|
تحریریه آرش
|
|
صفحه 80 از 82
روشنفکر کیست و چگونه تعریف می شود: مروری بر شماری از نظریه ها
مهرداد مشایخی
واژه ی "روشنفکر"در زبان فارسی ترجمه ی غیر دقیقی از مفهوم فرانسوی Intellectuel است که بیان کس یا کسانی است که در تقسیم کار اجتماعی به کار فکری ( در مقابل کار بدنی) می پردازند. درحالیکه "روشنفکر" دارای باری مثبت است که "روشن" اندیشی را پیش شرط انتلکتوال بودن (خردورزی) قرار می دهد. در اواسط سده ی نوزدهم، اندیشمندان ایرانی که تحت تاثیر تحولات فرهنگی اروپای غربی بودند، از واژه ی "منورالفکر" در توصیف اجتماعی خود بهره می گرفتند که بعد ها، در زمان رضا شاه، دگردیسی یافت و به "روشنفکر" تغییر پیدا کرد. واژه ی انتلکتوال برای نخستین بار در اواخر قرن نوزدهم در فرانسه، در جریان یک چالش سیاسی میان شماری از محافظه کاران بر ضد گروهی از اندیشمندان با فکر انتقادی به کار گرفته شد (محاکمه دریفوس). متفکرانی از قبیل زولا، پروست، و بلوم در زمره معترضان به محاکمه بودند و اعتراضنامه ی آنها بنام " مانیفست انتلکتوال ها" خوانده شد. در روسیه اواسط قرن نوزدهم، واژه ی کم و بیش مشابه Intelligentsia به کار گرفته شد. مراد از آن، نخبگانی تحصیلکرده بود که نسبت به وضع موجود نگاهی انتقادی داشتند. بدین ترتیب، در آغاز"روشنفکران" به مثابه گروهی که حامل "فرهنگ مخالفت" و دارای "مسئولیت اجتماعی" برای تغییر وضع موجود است، تعریف شد. سالها بعد لنین (در مخالفت با آموزه های باکونین) در " چه باید کرد؟" از روشنفکران سیاسی خواست که در شکل "انقلابیان حرفه ای" پیشرو به رسالت تاریخی خود- تلفیق آگاهی انقلابی با جنبش خودبخودی کارگران – عمل کنند. حتی در نسل های بعد متفکران اروپائی، این نگاه متکی بر انتقادی بودن، مسئول بودن، و درگیر بودن Engagement روشنفکران کاملاً بارز است (نظیر گرامشی و سارتر). ولی نباید از خاطر دور داشت که از همان ابتدا، چه در تعریف عام و چه در تعریف از کار کردهای خاص، "انتلکتوال" واژه ای مناقشه آمیز بوده است. اگر چه به خاطر تسلط سیاسی " چپ" تا اواخر دهه ی هفتاد میلادی، گفتمان مارکسیستی- چپ از روشنفکران فرادستی داشت، ولی در عین حال می بایست به تفاوت نگاه ها، چه درون اردوگاه چپ و چه خارج از آن، نیز توجه داشت. از جمله، باکونین رهبر آنارشیست روسی به شدت مخالف تسلط روشنفکران بر کارگران بود و هشدار داده بود که اگر روشنفکران در قدرت قرار گیرند منجر به شکل گیری " اشرافی ترین، استبدادی ترین، نخوت آمیز و نخبه گراترین رژیم" می شود.شاید بتوان ظهور "طبقه ای" از روشنفکران را بعد ها در جوامع موسوم به "سوسیالیستی" مصداقی از هشدارباکونین محسوب کنیم. این وظیفه بر عهده ی یکی از ناراضیان یوگوسلاو به نام میلوان جیلاس قرار گرفت تا به افشای "طبقه جدید" بوروکرات منش در یوگوسلاوی همت ورزد. این تز، در سالهای دهه ی هفتاد، با اندک تفاوتهایی شالوده نظریه های جدیدی در مورد ماهیت نظام های حاکم بر اروپای شرقی- مرکزی شد؛ نظریه هایی که همگی "طبقه" یا قشر حاکم در این جوامع را عمدتاً همان روشنفکران به قدرت راه یافته و بوروکراتیزه شده می دیدند. در جوامع اروپائی و امریکا، سیر تحولات اقتصادی و فنی و تفکیک اجتماعی ناشی از آن و همچنین اهمیت یافتن دستگاه های فرهنگی – ایدئولوژی برای ادامه ی تسلط نظامهای دموکراتیک سرمایه داری Hegemony، سبب شد تا تفسیر های جدیدی از نقش روشنفکران عرضه شود.حتی مارکسیستی نظیر آنتونیو گرامشی، از چارچوب های کلاسیک ابتدای قرن بیستمی روسیه تزاری فاصله گرفته و روشنفکران را صرفاً به "نمایندگی" کارگران محدود نساخت. او با مطرح کردن"روشنفکران ارگانیک" وابسته به طبقات گوناگون، از لنین و ایده ی " تزریق آگاهی از خارج" فاصله می گیرد. پس روشنفکران هر طبقه، به اعضای طبقه خود کمک می کنند تا به نوعی از خودآگاهی – که پایه در پراتیک روزمره ی خود آنها دارد- دست پیدا کنند. حتی طبقه ی حاکم دارای روشنفکران ارگانیک و خاص خود است. آنها هستند که با سازمان دهی و تاثیر گذاری بر "دستگاه های ایدئولوژیک حکومت" ( مفهوم ابداعی لوئی آلتوسر)، نظیر رسانه های گروهی، کلیسا، آموزش و پرورش، و نهاد های تحقیقاتی- سیاست گذار،هژمونی "اخلاقی و روشنفکری" طبقه ی مسلط را باز تولید کرده و در نهایت، ادامه ی نظام سرمایه داری را تسهیل می کنند. برای روشنفکران و متفکران ارگانیک طبقه ی کارگر، اما، فرایندی در جهت مخالف ضرورت دارد. آنها موظفند که یک پاد هژمونی Counter Hegemony فرهنگی ایجاد کنند ودر این فرایند، هنجارها و ارزشهای "بدیهی " و "عقل متعارفی" را که نظام سرمایه داری ایجاد کرده است را مورد پرسش قرار دهند.اگر چه به باور گرامشی، ارزشهای نوین برخاسته از فرهنگ طبقه ی کارگر هستند ولی دلیلی وجود ندارد که در ان مرز متوقف شوند. به زعم گرامشی، طبقه ی کارگر و روشنفکرانش می توانند در یک مقطع مناسب به تشکیل یک "بلوک تاریخی" اقدام کنند: بلوکی که در بر گیرنده یک "اراده جمعی" از همه ی طبقات فرودست است. آنچه که این اراده جمعی را ممکن می سازد توافق بر سر ایده ها و ارزش های مشترک است. اگر گرامشی را متفکری بدانیم که به آینده ماکسیزم و پرولتاریا خوشبین بوده است، میشل فوکوی فرانسوی، اما، در مقطعی افکارش را روی کاغذ می آورد که بحران مارکسیزم، دستکم در "جهان اول" و "جهان دوم" کاملاً بر ملا هستند. فوکو به مثابه متفکری پسا ساختار گرا (Post -Structuralist) مشکلات چند گانه ای با مارکسیزم و پروژهِ ی "رهائی بخش" آن توسط پرولتاریا دارد. او با تاکید بر عامل "قدرت" (در برابر عواملی همچون "منافع اقتصادی") و مادیت یافتن آنها در نهاد های گوناگون اجتماعی در جوامع پیشرفته، نظیر بوروکراسی، ارتش، آسایشگاه روانی، و زندان تلاش می کند" تمامیت خواهی" آنها را برملا و تضعیف کند و به ایجاد مقاومت در برابرشان یاری رساند. برای فوکو، ِاعمال قدرت صرفاً به نهاد های اجتماعی محدود نمی شود. قدرت با "دانش" (Knowledge) هم رابطه ی نزدیکی دارد. بنابراین، گروه هایی از انسانها ، از طریق تولید دانش و گفتمان ها در مورد مسائل گوناگون، درعمل، رابطه ی قدرت را نسبت به سوژه های مختلف اجتماعی (زنان، همجنس گرایان، اقلیت های قومی و مذهبی و نژادی، و مردم "جهان سوم") برقرار می کنند. از آنجا که دیدگاه فوکو نسبت به جامعه بر "تفاوت ها" و " عدم تمرکز"استوار است، او در پروژه ی سیاسی خود به "رهایی" عام و جهان شمول باور ندارد؛ ولو اینکه این ادعا توسط پرولتاریا و روشنفکرانش طرح شود. فوکو،طبعاً، به همدردی و هم سوئی با گروه های مورد تبعیض و ستم (اقلیت ها) گرایش دارد. تنها آن دسته از روشنفکرانی که با این چنین گروه ها عجین هستند، از میان آنها بر می خیزند، و دارای دانش تخصصی در ان زمینه هستند (" روشنفکران خاص" Specific)، نقشی موثر دارند. سخن را کوتاه کنیم. به باور فوکو : دوره ی" نمایندگی کردن" به سر آمده! دیدگاه های آلوین گولدنر Gouldnerآمریکایی در مورد روشنفکران گونه ای بس متفاوت را رقم می زند. گولد نر روشنفکران را یک " طبقه ی جدید" می داند که در مجموع، یک" جامعه ِ کلامی" ( Speech Community) را تشکیل می دهند. این "طبقه" از دو جزء متفاوت تشکیل شده: انتلکتوال ها – که سیاسی، انتقادی، و رهایی بخش عمل می کنند- و اینتلیجنتسیا – که غیر سیاسی، فنی، علمی و عقل گرا- هستند. بخش اول، به ویژه، با فرهنگی هویت می یابد که گولدنر آنرا " فرهنگ گفتمان انتقادی" ( Culture of Critical Discourse ) می خواند. ولی "طبقه ی جدید" تضاد های واقعی با نظام سرمایه داری دارد؛ در عین حال، دارای اشتراک منافع با طبقه کارگر نیز نمی باشد. روشنفکران از یک فرهنگ انتقادی متکی بر کیفیت برخوردارند؛ در حالیکه نظام سرمایه داری بر اصل مصرف و مبادله استوار است. از سوی دیگر، عملکرد "عادی" سرمایه داری پیشرفته روشنفکران را در جای واقعی شان قرار نمی دهد. مشاغل بالا معمولاً در اختیار صاحبان ثروت، متخصص ها نظیر وکلا، مدیران، و فن سالارانی قرار می گیرد که دیدگاه انتقادی نسبت به نظام سیاسی – اقتصادی ندارند. بنابر این، گولدنر، رادیکالیزه شدن روشنفکران را ناشی از " مسدود شدن فرایند ارتقاء اجتماعی" آنها می داند. پس، روشنفکران دارای منافع خاص "طبقاتی" خود هستند؛ منافعی که تواماً فرهنگی- ارزشی و اقتصادی- حرفه ای است. نقل قول زیر به گویا ترین شکل مضمون نظرات گولد نر را بیان می کند: " روشنفکران. . . همواره منافع خود را نمایندگی می کنند. افزون بر آن، روشنفکران همواره منافع طبقات دیگر را نیز همانطور که خود می بینند و تفسیر می کنند، نمایندگی می کنند." گولدنر بر این باور است که تضاد روشنفکران با سرمایه داری آنها را در جستجوی متحدانی سوق داده است. آنها در وجود " پرولتاریا" متحدانی را برای خود یافته اند. بنابر این، مارکسیزم نه بیان ایدئولوژی کارگران، که همان سیاست " طبقه ی جدید" است. روشنفکران، در چنین اتحاد هایی تمامی مساعی خویش را بکار می گیرند که فرادستی جایگاه خود را حفظ کنند. آیا نمونه های کشور های موسوم به "سوسیالیستی" بیانگر این نکته نیست؟
|