header image
 
رابطه روشنفکران و قدرت‏ چاپ
تحریریه آرش   
رفتن به
رابطه روشنفکران و قدرت‏
صفحه 2
صفحه 3
صفحه 4
صفحه 5
صفحه 6
صفحه 7
صفحه 8
صفحه 9
صفحه 10
صفحه 11
صفحه 12
صفحه 13
صفحه 14
صفحه 15
صفحه 16
صفحه 17
صفحه 18
صفحه 19
صفحه 20
صفحه 21
صفحه 22
صفحه 23
صفحه 24
صفحه 25
صفحه 26
صفحه 27
صفحه 28
صفحه 29
صفحه 30
صفحه 31
صفحه 32
صفحه 33
صفحه 34
صفحه 35
صفحه 36
صفحه 37
صفحه 38
صفحه 39
صفحه 40
صفحه 41
صفحه 42
صفحه 43
صفحه 44
صفحه 45
صفحه 46
صفحه 47
صفحه 48
صفحه 49
صفحه 50
صفحه 51
صفحه 52
صفحه 53
صفحه 54
صفحه 55
صفحه 56
صفحه 57
صفحه 58
صفحه 59
صفحه 60
صفحه 61
صفحه 62
صفحه 63
صفحه 64
صفحه 65
صفحه 66
صفحه 67
صفحه 68
صفحه 69
صفحه 70
صفحه 71
صفحه 72
صفحه 73
صفحه 74
صفحه 75
صفحه 76
صفحه 77
صفحه 78
صفحه 79
صفحه 80
صفحه 81
صفحه 82

‏   [...] ‏
‏   [...] ولی یادت باشد مجید، ما آنقدر به خودمان مطمئن هستیم که نیازی به کشتن مخالفان¬مان نداشته باشیم. این همه آدم، ‏این همه مبارزه، این همه کشتی معنی¬اش این بود که ما هم منطق¬مان گلوله باشد؟    [...] ‏
‏   امیدوارم یاد من نیفتی. همان¬جا زیر خروارها خاک بخواب که نبینی من مثل یک ملخ بال¬شکسته انتظار می¬کشم تا جانوری ‏سیاه بیاید پاهای گنده¬اش را بگذارد روی کله¬ام [...]‏
‏   [...] ‏
هیچ کس نبود، همۀ سر و صداها خوابیده بود، نه آدمی، نه صدایی. هیچ. انقلاب دست از هیاهو کشیده بود، عدۀ بی¬شماری را به ‏گورستان فرستاده بود، ملیون¬ها آدم را فراری داده بود، تو را هم بلعیده بود، و حالا سال¬های زیادی می¬گذشت.»(67)‏
‏   این تکه تصویر «روشن¬فکر¬» در فریدون سه پسر داشت را چنین منعکس می¬کند: در فریدون سه پسر داشت، «روشن¬فکر» سیاسی¬ی ‏ایدئولوژیک سرشتی هم¬چون قدرت سیاسی دارد. آن¬ها که به سازمان مجاهدین خلق پیوسته¬اند، آن¬ها که به سازمان چریک¬های فدایی¬ی خلق ‏پیوسته¬اند، سرشتی نزدیک به جمهوری¬ی اسلامی دارند. هر سه پسر یک پدر اند. پسر یک تاریخ اند. پسر یک فرهنگ اند. تنها استثنا ایرج ‏است. انگار تنها او است که «روشن¬فکر» دیگری است. ایرج «روشن¬فکر» دیگری است؛ چه به سیاست از دریچه¬ی هنر می¬نگرد؛ چه هنرمند ‏است. در فریدون سه پسر داشت، اما فریدون چهار پسر دارد. سه پسر او از سرشت پدر اند. ایرج از سرشت دیگری است: تصویر «روشن¬فکر» ‏در فریدون سه پسر داشت چنین است: «روشن¬فکران» سیاسی¬ای، که با ایدئولوژی¬های گوناگون¬ در مقابل «نظام حقیقت» جمهوری¬ی ‏اسلامی ایستاده¬اند، هم سرشت ¬اند. ساخت «نظام حقیقت» آرمانی¬شان به ساخت «نظام حقیقت» جمهوری¬ی اسلامی شبیه است. تنها «روشن¬‏فکر» هنرمندسرشت است که از سرشت پدر نیست.    ‏
‏   تهران، کوچه¬ی اشباح، که در سال 1387 نوشته شده است، با مقدمه¬ی سیامک گلشیری، آغاز می¬شود. او می¬نویسد: «درست چهار ماه ‏و سه روز پیش، ساعت یازده و چهل و پنج دقیقه¬ی شب، شخصی با من تماس گرفت.»(68) بقیه¬ی مقدمه¬ی سیامک گلشیری را ما ‏نقل می¬کنیم: شخصی که با سیامک گلشیری تماس گرفته است، به او چنین می¬گوید:  به شدت در خطر است و باید به هر قیمتی شده  به ‏سرعت سیامک گلشیری را ملاقات کند. آن دو قرار می¬گذارند؛ در اتوبان چمران، یک جایی بعد از پل گیشا، نرسیده به اتوبان همت. سیامک ‏گلشیری با ماشین شخصی¬ی خود سر قرار می¬رود. شخصی که به سیامک گلشیری تلفن کرده است، مرد سیاه¬پوشی است که خود را دراکولا ‏معرفی می¬کند. سوار ماشین می¬شود. نوشته¬های خود را در کیف سیاهی را در اختیار سیامک گلشیری قرار می¬دهد و از او می¬خواهد نوشته¬ها را  ‏چاپ کند. سیامک گلشیری کتاب را چاپ می¬کند. کتاب را می¬خوانیم.‏
‏   ماجرا از منظر اول شخص تعریف می¬شود. جشن تولد آرش است. یکی از مهمانان برای آرش یک اسباب¬بازی هدیه آورده است؛ یک هلی¬‏کوپتر. راوی از آرش می¬خواهد به خانه¬ی او بروند و هلی¬کوپتر را به آسمان بفرستند. به هر زحمتی هست مادر آرش را راضی می¬کنند، هلی¬‏کوپتر را برمی¬دارند، از خانه بیرون می¬¬روند. در راه خانه¬ی آرش به پارکی می¬رسند. صدای جیغ زنی را می¬شنوند. دنبال صدا می¬روند. به خانه¬ای ‏می¬رسند. کمی پشت در می¬¬ایستند. انگار سایه¬ی سیاهی آن¬ها را بلند می¬کند و آن سوی در می¬گذارد. در آن خانه تعداد زیادی زندانی اند؛ از ‏جمله دختری. آرش و راوی در دالا¬ن¬ها و اتاق¬های پیچ¬درپیچ خانه سرگردان می¬شوند؛ ماجراها می¬گذرانند. سرانجام دختر دست راوی را گاز ‏می¬گیرد. راوی می¬گریزد. از دیوار به کوچه می¬پرد. به خانه¬ی خود می¬رود. فردای آن روز، آرش به سراغ راوی می¬آید. از راوی می¬خواهد هلی¬‏کوپترش را پس بدهد. راوی می¬گوید هلی¬کوپتر بیرون همان خانه از دست¬اش افتاده است. آرش هم می¬گوید که به¬محض این¬که صدای جیغ زن ‏را شنیده است، پا به فرار گذاشته است. هیچ چیزی هم از آن خانه به یاد نمی¬آورد. شب آن روز راوی تب می¬کند. به¬مرور خط¬های ارغوانی¬رنگ ‏در صورت¬اش ظاهر می¬شود و اشتهای خود را از دست می¬دهد. روزهایی بعد، دست خواهر کوچک راوی هنگام بازی با چرخ¬خیاطی¬ی اسباب¬‏بازی¬اش سوراخ و خونین می¬شود. راوی احساس می¬کند به خون میل دارد. انگشت خواهر را در دهان می¬گذارد؛ مک می¬زند. راوی دراکولا شده ‏است.‏
‏     در گوشه¬ای از تهران، کوچه¬ی اشباح سیامک گلشیری چهره¬ی راوی را این¬چنین تصویر می¬کند: «هیکلی کاملآ سیاه¬پوش که ایستاده ‏بود رویِ جدولِ کنارِ اتوبان. چهره¬اش را درست نمی¬دیدم، فقط یک آن دیدم دستش را بالا آورد و با عجله دو سه قدمی جلو آمد. ‏داشتم از کنارش رد می¬شدم که بلند اسمم را صدا زد. کمی جلوتر زدم کنار. وقتی برگشتم، نبود. یک¬دفعه متوجه دستگیره شدم ‏که صدایی کرد و مرد سیاه¬پوش به یک چشم به هم زدن سوار شد. پالتوِ بلندِ سیاه¬رنگی به تن داشت و یقه¬ی بلندش را تا زیر ‏گوشش بالا داده بود. قدش آن¬قدر بلند بود که سرش را خم کرده بود تا به سقف نخورد. بعد با انگشت به جایی نزدیکِ پلِ اتوبانِ ‏همت اشاره کرد [...] تمام مدت زیر چشمی نگاهم به مرد بود. متوجه صورت استخوانی¬اش شدم که عجیب سفید بود، انگار قوطی ‏پودر روی صورتش خالی کرده باشد. اما با وجود صورت استخوانی و گونه¬های کاملاً بیرون¬زده و آن قد و هیکل غول¬آسا، خیلی ‏جوان بود، آن¬قدر که فکر کردم شاید ناقص¬الخلقه است.»(69)‏
‏  این تکه تصویر «روشن¬فکر» در تهران، کوچه¬ی اشباح، را چنین منعکس می¬کند: در تهران، کوچه¬ی اشباح، تصویر «روشن¬فکر» جز ‏غیاب «روشن¬فکر» نیست. آن¬جا که معصومیتِ کودکی به خون¬خواری¬ی دراکولایی تبدیل شود، تباهی در عمق ریشه¬ها خانه کرده است. آن¬جا ‏تفاوت ممکن نیست؛ صدای دیگر ممکن نیست. گریز از «نظام حقیقتی» که پایین و بالا را در هیولاصفتی به هم می¬پیوندد، ممکن نیست. ‏تصویر «روشن¬فکر» در تهران، کوچه¬ی اشباح چنین است: «روشن¬فکر» غایب است
‏   به رمان یازدهم خود بنگریم: بوزینه و ذات. ‏

‏13‏
زمانی تئودور آدورنو گفت بعد از آشویتس شعر معنایی ندارد. این عبارت همه¬ی فضای بعد از جنگِ جهانی¬ی دوم را در خویش فشرده می¬کند. ‏هنگام که گزارش اردوگاهای مرگ نازی¬ها، پرده از روی سبعیت عظیم کنار زد، هنگامی که بمب¬¬افکن¬های آمریکایی ابر شهرهای هیروشیما و ‏ناگاساکی بمب اتم ریختند، انسان از تصویر سیاه خویش در آینه سخت به وحشت افتاد.(70)‏
‏ رمان بوزینه و ذات، که در سال 1949 نوشته شده است، دو قسمت دارد: قسمت اول: تالیس؛ قسمت دوم: فیلمنامه. قسمت اول از منظر ‏اول شخص روایت می¬شود. روز ترور مهاتما گاندی است. راوی و باب بریگز، کارمندانِ یک مؤسسه¬ی فیلم¬سازی در دفتر کار خود نشسته¬اند. از ‏هر دری سخن می¬گویند. فیلم¬نامه¬ها را هم زیر و رو می¬کنند. فیلم¬نامه¬ای مجذوب¬شان می¬کند: بوزینه و ذات؛ نوشته¬ی ویلیام تالیس، ساکن ‏کالیفرنیا. به طرف کالیفرنیا راه می¬افتند. به خانه¬ی ویلیام تالیس می¬رسند. کمی¬ دیر رسیده¬اند. ویلیام تالیس دو هفته پیش مرده است. راوی و ‏باب بریگز تصمیم می¬گیرند فیلم¬نامه را چاپ کنند.‏
‏ ‏
‏ قسمت دوم بوزینه و ذات، همان¬گونه که از نام¬اش برمی¬آید، یک فیلم¬نامه است؛ نوشته¬ی ویلیام تالیس. شخصیت¬های اصلی¬ی فیلم¬نامه¬ی ‏بوزینه و ذات میمون¬ها، بوزینه¬ها، عنترها، هستند: در قصرگونه¬ای گروهی تماشاچی بر صندلی¬ها نشسته¬اند و به صحنه¬ای می¬نگرند. بر صحنه ‏بازی¬ها برپا است. بیستم فوریه¬ی سال 2018 میلادی است. جنگ جهانی¬¬ی سوم در جریان است. زنان و مردانِ میمون¬نمایی که بر صحنه¬ اند، از ‏زلاند نو به آمریکای شمالی فرستاده شده¬اند. دو طرفِ جنگ از زلاند نو چشم پوشیده¬اند؛ چه پرت¬تر از آن است که ارزش نابود کردن داشته ‏باشد.‏
‏    در گوشه¬ای از رمان بوزینه و ذات، در قسمت فیلمنامه، از زبان راوی چنین می¬خوانیم: «[...] نیازی به توضیح نیست که اضافه کنم، ‏چیزی که آن را دانش می¬نامیم صرفاً نوع دیگری از جهل نیست ـ جهلی که با وسواس بسیار سازمان یافته، و کاملاً علمی است. ‏اما درست به همین علت، هر چه این جهل کامل¬تر، پرورش بوزینه¬های شرزه بیشتر! زمانی که جهالت فقط جهالت بود، ما ‏چیزهایی بودیم در شمار عنترهای پوزه¬بلند و بوزینه¬های دم کوتاه و میمون¬های جیغ جیغو. سپاس به پیشگاه آن جهل متعالی که ‏دانش ماست، امروز مقام انسان به چنان پایة رفیعی رسیده، که کمترین¬مان یک عنتر و برترینمان یک اوران¬اوتان است، و یا، ‏چنانچه به مقام منجی اجتماعی ارتقاء یابد، حتی یک گوریل واقعی.»(71)‏
‎  ‎‏     این تکه تصویر «روشن¬فکر» در بوزینه و ذات را چنین منعکس می¬کند: در بوزینه و ذات «روشن¬فکر» تنها می¬تواند گزارش تباهی ‏دهد. همه چیز شیطانی است: تکنولوژی، پیش¬رفت، دموکراسی. جهان تا ویرانی¬ی تمام فاصله¬ای ندارد. جدالی همیشه¬گی جاری است میان ذات ‏از دست¬رفته¬¬ی انسان که عشق و صلح می¬خواهد و بوزینه – شیطان وجود که نفرت و مرگ می¬بافد. «روشن¬¬فکرِ» بوزینه و ذات در مقابل ‏قدرتی که دانش را در خدمت جهل به کار گرفته است، در مقابل قدرتی که بوزینه¬ی وجود همه¬گان را در آینه گرفته است جز گزارش ماجرا ‏راهی ندارد. تصویر «روشن¬فکر» در بوزینه و ذات چنین است: «روشن¬فکر» موجود تنهایی  است که گزارش تباهی می¬دهد.


درباره آرش

مدیر مسئول و سردبیر:
پرویز قلیچ خانی
دبیر تحریریه:
نجمه موسوی

آرش نشریه ای است فرهنگی, سیاسی و اجتماعی که از بهمن ماه ۱۳۶۹ (فوریه ۱۹۹۱) در فرانسه منتشر میشود.

خبرنامه آرش
با عضویت درخبرنامه آرش از آخرین اخبار سایت بوسیله ایمیل مطلع شوید.
نام

آدرس ايميل
پیوست
انصراف
کمک مالی به آرش

کمکهای مالی شما ادامه فعالیت آرش را میسر میسازد.

Donate Once Monthly

Currency

Amount

Currency

Amount

Official PayPal Seal
© ArashMag.com, All Rights Reserved.