|
تحریریه آرش
|
|
صفحه 38 از 82 آنکه نتواند بر عقل تکیه زند، به احساس روی می آورد. انقلاب بهمن اوج شورِ احساس بود در فقدان عقل. ما می دانستیم چه نمی خواهیم، آینده اما برایمان مهم نبود، بحث را پس از مرگ شاه می خواستیم. شاه رفت و شور ما غرق در بهت شد. در تاریخ، همه آن حکومتهایی که بنیان در آرای عمومی نداشتهاند، به خودکامگی و استبداد انجامیده. چنین حکومتهایی به فساد آلوده می شود و شخصیت و خصوصیتهای فردی انسانها در آن امکان تجلی نمی یابند. دمکراسی به آزادی جان می گیرد و آزادی یعنی نفی هر قید و بند، نفی موقعیتی که شخصیتِ آدمی و فردیتِ او را از امکان بروز، رشد و شکوفایی بازدارد. این ممکن نیست مگر اینکه برابری بر جامعه حاکم باشد و افراد در برابر قوانین اجتماعی از حقوقی برابر برخوردار باشند. در چنین شرایطیست که استعدادهای نهفته از توان رشد و پرورش بهرهمند می شوند. در جهان معاصر، آزادی و برابری را در شمار حقوق طبیعی انسان می دانند. به این معنا که انسان از نظر حقوقی آزاد به دنیا می آید و وظیفه قوانین اجتماعیست که این موهبت طبیعی او را حفظ کنند. آزادی و برابری از نخستین شرطهاییست در زندگی که ضامن تکامل فرد و اجتماع است. آزادی مفهومی کلیست که در آزادیهای دیگر نمود می یابد؛ آزادی اندیشه و بیان، آزادی قلم و دیگر آزادیهای فردی و اجتماعی این مجموعه را کامل می کند. دمکراسی حاصل مبارزات انسانها در نفی جباریت است. در چنین آوردگاهیست که دمکراسی زادگاه خویش، یونان را پشتِ سر می گذارد، قرون وسطا را تجربه می کند و سرانجام در انقلاب فرانسه (1789) شکوفا می شود: "افراد آزاد و در حقوق، مساوی آفریده شدهاند." تمدن روم وارث تمدن یونان بود. با افول تمدن یونان، تمدن روم ظهور کرد. در تمدن روم دمکراسی فقط در نام باقی ماند. اصل اکثریت آرا، اگرچه به رسمیت شناخته شده بود، در عمل اما تمامی قدرت در سنا متمرکز بود، چیزی که کمکم در وجود قیصرهای روم شکل گرفت و آنان قدرت مطلق شدند. در همین سالهاست که مساوات و برابری از معنای سیاسی تهی می شود و مفهومی اخلاقی به خود می گیرد. تهذیب نفسانی جانشین تساوی در حقوق سیاسی جهت شرکت در حکومت می شود. عیسای مسیح زاده این شرایط است. مسیحیت مبشر "مساوات مطلق" بود و اینکه مالکیت از آن خداست و او آن را به ودیعت، به انسان واگذارده. مسیح از مردم می خواست تا در امانت خدا خیانت نکنند. در دین مسیح که به آیین رسمی رومیان درآمد، اما مساوات شعاری بیش نبود و از پشتوانه قانون دنیوی برخوردار نگردید. مفهومی روحانی داشت و مردم را در برابر موجودی غیرزمینی قرار می داد و مردم مجبور به اطاعت از اصول مذهب شدند. به اندک زمانی کلیساها شکل گرفتند، به مالکانی بزرگ تبدیل شدند، صاحب قدرت گردیدند و در قدرتِ مطلق خویش به فساد درغلتیدند. چند قرن بعد اسلام همین تجربه را به شکلی دیگر تکرار کرد. همه مردم در برابر خدا مساوی شدند و از عدالتی سخن رفت که هیچ قدرت اجرایی این دنیایی نداشت. محمد حتا قومگرایی یهودیت را پشت سر گذاشت، پیامبران یهود و مسیحیت را به عنوان پیامبران خویش به رسمیت شناخت، خدای آنان را خدای اسلام خواند و دین جدید را، بی هیچ تبعیضی در قومیت و نژاد، دین همه معرفی کرد. اسلام می خواست عامل تغییر و اصلاح شود، ولی در اندک زمانی مدافع وضع موجود گردید و تعصبات نکوهیده مذهبی هرگونه عقل و استدلال را به بند کشید و جهل و فساد را در پهنه گیتی گستراند. آزادی در شعارهای به ظاهر زیبای محمد مدفون شد. اسلام اگرچه خود بیگانه با دمکراسی بود ولی مسلمانان در تکوین آن نقش به سزایی داشتند. در فاصله بین قرن نهم تا سیزدهم میلادی، آنگاه که متفکرین ایرانی در بغداد دانش و حکمت یونان را به عربی ترجمه کردند، دنیای اسلام کانون علم و فرهنگ در جهان بود. دانشمندان اسلامی با ترجمه آثار افلاتون و ارسطو به عربی، کوشیدند تا عقاید آنان را با شریعت اسلامی سازگار گردانند. حاصل این رفتار، اگرچه برای ما فاجعه بود، اما با انتقال تفکر یونانیان به غرب، افکار بلند یونانی منشاء تحول عظیمی در جهان مسیحیت شد. دمکراسی یونان نتوانست در خیالبافیهای ربانی و مابعدالطبیعه اسلام، در آیین حکومت و حقوق فردی و تشکیلات مدنی جهان اسلام، جایی داشته باشد. فارابی، ابن سینا و ابن رشد از جمله دانشمندانی بودند که افکار فلسفی یونانیان را در دنیای اسلام پراکندند. جالب اینکه هشت قرن بعد، در جنبش مشروطیت ما دگربار به سراغ دمکراسی رفتیم. این بار نیز فکر دمکراسی که در مشروطهخواهی تبلور یافته بود، در برابر "مشروعهخواهی" قرار گرفت و اصول شریعت "دین نبی" را در برابر "آزادی و برابری" قرار داد. این را نیز باید در نظر داشت که اسلام در ایران لباس ایرانی به تن کرد و به چیزی بدل شد ورای اصل خویش. در همین رابطه است که در تاریخ عقاید اسلامی، عرفان و تصوف ایرانی در کشور ما شکل می گیرد، معجونی دیگر که می کوشد آسمان را با زمین آشتی دهد و خدای جبار را در رابطه با انسان به مدارا بکشاند. در برابر تعصبهای خشک و خشونتهای بیپایان حکومت و روحانیون اسلام، عارفان و صوفیان می کوشیدند پیامآور تساوی روحانی انسانها در برابر خدا باشند تا از این راه در تهذیب اخلاق و کردار نقشی بر عهده گیرند. یک تفاوت عمده دیگر نیز در تاریخ پیشامدرن بین ما و اروپائیان بود و آن اینکه؛ حکومتهای اروپایی بیشتر مشروط بودند. حاکمان تا آن زمان مشروعیت داشتند که به قوانین الهی پایبند باشند. در غیر این صورت فاقد صلاحیت شناخته می شدند. در اروپای زمان فئودالیسم سلاطین زیادی می توان یافت که به همین علت از حکومت خلعید شدهاند. قدرت اشراف و خوانین در انگلستان، در این عرصه نمونه است.
|