header image
 
رابطه روشنفکران و قدرت‏ چاپ
تحریریه آرش   
رفتن به
رابطه روشنفکران و قدرت‏
صفحه 2
صفحه 3
صفحه 4
صفحه 5
صفحه 6
صفحه 7
صفحه 8
صفحه 9
صفحه 10
صفحه 11
صفحه 12
صفحه 13
صفحه 14
صفحه 15
صفحه 16
صفحه 17
صفحه 18
صفحه 19
صفحه 20
صفحه 21
صفحه 22
صفحه 23
صفحه 24
صفحه 25
صفحه 26
صفحه 27
صفحه 28
صفحه 29
صفحه 30
صفحه 31
صفحه 32
صفحه 33
صفحه 34
صفحه 35
صفحه 36
صفحه 37
صفحه 38
صفحه 39
صفحه 40
صفحه 41
صفحه 42
صفحه 43
صفحه 44
صفحه 45
صفحه 46
صفحه 47
صفحه 48
صفحه 49
صفحه 50
صفحه 51
صفحه 52
صفحه 53
صفحه 54
صفحه 55
صفحه 56
صفحه 57
صفحه 58
صفحه 59
صفحه 60
صفحه 61
صفحه 62
صفحه 63
صفحه 64
صفحه 65
صفحه 66
صفحه 67
صفحه 68
صفحه 69
صفحه 70
صفحه 71
صفحه 72
صفحه 73
صفحه 74
صفحه 75
صفحه 76
صفحه 77
صفحه 78
صفحه 79
صفحه 80
صفحه 81
صفحه 82

همين داستان در پهنه‌يِ جامعه‌ها و امپراتوری‌های آسيایی نيز رخ داد. ايده‌ها و آرمان‌هایِ روشنفكريِ مدرن و الگويِ نظامِ سياسی و ‏دست‌آوردهایِ اقتصادی و تكنيكی و جلوه و جلایِ خيره‌كننده‌ی تمدنِ مدرن‌اش نخست بر ذهن‌هايي‌ جوان از ميانِ بزرگ‌زادگان ‏‏(‏aristocrats‏) و سپس بورژوازی بومی اثر گذاشت و آنان را نه‌ تنها با ايده‌هايِ امكانِ تغييرِ جهان بلكه با ضرورت و جبريّتِ آن آشنا كرد. با ‏كاشته شدنِ تخمِ اين ايده‌ها در جهان‌های فروبسته‌ی شرقي روندِ فروپاشيِ آن‌ها از درون، با ياری دستكاریِ امپرياليسمِ اروپايي از بيرون، آغاز ‏شد. در طولِ تاريخِ گذشته نظامِ چرخه‌ای (‏cyclical‏) اين تمدن‌ها، با دوره‌های فراز و فرودِشان، آن‌ها را با الگوهایِ كمابيش ثابتي‌ از نظامِ ‏اقتصادی و سياسی و فرهنگی بازتوليد می‌كرد. در پیِ هر دورانِ روَنق و شكوفايی دورانِ فرود و تَبَه‌گشتي‌ بود و باز دوَرانِ شكوفايی و روَنق. امّا با ‏درآمدنِ ايده‌ها و آرمان‌هايِ مدرن با مدلِ نظامِ سياسی و اقتصادی و فرهنگی‌اي‌ كه اروپایِ غربي به جهان فرامي‌افكند، با ايماژِ مدرنِِ كيهانِ ‏كوپرنيكي و تاريخِ هگلي ـــــ با حركتِ خطّیِ پيش‌رونده ـــــ فاتحه‌یِ تاريخ‌ها و تاريخ‌نويسيِ قومي و بومي خوانده شده بود. همه‌یِ آن ‏تاريخ‌ها می‌بايست، با تعريفِ جايگاه و نقشِ خود در تاريخ جهانی، بازنوشته شوند. سراسرِ قرنِ نوزدهم همچنان‌كه دورانِ اوج گرفتن و ‏شكوفاييِ خيره‌كننده‌ی تمدنِ مدرن در غرب است، همگام با آن دورانِ بازايستاندنِ چرخِ بازتوليدِ نظام‌هایِ سياسی و اقتصادی و فرهنگیِ ‏آسيايی و فرورفتنِ شان در نكبت‌زدگيِ تاريخي و فقر و حقارت و درماندگی. اين بازايستاندنِ چرخ‌ها زمينه را برایِ خيزش‌ها و انقلاب‌ها و ‏تلاطم‌هایِ عظيمِ اجتماعی و سياسی و فرهنگی‌اي‌ آماده مي‌كند كه روشنفكرانِ شرقی زمينه‌سازان و سكّاندارانِ اصلی آن‌ها در قرن بيستم اند. ‏رنجِ آگاهي از اين نكبت‌زدگیِ تاريخی و حقارت و درماندگیِ برآمده از آن و ايده‌ها و آرمان‌هايي‌ كه از كانونِ تاريخِ جهاني، يعنی اروپایِِ غربي، و ‏سپس روسيّه، می‌رسيد، روشنفكری نوپایِ بومی را به صحنه‌یِ نبردِ «رسالتِ تاريخیِ» خود فرا مي‌خواند. روشنفكری‌های بومي در هر حوزه‌ی ‏تاريخی و فرهنگیِ آسيايی با چشم داشتن به الگویِ جهان‌روای (‏universal‏) خود، يعنی روشنفكریِ اروپایِ غربي در سده‌ی نوزدهم، و سپس، ‏در بخشِ بزرگي‌ از جهان، با چشم داشتن به مدلِ روسیِ روشنفكری چپ، كه از پيروزیِ انقلابِ بولشويكی برآمده بود، بارِ رسالتِ تاريخیِ خود را ‏مي‌پذيرفت و در جهتِ تغييرِ جهانِ بومیِ خود نقشِ تاريخی بازی می‌كرد. با پيروزیِ انقلابِ بولشويكي در روسيه و داعيه‌های جهان‌روایِ آن، ‏جهانِ تك‌كانونيِ روشنفكری به جهانِ دوكانونی بدل شد و روسيّه داعيه‌ی رقابت با غرب بر سرِ سروری بر جهان را داشت. انديشه‌ی ايدئولوژيك ‏كه از اين دو كانون به جهانِ پيرامونی مي‌رسيد، خيزش‌هایِ ايدئولوژيك و سياسي را در آن سبب مي‌شد. به همين دليل، شاهدِ آن ايم كه در ‏جهانِ پيرامونی گرايش‌هایِ روشنفكرانه از ليبراليسم آغاز می‌كنند و سپس به سوسياليسم و كمونيسم، و پس از آن، چه‌بسا به ناسيوناليسمِ ‏تندرو و فاشيسم و نازيسم می‌گرايند (و به دنباله‌یِ آن، از جمله جنبش‌هایِ چريكیِ شهری و كوهستانی). اينان همگی به نامِ تاريخ قيام ‏مي‌كنند و خودآگاهی‌شان در بُن برآمده از يك آگاهی شومِ تاريخی، از احساسِ نكبت‌زدگی و درماندگيیِ تاريخی ست. اين خودآگاهیِ شوم ‏رفته ـــ رفته از وجدانِ آزرده‌ی روشنفكری، به نامِ «وجدانِ تاريخي»، به توده‌هایِ مردم مي‌رسد. از دلِ اين وجدانِ آزرده‌یِ تاريخی بود كه ‏دگرديسیِ «شرق» به «جهانِ سوم» روی داد. روانِ انسانِ «جهانِ سومي» خود را در وضعي‌ «غيرِانسانی» مي‌بيند و خواستارِ حقوقِ خويش برایِ ‏دست‌يافت به وضعِ انسانیِ خويش است. همه‌يِ فرهنگ‌ها با ارزش‌ها و هنجارهاشان، در ژرفنا، تعريفِ «وضعِ انسانی» اند، يعنی تعريفِ «چه‌گونه ‏بايد زيست». امّا اين وضعِ انسانیِ تازه را ديگر نه فرهنگِ بومی و باورهایِ آن، بلكه فرهنگِ مدرنِ اروپایی تعريف می‌كند؛ فرهنگي‌ كه مفاهيم و ‏ارزش‌های‌اش از راهِ روشنفكران به توده‌ها مي‌رسد و آنان را به طغيان بر ضدِ وضعِ ناهنجارِ خويش فرامي‌خواند. ‏
چه بود نخستين چيزي‌ كه پرتوافشانیِ ايده‌ها و آرمان‌هايِ مدرنِ اروپايی از روشنفكریِ نوزادِ جهانِ پيرامونی می‌طلبيد؟ فوری‌ترين وظيفه‌اي‌ كه ‏اين روشنفكریِ نوزاد همچون «رسالتِ تاريخیِ» خويش حس مي‌كرد تغييرِ نظامِ اجتماعي و سياسیِ پيرامونِ خود بود كه آن را نسبت به مدلِ ‏اروپايي واپس‌مانده می‌يافت. نخستين وظيفه اين بود كه از دلِ امپراتوری‌های ورشكسته‌یِ آسيايی (در اين بحث از ديدِ تاريخِ جهانی چشم‌اندازِ ‏خود را به آسيا و خاورِميانه محدود مي‌كنم) و جامعه‌هایِ كهن با سنت‌های «نظام‌هایِ آسيايی»شان، با پيروی از مدلِ دولت ـــ ملتِ مدرنِ ‏اروپايي نظامِ اداری و دستگاهِ دولت و ارتشِ در خورِ آن را پديد آورند. بنا بر اين، پديد آوردنِ «ملت»ها و برانگيختنِ وجدانِ ملی در ميانِ ‏‏«بندگانِ خدا» و رعيت‌هایِ پادشاه، يعنی مردمِ جامعه‌هایِ «سنتی»، همچون بخشِ بنيادی و ضروری پروژه‌یِ دولت ـــ ملت، در صدرِ ‏وظيفِه‌های روشنفكران قرار گرفت. بدين‌گونه بود كه بازنگريستن در داده‌های تاريخيِ گذشته و «احيایِ مواريثِ ملي» و پرداختنِ تاريخِ ملي به ‏الگويِ ناسيوناليسمِ اروپايی از جمله اساسی‌ترين كارهایِ اين روشنفكران در نخستين مراحلِ اين جنبش بود. از اين‌جاست كه می‌بينيم ‏بازخواندنِ تاريخ و از نو قالب‌گيریِ آن به نامِ «تاريخِ ملّي» در صدرِ تاريخِ روشنفكريِ ما همچون زمينه‌سازترين و اساسی‌ترين كار قرار دارد. در ‏تاريخِ روشنفكریِ بومیِ ما اگر نظري به چهره‌هايِ برجسته در ميانِ اهلِ قلم بيفكنيم، به كساني‌ همچون آخوندزاده و ميرزاآقاخان تا كسروی و ‏صادق هدايت و ذبيح بهروز و بسياری ديگر، همه را در كارِ بازخوانیِ تاريخ و درگيرِ تاريخ می‌بينيم. گفتمانِِ تاريخِ سنّتی (كه از «هبوطِ آدم» تا ‏‏«زمانِ حال» را به زبانِ خود حكايت مي‌كرد) می‌بايست جای به گفتمانِ تاريخیِ ديگري‌ بسپارد؛ گفتماني‌ كه جايگاهِ يك «ملت» را در بسترِ ‏تاريخِ جهانی نسبت به پيشرفته‌ترين مرحله‌یِ آن تعريف كند؛ يعنی نسبت به اروپایِ غربيِ قرنِ نوزدهم باشكوهِ دولت ـــ ملت‌های‌اش. و البته، ‏حاصلِ اين تاريخ‌نگری و تاريخی‌انديشی ـــــ كه روشنفكریِ نوزادِ آسيايی از انديشه‌یِ مدرنِ اروپايي آموخته بود ـــــ چيزي‌ جز احساسِ ‏سرشكستگي و تلخ‌كاميِ ژرف از وضعِ نكبت‌بارِ كنونيِ خود نبود؛ وضعِ نكبت‌باري‌ كه يك گذشته‌یِ پرافتخار می‌بايست آن را جبران كند. اين ‏گذشته را بازنويسيِ روشنفكرانه‌یِ تاريخ، به ياریِ علمِ شرق‌شناسان و باستان‌شناسانِ اروپايی به آن گذشته، می‌بايست از دلِ ويرانه‌هایِ تاريخِ ‏بومی بازسازی كند.‏
با تاريخ‌گُزاریِ مدرن، تاريخِ بومی، كه سرِ رشته‌یِ آن در افسانه‌هایِ پهلوانی و اساطيرِ قومی بود، و جغرافيايي‌ كه خود و خاكِ خود را در مركزِ ‏جهان گمان می‌كرد، می‌بايست از اين خودـ مداری و خودـ مركزـ ـبيني بيرون آيد و در طرحِ تاريخ جهانی و جغرافيایِ مدرن، كه دانشِ ‏اروپايی شرح می‌كرد، برایِ خود جای ـــ گاهي‌ بجويد. اين بيرون آمدن از مركز و رانده شدن به پيرامون در تاريخ و جغرافيایِ مدرني‌ كه مركزِ ‏آن اروپایِ غربی يا غرب بود، آن تكانِ نخست و لرزاننده‌اي‌ ست كه وجدانِ بحران‌زده‌یِ تب‌آلودِ «جهانِ سومي» را پديد مي‌آورد؛ وجداني‌ كه ‏‏«روشنفكران» بيش از همه گرفتار و بيمارِ آن اند. تراژدی درماندگيِ بزرگ و وجدانِ آزرده يا «آگاهيِ شومِ» اين روشنفكريِ نوپا از آگاهي به ‏بيرون رانده شدن از مركز و درآمدن به پيرامون سرچشمه مي‌گيرد. اكنون پرسش اين بود كه اين نكبت و خواری را چه‌گونه چاره مي‌توان ‏كرد؟ چه‌گونه می‌توان به مركز راه يافت؟ خلاصه، چه‌گونه می‌توان «اروپايی» شد؟ پاسخ همان بود كه تقی‌زاده در دهه‌های آغازين قرنِ بيستم ‏گفته بود: از كفش تا كلاه بايد اروپايي شد. اين حكم بازگويِ روشني‌ بود از آن‌چه هر روشنفكرِ بومي حس مي‌كرد و به عبارتهای گوناگون ‏بازمي‌گفت. اما اين پاسخي‌ سست در برابرِ آن پرسشِ تلخ و دردناك بود كه: چرا ما زبون و تنگدست و درمانده و نادان ايم و آنان قدرتمند و ‏دانا و ثروتمند؟ چرا همه‌یِ زشتی‌ها و نكبت‌هایِ اخلاقي و مادّی اينجا، نزدِ ما، جمع شده است و چرا همه‌یِ خوبی‌ها و زيبايی‌ها و دارايی‌ها ‏آنجا؟ اين پرسش‌های يك «ما» ست با وجدانِ شوريده و دردمند و سرافكنده از خويش، با وجدانِ تاريخیِ تازه، در برابرِ يك «آنان»؛ «آنان»اي ‏كه همه‌ی خوبی‌ها و زيبايی‌ها و دانايی‌ها و قدرت‌ها نزدشان جمع است. اين وجدانِ شوريده‌یِ آن «منورالفكری»اي ست كه زير نفوذِ ايده‌های ‏‏«تاريخ» و «پيشرفت» بارِ گراني‌ را بر دوشِ خود حس مي‌كند. طنينِ آوایِ اين وجدانِ دردمند و سرافكنده را در سخنانِ آن شاهزاده‌یِ ‏درخشانِ قاجار، عباس‌ميرزا، می‌توان شنيد؛ وجداني‌ تاريخي كه تازه در يك ضميرِ حسّاس و هشيار نطفه بسته است. وی، پس از نخستين ‏شكست‌هایِ «ارتشِِ» ايران از ارتشِ روس، در ديدار با فرستاده‌يِ ناپلئونِ يكم اين سخنان را بر زبان مي‌آورد:‏
ما، ما چرا زبون و درمانده ايم؟ و شما چرا چيره‌دست و پيروز؟ آن نيرو كدام است كه فرادستی اي اين‌چنين نصيبِ شما گردانيده است؟ علتِ ‏ترقيّاتِ شما و ضعفِ دائم ما چي ست؟ شما فنِ حكومت كردن، فنِ پيروز شدن، فنِ به كار بستنِ همه‌ی توانایی‌هايِ انساني را مي‌دانيد، در ‏حالي كه گويي ما محكوم به دست و پا زدن در جهالتي‌ شرم‌آور ايم و به‌زحمت به آينده مي‌انديشيم. پس آيا شرق از اروپا قابليتِ سكونتِ ‏كمتري دارد؟ كمتر حاصل‌خيز است؟ آفتابي‌ كه پيش از آن‌كه به شما برسد ما را روشنايي مي‌بخشد، در اين‌جا كمتر از آن‌جا خيرخواهي و ‏سودمندی دارد؟ بيگانه، سخن بگو! چه بايد كرد تا ايرانيان زندگي از سر گيرند؟ ‏
‏ اين شاهزاده را بايد يكي‌ از پيشروانِ تاريخِ روشنفكریِ ما، يا بالاتر از آن، نخستين روشنفكر در ميانِ ما دانست. در فريادخواهیِ دردمندانه‌یِ ‏اوست كه شاهدِ نطفه بستنِ وجدانِ ملیِ مدرن هستيم. در اين فريادخواهی مي‌شنويم كه آن «ما ايرانيان» (در برابرِ آن «شما اروپاييان») ‏چه‌گونه به زاری ياری مي‌طلبد.‏
چنان‌كه گفتم، روشنفكری «ما» را ـــــ همچون تمامیِ روشنفكری‌های جهانِ «پيرامونی» ـــــ می‌بايد پديده‌اي‌ شناخت كه در زيرِ فشارِ ‏نيرویِ شگرف و جهانگيرِ مدرنيّتِ اروپايی پديد آمده و شكل گرفته است. زورِ بي‌امانِ مدرنيّتِ اروپايی ست كه ديوارهایِ تمامیِ فرهنگ‌هایِ ‏پيش از خود را شكافته و با مفهومِ تازه‌یِ خود از انسان و معنایِ «انسانيّت» به درون‌شان رخنه كرده و آن‌ها را به دگرديسی‌های شگفت واداشته ‏است. اين «ما» هر چند كه بخواهد با رابطه‌اي‌ سرراست و خطّي خود را به تاريخِ دوهزار و پانصد ساله‌اي (و به روايت‌هایِ ديگر، دور و درازتر از ‏آن) پيوند زند، هر چند كمابيش رسوبي‌ از آن گذشته و تاريخ در خميره‌ی او هست، اما آن عناصر در زمينه‌ی تازه‌اي‌ كه مدرنيّت فراهم آورده ‏است در تركيب‌بندیِ تازه‌اي‌، در ديگجوشِ تاريخي‌ پر از نشيب و فراز، در حالِ جوشيدن و از نو شكل گرفتن است. در اين جوشيدن و از نو ‏شكل گرفتن است كه تمامیِ سازمايه‌هایِ (‏elements‏) بنيادیِ آن تاريخ، از نظامِ استبدادی تا اقتصادِ روستايي و ايلي و شهریِ پيش‌مدرن تا ‏فرهنگ و خرده‌فرهنگ‌هايي‌ با ويژگي‌هایِ بومی خود، تا تركيبِ جمعيتی‌اش، در يك قرن گذشته دگرديسی‌هایِ شگرف يافته است‌ كه همگي ‏برآمده از انتقال از بسترِ تاريخِ بومی به بسترِ تاريخِ جهانی ست؛ يعنی، همان فرايندي‌ كه در اين دو قرن سراسرِ كره‌یِ زمين را دگرگون كرده ‏است.‏
در اين روندِ دگرديسی ست كه سازمايه‌ (‏element‏)هایِ تاريخيــ فرهنگیِ گذشته در آرايشي‌ تازه جايگاه و تعريفِ تازه می‌يابند. وجدانِ ‏تاريخیِ تازه آن‌ها را به عناصرِ نكبت‌بار و پرافتخارِ گذشته تجزيه می‌كند و می‌خواهد به يكي بچسبد و ديگري را طرد كند. در اين فرايند برخي‌ ‏از اين سازمايه‌ها به‌كل از ميان مي‌روند و جایِ خود را به سازمايه‌هایِ ديگر می‌دهند كه ره‌آوردِ مدرنيّت است. روشنفكریِ «ما» نيز كه ‏فراورده‌یِ اين انتقال است هم در فراهم آوردنِ زمينه‌یِ ذهنی و عملیِ اين دگرديسی نقشِ اساسی داشته و هم خود با اين فرايند چندين بار ‏پوست انداخته و دگرگوني‌هایِ بنيادی تجربه كرده است. در روندِ اين پوست‌اندازی‌هاست كه اين روشنفكری خوی هایِ فرهنگيِ بومي‌اش را هر ‏چه بيش از دست می‌دهد و با خو كردن به هنجارها و رفتارهایِ تازه به مدلِ اصلیِ خود، يعني روشنفكریِ اروپايی، نزديك‌تر مي‌شود. پديده‌اي ‏به نامِ «روشنفكریِ دينی» را هم همچون فراورده‌يِ دوّمينِ همين فرايند می‌بايد دريافت، يعني نفوذِ گفتمان‌هایِ روشنفكرانه ـــــ از ليبرال و ‏ناسيوناليست تا سوسياليست و كمونيست ـــــ در گفتمانِ سنّت و دگرگون كردن و «مدرن» كردنِ آن برایِ انجام دادنِ نقشِ تاريخیِ تازه. ‏دگرديسی ِ گفتمانِ سنّتیِ دینی به گفتمانِ «روشنفكریِ ديني» اكنون در همان جهتي‌ كار مي‌كند كه گفتمانِ روشنفكرانه از يك قرن پيش از ‏اين سوی‌گيری كرده بود، يعني به انجام رساندنِ فرايندِ آفرينشِ يك ملت به معنايِ مدرن از مردمي كه پيش از آن تعريفي‌ جز «بندگانِ خدا» ‏و «رعايايِ پادشاه» نداشتند.‏
آن‌چه گفتم بر بنيادِ نظري‌ ست درباره‌يِ پديده‌يِ مدرنيّت و جهانگيریِ آن. برايِ روشنگریِ اين نكته بايد بیفزایم كه قياسِ پديده‌هایِ تاريخیــ ‏فرهنگي را با پديده‌هایِ زيست‌شناسيك (‏biological‏) و تاريخِ طبيعت برایِ فهمِ آن‌ها راه‌گشا می‌دانم، بی‌آن‌كه پديده‌هایِ تاريخیــ فرهنگی ‏را به پديده‌هایِ پايه‌ایِ زيست‌شناسيك فرو بكاهم. بر اين پايه، پديده‌یِ مدرنيّت (‏modernity‏) را می‌توان در عرصه‌یِ تاريخیــ فرهنگی با ‏گسست‌هایِ بزرگ در تاريخِ طبيعت قياس كرد. در گسست‌هایِ بزرگِ طبيعی، بر اثرِ پيشامدي‌ ناگهانی (‏catastrophe‏)، در مدتي‌ كوتاه ‏دگرگونی‌هایِ بنياديني رخ مي‌دهد كه چهره‌یِ زمين را دگرگون می‌كند، مانندِ پيشامدي كه در مدتي‌ كوتاه سببِ از ميان رفتنِ سوسمارسانان ‏‏(دينوزورها) و رشد و پراكنشِِ پستاندارانِ شد؛ كه درباره‌یِ آن فرضيّه‌هایِ گوناگون داده اند. مدرنيّت نيز با جهان‌روايیِ ايده‌های‌اش كه در فلسفه ‏و علمِ مدرن نمودار شد، و جهانگيریِ قدرتِ مادّی‌اش، كه با انقلابِ صنعتی پديد آمد، در طولِ قرنِ نوزدهم كره‌یِ زمين را زيرِ چنگ آورد. قرنِ ‏پسين، يا قرنِ بيستم، قرنِ لرزيدنِِ پوسته‌یِ زمين در زيرِ ضربِ نيرویِ شكننده و شكافنده‌یِ ايده‌هایِ مدرن و علم و تكنولوژیِ آن بود. از ‏پي‌آمدهایِ آن جنگ‌هایِ ویرانگرِ بی‌مانند و انقلاب‌هایِ پياپی در سراسرِ كره‌یِ زمين بود، آن‌چنان كه چهره‌یِ زمين ـــــ چه طبيعي، چه ‏انساني ـــــ در پايانِ قرن بيستم كمتر شباهتي‌ با چهره‌یِ آن در آغازِ آن قرن دارد. انفجار جمعيتِ انسانی بر رویِ زمين به زيانِِ گونه‌هايِ ‏زيستانیِ (بيولوژيك) ديگر و ويرانیِ زيست‌سامان‌ها (‏ecosystems‏) يكي‌ از نمايان‌ترين آثارِ آن است. اين زمين‌لرزه‌هایِ بزرگِ تاريخیــ ‏فرهنگی زيست‌بومِ (‏ecology‏) فرهنگي را بر رویِ زمين زيرـــ وــ زبر كرد و همه‌یِ فرهنگ‌هایِ «بومی» را واداشت كه در زيرِ فشارِ آن ‏پوست بتركانند و از اين پوست تركاندن‌ها دگرگشتار (موتاسيون)هایِ فرهنگی‌اي‌ـ رخ داد كه به پديد آمدنِ شگفت‌ترين هيولاهايي انجاميد كه ‏نمونه‌شان را مي‌بايد در رؤياهایِ اساطيریِ ديرين يا فيلم‌هایِ افسانهـــعلمي (‏science-fiction‏) ديد. آخرينِِ اين دگرگشتارها را ما ‏روشنفكرانِ ايراني چندي پيش در پيشِ چشمِ خود در سرزمينِ خود ديديم، و خود، چه‌بسا ناخواسته و نادانسته، در زمينه‌سازیِ پديد آمدنِ آن ‏شركت داشتيم. دگرگشتارِ بنيادیِ زيست‌بومِ فرهنگي، چنان كه گفتيم، چرخِ بازتوليدِ فرهنگ و سياست و اقتصاد را در تمامیِ جامعه‌هایِ ‏پيش‌مدرن از كار مي‌اندازد. اين مردماني‌ كه محكوم اند شيوه‌هایِ زيست و انديشيدن و رفتارِ «بومیِ» خود را رها كنند و شيوه‌هایِ زيست و ‏انديشيدن و رفتاري‌ را بياموزند كه از جایِ ديگري‌ همچون حكمي‌ خدايي به آنان فرمان داده مي‌شود (و اين بار نه به نامِ خدا بلكه به نامِ ‏تاريخ) روزگارِ بسيار دشواري‌ در پيش دارند. اينان به جانوراني‌ مي‌مانند كه، به گفته‌يِ نيچه، غريزه‌هایِ زيستی‌شان بر اثرِ دگرگشتارِ بنيادیِ ‏زيست‌بومی كاركردهایِ خود را از دست می‌دهند، همچون جانورانِ دريايیاي كه مي‌بايد زيستن بر رویِ خشكي را بياموزند يا جانورانِ اقليمِ ‏پربارانِِ سردسيری كه می‌بايد خود را با اقليمِ خشكِ گرمسيی سازگار كنند، يا به‌عكس.

درباره آرش

مدیر مسئول و سردبیر:
پرویز قلیچ خانی
دبیر تحریریه:
نجمه موسوی

آرش نشریه ای است فرهنگی, سیاسی و اجتماعی که از بهمن ماه ۱۳۶۹ (فوریه ۱۹۹۱) در فرانسه منتشر میشود.

خبرنامه آرش
با عضویت درخبرنامه آرش از آخرین اخبار سایت بوسیله ایمیل مطلع شوید.
نام

آدرس ايميل
پیوست
انصراف
کمک مالی به آرش

کمکهای مالی شما ادامه فعالیت آرش را میسر میسازد.

Donate Once Monthly

Currency

Amount

Currency

Amount

Official PayPal Seal
© ArashMag.com, All Rights Reserved.