|
تحریریه آرش
|
|
صفحه 55 از 82 سیستم آموزشی جامعه بورژوایی در انجام این وظیفه نقش مهمی یافته و بر تعداد کسانی که در این بخش فعالند به شدت افزوده شده است. نه فقط از آن رو که نقش برجستهای در انقیاد فکری بازی میکند، بلکه سطح پیشرفت تکنیک و تولید ایجاب میکند که حتا سادهترین کارگر نیز حداقل آموزش و سواد را داشته باشد. از روزی که یک کودک وارد مدرسه میشود، باید مطابق یک برنامه و سیاست آموزشی که توسط متخصصین ردههای بالاتر تهیه و تدوین شده است آموزش ببیند. به او یاد داده شود که وظیفهاش چیست و چگونه باید به " میهن خود" بخوان نظام سرمایه داری موجود، خدمت کند. این سیستم آموزشی، خود به خود آنها را غربال میکند، گروهی را مستقیما یا با دورههای آموزشی تخصصی کوتاه، به عنوان کارگر روانه بازار میکند. گروه نخبهتراین دانشآموزان را که تعدادشان محدود است، روانه دانشگاهها و مدارس عالی میکند، تا به عنوان مدیران و متخصصین فکری آینده سطوح مختلف، آموزش بینند و تربیت شوند. از همین جاست که سیاستمداران، قضات، وکلا، مدیران موسسات رشتههای مختلف، متخصصین و نظریهپردازان اقتصادی – اجتماعی و سیاسی، دبیران، استادان دانشگاهها، پژوهشگران، دانشمندان، هنرمندان، نویسندگان، مهندسین، دکترها، روزنامهنگاران، متخصصین متعدد وسایل ارتباط جمعی سمعی و بصری، کارمندان و تکنیسهای سطوح بالا و غیره، بیرون میآیند که سوای کار مفیدی که پارهای از آنها در زمینههایی از جمله آموزشی، علمی و بهداشتی و درمانی انجام میدهند، به عنوان مدیران و متخصصین، بوروکراتها و تکنوکراتهای سطوح مختلف، سلطه سیاسی و ایدئولوژیک طبقه سرمایهدار را حفظ کنند . اینان بنابه شرایطی که بهویژه در دوران پس از تحصیلاتشان در آن قرار میگیرند، سر تا پا غرق در جهانبینی بورژوازییاند. در اینجا ما نه با به اصطلاح اشکال و روشهای خشن و عریان قرون وسطایی حفظ سلطه سیاسی و ایدئولوژیک، بلکه با شکل پالایش یافته و مدرن بورژوایی آن رو به رو هستیم. با این همه دستگاه دینی و پرسنل آن نیز هنوز نقش خود را ایفا میکنند و وظیفه تحمیق معنوی ناآگاهترین بخش تودههای مردم را به شکلی مستقیم و عریان بر عهده دارند. گرچه در یک جامعه بورژوایی، از نقش و اهمیت این دستگاه در قیاس با ابزارهای مدرن تحمیق، انقیاد و سلطه ایدئولوژیک کاسته شده، و وسائل ارتباط جمعی بورژوازی با لشکری بزرگ از متخصصین و کارکنان خود، روزمره توده مردم را بمباران ایدئولوژیک میکنند و به عقاید و آگاهی مردم، شکلی بورژوائی میدهند، با این همه هنوز هم دستگاه دینی وظیفه خود را در خدمت نظم موجود به خوبی انجام میدهد و هر چه خصلت ارتجاعی جامعه سرمایهداری برجستهتر شده و طبقه بورژوا، نقش و رسالت تاریخی خود را از دست داده، مجددا بر نقش دستگاه روحانیت افزوده گردیده و شدیدا توسط طبقه حاکم تقویت و حمایت میشود. لذا تعجبآور نخواهد بود، اگر امروزمثلا در یک جامعه پیشرفته سرمایهداری از نمونه ایالات متحده آمریکا، نقش مذهب و کلیسا چنان برجسته باشد که گاه حتا روسای جمهوری این کشور نیز آدمهای متعصب مذهبی از نمونه ریگان و بوش باشند. در میان این گروه اجتماعی که کار فکری انجام میدهند، عدهای را هم میتوان یافت که حقوقبگیر دولت یا موسسات خصوصی نیستند، بلکه به اصطلاح حرفه آزاد دارند. اما این مسئله تفاوتی در ماهیت قضیه ایجاد نمیکند. آنها نیز با تولیدات فکری خصوصیشان، همان وظیفهای را انجام میدهند که برعهده کل این گروه است. یک نویسنده، نقاش و هنرمند که حقوقبگیر نیست، باید تولیدات فکری داشته باشد که در بازار به فروش رود و برای او درآمدی به بارآورد که تامین کننده هرچه بهتر یک زندگی منطبق با گروه اجتماعی و جهانبینیاش باشد. در تمام کشورهای سرمایهداری، به ویژه از نوع پیشرفتهتر آن، میتوان نمونههای فراوانی مثلا از نویسندگانی دید که تولیدات خرواریشان در بازار ریخته و فروش خوبی هم دارند. اما از نمونه مبتذلترین و بیارزشترین ادبیات که کارش خواب کردن مردم است. معروفترین و سرشناسترین نویسندگان این جوامع نیز در بهترین حالت، نقدشان به جامعه و قدرت حاکم، از محدوده یک رآلیسم انتقادی فراتر نمیرود. با این همه، در تمام جوامع سرمایهداری، روشنفکران در همان حال که به عنوان یک قشر اجتماعی در خدمت جامعه سرمایهداری و تابع قدرت حکماند، ادعاهای عریض و طویلی هم دارند و خود را به اشکال مختلف ورای طبقات، نماینده منافع عموم مردم و همهکاره جامعه میپندارند. این توهمات را امروزه، ایدئولوژیکهای آگاهتر جامعه سرمایهداری در مراکز تحقیقاتی و دانشگاهی خود تئوریزه میکنند و از آن وسیله دیگری برای گمراه کردن فکری توده مردم، اشاعه آگاهی کاذب و وارونه در میان کارگران و بالنتیجه تحکیم سلطه بورژوازی میسازند. نمونههای شناخته شدهتر این تئوریها که به ویژه در ربع آخر سده بیستم رواج یافتند، تئوریهای جامعه فرا صنعتی، انفورماتیک، تمدن موج سوم بود که با افزایش کمیت گروه اجتماعی روشنفکران و اهمیت یافتن بیشتر کار تجریدی در نتیجه تحولات علمی – تکنولوژیک این دوران، رونق یافتند. محور تمام این تئوریپردازیها نیز این بود که جامعه سرمایهداری در جریان تحولاتی که پس از جنگ جهانی دوم از سر گذرانده است، دیگر، سرمایهداری به مفهومی که تاکنون وجود داشت و مارکس قوانین اقتصادی و روند تحول آن را نشان داده بود، وجود ندارد، بلکه با گسترش شرکتهای سهامی، سرمایهداران از قدرت خلع شده و استثمار از میان رفته است. ایضا برخلاف نظر مارکس، طبقه کارگر هم قدرت را به دست نگرفت، بلکه این قدرت به دست نخبگان متخصص، مدیران، بوروکراتها و تکنوکراتها افتاد. یا آنگونه که آلوین تافلر در موج سوماش نوشت: "آنچه در واقعیت اتفاق افتاد این بود که نه مالکین و نه کارگران، هیچکدام به قدرت دست نیافتند، بلکه این انسجام دهندگانی بودند که چه در کشورهای سرمایهداری و چه در کشورهای سوسیالیست، در راس قدرت قرار گرفتند." "نیروی جدیدی در صحنه ظاهر شد که هر دوی آنها را کنار زد. تکنسینهای قدرت، ابزار انسجام دهی را تصاحب کردند و به وسیله آن کنترل اجتماعی، فرهنگی، سیاسی و اقتصادی را در دست گرفتند." بعد هم گویا "تحت تاثیر پیشرفتهای علمی و تکنولوژیک جدید، یک نظام وفور و رفاه همگانی پدید آمد و جامعه همراه با شرکتهای فراملیتی در حال گذار به یک جامعه ما بعد صنعتیست که همه در آن در کمال رفاه به سر میبرند، آزادی و برابری تلفیق میگردد و قدرت، در دست روشنفکرانی قرار میگیرد که از منافع و خواستهای همگانی دفاع میکنند." البته واقعیتهای عینی و سرسخت نظام سرمایهداری، فلاکت و بحرانهایی که هم اکنون تمام این نظام را فرا گرفته است، چنان درسی به این نظریهپردازان و خرافات آنها داد که عجالتا صدایی از آنها و تئوریهایشان شنیده نمیشود. در کشورهای عقبماندهتر سرمایهداری هم که تضادها شفاف نیست و خرده بورژوازی گستردهتر است، همین ادعاها به اشکال دیگر و گاه همراه با انقلابیگری پدید میآید. گروههایی از روشنفکران را هم میتوان یافت که خود را ظاهرا ضد هر گونه قدرتی معرفی میکنند. اینان در گذشته یک جریان مستقل از روشنفکران را به نام آنارشیست تشکیل میدادند که با پیشرفت و توسعه سرمایهداری، خودشان به همراه ادعاهای نظریشان، از میان رفتند و اکنون اثری در جامعه ندارند. در هرحال، هر آنچه هم که بر کمیت روشنفکران در جامعه سرمایهداری افزوده شد باشد و کارکردهای متنوعتری یافته باشند، در این واقعیت تغیری پدید نمیآورد که روشنفکران به عنوان یک گروه اجتماعی، طیفی از افراد تحصیلکردهاند که کار فکری حرفه آنهاست. در چارچوب تقسیم کار جامعه سرمایهداری وظایف معینی را برعهده دارند، نه طبقهای هستند، که نقش و رسالت تاریخی برعهده داشته باشد، و نه کارکردی جز خدمت به نظم موجود و طبقه حاکم دارند. اینان تابع قدرت حاکماند. روشنفکران گرچه در کل مالک وسایل تولید نیستند، سرمایهدار نیستند، اما کارگر هم نیستند. آنها نیروی کار خود را با سرمایه مبادله نمیکنند، استثمار نمیشوند و سرمایه را بارور نمیسازند، خدمتی را انجام میدهند و در ازای آن بخشی از محصول اجتماعی را به خود اختصاص میدهند. آنها به رغم منشاءهای اجتماعی متفاوبشان در سیستم تقسیم کار اجتماعی با کار فکری سر و کار دارند. لذا به لحاظ ماهیت و سازماندهی کارشان، شیوه اشتغال، سطح حقوق، آموزش و مزایای اجتماعی و انفراد منشی مختص روشنفکران نیز از کارگران متفاوتند. آنها یک طبقه مستقل با منافع و اهداف مستقل را تشکیل نمیدهند. به لحاظ شرایط کار و زندگی، تفکر و جهانبینی، خصوصیات تیپ خردهبورژوازی را دارند. آنها بین دو طبقه اصلی جامعه سرمایهداری قرار گرفتهاند. فعالیت این گروه را منافع آن طبقهای تعیین میکند که در خدمت آن قرار دارند. اینان از آنجایی که نیاز معین طبقه اصلی جامعه را برآورده میسازند، نقش اجتماعی و سیاسی کسب میکنند. پیوندهای متعدی که آنها را به جامعه موجود متصل میسازد، شرایط کار و زندگی غیر پرولتری، آنها را به بورژوازی پیوند میدهد و عموما به خدمت بورژوازی درمیآیند. بورژوازی از آنها به عنوان وسیلهای برای انقیاد و سلطه بر کارمزدی استفاده میکند. بخش بزرگی از اینان در خدمت سازماندهی استثمار و اهداف و مقاصد ایدئولوژیک و سیاسی بورژوازی قرار دارند. حال که موقعیت، جایگاه و خصوصیات روشنفکران را دانستیم، لازم میدانم که به چند نکتهی مجزا اشاره کنم. بحث ما در اینجا نه بر سر فرد یا افراد روشنفکر، بلکه در مورد روشنفکران به عنوان یک گروه اجتماعی بود. گرچه این گروه مدافع نظام اقتصادی – اجتماعی سرمایهداریست و تابع قدرت اقثصادی و سیاسی بورژوازی، اما به علت منشاءهای اجتماعی متفاوت، یا آگاهی و رابطهی معنوی نزدیک با طبقه کارگر، عناصری از درون این گروه میتوانند به سوسیالیسم گرایش یابند و با پیوستن به مبارزه طبقه کارگر علیه قدرت حاکم برخیزند. همچنین فشارها، موانع و محدودیتهایی که بورژوازی بر سر راه فعالیت برخی از گروههای درونی این قشر، نظیر نویسندگان، هنرمندان، دانشمندان، معلمان و پژوهشگران پدید میآورد، میتواند عامل دیگری برای گرایش روشنفکران به سوسیالیسم و مبارزه با قدرت حاکم باشد. با این وجود باید گفت که لااقل در مقطع کنونی تعداد این افراد بسیار محدودند. فقط در مقاطع بحرانهای بسیار حاد و دورانهای انقلابی است که بخشهای وسیعتری از روشنفکران به صفوف طبقه کارگر علیه قدرت حاکم میپیوندند.
|