست 2009 *
نسیم خاکسار
این وجودها به سمت نشاط و زندگی می روند. این عکس، نمای روشنی است از زندگی معمولی این روزهای مردم ایران. شماری انگشت شمار از مردم، زن و مرد و بیشتر جوان در خیابان یا پیاده روی در یکی از شهرهای ایران، شاید تهران، اجتماع کوچکی کرده اند. و نیروهای سرکوبگر نظامی که سی سال است صدای آزادی را در وطن کشته است آنها را دوره کرده اند. سرکوبگران مجهزند به کلاه ایمنی، باطوم، پوتین و اسلحه گرم و سرد و پوشش ضخیمی که تمام اندامشان را پوشانده است. از شش تن نیروهای سرکوبگری که در عکس پیدایند و مردم را در محاصره دارند، دو تن در جلو صورتشان را زیرنقاب پوشاندهاند، یکی نقابش را بالا می زند، یکی در جرو بحث با مردم است، یکی به محافظت کنار او ایستاده و یکی در حال لگد پراندن است به جوانی که بلوزی شطرنجی به تن دارد و خم شده است به سوی او، برای نیافتادن و نیز دفع حمله ای که به سویش شده است. مردم با لباس معمولی شان به خیابان آمده اند. مردها و پسرهای جوان با بلوزهای آستین کوتاه و دخترها و زنان با روسری و مانتو. ظاهرشان طوری است که گویا به سر کار می رفتند یا به آموزشگاهی و یا برای خرید روزانه و یا به دیدار دوستی. از پیراهنهای آستین کوتاهی که تن جوانها هست متوجه فصل تابستان و گرمای هوا میشوی. پیرمردی هم در عکس هست که دارد با حیرت به نیروهای نظامی سرکوبگر رژیم نگاه میکند. تماشای این نوع عکسها در این روزها شده است بخش مهمی از زندگی روزانه من که جنبش آزادیخواهانه مردم ایران را در این چهل روز از دور رصد می کنم. با دیدن این تصویرها و نگاه کردن به چهره مردم، و ایستادن و مکث روی آنها، از خودم می پرسم: آیا می شود این مردم را شکست داد؟ آیا می توان با ضرب چماق و باطوم و با کشتن و مجروح کردن آنها، یا به زندان افکندن و شکنجه شان، این مردمی را که اینگونه به نبرد با استبداد و دیکتاتوری رژیم جلاد پیشه جمهوری اسلامی برخاسته اند دوباره به سکوت خانه هایشان کشاند؟ - نه، نمی شود. این نخستین پاسخی است که به خودم می دهم. سپس درهمان لحظه جوشانی این فکر در ذهنم، از نو و به آرامی، یک به یک، اندام و حرکات همین شمار مردمی را که در این عکس پیدایند از نظر می گذرانم. به دستهایشان نگاه می کنم، به شانه هایشان و حرکت دست و پایشان و به حالاتی که در صورتشان نمایان شده است و همراه با امیدهایشان، تنگناهایشان را می بینم و ساقه علفی نازک مقاومت وجودشان را در محاصره طوفان بیدادگر و آنوقت با غمی چیره در وجودم سعی می کنم خودم را آرام آرام در جمعشان بکشانم. گرمای پوستشان را که احساس میکنم به خودم می گویم برای حمایت از آنها نخست باید بیاموزم همگام با آنها حرکت کنم. این وجودها هنوز در محاصره استبدادند. در محاصره همان دیوارها قد کشیدهاند که اکنون عیار وار و رقص کنان در محاصره باطوم و لگد دارند به سمت زندگی و نشاط می روند. این عکس در من چنین احساسی را بر می انگیزد. اوترخت سوم آگوست دوهزار و نه * قهر و مهر آب
حسن زرهی
بزرگ شده ی دریا هستم. جانم در آب جلوه ای دیگر می یابد. رابطه ای دارم جان افزا و دل انگیز با آب که به تعریف نیاید. هر بار که شرح کرده ام شنونده باورش نشده. حالا هم می گویم شاید شما هم لحظه ای بهتتان ببرد. نوجوانی ام را با آب الفتی ناگفتنی بود. به همسالان می گفتم مهربان باشید با آب، وگرنه آب جان به جانتان نمی دهد. آب در برابر نامهربانی چهره درمیکشد و آزار می دهد. اما در برابر مهر تن شما را مانند مخمل نرم در بر می گیرد. آنان که به لطف و به مهر تن به آب داده اند، کم و زیاد این را آزموده اند. حتی اگر بدان آگاه نبوده باشند. آب به دست نااهل سلاحی شود در جهت پراکندن آدمیان. مردمان اما مانند همین عکس به اتفاق و همدلی و مهری که به سوی آب روانه می کنند، آب، این سلاح دست اهرمن را، با پاره ای از جان متحد خویش تاخت می زنند، آب اگر از ما حس یگانگی گیرد تن به مهرورزی ذاتی خود می سپرد و دیگر ابزار دست خصم مردمان نمی شود. دریای پرموج زنان جوان ایران جلوه ای است از جلوه های ذات مهربان و زندگی بخش آب. همین آبی که حتی در دست دشمنان ایران هم از روح آب، پاکی آب، و مهر بر آنان که خود از این ویژگی بهره ها دارند روی برنمی تابد. دریای مردمان موج بر موج مادر ما ایران آغوش می گشاید هم به روی ایرانیان و هم به روی نیکان جهان سراسر. نه دیگر سود ندارد این آب پاشی های اهرمنی تاب ایستادن در برابر ایران خانم جوان را نخواهد داشت، دیگر توان آن را ندارد که متحد را به راه نفاق و تفرقه اندازد. *
اسماعیل نوری علاء
چهاردهم مرداد بود، سالگشت صدور فرمان مشروطه، که معادل سال اش به حساب ابجد می شد «عدل مظفر»؛ همان عبارتی که بين دو شير نشسته بر سر در مجلس شورای ملی قرار گرفته بود، به ياد بهرام شاهی که از آن پس بايد تاج سلطنت اش را از ميان شيرهای نگهبان «وديعهء ملت» بر می داشت. نشسته بودم و در فضای مجازی اينترنت به دنبال عکسی برای صفحهء اول نشريهء اينترنتی سکولاريسم نو می گشتم. هيچ کدام از عکس ها که می ديدم به دلم نمی چسبيد. تا اينکه ديدم دوستی از تورنتو عکس بالا را برایم فرستاده است. از احوالات خودم نمی نويسم. اما براستی هر که اين عکس را ساخته پيامی بزرگ را براي آينده به يادگار نهاده است. معمولاً در اينگونه عکس ها بين آدم های اصلی و کسانی که دور عکس قرار می گيرند ارتباطی مستقيم و همگون وجود دارد. بعضی عکس های مانده از عهد مشروطه اينگونه است. مثلاً دو تا آيت الله را بعنوان چهره های اصلی روحانيت شرکت کننده در جنبش مشروطه وسط می گذاشتند و آدم های فرعی را در اطراف شان می چيدند. اما اينجا آنچه ديده می شد حکايتی ديگر داشت. اينجا آيت اللهی ديگر بود که فرمان رئيس دولتی ديگر را به دست اش می داد اما آنان که چهره شان چون حلقه ای اين دو تن را در ميان گرفته بودند ديگر فرعی نبودند؛ آنها اصل بودند و اين ها فرع. آنها فرزندان ملتی برخاسته از عمق انزجار بودند که برای ابطال همين حکم رياست به خيابان آمده بودند و، به فرمان و اجرای همين دو تن، جان جوان شان به خون کشيده شده بود تا از آن درختی برويد که ريشه در خاک آرزوهای اصلی مشروطه دارد. بله، صحنه عوض شده است: 103 سال پس از انقلاب غرورآفرين مشروطه، اينک حاکم مشروعه است که بر صندلی محمدعلی شاه نشسته، شيرها را از سر در مجلس ملی رمانده، عدل مظفر را پريشيده و مجلس اسلامی اش را کنار مجلس ملی نشانده است. اما حضور فراموش نشدنی همين جان های پيوسته به سکوت است که برای اين حاکم نيز سرنوشتی محمدعلی شاهی رقم زده. ديدم که براستی اين عکس سند پايان دورهء استبداد صغير «حکومت مذهبی» است؛ سندی مژده رسان «استقلال، آزادی، جمهوری ايرانی» که با خون نازنين نسلی امضاء شده که فقط به آينده می نگرد. * بابک خرمدین در تهران!
میرزاآقا عسگری (مانی)
بسیاری از مردم می دانند که بسیاری ازمسلمانانِ حاکم بر ایران، جلادانی بی رحم، فرومایه و فریبکارند. بسیاری از ایرانیان می دانند که آخوند، گزمه، بازجو و بسیجی مردمانی هستند بی رحم، بیوطن و جنایت کار. بسیاری از مردم می دانند که اغلب قاضیان شرع، ماموران وزارت اطلاعات، پاسدارها و لباس شخصی ها (که روحانیون آنها را «سربازان گمنام امام زمان» می نامند)، آدمهائی هستند لمپن، خونریز، جاه طلب و زورگو. خوانده ایم که وقتی به صورتِ مسیح سیلی می زدند، آن «پیامبر مهربان»، آنسوی صورتش را هم در برابر دشمنش می گرفت و می گفت:«لطفا یک سیلی هم به این طرف بزن»! شاید میخواست با این ترفند، دشمنش را خجالت بدهد. اما به نظر من احمقانه ترین کار مسیح، همین بوده است! چرا که در هرجای دنیا، بازجو، پاسدار، روحانی یا بسیجی تنها چیزی را که نمی فهمد، «خجالت کشیدن» است. برای ظالم و مزدورانش، اخلاق، اهمیتی ندارد. اصلا آن را نمی شناسند. حاکم می خواهد به هر قیمتی شده حاکم بماند، و مزدور به دنبالِ مزد و منافع و ترفیع مقام است. به مزدوری که به صورت مردم سیلی می زند، باید سیلی زد. پاسخ به یک بسیجی یا لباس شخصی که باتوم بدست، پیکر دهها نفر را درهم می شکند، باید پاسخی دندان شکن باشد. بسیاری ازمردمان ایران ( از روی ترس، یا به علت شکست، یا از روی مدارا) بیش از 14 قرن است از دست لشگر «الله» سیلی خورده، و هربار مسیح وار آنسوی صورتشان را پیش برده و گفته اند یکی هم بزن اینجا! شاید فکر کرده اند می توان خونخواران و وحوش اشغالگر و یا حاکم را به این ترتیب اندکی خجالت بدهند! اما آنسوی صورتشان هم سیلی محکمی خورده است. بعدا تعدادی از سیلی خورها، خود با سیلی زنها همدست شده اند و به هم میهنانشان سیلی های آبداری هم زده اند! (مانند امروز در ایران و در برونمرز! در پوشش بازجو، لابی یا خبرچین) به باور من ابلهانه ترین کاری که کسی می تواند مرتکب شود، تقدیم کردن باسنش برای خوردن اردنگی است! با این شیوه ها نمی توان از شر ابلیسِ شریعتمدار و باتوم به دست رها شد. با شیوه ی مسیح، نمی توان از سرکوب و تحقیر گریخت، با شیوه ی او، تنها می توان به راحتی روی صلیب رفت! این داستان را در تاریخ ایران خوانده اید که مغولی اشغالگر، سوار بر اسبش از بازاری در ایران می گذشت. به مردی ایرانی خشم گرفت. دست به قبضه ی شمشیرش برد تا گردن آن ایرانی را بزند، دید یادش رفته شمشیرش را ببندد. به مرد گفت همینجا بمان تا بروم شمشیرم را بیاورم و گردنت را بزنم! رفت. ساعتی بعد، بازگشت و دید آن ایرانی بی گناه، در برابر چشمان حیرت زده ی مردم و رهگذران، دقیقا همانجا مانده است. مغول را که دید، سرش را خم و آماده کرد و آن مغول با شمشیر، گردن او را زد. بله، بله! من هم می دانم «خشونت» بسیار بسیار چیز بدی است! خیلی خیلی خیلی هم بد است! اما می دانم، دفاع از خود در برابر متجاوز، بسیار بسیار کار شایسته و شرافتمندانه ای است. حتا گیاهان و جانوران هم بگونه ای غریزی از خود در برابر دشمن دفاع می کنند. حتا ماهیان کوچولو هم مسیح وار به تور صیادان نمی روند. دشمن، با تن دادن ما به سرکوب شدن و مدارا، از کشور ما بیرون نمی رود. با تقدیمِ لبخند و شاخه گل و لیوان شربت خنک نمی توان آخوند و پاسدار و بازجو و بسیجی را از حکومت به زیر کشید. با تقدیم گردن به شمشیر حکومت اسلامی، نمی توان از ضربه ی آن رها شد. باید در برابر دشمن از خود دفاع کنیم. درست به شیوه ی این جوان ایرانی در تهران که با همان ابزار دشمن، با او رودرو شده است. این حق اوست. این، حقِ هر ایرانی است که از خود، و ازحقوق شهروندی خود با تمام شیوه ها دفاع کند. اگر بسیارانی دیگر در سرتاسر ایران همچون بابک خرمدین در برابر خلیفه ی مسلمین می ایستادند و به بابک خیانت نمی کردند، و لابی المعتصم، خلیفه ی بغداد نمی شدند، ایران به اسارت «اسلام ناب محمدی» نمی رفت، و امروزه ایران، سرنوشتی دیگر داشت. و اگر بسیارانی دیگر همچون این بابکِ خرمدینِ جوان در تهران از شرف، حقانیت و حرمت خود دفاع کنند، ایران زیر اسارت «سربازان امام زمان» نخواهد ماند و فردا، سرنوشتی دیگرخواهد داشت. روحانی، شکنجه گر و بسیجی اش، فرهنگ مسیح وار را نمی شناسند. «فرهنگ» آنها «فرهنگ» همان مغول است،. با آنها باید با زبان بابک خرمدین سخن گفت.
* پارچه سبز مجید نفیسی
این پارچهی سبز چیست که انبوهِ جمعیت بر سر خود کشیده؟ میرحسین موسوی آن را نشان آرمانی خود میداند. من اما، آن را نشان بریدن از آرمان، و گذشتن از انحصار طلبیهای عقیدتی میدانم. نشان رسیدن جمعیت به بلوغ فکری، گذشتن از «تودهی بیشکل» و تحول به «تودهای از افراد مشخص» با هویت فردی، صلحخواه و دارای شعورِ مدنی. و به آنها که نگرانِ تکرار تاریخ هستند، میگویم: این جمعیت به حقوق فردی خود آگاه است و سینهزن هیچ روضهخوانی نیست. به رنگ سبز آن درآید تا جوانههای رشد آن را در زیر پوست خود حس کنید. *
آزادیهای اجتماعی و دموکراسیخواهی
«هادی ابراهیمی» - ونکوور
جنبشی که در اعتراض به تقلب در انتخابات ۲۲ خرداد ۸۸ و توهین آشکار به مردم ایران شکل گرفته و به نام جنبش سبز شناخته میشود، حزب و سازمان ایدئولوگ مذهبی یا مارکسیستی، رهبری آن را بعهده نداشته است. جنبش سبز، با خواست آزادیخواهی و بدون وابستگی به خارج از کشور، جنبش جوانانی است که اکثریت جمعیت امروز ایران را تشکیل میدهد و اکثریت جامعه ایران و طیفهای متنوع را با خود آشتی و همراه و متحد کردهاست. آزادیهای اجتماعی و دموکراسیخواهی یکی از شاخص ترین مطالبات این جنبش است. با نگاه به این خواستگاه جنبش اخیر، در می یابیم که مطالبات معوقه بیش از یکصد سال پیش مردم ایران - از زمان انقلاب مشروطیت به این سو- فریاد آزادی خواهی و دموکراسی طلبی است و ترانه مرغ سحر و شکستن و زیر و زبر کردن قفس، کماکان پررنگ و ملموس است. انقلاب ۲۲ بهمن در شرایطی به وقوع میپیوندد که ایران زمان شاه، بهترین وضعیت اقتصادی تا سال 1357 را دارا بودهاست. وقوع انقلاب ۵۷ بیانگر مبارزه و مقابله با استبداد و پیگیری خواست معوقه آزادیخواهی انقلاب مشروطیت در کشور زیر سلطه حکومت موروثی شاهنشاهی بود. حاکمیت مذهبی ایران بعد از انقلاب ۵۷ هیچ گاه یکدست نبوده و طیفهای متفاوت ملی، مذهبی اصولگرا و لیبرال در آن حضور داشتند. این حاکمیت از سوی اصولگراهای درون این مجموعه (عمدتاً مؤتلفه و حجتیه) گام به گام در جهت یکدست شدن و انحصاری کردن حلقه رهبری گام بر میداشتهاست. در مقاطعی نیز اصلاحطلبان درون این مجموعه برای به دست گرفتن بخشی از قدرت خیز برمیداشتند که عمدهترین حرکت آنها پیروزی در انتخابات خرداد ۱۳۷۶ بود و برغم تسلط بر دو قوه مجریه و مقننه و داشتن حمایت اکثریت مردم ایران، نتوانستند از سد رهبری و ولایت فقیه و نیز قوه قضائیه که در دست مجموعهی اصولگراهای مؤتلفه و حجتیه بود، عبور کنند. تقلب آشکار و برنامه ریزی شده در انتخابات اخیر و استقرار نظام کودتایی - سلطانی و مستبد، تازهترین حرکت قابل پیشبینی جناح خامنهای و باند سیاسی و نظامی آن است. مقاومت در خور تحسین زنان ایران در طی حکومت سانسور و خفقان ۳۰ ساله جمهوری اسلامی و پیگیری آزادیخواهی معوقمانده از انقلاب مشروطیت و ۲۲ بهمن، همراه با دموکراسیخواهی و مطالبات اجتماعی اکثریت عظیم دختران و پسران جوان و نسل امروز، منجر به ظهور جنبشی به نام جنبش سبز ایران شدهاست. جوانههای اخیر این درخت سبز، غذای ریشهاش را فراهم میآورند تا استواری، ماندگاری و سبزینگی آن را بار دیگر نوید دهند. هر زخمی که بر تنه این درخت سایهگستر آزادی وارد شود اگرچه توان نابودی آن را ندارد ولی رشد آن را به تعویق میاندازد، و همه آزادیخواهان به مثابه شاخ و برگهای این جنبش سبز، زیر تاثیر آن خواهند بود. این جنبش از میان نسل خود رهبریاش را انتخاب خواهد کرد و هر گونه تزریق ایدیولوژی مذهبی و مارکسیستی از بیرون به این جنبش، شاخ و برگهایش را دچار خزان خواهد کرد. این چند سطر نه قصد آن دارد تا به تحلیل همه جانبه بپردازد و نه توان آن را دارد که در این سطح از موجزنویسی از پس آن برآید. تنها احساسی سبز در همبستگی با جنبش جوان و سبز ایران. *
کُشتن قداست ایمان
منصور کوشان
این گونه صحنهها تنم را میلرزاند و روانم را منقبض میکند، اما توأمان اندیشهی شادی وجودم را میگیرد. سالها بود با وجود انکار الله، به ضرورت قداست آن نزد مؤمنان باور داشتم. باور مؤمنان، بهویژه مؤمنان سیرت اسلام، اگر چه خاری بود که مدام روانم را میخلید، اما اجازه نمیداد نادیدهاشان بینگارم. نمیتوانستم تصور کنم انسان میتواند با ایمان، چندان مزدور و پلید شود که روان و خرد آزادزیستیاش را از دست بدهد. نمیتوانستم بپذیرم که قدرت اسلام میتواند تا به این حد سیاهکنندهی الوهیّت، معنویت و دژخیم انسانیت باشد. اما اکنون یقین دارم. چهل سال مطالعهی جدی و سی سال تجربهی عینی، سرانجام با این جنبش، به من نشان دادند: نمیتوان پیش از کشتن قداست ایمان، خدا را کشت. پس با وجود دیدن صحنههای این چنین دلخراش و کشته شدن برومندان ایران که همه قربانی قدرت اسلامدارانند، با همهی رنجوری روان، اکنون خرد شادی دارم. شاد، از آنرو که حکومت اسلام این قداست را کشت و در پرتو آن اندیشهی دوستانی که در ظلمت این ایمان خانمانبرانداز کشته شدند، امکان تبلور یافت و میتوان حاکمیت اجتماعی الله را، دستکم در دادگاه عدالت ایران، محکوم کرد و پس از دهها سده از کشتن و کشته شدن رهایی یافت. *
نجمه موسوی سال قبل وقتی به مکزیکو رفته بودم، هم چنان که از آثار باستانی دیدن می کردم و در پی ردِ بازمانده های تمدن های پیشین بودم از مقابل موزهای رد شدم به نام « موزهی شکنجه». اولین عکس العملم این بود که نه، آخر مگر می شود از شکنجه هم موزه درست کرد و آن را به نمایش گذاشت؟ چه چیزِ تماشایی در شکنجه و ابزارش است؟ نمی خواستم وارد شوم اما کنجکاوی ام از من قوی تر بود و لحظه ای بعد بلیط در دستم بود تا ببینم چگونه پدیده ای که باعث شرم انسان و انسانیت است را به نمایش گذاشته اند و مهم تر از آن ببینم با چه قصدی این موزه برپا شده است. در این موزه انواع و اقسام ابزار شکنجه ای را که توانسته بودند جمع آوری کنند در فضایی که قل و زنجیر و حبس را تداعی می کرد به نمایش گذاشته بودند. این ابزار با متونی همراه بودند که تاریخچه ی آن وسیله و یا موارد استفاده اش را توضیح می داد. چنان چه خود شیئی را نتوانسته بودند تهیه کنند با استفاده از گراوورهای به دست آمده از متون تاریخی، ابزاری که از قرون وسطی تا به حال استفاده شده بود را به نمایش گذاشته بودند. هر چه در سالن های نیمه روشن موزه پیش تر می رفتم اندوه و بهتم زیادتر می شد. از این که انسان، اشرف مخلوقات، می تواند تا این حد وحشی گری کند و قدرت خلاقه اش را که حدی ندارد در از بین بردن غرور و شرف انسان به کار گیرد، حیران مانده بودم. در تمام طول تاریخ طبق این اسناد مردان به دلایل عقیدتی و زنان به علت عقاید و علاوه بر آن به دلیل جنسیت شان مورد شکنجه قرار گرفته بودند. یکی از شیوه های مرسوم در هر دوران در مورد زنان بخصوص، تجاوز بود. تجاوز با انواع و اقسام شکل ها، با انواع و اقسام ابزار. هم چنان که از سالنی به سالن دیگر می رفتم به چهره های تماشاگران این موزه که توریست های اروپایی بودند نگاه می کردم. جوانانی که در حافظه ی تاریخی شان شکنجه چیزی دور و غیرانسانی بود و فقط تعجب شان را برمی انگیخت. تنها من بودم که با اشکی بر گونه از این دستگاه به آن دستگاه انگار پرتاب می شدم. صحنه های تجربه شده، تعریف شده، نوشته شده در طی سال های حکومت شاه و خمینی، یکی یکی از برابر چشمانم می گذشت. از خود می پرسیدم آیا بر شقاوت انسان حدی نیست؟ می دیدم که اجداد شکنجه گرانی که به نام می شناسیمشان در مقابل چشمانم از گور قرون بیرون می آمدند و علوم تجربی خود را در اختیار هم گونه های شان که لاجوردی باشد و یا نیری و یا حاج داوود ... می گذارند. این ها که خود بر آنند که از پیشینیان شان پیشی بگیرند و در شکستنِ نه تنها جسم، که روح و اندیشه ی انسان درس تازه ای به جانیان تاریخ بدهند. اما این ها همه مربوط به سال پیش بود و هنوز انتخابات نشده بود، و مدت ها بود که رژیم ایران خود را در امن و امان حس می کرد چرا که گمان می کرد هر مقاومتی را در هم شکسته، هر اندیشه ای را در گلو خفه کرده و خود یکه تاز صحنه است، و از همین رو بود که ژست میانه روی گرفته بود و تبلیغ دوباره سازی می کرد. اما هنوز دوره ی آخر انتخابات نشده بود و هنوز به رأی مردم خیانت نشده بود. هنوز رژیم گمان می برد می تواند با یک دخالت رهبرِ خودساخته اش سکوت مردم را بخرد، پس پیام می فرستاد و با ظاهری متمدنانه تهدید می کرد. اما صفحه ای ورق خورده بود و در مقابلش جمعی دانشجو نبودند که بتوان یک شبه قلع و قمع شان کرد. در مقابلش جمعی نویسنده نبودند که بتوان در کوچه پس کوچه های شهر خفه شان کرد، یا در تصادف هواپیمایی سر به نیست شان کرد. این بار میلیون ها زن و مرد بودند که در نبردی روز به روز با رژیمی خونخوار درگیر می شدند. زنان و مردانی که در روزهای اول گمان می کردند که با سکوت، با علائم، با رنگ می توانند بر این سیاهی غلبه کنند اما خون که ریخت، خون هایی که ریخته شد هر توهمی را می شست. و چنین شد که رژیم جمهوری اسلامی، که اسلامی است اما هیچ گاه جمهوری نبوده است، ناچار شد چهره ی واقعی خود را که در چند سال اخیر سعی کرده بود زیر آرایش هایی از قبیل میانه روی، مدنیت و ... بپوشاند نشان دهد. و چه شناعتی!! باز هم باورنکردنی است. اگرچه سی سال است که می بینیم و می شنویم و با پوست و گوشت خود لمس کرده ایم اما باز هم می بینیم که این ها از آن سقفی که در خیال ما بر وحشی گری انسان است سرمی زنند. و چنین بود که همه ی تصاویری که از این وحشی گری به همت شاهدین آن به دست مان می رسید آه را از نهاد برمی آورد و هزار خاطره ی دردناک را زنده می کرد. اما دیدن چنین عکسهایی، یک بار دیگر این سوال تکراری را به یادم آورد که هم چنان بی جواب مانده است : مرز این شناعت کجاست که درنده ترین حیوان را در مقابل انسان سربلند می کند؟ این که انسانِ مقهور تا کجا برای حفظ قدرت می تواند نزول کند و به قهقرا برود که هیچ حیوانی به آن درجه نزول نکرده است؟ پاسخ این سوال که این جوانان به چه جرمی تیر میخورند را چه کسی می دهد؟ حکم قاتلان این جنایات را چه کسی صادر می کند؟ می توان امید داشت که شاید تاریخ با حکمِ قاضیِ زمان. *
چلهِ ندای زمینی
پرویز صیاد
از کودکی ما را سر به هوا بار آورد ند. هر کس دورو برمان بود نامی از خدا که به زبان می آورد نیم نگاهی یا اشاره ای به آسمان داشت. در مدرسه آموختیم پیامبران – لابد برای آنکه فرامین الهی را از فاصله ای نزدیک تر بشنوند – میرفتند بالای کوه ، یا تپه، یا هربلندی ممکنه. اما ما آدمهای معمولی - حالا برای اینکه نگوئید چرا ما را با خودت جمع می بندی – خودم رامیگویم خودم بعنوان یک بعنوان یک آدم معمولی که هیچ نسبت نسبی و سببی با از ما بهتران ندارم هر چه گوش به آسمان دادم و شبهای تابستان از روی بام یا از لای پشه بند هر چه چشم به ستارگان دوختم نه شِما ئی از حضرت احدیت دیدم و نه ندائی شنیدم. باکسانی هم که نداهائی از جاهائی می شنوند و چشم بصیرت دارند برای دیدن آنچه من نه بظاهر دیده ام و نه در باطن ، سرِجدل ندارم.خوشا بسعادتشان و اقعاً . البته بدون اعتقاد به خدا هم امور آدم به راحتی نمی چرخد مثلاً اگر اهل معاشرت با شی معاشری پیدا نمی کنی یا کمتر پیدا می کنی بنابراین چسبیدم به این باور که حضرت احدیت همه جا هست . اما بمرور در این باور هم جای تردید پیش آمد. دیدم در جاهائی اصلاً در شاُن حضرت احدیت نیست که حضور داشته باشند . از کنار حوادثی گذشتم که محال می نمود حضرت با وقوف از آن حوادث رخ دادنشان را روا داشته باشند. مانده بودم تئوری همه جائی بودن حضرت اگر درست نباشد پس کجا باید از آن جوهر پاک و مبرا از همه ی پلیدی ها نشانی گرفت و ندای هدایت کننده اش را چگونه و از چه مجرائی باید شنید تا رسیدم باین پندار عارفانه که : خدا را در خودتان جستجو کنید! در خودمان ؟ بهترین مان که پر از گره ایم! که اینهمه نا متوازن و خطا پذیریم! چه کسی در طول تاریخ بشری ادعا کرده است از خود به خدا رسیده باشد، دست کم به پاره ای یا ذره ای از خدا؟ در این جستجو و انتظار بیحاصل آنچه برای من تا کنون به یقین حاصل آمده اینست که در بالا خبری نیست . به هیچ ندائی از بالا، از آسمان دل نباید بست از بالا چیزی جز بلا بر بنی نوع بشر نازل نشده، از بالا ما بیشتر آسیب دیدهایم تا از زمین . از این زمین بارور و روزی رسان خودمان . تیری که چل روز پیش ندای زمینی ما را، « ندای آقا سلطان» را به سنگفرش خیابان غلطاند از کجا آمد، از بالا ! به دستور که آمد . لابد مقامی از بالا که خود فرمانبر مقامی بود آنچنان بالا، که آیتِ الاهیاش می نامند؛ همان اللههی که همه ما یا دست کم مؤمنین ما برای رساندن صدایشان یا دعایشان جمله اشاراتشان به سوی اوست، به بالاست. گلوله ای که برای شکافتن سینه ندای زمینی از بالا آمد آخرین بلا یا صدا یا فرمانی نبود که از بالا می آمد ولی از فجیع ترین و دلخراش ترین آنها بود . ندای زمینی نه اهل سیاست بود و نه سر آن داشت که سنگی به سوئی یا چیزی پرتاپ کند . رفته بود خیابان ببیند چه خبر است . شب قبل دوستش در تلفن هشدار داده بود ندا از خانه بیرون نرو ، این روزها خطرناک است . اما نگفته بود چقدر خطرناک است . ندا زندگی را مثل همه جوان های هم سن و سالش دوست داشت. ویولون می زد، مشق پیانو میگرفت . تازه کشف کرده بود سفرچیز خوبیست و چقدر بهتر است از حضر یعنی حضور در جائی که از خانه بیرون رفتن تا مرز شکافتن سینهات خطرناک است. دورترین جائی که رفته بود، دوبی بود و این اواخر ساحلی در ترکیه. آنجا تن به آفتاب سپرده بود و دریافته بود چه لذتی دارد کنار دریا تن به آفتاب سپردن. در صدد بود تور مسافرتی راه بیاندازد و این لذت تازه بازیافته را با دیگر دختران و زنان هموطنش که ازاین ابتدائی ترین حق طبیعی موجودات زنده محروم مانده اند سهیم شود. این آرزوی ساده و کاملاً دست یافتنی مثل هزاران آرزوی ساده و کاملاً دست یافتنی دیگر دچار بلیهای شد که از آسمان بر ما نازل می شود ، از بالا! اما بر خلاف میلیونها آرزوی پایمال شده و به ثمر نرسیده آنچه بر سر این ندای زمینی آمد در این چل روز آنچنان طنین گستردهای یافت که مایه رشک همه نداهای کهنهی آسمانیست. در آن نقطهای که خون سرخ ندا بر زمین ریخت متاسفانه چون آسفالت است لاله نخواهد روئید ولی انعکاس صدای ندای زمینی ما امواجی بر خواهد انگیخت که حاصلش بارانهای حاصلخیز خواهد بود برای سرزمینی که سالهاست تشنه باروری و آزادیست . *
|