|
تحریریه آرش
|
|
صفحه 48 از 82 از آنجا كه سرمايه، پس از استقرار درحكومت، نياز به ابزار قدرت داشت هم، به سلطنت، درشنل امپراتوری ، رو آورد. و هم،به رغم تمام تلاش های روشنگرانه، و رسمی، كليسا، گام به گام پيش آمد و به تثبيت موقع خود درآموزش پرداخت. و ميسيون های بازرگانی واكتشاف، كه از اروپا به آمريكا و آفريقا و آسيا سرازير می شدند، حتی پس از انقلاب فرانسه،نقش مؤثر كشيش ها را در برنامه های خود فراموش نمی كردند. هنگامی كه «ماركس» ، در توصيف انتقال قدرت به طبقهء كارگر ، بر ضرورت شكستن ماشين دولت، كه ميراث نظام سرمايه داری است، انگشت می گذارد، به ضرورت بريدن ناف نظام نو، از نظام كهنه نظر دارد. و حزب كمونيست كه حكومت را در روسيهء تزاریبه دست گرفت، «روزا ـ لوكزامبورگ» در نقد حكومت انقلاب اكتبر، به «لنين» نوشت كه می خواهد با ابزار حكومت تزاری، حكومت كارگران را برپا سازد. هفتاد سال بعد، كه ديوار فاصلهء «دولت كارگران» با نظام سرمايه داری برداشته شد، ايراد «روزاـ لوكزامبورك» تعبير عينی پيدا كرد. چينه های قديم ، با ظرفيت های خودشان، در قلمرو سرزمين های اروپايی و آسيايی روسيه، پردهء 70 سالهء انقلاب را پس زدند و وارد صحنهء سياسی بين المللی و منطقه يی شدند. «ماشين حكومتی» كه حزب كمونيست «اتحاد جماهير شوروی»، به خدمت گرفته بود، ابزار كار مناسب انقلاب اكتبر نبود. اين تجربه ها ، مضمونی اساسی را با خود حمل می كند: يك جريان اجتماعی، تا به قدرت مسلط تبديل نشده، سازنده است. امّا، همين كه به قدرت حاكم تبديل شد، به سد و مانع و ضد حركت ، تبديل می شود. و در درون خود رسوب می كند. و به تمام ابزار قدرت پيشين ــ كه روزی با آنها مبارزه می كرد ــ رو می آورد تا راه حركت را سد سازد.. و همين آغاز مبارزه يی نو بين قدرت حاكم، و حركتی است كه ديناميسم تاريخ است. و در اين مبارزه هاست كه تصوير انسان، به عنوان مضمون اصلی، تا امروز برجسته و قانونمند شده و از اسير بی ارادهء طبيعت، تا مرحلهء ارادهء مسلط بر آن، و از خيل بردگان محكوم خدايان زمينی، تا مرحلهء اعمال ارادهء خود بر قدرت، ــ وبر طبيعت ــ رسيده است. و در تكوين تاريخ،نقش محوری دارد. امّا در ايران.. « اصحاب مدرسه» باآغازعصرروشنگری در اروپا بود كه حكومت صفوی در ايران،با يك حركت قهقرايی، تازه تشيّع را به ضرب شمشير شاه اسماعيل، مذهب رسمی كرده بود ؛ و برای تأمين و تكميل آخوند مورد نيازحكومت،"واردات ملاّ" از قلمرو قبايل «جبل عامل» و «احساء» و «بحرين» رونق داشت. و از همان ابتدا، پايهء ديانت بر جنگ های مذهبی بين فرقهء نو به قدرت رسيده و ديگر فرقه های هم ريشه، استوار گرديد و تحجّری كه با تعصب كور بر اركان جامعه كارفرما شد، مدرسه ها را از حافظان فرهنگ رسمی خالی كرد و جای آنها را به نو رسيدگان نا آشنا با تفكر و تعقل داد . حركتی در جهت خلاف آنچه در اروپا می گذشت. در بارهء "عالمان" دورهء صفوی، بسيار شنيده ايم و خوانده ايم. "ملاها" روايتی را از «شيخ بهائی» نقل می كنند كه بازگويی آن، شيوهء بحث های علمی آن دوره را نمايش می دهد: " در زمان شاه عباس، هيأتی از عالمان اهل سنّت؛ از «باب عالی عثمانی» به دربار صفوی آمد تا با عالمان اصفهان به مباحثه بنشيند. و شيخ بهائی كه در رأس ملاهای ايران طرف گفت وگو بود، از پيش، نقاره زن های دربار را ديد و به آنها آموخت مواظب حركت دست او باشند. و هربار كه دست تكان داد به علامت پيروزی عالمان ايران، به نقاره ها بكوبند وشيپور بزنند. پس ازمعارفه ، جدل آغاز شد. شيخ در پاسخ عالمان عثمانی گفت: اما در اثبات تشيع، آيا عبارت نحوی ضرب زيد ٌ عمرواً درست است؟ گفتند بلی... و صدای نقاره ها در شهر پيچيد. در اثبات امامت و اثبات معاد هم با همين قرار ، نقاره ها پيروزی عالمان اصفهان را بر عالمان عثمانی به تمام شهر خبرداد. و شيخ پايان مباحثه را اعلام كرد و برخاست. .." (اين روايت را از مجتهدی به نام "علم الهدی" در سال 1319خورشيدی درمشهد شنيدم. وجايی دركتاب نديدم. اما معرف شيوه جدل آخوند است) آنچه امروز،ازمعارف شيعه داريم، درست و نادرست، عمدهء آن محصول تحقيق و تتبع و تدوين همان ملاهای وارداتی و"شامورتی باز" است و در ذات خود، نوعی بيگانگی با جهان ايرانی دارد. شاه اسماعيل صفوی، كه مردان جنگی خود را از قبايل شمشيرزن ترك نژاد قلمرو «ارزروم»،تا «شام» به خدمت گرفته بود و به تداوم اطاعت كورانهء آنها اعتماد نداشت، با استخدام ملايان قبايل شيعهء عرب، به استقرار نظام دينی، پايهء سلطنت خود را استوار ساخت. و برخلاف ادعای كسانی از اهل تحقيق، كه در سدهء اخير كوشيده اند تغيير و ترويج مذهب را به حساب نبوغ سياسی شاه جوان صفوی برای پاسداری استقلال ايران به شمار آورند، هدف وی ايجاد تعادل بين حضور دو عنصر غير بومی ، در خدمت به خود بود. حكومت صفوی، برای حضور در داد وستد پررونق كالا با اروپا، به احداث «جلفا» در كنار اصفهان پرداخت و بازرگانان ارمنی را در آنجا ساكن كرد تا كار تجارت خارج را كه در انحصار شاه بود، اداره كنند و مردم بومی با خارجی ها رابطه نداشته باشند. و تا«برادران شرلی» شاه صفوی را به تشكيل سپاه تفتگدار،از مردان بومی، وانداشتند،ــ كه «قزلباش» ها، حمل تفنگ را دون مقام لشكری خود می شناختند ــ مردم ايران، هم چون سراسر دوران تسلط ترك و مغل، از حرفهء نظامی محروم بودند . و تاريخ نويس دوران شاه عباس، در توجيه اين دستور شاه، توضيح داد : بيكاره های محله های شهر كه كار و كسبی نداشتند و مزاحم كاسب ها و مردم محل بودند، جمع آوری شدند و به آنها مشق تفنگ تعليم داده شد. فرماندهی اين نيرو با «اللهوردی خان» سردار گرجی نسب شاه بود.اما عمر اين سپاه كه ريشهء ايلی نداشت، تا پايان سلطنت شاه عباس بيشتر نبود . يا هنگامی كه سفير «پاپ» ماشين چاپ ، برای شاه عباس هديه آورد، و «كتاب مقدس» چاپی را به شاه داد؛ شاه دستگاه چاپ را به كليسای جلفا بخشيد. و آنچه را كه در اروپا منشأ انقلابی فرهنگی بود به انبار كليسا فرستاد ؛ 150 سال بعد بود كه در دوران جنگ های طولانی ايران و روس، فن چاپ به ايران آمد. اين طرز برخورد شاهان صفوی نشان می دهد كه آگاهانه سعی داشتند مردم قلمرو حكومت خود را از دنيا و ارتباط با تحولات آن دور نگاه دارند. اين در حالی بود كه با خارجيان رابطهء گرم داشتند. از تسليم خفّت بار «شاه سلطان حسين» به قبيلهء افغانی كه اصفهان را تصرف كرد، تا تاج گذاری «آقا محمد خان قاجار» 75 سال، ايران دست خوش كشاكش قبايل مدعی حكومت بود ــ كه دورهء نادرشاه، با نمايش قدرت نظامی وی در سركوب تجاوزهای خارجی، و تسلط بر مدعيان داخلی، يك استثنا در آغاز اين دوره است ــ امّا، سلسلهء قاجار، كه مؤسس آن، خود رااز تبار «چنگيز خان» می ناميد وسلطنت ايران را ميراثی می دانست كه از چنگيز به وی رسيده،برای تحكيم موضع خود، به «نهاد مذهبی» رو آورد. نهادی كه در سقوط سلطنت صفوی، و سپس، در مخالفت با نادر، به شدت تضعيف شده بود. و پس از كوچ از اصفهان، در شهرهای مذهبی عراق به تجديد سازمان دهی سرگرم بود. شاه قاجار به پيوند با مقامات مذهبی مقيم نجف و كربلا، تعلق خاطرخاص داشت. تقدير چنان بود كه احياگر نهاد مذهبی شاخهء اصفهان، و مؤسس سلطنت قاجار، كار خود را تقريباًهم زمان آغاز كردند. «آقا محمد باقر بهبهانی» ــ كه بهبهانی نبود و از خاندان مجلسی ها به شمار می آمد ــ برای بازگرداندن اعتبار برباد رفتهء شاخهء "علما" ی اصفهان، در برابر موج مهاجرت علمای شيعهء عربستان كه از پيش تيغ قبايل«خوارج» و قبايل «وهّابی» به ايران می گريختند و در شهرهای مسير خود تا «كربلا» و «نجف» ــ شهرهای متروپل آموزش مذهبی ــ بساط ارشاد و تعليم پهن می كردند، و در فقه، مشرب «اخباری» داشتند، اختلاف بين مشرب «اصولی» و اخباری را برجسته كرد. در دورهءصفوی هم اين اختلاف مشرب فقهی، بين عالمان، وجود داشت؛ ووجه غالب با مشرب اخباری بود؛ ولی بر سر آن، به جان هم نمی افتادند. «آقا محمد باقر» كه معاصر كريم خان زند بود، در اقامت 20 ساله اش در بهبهان، كه گذر گاه عمدهء علمای اخباری بود، خود را برای رودررويی با آنها آماده ساخت و به كربلا كه بازگشت ، جنگی بزرگ با يكی از عالمان صاحب نام اخباری ترتيب داد. و حوزهء درس اورا به هم ريخت. و با تربيت شاگردان و همبستگی با عالمان مقيم عراق شبكه يی از فقيهان اصولی ترتيب داد كه در سراسر ايران گسترده شد. و مشرب اصولی را با قهر،در برابر مشرب اخباری به تخت نشاند. اين جدال ريشهء مادّی هم داشت. با زوال سلطنت صفوی، محفل های روحانی، كانون اصلی پشتيبانی مالی خود را از دست داده بودند و منابع درآمد، جز موقوفات معلوم محلی، و درآمد های شرعی، دو رقم «موقوفات هند» بود كه بايد سالانه در حوزه های نجف و كربلا تقسيم می شد. و مباشر آن ، اين زمان، كنسول انگليس در بغداد بود. تسلط اصولی ها بر تمام شؤون شرعی وسركوب ديگر مشرب ها ونيز پيوندشان با حكومت ايلی قاجار، كه از ادارهء كشور ناتوان بود، به دنبال هجوم هم آهنگ روسيه، انگليس به ايران، و شكست سپاه شاه و جهاد روحانيت، از قوای تزاری، سرآغاز عصيانی شد كه عامل آن شباهت بسيار با انديشهء «جيوردانو ـ برونو» دارد. و از آنجا كه در دسيسهء اختناق آفرينی مشترك روحانيان و دربار مستبد قاجار، در تاريكی خفه شد، هنوز پس از 150 سال، از آن فقط به نام «فتنهء باب» ياد می شود. «باب» ، چنان كه سر زبان ها افتاد، باب امام زمان نبود؛ پيام آور يك گروه «اصحاب مدرسه» بود كه كانون آنها با هجوم دستهء متشكل اصولی از هم پاشيده بود؛ وفرصت بحران شديد اجتماعی را برای مبارزه با دُگم و فريب كاری حاكم بر روحانيت مسلط، مناسب يافتند و با برگزيدن و علم سا ختن او، و از زبان وی،مبادی مشروعيت روحانيان را زير سؤال بردند. بحث از آيين نو آوردند. برای انسان در برابر آموزه های دينی قائل به استقلال شدند. و به او حق دادند در بارهء عقايد خود باز انديشی كند.
|