|
تحریریه آرش
|
|
صفحه 43 از 82 همانطور که میبینیم، روشنفکر اورگانیک گرامشی همزمان مبارز علیه قدرت هژمونیک و ایجادکنندۀ قدرت «انقلابی» است. او روشنفکری است که دارای جایگاه خاص اجتماعی است و با گفتمان قالب قدرت مبارزه میکند. میشل فوکو نیم قرن بعد از گرامشی با اشاره به مفهوم «روشنفکر خاص» ایدۀ «روشنفکر اورگانیک» را دوباره زنده کرد. فوکو معتقد است که روشنفکر به معنای اخص کلمه فردی است که خود را سوژهای آزاد و وجدان جهانی معرفی میکند، زیرا مدافع حقیقتی کلی در برابر قدرت است. ولی اکنون چیزی به نام حقیقت کلی وجود ندارد و روشنفکر بیشتر در نقش یک متخصص عمل میکند. به عبارت دیگر، روشنفکر خاص در چارچوب دانش خاصی به موضوع حقیقت و ارتباط آن با قدرت میپردازد. از دیدگاه متفکری چون فوکو، روشنفکر پسامدرن برخلاف روشنفکر زولایی ـ سارتری دیگر دارای گفتمان کلی و جهانی نیست که به نام بیگناهان یا ستمدیدگان جهان سخن بگوید، بلکه هدف او آزادسازی حقیقت از هژمونی علوم پوزتیویستی و روایتهای کلان میباشد. بسیاری بر این عقیدهاند که وقایع مه 68 در فرانسه سرآغاز روشنفکری پسامدرن و پایان روشنفکری به سبک زولایی ـ سارتری بود. میشل فوکو معتقد بود که با مه 68 روشنفکر به این نتیجه رسید که تودهها برای کسب آگاهی و دانش احتیاجی به او ندارند. لازم به تأکید است که ژان پل سارتر بعد از وُلتر در قرن هجدهم و زولا در پایان قرن نوزدهم میلادی، واپسین نمایندگان روشنفکر جهانی و جهانشمول بودند که خود را موظف به دفاع از حقوق مردم در برابر قدرت میدانستند. از نظر سارتر، روشنفکر «وجدانی شوربخت» است که «در مسائلی دخالت میکند که به او مربوط نیست». به همین دلیل روشنفکر با کسب آگاهی از موقعیت خود میکوشد تا آگاهی کلی برای همگان به دست آورد. برخی از منتقدان ژان پل سارتر معتقدند که او در دام اسطورهسازی از مقام روشنفکر میافتد و قدرت عقلانی فوقالعاده و ویژهای برای روشنفکر قائل است. دو منتقد اصلی نگرش سارتری از روشنفکر، ریمون آرون و آلبر کامو هستند که هر یک به نوبۀ خود رابطۀ روشنفکر و قدرت را در قالب اندیشۀ فلسفی خاصی بررسی میکنند. کامو در بحث با سارتر و طرفداران او از روشنفکر به منزلۀ عاملی اخلاقی و نیرویی برای اعمال عدالت در گسترۀ همگانی سخن میگوید و بر این اعتقاد است که روشنفکر با شنا کردن خلاف جریان آب باید با روحیۀ فاناتیسم مبارزه کند. کامو بر این نظر است که هدف روشنفکری دفاع از خشونتی علیه خشونت دیگر نیست بلکه داشتن حضوری اخلاقی فراسوی مطلقهای سیاسی است. موضع فرا ـ روایتی کامو و دفاع او از مفهوم عدالت به منزلۀ پدیدهای جهانشمول موجب شد که سارتر و طرفدارانش او را متهم به داشتن روحیهای ایدهآلیستی و ضد تاریخی کنند. پاسخ روشنفکری کامو به این اتهامات این بود که «موضوع اصلی دفاع از انسان نیست بلکه دفاع از امکانات و قابلیتهایی است که در اوست». منظور کامو این بود که انسانها به طور کلی و به ویژه روشنفکران که در موضع اخلاق و نه ایدئولوژی قرار میگیرند قابلیت شناسایی بیعدالتی و رنج و درد دیگران را دارند و میتوانند به آنها پاسخ دهند. مواضع روشنفکری کامو در موقعیتهای تاریخی گوناگون چون دورۀ آزادی از نازیسم و جنگ الجزایر به خوبی نشان داد که او در هر شرایطی با خشونتی که قدرتهای مختلف ایجاد میکردند در مخالفت است. کامو با طرد روش شیطانی کردن دیگری به این نتیجه میرسد که واقعیت پیچیدهتر از آن است که با داوریهای سریع از روی آن بگذریم. بنابراین از نگاه کامو روشنفکری به معنای دفاع از آزادی اندیشه ولی همزمان بازشناسی محدودیتهای آن نیز میباشد. یکی دیگر از منتقدان «روشنفکر سارتری» ریمون آرون بود که در سال 1955 با چاپ کتاب معروف افیون روشنفکران (L’Opium des Intellectuels) نگرش ایدئولوژیک و افراطی روشنفکری چپ و انقلابی را دربارۀ شوروی به باد نقد گرفت. آرون روشنفکران چپ را متهم به اعتیاد به استبداد «دین سکولار» میکند و معتقد است که آنان در ضمن اینکه قدرت سیاسی در جوامع لیبرال و دموکراتیک را نقد میکنند چشم خود را بروی بدترین جنایات رژیم کمونیستی میبندند. آرون با به نقد کشیدن سه اسطورۀ چپ، انقلاب و پرولتاریا نتیجه میگیرد که نقش روشنفکر امید بستن به ایدۀ رستگاری جهانی نیست، بلکه مستلزم نوعی واقعگرایی سیاسی همراه با فراست اخلاقی است. به گفتۀ آرون «استبداد بارها به نام آزادی تأسیس یافته و تجربه به ما ثابت کرده است که احزاب را از روی اعمالشان و نه مناجاتشان باید قضاوت کرد». به طور مسلم، نقد آرون از روشنفکری چپ این جملۀ مشهور فیلسوف آمریکایی سانتایانا (Santayana) را به خاطر میآورد که میگوید: «آنهایی که گذشته را به یاد نمیآورند، محکوم به تکرار آن هستند». به عبارت دیگر، اگر در گذشته و در حال قدرتی تحت عنوان قدرت روشنفکری در برابر بیعدالتی و استبداد قدرتهای سیاسی وجود داشته و دارد تنها به دلیل مسؤولیت اخلاقی روشنفکران در حیطۀ عمومی و مبارزۀ آنان علیه سوء استفاده از قدرت بوده است. پرسش اصلی اینجاست: آیا روشنفکری و ایستادگی در برابر قدرت بدون داشتن حس مسؤولیت اخلاقی امکان پذیر است؟ در حقیقت پاسخ به این سؤال در رابطه میان روشنفکران و سیاست خلاصه میشود. به عبارتی میتوان گفت که تعلق خاطر روشنفکران به سیاست باید قبل از هر چیز بر مبنای مسؤولیتی اخلاقی باشد و نه جذابیتی ایدئولوژیک. بنابراین همانطور که تاریخ روشنفکری اروپا هم به ما نشان میدهد روشنفکران فقط با نگرشی مسؤولانه به مقولۀ قدرت قادرند فراسوی آن گام نهند. این نگاه مسؤولانه به سیاست و قدرت تنها با چشماندازی مسؤولانه به مسأله حقیقت و مبارزه برای آن امکان پذیر است. به قول واتسلاو هاول «همیشه باید با نگاه ظن به روشنفکری نگریست که در سمت پیروزمندان ایستاده است». بدین عبارت، روشنفکری که میکوشد روشنفکر باقی بماند و به آگاهی و مسؤولیت خود در قبال واقعیت جهان ادامه دهد چارهای جز مبارزه با قدرت، چه استبدادی و چه دموکراتیک، ندارد، زیرا روشنفکر کسی است که به قدرت میاندیشد ولی برای قدرت نمیاندیشد. * اشاره در اینجا به سفر افلاطون به سیراکوز و دادن نصایح به مستبدی به نام دیونیزوس است.
|