|
تحریریه آرش
|
|
صفحه 69 از 82
روشنفکران و قدرت
تراب ثالث
با همان نگاه اول به پرسش هاى نشريه آرش روشن است که مبحث "روشنفکران و قدرت" هم خود از جوانب گوناگون و در هم گره خورده ای برخوردار است و هم به نقد از زواياى گوناگونی مورد بحث و مشاجره قرار گرفته است. خود این واقعیت که در سال های اخیر بحث پیرامون مقوله روشنفکر از سر گرفته شده حکایت از تغییر و تحولاتی در نقش روشنفکر در جامعه معاصر دارد. انگیزه های این بحث متفاوتند. از طرفی شکست انقلاب ٥٧ و نقش روشنفکران در این شکست هنوز موضوعی حساس در محافل روشنفکری ایرانی است و از طرف دیگر اسلامیزه شدن هر چه بیشتر جامعه و ظهور پدیده موسوم به "روشنفکر اسلامی" به مشاجره پیرامون خود مفهوم روشنفکر دامن زده است. اما، از هر دو جنبه مهمتر مساله اهمیت روشنفکر در دنیای امروزین است. بویژه در سطح بین المللی، کم اهمیت تر شدن نقش روشنفکر و دلایل آن سال هاست که توجه بسیاری از مفسرین را به خود جلب کرده است. پرداختن به همه اين مسائل٬ آن هم در چارچوب مقاله اى کوتاه٬ يقينا خود به ناروشنى بيشترى دامن خواهد زد. بعلاوه٬ در ميان ما ايرانيان٬ مقوله "روشنفکری" خصوصيات و توقعات خاصى را تداعى مى کند که بدون ارزيابى انتقادى از آن ها بحث پيرامون رابطه روشنفکر و قدرت جز کلافى سردرگم ببار نخواهد آورد. پس از چندین دهه استفاده از آن (بیشتر نزدیک یک قرن) هنوز بحث انگیزترین مشاجره میان ما این است که آیا فلانی جزو روشنفکران هست یا نیست! بنابراین چند خط زير نیز نمی توانند از طرح برخى کليات اوليه و ارزيابى انتقادی از برخى داده هاى موجود فراتر بروند. امید این که دوستان با تجربه تر و وارد تر بحث را زمین نگذارند و به روشن شدن سوالاتی که اذهان همه را مشغول کرده کمک کنند. در ميان ما فارسى زبانان, همان طور که قبلا نیز بسیاری اشاره کرده اند، نخستين مشکل اين مبحث خود واژه "روشنفکر" است. انتخاب آن براى ترجمه پديده اى که در اوائل قرن ١٩در روسيه به intelligentsia و در اواخر همان قرن در فرانسه به intellectuel موسوم شد٬ به روشنايى در بحث کمک نکرده است(1). در واقع بسيارى از تعاريف مصطلح در ميان نويسندگان ايرانى تا به امروز از حد ابراز توقعات ادبى و فرهنگى از واژه "روشن" فراتر نرفته اند. روشنفکر کسى است که روشن فکر مى کند! به ويژه با در نظر گرفتن بار معنايى روشنایى و تاريکى در فرهنگ ايرانى٬ خود اين انتخاب مشکلات فراوانى را در فهم ما از اين پديده ايجاد کرده است. مثلا٬ چندين بار با چنين تعاريفى روبرو شده ايم؟ - ذات و جوهر روشنفكری يعنی اهميـّت "عقلِ نقّاد" - واژه ی روشنفکر یا«اینتلکتوال» صفتی است برای آدمهای خردمند ، خردگرا و عقلائی؛ آدمهائی که پدیده های جهان را برحسب دستور خرد و دانش بررسی می کنند و می سنجند و به جای خیالبافی، متفکر و اندیشهورزند به زبان ساده تر٬ تعريف روشنفکر به تعریف روشن در حوزه تفکر کاهش می یابد. روشن فکر کردن يعنى خردگرايى. بدين ترتيب مى توان از خود واژه مابقى توقعات از يک انسان روشن فکر را استنتاج کرد - بخصوص با افزودن چاشنى هاى مد روز ميان روشنفکران ايرانى نظير "مدرن"٬ "انسان دوست"٬ "سکولار"، "متعهد" و يا "انتقادى" بخصوص با سنت دیرینه قهرمان سازی و ناجی پرستی . سپس بدون آنکه لازم شود سر خود را از فرهنگ لغت بیرون بیاوریم، به سرعت انسان خردگرا انسانی می شود، ذاتا فرهیخته و شريف و تجدد طلب که به هم نوع خود فکر می کند٬ زير بار زور نمی رود٬ ظلم و ستم را به باد انتقاد می گيرد٬ بى طرف نمی ماند٬ و به حرف خود عمل می کند - و آن هم عمل راديکال و موثر. بدين ترتيب٬ بسيارى از نظريه پردازى هاى رايج ميان روشنفکران ايرانى در باره مفهوم روشنفکر در واقع به نوعى بازى لغوى محدود شده اند. - روشنفکر کسی است که با عقل و علم حقیقت را میجوید و از حقیقت برای تکریم انسان و توسعه زندگی در همه جوانب مادی و معنوی استفاده میکند. - روشنفکر در فارسی به معنای روشن کننده فکر است. - گفتمان شان گفتمان مدرن است. توجه شان به انسان است، يعنی خواست ها، دردها، و مسائل انسان. هم نسبت به انديشه ها و هم نسبت به ساختار اجتماعی نگاه انتقادی دارند. و ... احساس تعهد می کنند. مانند يک آکادميسين بی طرف نيستند. می خواهند کاری بکنند - آدمی وقتی از بند قضا و قدر رست و مهار زندگی را به دست خود گرفت و در سر گذشت خود و همنوعان خود موثر شد پا به دایرة روشنفکری گذاشته(2) مى بينيد که به صرف استفاده بي جا از يک واژه٬ دو مقوله کاملا متفاوت روشنفکرى و روشنگرى قاطى شده اند. روشنفکر فارسى فى نفسه روشن گر هم مى شود. پس بنا به تعریف، روشنفکر کوته بين و حقير وجود ندارد. اساسا همين مساله که "آيا مى توان روشنفکرانى را که با قدرت حاکم همکارى مى کنند کماکان روشنفکر خواند؟"٬ خود فقط به دليل همين التقاط سئوال بر انگيز شده است. سئوال اين جاست که آيا هيچ قدرت خود کامه اى را سراغ داريد که بدون کمک روشنفکران بر مصدر قدرت نشسته باشد؟ چرا جاى دور برويم. آيا رژيم آخوندى حاکم بر ايران مى توانست بدون کمک روشنفکران به قدرت برسد و آيا امروزه مى تواند آن را بدون کمک روشنفکران حفظ کند؟ هر چند تکرار مکررات است ولى هنوز بايد تاکيد کرد٬ روشنگرى(3)و روشنفکرى دو پديده کاملا متفاوت اند و در اروپا به دو دوره متفاوت تعلق داشته اند – با دو سه قرن فاصله. اولى از مختصات دوران افول فئوداليزم و تولد بورژوازی مدرن است (قرون 17 و ١٨). در صورتى که دومى در دوران رشد سرمايه دارى (قرون ١٩ و ٢٠) پديدار مى شود. بايد اضافه کرد٬ فاصله تاريخى کوتاه بين ظهور اين دو پديده در ايران به التقاط لغوى بالا کمک کرده است. آٔن چه امروزه در ايران به مثابه وجه توليد سرمايه دارى غالب ريشه دوانيده خود پديده اى است عمدتا وارداتى - و نيز انديشه ها و مقولات اجتماعى متعلق به آٔن. اما سرمايه دارى به ايران حدود دو قرن ديرتر از اروپا وارد مى شود. بدین ترتیب، عصر روشنگرى ما نیز تازه در اواخر دوره قاجار آغاز مى شود. يعنى کم و بيش همان زمانى که در اروپا پديده روشنفکرى نقدا در حال شکل گيرى بود. التقاطى شدن اين مفاهيم نتيجه اجتناب ناپذير اين واردات هم زمان است(4). بنابراین،در مباحثات فارسی نخست باید روشن کرد هرچند روشنفکر می تواند روشنگر هم باشد، به واسطه آن تعریف نمی شود. روشنفکر و روشنفکری پديده هایى هستند متعلق به دوران رشد و استيلاى سرمايه دارى. و بايد تاکيد کرد٬ دوران اوليه رشد سرمايه دارى. در دنياى معاصر، خود ويژگى آن کم رنگ تر مى شود. روشنفکر قبل از آن که فردی دارای این یا آن تعریف باشد و با این یا آن طرز فکر به دنیا نگاه کند، به لایه اجتماعی مشخصی تعلق دارد که در اغلب کشورها در چنین دوره ای پدیدار می شود. و این لایه صرفا یک اختراع سوسیولوژیک نبود، بلکه غرض لایه ای است با فعالیت های سیاسی و اجتماعی مشخص و حتی با محافل، نهادها و تشکیلات مستقل. بسیاری از سرشناسان این لایه حتی در زمان خود شهرتی جهانی داشتند. به جرات می توان گفت اغلب جریانات معاصر فلسفی، سیاسی، یا ادبی و هنری، ریشه در تاریخچه این لایه دارند. پس، تعریف روشنفکر را باید در تاریخچه پیدایش و تحول این لایه اجتماعی جستجو کرد. ساده ترين شکل درک اين مقوله توجه به رشد عظيم دانش جويان از قرن ١٨ به بعد است. ریشه اصلی پدیده روشنفکری در همین جاست. سرمايه دارى نظامى است مدرن و صنعتى و نيازمند لايه عظيمى از تحصيل کردگان. اين بدين معنى نيست که وجوه توليدى پيشا سرمايه دارى به انسان هاى تحصيل کرده نياز نداشتند٬ اما هرگز نه به اين وسعت. خود این وسعت کيفيت جديدى نيز به ارمغان آورد و آن رهايى پدیده تحصيل کردگى از انحصار طبقات حاکم بود. از دو لحاظ؛ هم تغییر آموزش و پرورش از زائده اصناف و صنایع و گروه های مشخص سرمایه داران به امری عمومی، سراسری و "عام المنفعه"و هم ورود قابل ملاحظه سایر طبقات به مراکز تحصیلات عالی. ریشه اجتماعى لايه تحصیل کرده در قرن ١٩ اروپا عمدتا خرده بورژوايى بود(5). البته، روشنفکران همان دانش جویان نیستند، اما روشنفکری از دانشجویی منتج می شود. بدون چنین افزایش عظیمی در جمعیت دانش جویان و توسعه عمومی امور دانش جویی، پدیده روشنفکری نیز ظاهر نمی شد. این تاکید از لحاظ دیگری نیز اهمیت دارد و آن جلب توجه به ريشه های اجتماعی مشترک روشنفکر با سایر لایه های تحصیل کرده است. هر روزه در ازای هر روشنفکر جدیدی که از دل تحصیل کردگان متولد می شود. هزاران مدیر و تکنوکرات سرمایه داری نیز استخراج می شوند. به عبارت ساده تر، آن فراشدی که یک انسان تحصیل کرده را در زمره روشنفکران قرار می دهد، همان است که یکی دیگر را مامور و معذور وضعیت موجود نیز می سازد، پس همان است که می تواند یکی را به دیگری تبدیل سازد.
|