header image
 
رابطه روشنفکران و قدرت‏ چاپ
تحریریه آرش   
رفتن به
رابطه روشنفکران و قدرت‏
صفحه 2
صفحه 3
صفحه 4
صفحه 5
صفحه 6
صفحه 7
صفحه 8
صفحه 9
صفحه 10
صفحه 11
صفحه 12
صفحه 13
صفحه 14
صفحه 15
صفحه 16
صفحه 17
صفحه 18
صفحه 19
صفحه 20
صفحه 21
صفحه 22
صفحه 23
صفحه 24
صفحه 25
صفحه 26
صفحه 27
صفحه 28
صفحه 29
صفحه 30
صفحه 31
صفحه 32
صفحه 33
صفحه 34
صفحه 35
صفحه 36
صفحه 37
صفحه 38
صفحه 39
صفحه 40
صفحه 41
صفحه 42
صفحه 43
صفحه 44
صفحه 45
صفحه 46
صفحه 47
صفحه 48
صفحه 49
صفحه 50
صفحه 51
صفحه 52
صفحه 53
صفحه 54
صفحه 55
صفحه 56
صفحه 57
صفحه 58
صفحه 59
صفحه 60
صفحه 61
صفحه 62
صفحه 63
صفحه 64
صفحه 65
صفحه 66
صفحه 67
صفحه 68
صفحه 69
صفحه 70
صفحه 71
صفحه 72
صفحه 73
صفحه 74
صفحه 75
صفحه 76
صفحه 77
صفحه 78
صفحه 79
صفحه 80
صفحه 81
صفحه 82

تراژدی روشنفكری ما‏

اين مقاله‌يِ شتاب‌زده را بايد همچون درآمدي‌ به «پديدارشناسیِ» ذهن و روانِ روشنفكريِ ما دانست، «ما»يي‌ كه مي‌بايد برایِ روشن كردنِ ‏تاريكناهایِ «روشنفكرانه»ی آن از نو به آن انديشيد.‏
                                                              داریوش آشوری

روشنفكری چی ست؟ روشن‌فكر كی ست؟ ما «روشنفكرانِ» ايرانی را با اين مفهوم چه نسبتي‌ـ ست؟ اين نسبت از كجا و چرا آمده است؟ ما ‏‏«روشنیِ» فكرِ خود را از كجا گرفته ايم؟ اين «روشنی» در برابرِ كدام «تاريكی» ست؟ آيا در پسِ اين «روشنی» تاريكی‌هایِ ناشناخته‌اي‌ـ ‏نيست كه در پسِ پرده‌يِ ناــ پرسيده‌ها پنهان مانده اند؟ آيا روزگارِ آن نرسيده است كه آن پرسش‌هايي‌ را بر زبان آوريم كه بنيانِ آن ‏‏«روشنی»ها را از هم مي‌گشايد و تاریکیهایِ پسِ پشتِ شان را نمايان مي‌كند؟ يعني، پرسش‌هايي‌ كه ما را به رويارويی با خود می‌كشاند، به ‏پرسيدن از اين‌كه ما كيستيم، به چه مي‌انديشيم، اگر كه به‌راستی می انديشيم، و «روشنیِ» اين انديشه از كجاست؟ به عبارتِ ديگر، از پیِ آن ‏روشنگریِ آغازيني‌ كه اين «روشن‌فكری» را برایِ ما به ارمغان آورده است، اكنون نيازمندِ روشنگریّ ديگري‌ هستيم؛ روشنگری اي‌ كه بر ‏تاريكي‌هایِ پسِ پشتِ آن روشنايیِ نخستين نورِ تازه‌اي‌ بيندازد تا به‌ روشنیِ تازه‌اي‌ درباره‌یِ آن برسيم.‏
دنبال كردنِ اين طرح و رفتن تا بيخـ وـ بن آن ـــــ اگر ممكن باشد ـــــ ما را به ميدانِ پهناوري‌ از پژوهشِ تاريخي و تحليلِ جامعه‌شناسانه ‏مي‌كشاند كه در يك مقاله نمی‌گنجد. امّا در اين بحثِ كوتاه در بابِ «تراژديِ روشنفكريِ ما» از اين نكته‌يِ اساسي نمي‌توان گذشت كه ‏روشنفكريِ «ما» چيزي‌ برآمده از بنياد و متنِ تاريخي‌ نيست كه «ما» آن را تاريخِ خود مي‌دانيم (اين‌كه «ما» را در گيومه مي‌گذارم به اين معنا ‏ست كه اين «ما» هم از ديدگاهِ تاريخ‌انديشي جايِ بحث و تحليل دارد. اين «ما»، به گمانِ من، بيش از آن‌كه نماينده‌ی دوام و پيوستگيِ ‏تاريخي باشد، فراورده‌يِ گسستي‌ ست در اين تاريخ؛ همان گسستي‌ كه پديدار شدنِ مدرنيّت در متنِ همه‌يِ تاريخ‌هايِ «سنتّي» و همه‌يِ ‏فرادادهايِ تاريخي پديد آورده است و در اين مقاله به آن خواهم پرداخت.)‏
‏«روشنفكر» در زبانِ ما ـــــ كه از روزگارِ جنگِ جهانیِ دوّم، از راهِ حزبِ توده، باب شد ـــــ جانشينِ «منوّرالفكر» است كه پيش از آن از ‏حدودِ جنبش مشروطيّت از تركیِ عثمانی به فارسي راه يافت. و هر دو برابرنهاده‌اي‌ هستند برايِ ‏intellectuel‏ در زبانِ فرانسه. واژه‌یِ ‏intellectual‏  در اصل صفتِ نسبيِ ‏intellect‏ (عقل) است، به معنایِ «عقلی». به دنبالِ جنبشِ روشنی‌يابی ‏‎ (Enlightenment)‎‏ در ‏سده‌یِ هجدهم، بود كه «انتلكتوئل» به صورتِ اسم برایِ كساني‌ باب شد كه فرهيخته و دانش‌آموخته و هوادارِ ايده‌ها و آرمان‌هايِ ‏‏«روشني‌يابي» به‌‏‎ ‎شمار مي‌آمدند. اينان همان هواداران و پردازندگانِ ايده‌هايِ «تغييرِ جهان»اند؛ ايده‌هايي‌ كه در قالبِ «ايسم»هایِ سياسی و ‏اجتماعی به نامِ ايدئولوژی در قرنِ نوزدهم قالب‌گيری شدند و از غربِ اروپا به شرقِ آن رخنه كردند و سپس به دنياهایِ «شرقی» راه يافتند و ‏پايه‌هایِ جنبش‌هایِ روشنفكرانه را در سراسر جهان گذاشتند.‏
اين تزِ ماركس در «تزهايي‌ درباره‌یِ فويرباخ» كه مي‌گويد: «فيلسوفان تاكنون جهان را تفسير كرده‌اند، از اين پس آن را تغيير بايد داد»، در آغازِ ‏قرنِ نوزدهم فرمول‌بنديِ كوتاه و دقيقي‌ ست از عصرِ روشنفكري، «عصرِ ايدئولوژی»، كه روشنفكران در آن، در مقامِ حاملانِ ايده‌ها در قالبِ ‏ايدئولوژي‌ها، نقشِ بزرگ تاريخيِ خويش را آغاز كردند، يعني تغييرِ جهان. انقلابِ علمي، انقلابِ صنعتي، و انقلاب‌هايِ سياسي و اجتماعي كه ‏در اروپا با عصرِ روشنی یابی و انقلابِ فرانسه آغاز شد، در طولِ دو سده‌یِ نوزدهم و بيستم تمامیِ ساختارهایِ پيشينِ طبيعي و ذهني و ‏اجتماعي و سياسی را نخست در اروپا و سپس در سراسرِ كره‌یِ زمين زيرـ وـ زبر كرده است. جهاني‌ كه اكنون، در آغاز سده‌اي‌ ديگر، شاهدِ آن ‏ايم، به جهانِ پايانِ سده‌یِ هجدهم و آغازِ سده‌یِ نوزدهم هيچ شباهتي‌ ندارد. در اين مارشِ عظيم، ايده‌ها و ايدئولوژی‌هایِ روشنفكرانه سراسرِ ‏كره‌یِ زمين را درنورديده و هيچ چيزي‌ را دست‌نخورده، هيچ چيزي‌ را «طبيعي» و بر سرِ جایِ خود، باقي نگذاشته است. اكنون با آن‌چه ‏‏«روشنفكری» با آرزوها و آرمان‌هایِ مدرن‌اش با جهان كرده است، شاهدِ پايان دوران جهانِ زيرِ نفوذِ روشنفكران («پايانِ عصرِ ايدئولوژي»، ‏چنان كه از چند دهه پيش در امريكا گفته اند)، و در نتيجه، پايانِ عصر روشنفکری، به معنایِ ديرينه‌ترِ آن، نيز هستيم. شور و شيداییِ ‏روشنگرانه و روشنفكرانه برايِ «تغيير جهان» به پيدايشِ جهاني‌ انجاميده است كه تغييرِ بی‌مهار و شتابِ بی‌امانِ آن را هيچ ايدئولوژیِ ‏پيش‌انديشيده‌اي‌ سد نمي‌تواند كرد؛ جهاني‌ كه خودكار و خودمَدار به سویِ آينده‌اي‌ مي‌تازد كه هيچ‌كس سرانجامِ آن را حدس نمي‌تواند زد. ‏‏«روشنفكران»، آن پيشتازانِ انديشه‌یِ تغييرِ جهان و طرح‌افكنانِ آن، اكنون خود كارگزارانِ زنجير شده به اين ماشينِ مهار گسيخته اند كه ‏چاره‌اي‌ جز فرمان‌بري از سازــ وـــ كارِ پرزورِ بی‌امانِ آن ندارند. آن «تزِ» پيامبرانه‌يِ ماركس حكمي‌ ست درباره‌يِ پايانِ كارِ فيلسوفان و آغازِ ‏كارِ روشنفكران (اگرچه در روزگارِ او هنوزعنوانِ «انتلكتوئل» به صورتِ اسم رواج نيافته بود). و او خود يكي‌ از آخرين فيلسوفانِ سنّتِ ‏روشن‌انديشی و از برجسته‌ترين پيشروانِِ روشنفكری بود كه ايده‌های‌اش در قالبِ ايدئولوژيِ ماركسيسم، در لرزاندنِ زمين و زيرــ وــزبر كردنِ ‏جهان و ريشه‌كن كردنِِ هر آن‌چه تا آن زمان در عالمِ خود بر سرِ پای ايستاده بود، نقشي‌ بزرگ داشت. سايه‌یِ بزرگِ او با ايده‌هایِ پيامبرانه‌اش، ‏در قرنِ بيستم، در بخشِ عمده‌اي‌ از جهان بر كره‌یِ زمين افتاد. او پدرِ معنویِ بزرگ‌ترين پروژه‌یِ روشنفكرانه‌اي‌ ست كه در كره‌یِ زمين برايِ ‏برپا داشتنِ «جهاني‌ ديگر» بر اساسِ ايده‌ها، اجرا شد. پايانِ قرنِ بيستم شاهدِ فروريختنِ اين پروژه‌یِ عظيم و بس سنگين‌بها بود. با فروريختنِ ‏اتحاد جماهيرِ شوروي، درواقع، عصرِ روشنفكری، عصر پروژه‌هایِ كلانِ بازسازیِ جهان با ايده‌ها و ايدئولوژی‌هایِ پيش‌انديشيده، پايان يافت.‏
بنيادی‌ترين ايده‌یِ روشنفكری همان است كه خواجه حافظِ ما گفت: «عالمي‌ از نو ببايد ساخت وز نو آدمي‌!». يعنی، عالم و آدمي‌ كه تاكنون ‏بوده عالمي‌ و آدمي‌ ناكامل بوده است، ناعادل، نااخلاقی. می‌بايد جهاني‌ انسانی بنا كرد، جهاني‌ با ريشه‌ای‌ترين مفهومِ عدالت و اخلاق، جهاني‌ ‏رها از جهل، بنا شده بر «علم» (زيرا علم پيشاپيش دارایِ بنيان و جهتِ اخلاقي انگاشته می‌شود). از اين‌رو، نخست طبيعت عرصه‌یِ تاختـــ ‏وـــ تازِ ايده‌ها و شناخت می شود و سپس جامعه و سياست و اقتصاد. با نفیِ جهانِ كنوني مي‌بايد «جهاني‌ ديگر» بنا شود. در اين «مي‌بايد» ‏تماميِ مفهوم «جبر» يا ضرورتِ تاريخی نهفته است كه روشنفكران هم شناسندگان و هم به فرجام رسانندگانِ آن اند (با اين اشاره به ريشه‌هایِ ‏متافيزيكیِ ايده‌ها و آرمان‌هایِ روشنفكرانه ـــــ هر چند در قالبِ «ماترياليسم» ـــــ توجّهي‌ بايد كرد، كه جايِ بحثِ بيشتر درباره‌یِ آن اين‌جا ‏نيست.) با كولونياليسم اروپايی و مأموريتِ تمدن بخشی‌اش، كه فراورده‌يِ ايده‌های روشنفكرانه بود، در عالمِ فرهنگ و تاريخ هر آنچه در عالمِ ‏خود («در ـــ خود») می‌زيست از ميدانِ جاذبه‌یِ خود و تاريخِ خود بيرون آمد و در ميدانِ جاذبه‌يِ اروپامَداري و تاريخِ اروپا به گردش درآمد. از ‏اين پس سرنوشتِ همه‌یِ تاريخ‌ها و فرهنگ‌ها آن بود كه در مدارِ تاريخِ جهانی به گردش درآيند و به سویِ فرهنگِ جهانی حركت كنند. با ‏قدرتِ عظيمِ ايده‌هایِ مدرن و زورِ علم و تكنولوژی آن است كه ديوارهایِ همه‌یِ عالم‌هایِ «سنّتی»، همه‌ی عالم‌هایِ در ـــ خود ـــ فروبسته‌یِ ‏بشری، همه‌ی فرهنگ‌های قومی و قبيله‌ای، همه‌ی تمدن‌هایِ «نيمه‌بربری»، به قولِ ماركس، فرومي‌ريزند. با اين فروريختگي‌ها ايده‌هایِ مدرن ‏ـــــ كه ايده‌هایِ «راديوآكتيو» اند ـــــ به همه‌ جا نشت می‌كنند و با خود، همچون صورِ اسرافيل، ندایِ رستاخيز برایِ «عالمي‌ ديگر» و ‏‏«آدمی ديگر» را می‌برند. با نشتِ اين ايده‌ها ست كه نخستين فرنگی‌مآبان، يا نخستين «متمدنان»، در جهان‌های «سنّتی» پديد می‌آيند؛ يعني، ‏نخستين روشنفكرانِ غيرِاروپايی كه مدلِ جهانِ آرمانی‌شان را از اروپایِ غربی الهام می‌گيرند و اروپايِ غربی برايِ ايشان همان جهانِ آرمانی يا ‏بهشتِ گم‌شده است. با اين روند، جهانِ بس كانونیِ (‏polycentic‏) پيش‌مدرن به جهان تك‌كانونیِ مدرن بدل مي‌شود، كه كانونِ آن اروپاي ‏غربي ست. بازمانده‌ی جهان به حاشيه يا محيط‌هايِ پيرامونيِ زيرِ نفوذِ آن يا، به عنوانِ كولوني، زيرِ فرمان‌فرمايیِ سرراستِ آن درمي‌آيند. از ‏كانونِ اين جهانِ تك‌كانونی ست كه مثال‌واره‌یِ (‏Paradigm‏) مدرنِ انسانيّت پرتوهایِ خود را به سراسرِ زمين می‌افشاند و تمامی كانون‌های ‏ديگرِ زندگی و فرهنگ را دچارِ بحرانِ بنيانی مي‌كند.‏
مرادــ ام از اين درامدِ كلی و فشرده آن است كه در بحثِ روشنفكریِ «ما» اين پديده را، با همه‌یِ ويژگی‌هایِ بومی و محلی‌اش، می‌بايد بر ‏زمينه‌یِ تاريخِِ جهانی روشنفكری ديد و فهميد. اين روشنفكری نيز، همچون همه‌ی «روشنفكری»ها در سراسرِ كره‌ی زمين، فراورده‌ی ‏جهان‌گيری آرمان‌ها و ايده‌هایِ روشنی یابیِ اروپايي و انقلابِ علمي و صنعتي و كولونياليسم اروپايي ست، و تاريخِ پيدايشِِ آن در «جهانِ ‏پيرامونی» از نيمه‌یِ دوم سده‌ی نوزدهم فراتر نمي‌رود. اگر به تاريخِ پيدايشِ آن نگاهي‌ بكنيم، مي‌بينيم كه چه‌گونه از پايانه‌هایِ قرن نوزدهم و ‏آغازِ قرن بيستم رفته ــ رفته نطفه می‌بندد و شكل می‌گيرد و از آن پس با بيرون آمدنِ تاريخِ بومی از محورِ خود و به گردش افتادنِ آن بر ‏محورِ تاريخِ جهانیِ اروپا ـــ كانون، اين روشنفكری نيز، همچون سايه‌اي از روشنفكریِ كانوني، همراه با جهانِ بومیِ خود دستخوشِ امواجِ تاريخِ ‏جهانی می‌شود و با آن بالا و پايين می‌رود و به اين‌سو و آن‌سو كشانده مي‌شود.‏
روشنفكری (يا به اصطلاحِ اصلي‌اش ‏intellectualisme‏) كه بنيادــ اش بر ايمان به عقل و علم بود و از دلِ اميدها و آرمان‌هایِ روشنی‌يابی ‏برآمده بود، با زيرــوــزبر كردنِ تصويرِ جهان در چشم بشريّت و آفريدنِ جهانِ مدرن، با فراافكندنِ اميدِ بزرگ به آينده‌یِ بشر، با خيالِ آفريدنِ ‏بهشت بر رویِ زمين با ايده‌هایِ جهان‌روا (‏universal‏)ی‌اش ـــــ آن ايده‌هایِ «راديواكتيو» ـــــ به هر جا كه نفوذ می‌كرد، با آذرخشي‌ از ‏‏«روشني‌يابیِ» خود كه به ذهن‌ها می‌زد، روان‌ها را شعله‌ور مي‌كرد و نمونه‌هایِ بومیِ خود را می‌آفريد، يعنی انسان‌هایِ «روشنفكر»، انسان‌های ‏حاملِ ايده‌هایِ مدرن، ايده‌های تغييرِ جهان و آفريدنِ عالمي‌ و آدمي‌ ديگر.‏
پُرشورــ وــ غوغاترين ميدانِ اين نفوذ روسيه بود؛ آن ملتِ نيرومندِ نوخاسته با امپراتوريِ پنهاورـ اش، با اُرتدوكسی‌اش، و جهاني‌ از نظامِ ‏سياسی و طبقاتی و دينِ قرونِ وسطايی و پادشاهیِ استبدادی، كه بيشتر به يك امپراتوریِ آسيايی می‌مانست. نفوذِ ايده‌ها و آرمان‌هايِ ‏ليبراليسم و سوسياليسم و چشم‌اندازهایِ آرمانشهری مدرن به روسيه در آن غوغا و ماجرايِ عظيمي‌ به‌ پا كرد كه شاهدِ اوج گرفتن و ‏فروافتادن‌اش در قرنِ گذشته بوديم. آنچه آن‌ جا روی داد نشانِ قدرتِ انفجاریِ عظيمِ برخوردِ گفتمان‌هایِ انقلابی علمی و فلسفی و ايدئولويكِ ‏مدرن با ذهنيّتِ اُرتدوكسِ پيش‌مدرن بود؛ برخوردي‌ كه انقلابِ بولشويكي و پيامدهايِ شگفتِ آن را به دنبال داشت.‏


درباره آرش

مدیر مسئول و سردبیر:
پرویز قلیچ خانی
دبیر تحریریه:
نجمه موسوی

آرش نشریه ای است فرهنگی, سیاسی و اجتماعی که از بهمن ماه ۱۳۶۹ (فوریه ۱۹۹۱) در فرانسه منتشر میشود.

خبرنامه آرش
با عضویت درخبرنامه آرش از آخرین اخبار سایت بوسیله ایمیل مطلع شوید.
نام

آدرس ايميل
پیوست
انصراف
کمک مالی به آرش

کمکهای مالی شما ادامه فعالیت آرش را میسر میسازد.

Donate Once Monthly

Currency

Amount

Currency

Amount

Official PayPal Seal
© ArashMag.com, All Rights Reserved.