|
تحریریه آرش
|
|
صفحه 56 از 82 در مورد دانشجویان که در واقع دوره کارآموزی برای ورود به گروه اجتماعی روشنفکران را میگذرانند، باید گفت که دانشجویان منشاءهای اجتماعی متفاوتی دارند و گاه بخش قابل ملاحظهای از آنها از خانوادههای کارگر و زحمتکش میآیند. آنها هنوز هیچ جایگاه معینی در سیستم تقسیم کار جامعه موجود ندارند، هنوز وابستگیهای متعدد آنها را به سیستم و قدرت موجود پیوند نداده است، به عبارتی تعهدی نسبت به نظم موجود ندارند. در دورانی از زندگی خود به سر میبرند که در قبال مسائل پیرامون خود حساساند و تشنه آگاهی و دانستن. از این رو اغلب بر سر مسائل مختلف با قدرت حاکم درگیری میشوند و آگاهترین آنها به سوسیالیسم گرایش مییابند و در صفوف طبقه کارگر علیه قدرت حاکم مبارزه میکنند. بیدلیل نیست که همواره در تمام کشورها، از میان گروههای اجتماعی خارج از طبقه کارگر، دانشجویان بیشترین گرایش را به سوسیالیسم و احزاب کارگری داشتهاند. به نکتهای هم پیرامون معلمان باید اشاره کرد. همانگونه که بیش از این گفتیم، معلمان، در زمره گروههایی هستند که کار فکری انجام میدهند و به گروه اجتماعی روشنفکران تعلق دارند. این که آنها یک کار مفید اجتماعی انجام میدهند و گاه در دفاع از منافع صنفی خود اعتراضاتی دارند، در خصلت طبقاتی آنها تغییری ایجاد نمیکند. آنها عموما در کشورهای مختلف حقوقبگیر دولتاند. نیروی کار خود را با سرمایه، یا دقیقتر بخش متغیر سرمایه مبادله نمیکنند. لذا، ارزش اضافه تولید نمیکنند، استثمار نمیشوند و سرمایهساز نیستند، بلکه خدمتی را انجام میدهند و در ازای آن حقوق میگیرند. به لحاظ تفکر و جهانبینی نیز همان خصوصیات گروه اجتماعی یا قشر روشنفکر را دارند. اما لایههای پائینی این گروه که شرایط زندگی فقیرانهای دارند. از امتیازات و حقوق لایههای فوقانی برخوردار نیستند، گرایششان بیشتر به طبقه کارگر است و علیه قدرتهای حاکم. البته میتواند گروههایی از مردم که در یک دوران معین در گروه اجتماعی روشنفکران قرار داشته و کارشان فکری بود، در نتیجه مجموعهای از تغیرات به گروه اجتماعی دیگری منتقل شوند. در نتیجه انقلاب علمی – تکنولوژیک نیمه دوم قرن بیستم گروهی از مردمی که سابق بر این با کار فکری سر و کار داشتند، به مدار مستقیم تولید کشیده شدند، حقوق و مزایای پیشینشان را از دست دادند و به جزیی از طبقه کارگر تبدیل شدند. یا گروه وسیعی از کارکنان بخش خدمات بهداشتی در نتیجه خصوصی سازیهای گسترده در پیشرفتهترین کشورهای سرمایهداری، گروه اجتماعی خود را تغییر دادند و به عنوان کارگر، سرمایهساز شدند. اما در مورد معلمان این مسئله هنوز صادق نیست. طبیعتا موضعشان نسبت به قدرت حاکم، همان موضع گروه اجتماعیست که به آن تعلق دارند. این نکته را هم باید بیافزایم که تمام بحث من در این نوشته، یک پاسخ کلی، به سئوال کلی پیرامون رابطه روشنفکر و قدرت است و نه مثلا رابطهی روشنفکران و قدرت حاکم در ایران. اگر قرار بود در این رابطه بحث شود، در آن صورت میبایستی شرایط مشخصی که روشنفکران ایران در آن قرار دارند، بررسی شود. گروه اجتماعی روشنفکران، در تمام کشورهای جهان خصوصیات مشترکی دارند، وظیفه و کارکرد معینی در سیستم سرمایهداری دارا میباشند و وابسته به قدرت حاکماند، اما موضعگیری آنها نسبت به این قدرت، تابع شرایط مشخص نیز هست. در ایران، قدرت حاکم که تجسم آن را در شکل جمهوری اسلامی میبینیم، همراه با یک دولت مذهبی و دیکتاتوری عریان و بیحقوقی عمومیست. در اینجا حتا بخشهایی از نمایندگان سیاسی بورژوازی در اپوزیسیون قرار دارند. بدیهیست که در چنین کشوری، اکثریت روشنفکران باید مخالف قدرت حاکم باشند. گیریم گروهی اصلاحطلب و گروهی دیگر انقلابی. به هرحال مواردی از نمونه ایران استثنا هستند و همانگونه که در آغاز این نوشته اشاره کردم، اگر در ایران به جای جمهوری اسلامی، یک جمهوری پارلمانی برقرارمیبود، روشنفکران تقریبا همان موضعی را نسبت به قدرت حاکم میداشتند که مثلا روشنفکران اروپایی و آمریکایی. یعنی تبعیت کامل از قدرت حاکم. دلایل طبقاتی و ایدئولوژیک آن را نیز بیش از این نشان دادیم. به همین علت نیز هست که لااقل اکثریت روشنفکران حتا وقتی که بورژوازی از قدرت به زیر کشیده میشود، به زحمت از قدرت پرولتری تبعیت میکنند. چرا که آنها هنوز میخواهند روشنفکر باقی بمانند و از امتیازات گذشتهشان برخوردار باشند. قدرت پرولتری میخواهد، بوروکراسی را نیست و نابود کند، تا توده مردم، خودشان، بر سرنوشتشان حاکم گردند، روشنفکران اما بخش بزرگشان بوروکراتاند، اصلا سیستم بوروکراتیک نظام سرمایهداری را آنها سازماندهی و هدایت میکنند، سلسله مراتب دارند، رئیساند، از امتیازات متعدد برخوردارمیباشند و حقوقهای خوبی دریافت میکنند. بدیهیست که در قبال یک قدرت پرولتری مشکل پیدا میکنند، چرا که نمیتوانند موقعیت گذشته خود را حفظ کنند. قدرت پرولتری میخواهد یک نظم اقتصادی – اجتماعی نوین بنا کند. در یک چنین نظامی باید تضاد میان کار فکری و یدی که محصول جامعه طبقاتیست از بین برود. روشنفکر اما میخواهد، روشنفکر باقی بماند، عادت کرده است که فقط به کار فکری بپردازد و فردگرا باشد، لذا با تلفیق کار فکری و جسمی مشکل پیدا میکند. به رغم این که پیشرفتهای علمی و تکنولوژیک، به ادغام علم، تکنولوژی و تولید در یکدیگر انجامیده و نیاز یک قدرت پرولتری در آینده به متخصصین بورژوا، بسیار کمتر از گذشته است، اما به هرحال، هر قدرت پرولتری عجالتا ناگزیر است تا مدتی از همین متخصصین استفاده کند. اما بخش بزرگی از آنها به سادگی حاضر نیستند، با شرایط یک قدرت پرولتری کار کنند و موقعیت ممتاز خود را از دست بدهند. با قدرت پرولتری مشکل پیدا میکنند. حالا هرچه شما بگوئید این علم، دانش، تخصص باید در خدمت، رفاه، آزادی، رهایی انسان قرار بگیرد، با حرف، پند و نصحیت چیزی تغییر نمیکند. بنابر این، مسئله به این شکل نیست که چون روشنفکران در میان دو طبقه اصلی جامعه کنونی قرار گرفته، خود، طبقه مستقلی نیستند و نمیتوانند ایدئولوژی و سیاست مستقل داشته باشند، در همه حال تابع قدرت حاکماند و بنابر این به همان شکلی که تابع قدرت بورژوازیاند، میتوانند تابع قدرت پرولتری هم باشند. مشکل به فرد و افراد روشنفکر بر نمیگردد. ممکن است افرادی از این روشنفکران خدمات بزرگی هم به قدرت پرولتری بنمایند. مشکل در خصوصیات یک گروه اجتماعیست که روشنفکران را تشکیل میدهد. مشکل هم فقط در این نیست که حالا این روشنفکران جامعه سرمایهداریاند که با این خصوصیات و مختصات مشخص میشوند و اگر پرولتاریا روشنفکران خودش را داشته باشد، مشکل حل است. در هر کجا که کار فکری و جسمی از یکدیگر جدا باشند، مشکل در همانجاست. چرا که این تفکیک نمیتواند با ذات یک قدرت پرولتری و نظم سوسیالیستی سازگاری داشته باشند. زمانی در روسیه پس از انقلاب سوسیالیستی تصور بر این بود که اگر این نظام، متخصصین وروشنفکرانی با منشاء پرولتری داشته باشد، مشکلات حل خواهد شد. اما نظم سوسیالیستی نمیتواند روشنفکر پرورش دهد، چرا که روشنفکر مظهر تقسیم کار طبقاتی و جدایی کار فکری و جسمیست. لذا به جای پرورش انسانهایی که مظهر خلاق تلفیق کار فکری و جسمی باشند و براین تضاد فائق آمده باشند، روشنفکران پرولتری پرورش یافتند که به بوروکراتهای اتحاد جماهیر شوروی تبدیل شدند. نمیخواهم انکار کنم که در میان آنها نویسندگان، هنرمندان و دانشمندان برجستهای هم بودند. اما مسئله جامعه سوسیالیستی نمیتواند شخصیتهای برجسته، روشنفکران برجسته باشد. از این نمونهها در جامعه سرمایهداری هم وجود داشته و دارد. جای پرداختن به این مسئله در این نوشته نیست که حتا در تشکلهای که طبقه کارگر در درون جامعه سرمایهداری پدیدآورده است نیز، چنین تفکیکی نمیتواند در درون آنها میان کار فکری و عملی وجود داشته باشد و گروهی به نام روشنفکر و گروهی دیگر غیر روشنفکر باشند. در مورد سندیکا و شورا مسئله به قدر کافی روشن است. در حزب طبقاتی کارگران هم که روشنفکرانی از جامعه سرمایه داری میتوانند به آن بپیوندند، چنین تقسیمی وجود ندارد. روشنفکری که به یک حزب و سازمان کمونیست میپیوندد، قراری نیست روشنفکر باقی بماند و صرفا کار فکری انجام دهد. یک چنین روشنفکری اولین کاری که باید بکند این است که خصایل خود را تغییر دهد و دیگر روشنفکر نباشد، بلکه مثل همه اعضا، کمونیست باشد و مثل هر عضو دیگر، وظایف حزبی را در عرصههای مختلف عملی و نظری تواما انجام بدهد. نمونه های برجسته آنهم مارکس، انگلس، لنین، روزالوکزامبورگ، کولنتای و نمونههای بیشمار دیگرهستند. به بحث اصلی باز گردیم و آن را خلاصه کنیم: روشنفکر به کسی اطلاق میشود که با کار فکری سرو کار دارد. سر منشاء پدیدهای به نام روشنفکر به جدایی کار فکری و جسمی، با پیدایش جامعه طبقاتی باز میگردد. روشنفکران یک گروه اجتماعی را تشکیل میدهند که کارشان از همان آغاز، انسجام بخشیدن به آگاهی طبقه مسلط و حاکم و انقیاد معنوی تودههای تحتستم بوده است. آنها در خدمت طبقه حاکم و قدرت فرمانروا و مسلط بودهاند. طبقات تحتستم نیز آگاهی و فرهنگ خود را داشته و روشنفکران محدودی که به آنها خدمت کردهاند. اما آنها تا دوران پیدایش بورژوازی نقش قابل ملاحظهای نداشتند. بورژوازی به عنوان یک طبقه جدید در تاریخ نه فقط پیش از کسب قدرت توانست طیف وسیعی از برجستهترین روشنفکران را پدید آورد که وظیفهشان تخریب تمام آگاهی و نهادهای نظم فئودالی بود، بلکه به آگاهی طبقه جدید انسجام بخشیدند. جامعه بورژوایی که یک شیوه تولید، همراه با یک تقسیم کار گسترده و پیچیده است، نیازمند یک ارتش گسترده از متخصصین کار فکری است که بتواند این وظایف را تحت رهبری بورژوازی در عرصههای مختلف اقتصادی – اجتماعی، سیاسی و فرهنگی پیش ببرند. هرچه جامعه بورژوازی توسعه یافت، هرچه تقسیم کار گسترش بیشتری یافت، و هرچه نقش بورژوازی در تاریخ زائدتر شد، بر کمیت و کارکردهای گروه اجتماعی روشنفکران افزوده شد. اینان نه فقط عهدهدار وظایف متعدد برای رتق و فتق امور روزمره بورژوازی و سازماندهی عرصههای مختلف هستند تا سیستم موجود حفظ شود، بلکه یکی از وظایف مهم این گروه به طور تخصصی، تلاش مداوم برای حفظ سلطه آگاهی بورژوازی به عنوان آگاهی مسلط و انقیاد فکری و ایدئولوژیک ی طبقه تحتستم است، این گروه اجتماعی حافظ نظم موجود و تابع قدرت حاکم، قدرت بورژوازیست.
|