header image
 
رابطه روشنفکران و قدرت‏ چاپ
تحریریه آرش   
رفتن به
رابطه روشنفکران و قدرت‏
صفحه 2
صفحه 3
صفحه 4
صفحه 5
صفحه 6
صفحه 7
صفحه 8
صفحه 9
صفحه 10
صفحه 11
صفحه 12
صفحه 13
صفحه 14
صفحه 15
صفحه 16
صفحه 17
صفحه 18
صفحه 19
صفحه 20
صفحه 21
صفحه 22
صفحه 23
صفحه 24
صفحه 25
صفحه 26
صفحه 27
صفحه 28
صفحه 29
صفحه 30
صفحه 31
صفحه 32
صفحه 33
صفحه 34
صفحه 35
صفحه 36
صفحه 37
صفحه 38
صفحه 39
صفحه 40
صفحه 41
صفحه 42
صفحه 43
صفحه 44
صفحه 45
صفحه 46
صفحه 47
صفحه 48
صفحه 49
صفحه 50
صفحه 51
صفحه 52
صفحه 53
صفحه 54
صفحه 55
صفحه 56
صفحه 57
صفحه 58
صفحه 59
صفحه 60
صفحه 61
صفحه 62
صفحه 63
صفحه 64
صفحه 65
صفحه 66
صفحه 67
صفحه 68
صفحه 69
صفحه 70
صفحه 71
صفحه 72
صفحه 73
صفحه 74
صفحه 75
صفحه 76
صفحه 77
صفحه 78
صفحه 79
صفحه 80
صفحه 81
صفحه 82

دگرگون كردنِ بنياديِ شيوه‌یِ توليدِ اقتصادی، نظامِ سياسی، و ارزش‌ها و هنجارهایِ فرهنگي، رها كردنِ «مركزِ» جهان ـــــ چنان‌كه فرهنگِ ‏بومی ايشان را در آن جای می‌داد ـــــ و درآمدن به تاريخِ جهانی و، در نتيجه، به گردش درآمدن در ميدانِ جاذبه‌یِ مركزِ تاريخِ جهانی، ‏يعني اروپایِ غربي، اين همان بلازدگي (‏cataclysm‏) فرهنگی ست كه تماميِ زيست‌بوم‌هایِ‏ طبيعي و فرهنگی را در اين دو قرن بر رویِ زمين ‏زيرــ وــ زبر كرده است. از آثارِ اين بلازدگی، اين بيرون آمدنِ مكانيكي از «مركز» و درآمدن به «پيرامون»، يكي اين است كه زبان‌هایِ ‏‏«پيراموني» به زبان‌هایِ گنگ و لنگي‌ بدل مي‌شوند كه از عهده‌یِ كاركردهايي‌ كه جهانِ مدرن بر گرده‌شان می‌گذارد، برنمی‌آيند. همان‌گونه كه ‏تمامیِ ساختارهایِ اقتصادی و سياسی و فرهنگی «بومي» در سنجش با الگويِ پيشرفته‌یِ جهانِ مدرن به نمودگارهایِ «توسعه‌نيافتگي» بدل ‏می‌شوند كه می‌بايد از بيخــ وــ بن دگرگون شوند، زبان‌هایِ بومی نيز، در قياس با زبان‌هایِ پيشرفته‌یِ جهان‌روايیــ يافته، توسعه‌نيافتگي و ‏ناتوانیِ خود را در برابرِ سرريزِ زبان‌مايه‌هایِ فلسفه و علم و تكنولوژی و ادبيات و هنر و ارتش و ورزش و... هر چيزِ ديگرِ مدرن نشان می‌دهند. ‏زبان‌هایِ «پيراموني» هنگامي كه می‌خواهند به تقليد از زبان‌هایِ «مركز» سخن بگويند چه‌بسا كارشان به فاجعه‌هایِ دردناكي‌ می‌كشد كه ‏‏«ادبياتِ پيرامونی» گواهِ آن است. روشنفكریِ جهانِ «پيراموني» كه خود ريشه در همين جهان و تماميِ «توسعه‌نيافتگيِ» آن دارد، در رويارويی ‏با اين‌همه گرفتاری و وظيفه و رسالتِ تاريخیِ پرومته‌ی زيرِ بارِ هولناكِ دشواري‌ـ ست و، در نتيجه، دست‌به كارها و رفتارهایِ شگفتي‌ مي‌زند ‏كه برآمده از بی‌ريشگی و بی‌تعادلی فرهنگی ست.‏
‏«هبوط» از جهانِ آشنایِ بومیِ خود، از «مركز»، به حاشيه‌یِ جهانِ مدرن و از دست دادنِ همه‌یِ توانايی‌ها و مهارت‌هایِ زيست در جهانِ ‏آشنایِ خود، همه‌یِ ترفندهایِ غريزي و طبيعیِ خود، برایِ گام نهادن به جهانِ ناآشنایِ ديگر، يعنی خو كردن با زيست‌جهانِ تازه‌اي‌ كه فرايندِ ‏جهان‌گستریِ مدرنيّت بر مردمانِ جهان‌هایِ بومي و سنّتی زورآور می‌كند. اين فرايندِ دردناك و چه‌بسا هولناكي‌ ست كه مردمانِ آن جهان‌ها، و ‏در پيشاپيش-شان روشنفكرانِ «پيشتازِ»، از سر مي‌گذرانند. سراسرِ قرنِ گذشته شاهدِ طوفان‌هایِ برآمده از اين فرايند در جهان‌هایِ ‏‏«شرقی» بوده است كه در پهنه‌یِ ايرانی‌اش افتــ وــ خيزهایِ سياسی و اجتماعیِ بسيار و چندين جنبشِ تاريخي و دو انقلابِ سياسی به بار ‏آورده است. در ميانِ پيشتازان و مشعل‌دارانِ انديشه و بشارتگرانِ جهانِ مدرن در ميانِ روشنفكرانِ ايرانی نام‌هایِ بسياري را مي‌توان برد، از ‏آخوندزاده و طالبوف و ميرزا آقاخان تا كسروي و اراني و خليلِ ملكي، از دهخدا و محمدِ قزويني و پورداوود تا ذبيحِ بهروز و غلامحسين ‏مصاحب، كه همگي در راهِ پراكندنِ تخمِ انديشه‌هایِ سياسی و اجتماعی و علمی و فرهنگيیِ مدرن كوشيدند و برخي‌ بر سرِ آنها جان‌بازی ‏كردند، اما تنها يك نفر را می‌شناسم كه با حساسيّت و هوشمندیِ شگرفِ هنرمندانه معنایِ درد و رنجِ اين دگرديسيیِ تاريخی و پوست انداختنِِ ‏فرهنگی را فهميده و در ژرفنایِ وجودِ خويش حس كرده و در نوشته‌هايِ خود بازنمايي كرده، و آن صادقِ هدايت است.‏
بوفِ كورِ هدايتِ تصويرِ درخشانِ شاعرانه‌اي‌ ست از اين درماندگیِ تاريخی. تمامیِ نشانه‌هایِ تاريخی اين كتاب حكايت از آن دارد كه او تصويرِ ‏شكست و واماندگيِ روشنفكرانه در برابرِ مسائلِ جهانِ خويش را در قالبِ رؤيايي‌ نمادين ريخته است كه تماميِ پهنه‌يِ تاريخِ «ايرانِ» پيش از ‏اسلام و دوره‌یِ اسلامي را در بر می‌گيرد. تهوّعِ بزرگِ او در برابرِ «منجلابِ» جامعه‌اي‌ كه در آن به‌سر می‌بُرد خود را در قالبِ طنز و تسخري‌ ‏گزنده و دردناك در وغ وغ ساهاب و توپِ مرواري و نامه‌های‌اش بيرون می‌ريزد. او «بارِ امانت» و رسالتِ روشنفكری‌اي‌ را كه گشودگی به ‏رویِ «تاريخِ جهاني» بر دوشِ او مي‌گذارد و ناممكنیِ رساندنِ اين بار را به منزل با تمامِ وجود حس می‌كند و از فشارِ آن بی‌تاب است. در ‏نامه‌های‌اش بيش از هر جايی ديگر اين بي‌تابي را بيرون مي‌ريزد.‏
رابطه‌يِ روشنفكریِ پيرامونی با جامعه‌اي‌ كه به آن تعلق دارد، از سويي‌، و نسبت و رابطه‌یِ آن با مدلِ مركزیِ روشنفكری و جهانِِ مدل ـــــ ‏كه روشنفكرِ «مركزي» از آن است ـــــ از سویِ ديگر، رابطه‌یِ روان‌شناسيكِ پيچيده‌اي‌ ست سرشار از كشش‌ها و وازنش‌هایِ دو سويه، سرشار ‏از دل‌بستگی‌ها، از سويي‌، و نفرت و هراس و گريز از سویِ ديگر. روشنفكرِ پيرامونی، البته در عالی‌ترين سطح، اگرچه می‌كوشيده است خود را ‏با مثال‌واره‌يِ (پارادايم) خود، كه روشنفكریِ غربي باشد، يكي كند و خود را از دانش و فرهنگ و عقلانيّتِ او بهره‌مند بداند يا به آن نمايش ‏دهد، امّا آن‌چه در وجودِ او بومی و سنّتی ست (و در دوره‌هايِ اخير «جهانِ سومي») مانع از آن بوده است كه در كار و كوشش و آفرينش به ‏پايِ آن مثال‌واره برسد. او، از سويي‌، خود را نسبت به جامعه‌اي‌ كه به آن تعلق دارد و رسالتِ پيش بردنِ آن را بر دوشِ خود احساس می كند، ‏پيشرفته و پيشتاز احساس مي‌كند، اما نسبت به مثال‌واره‌یِ خود واپس مانده و وازده. در نتيجه، يك وضعِ روانیِ پركشاكش و تضاد او را دربر ‏می‌گيرد، وضعي‌ كه نمي‌گذارد گوهرِ «عقلانيّتِ ناب» در او بشكفد؛ يعني همان گوهري‌ كه در روشنفكریِ «متروپل» شكفته و دست‌آوردهایِ ‏شگرفِ آن را در علم و تكنيك و انديشه و هنر و فرهنگ، در كل، به ‌بار آورده است. به همين دليل، در روانِ روشنفكريِ پيراموني حالي‌ و حالتي‌ ‏غلبه دارد كه من مي‌خواهم به پيروي از نيچه در كتابِ تبارشناسيِ اخلاق نام‌اش را «كين‌توزي» (‏ressentiment‏) بگذارم. برایِ آن كه ‏بدانيم كين‌توزيِ برآمده از درماندگی و بی‌زوری چه‌گونه خود را در زيرِ نقاب‌هایِ اخلاقي پنهان مي‌كند و حتا به صورتِ دينِ محبّت و «نجات» ‏درمي‌آورد، بايد تحليلِ درخشانِ نيچه را از آن خواند.‏
عالي‌ترين شكلِ اين كين‌توزیِ درماندگان و ناتوانان را در جهانِ مدرن در بسته‌بندیِ كاملِ تئوريك و «علمی»، در قالبِ يك «دين نجاتِ» ‏مدرن، همچون جانشينِ مسيحيّت، در بولشويسم روسی می‌بايد سراغ كرد، كه ايدئولوژیِ آن در مدتِ كوتاهي‌ به سراسرِ دنيايِ پيراموني رخنه ‏كرد و همه‌جا آيينِ كين‌توزیِ خود را به صورتِ دينِ رستگاریِ زمينی، همچون پرچمي‌، به دستِ «روشنفكرانِ» پيراموني داد. زورِ هولناكي‌ كه ‏اين روشنفكریِ «پيشتاز» در قالبِ ايدئولوژی و نظامِ قدرتِ استالينيسم، مائوئيسم، و سرانجام پولپوتيسم بر مردمانِ پيرامونی آورد تا آن‌ها را ‏هرچه شتابان‌تر و از راهي‌ هر چه كوتاه‌تر، از راهِ بسيج‌شان با نيرویِ وحشت‌آفرينِ پليسی، به آرمان‌شهرِ رستگاریِ زمينی برساند، آن تراژدیِ ‏مصيبت‌هایِ انسانی و قربانی‌هایِ ده‌ها مليونی را به بار آورد كه امروز همه داستان‌اش را می‌دانيم (بگذريم از انواعِ كاريكاتورهایِ آن در قالبِ ‏سوسياليسم‌هايِ عربي و افريقايي و جز آن‌ها).‏
ميانِ خيرگیِ نخستين «منورالفكرانِ» دنيایِ پيرامونی نسبت به قدرتِ اروپا و درخششِِ «انسانيّت» و علم فرهنگ و عدلــ وــ دادِ آن، و ‏شيفتگي‌اي‌ كه مي‌خواست «از كفش تا كلاه» اروپايی شود، و روی گرداندن از غربِ امپرياليست و كين‌توزي نسبت به آن و دورخيز برایِ پريدن ‏از بالايِ سرِ آن به آن سويِ «سرنوشتِ تاريخی»، فاصله‌اي‌ بيش از دوــ سه نسل نيست؛ همچنان كه ميانِ آن يك و آن پديده‌یِ روشنفكریِ ‏جهانِ سومیِ ديگر، يعني «بازگشت به خود» و بازيافتنِ اصالتِ فرهنگ و دين و «معنويتِ» خود و روی گرداندن از غربِ «مادّيِ» فاسدِ ‏بداخلاق! اين، همان پديده‌اي‌ ست كه به‌ويژه ما روشنفكرانِ ايراني با آن خوب آشناييم و قالب‌بندي‌هايِ «فلسفي» و تئوريكِ آن را ذيلِ عنوانِ ‏‏«غرب‌زدگي» در چند روايت مي‌شناسيم.‏
اين كاريكاتورهایِ فلسفه و جامعه‌شناسی و فرهنگ‌شناسی كه در ديگِ عقده‌هایِ حقارتِ جهانِ سومي و كين‌توزيِ روشنفكرانه با چاشنی‌اي‌ از ‏انقلابي‌گریِ چپ و سنت‌پرستیِ راست پختــ وــ پز مي‌شد، هنگامي‌ كه با بسيجِ عظيمِ نيرویِ توده‌ی به دستِ «روحانيّت» تركيب شد آخرين ‏انفجارِ بزرگ در زنجيره‌يِ انقلاب‌هایِ جهانِ مدرن (از انقلابِ فرانسه به بعد) را به بار آورد كه در برابرِ حاصلِ آن جهاني‌ انگشتِ حيرت به دندان ‏گرفته است. اگر انقلاب‌ها در جهانِ مدرن در مقامِ «لوكوموتيوِ» تاريخِ جهاني، به نام پيشرفتِ تاريخ و در جهتِ آن، بنا بود كه جامعه‌هایِ بشری ‏را به‌سرعتِ برق و باد پيش برند، اين آخرين «انقلاب» انقلابي‌ ست كه مي‌خواهد، يا در مرحله‌يِ نخست مي‌خواست، به يك گذشتهيِ آرماني، ‏يك «مدينه»يِ گم‌شده، بازپس رود. با اين «انقلاب» كه با فرو ريختنِ بزرگ‌ترين پروژه‌يِ روشنفكرانه‌یِ تاريخ، يعني پروژه‌یِ كمونيسم، هم‌زمان ‏بود، نه‌ تنها انقلاب ـــــ كه از مفاهيمِ اساسیِ روشنفكری بود ـــــ جاذبه‌یِ خود را از دست داده، كه به نظر می‌رسد تاريخِ روشنفكریِ پيشتاز ‏نيز به پايان رسيده است. جهاني‌ كه در گردونه‌یِ شتابِ بي‌امانِ تكنولوژی افتاده است، نيازمندِ رهايی از آرمان‌خواهي‌هایِ روشنفكرانه و نيز ‏نيازمندِ تفسيرِ دوباره است. شايد آن تزِ نامدارِ ماركس «درباره‌یِ فويرباخ» را می‌بايد واژگون كرد و گفت: «روشنفكران بيش از اندازه جهان را ‏تغيير داده‌اند، اكنون هنگامِ تفسيرِ دوباره‌یِ آن است!» يعنی، دوباره نياز به فيلسوفان هست.‏
سخن به جاهایِ باريك رسيده است و بيش از اين در يك مقاله دنبال نمی‌توان كرد و ناگزير به همين طرحواره می‌بايد بسنده كرد. امّا، پرسش ‏آخريني‌ كه در ذهن‌ام می‌گذرد اين است كه آيا «ما» سرانجام خواهيم توانست بر سدهایِ فهم در درونِ خود چيره شويم تا وضعِ خود را در ‏جهانِ كنونی دريابيم؟ باز بايد به هدايت برگردم و بگويم كه او با جسارتِ بی‌مانندـ اش خود را قربانیِ فهمِ عمقِ دردناكِ اين وضع كرد و انتقامِ ‏اين آگاهي را از خود گرفت. اما به پاداشِ آن اثري‌ پديد آورد كه در عينِ تعلقِ بنيادي و ژرف‌اش به بومِ خود، بومی و «جهانِ سومی» نبود و به ‏ادبياتِ جهاني تعلق دارد.‏
اين مقاله‌يِ شتاب‌زده را بايد همچون درآمدي‌ به «پديدارشناسیِ» ذهن و روانِ روشنفكريِ ما دانست، «ما»يي‌ كه مي‌بايد برایِ روشن كردنِ ‏تاريكناهایِ «روشنفكرانه»ی آن از نو به آن انديشيد.‏

درباره آرش

مدیر مسئول و سردبیر:
پرویز قلیچ خانی
دبیر تحریریه:
نجمه موسوی

آرش نشریه ای است فرهنگی, سیاسی و اجتماعی که از بهمن ماه ۱۳۶۹ (فوریه ۱۹۹۱) در فرانسه منتشر میشود.

خبرنامه آرش
با عضویت درخبرنامه آرش از آخرین اخبار سایت بوسیله ایمیل مطلع شوید.
نام

آدرس ايميل
پیوست
انصراف
کمک مالی به آرش

کمکهای مالی شما ادامه فعالیت آرش را میسر میسازد.

Donate Once Monthly

Currency

Amount

Currency

Amount

Official PayPal Seal
© ArashMag.com, All Rights Reserved.