|
تحریریه آرش
|
|
صفحه 27 از 82 [...] [...] ولی یادت باشد مجید، ما آنقدر به خودمان مطمئن هستیم که نیازی به کشتن مخالفان¬مان نداشته باشیم. این همه آدم، این همه مبارزه، این همه کشتی معنی¬اش این بود که ما هم منطق¬مان گلوله باشد؟ [...] امیدوارم یاد من نیفتی. همان¬جا زیر خروارها خاک بخواب که نبینی من مثل یک ملخ بال¬شکسته انتظار می¬کشم تا جانوری سیاه بیاید پاهای گنده¬اش را بگذارد روی کله¬ام [...] [...] هیچ کس نبود، همۀ سر و صداها خوابیده بود، نه آدمی، نه صدایی. هیچ. انقلاب دست از هیاهو کشیده بود، عدۀ بی¬شماری را به گورستان فرستاده بود، ملیون¬ها آدم را فراری داده بود، تو را هم بلعیده بود، و حالا سال¬های زیادی می¬گذشت.»(67) این تکه تصویر «روشن¬فکر¬» در فریدون سه پسر داشت را چنین منعکس می¬کند: در فریدون سه پسر داشت، «روشن¬فکر» سیاسی¬ی ایدئولوژیک سرشتی هم¬چون قدرت سیاسی دارد. آن¬ها که به سازمان مجاهدین خلق پیوسته¬اند، آن¬ها که به سازمان چریک¬های فدایی¬ی خلق پیوسته¬اند، سرشتی نزدیک به جمهوری¬ی اسلامی دارند. هر سه پسر یک پدر اند. پسر یک تاریخ اند. پسر یک فرهنگ اند. تنها استثنا ایرج است. انگار تنها او است که «روشن¬فکر» دیگری است. ایرج «روشن¬فکر» دیگری است؛ چه به سیاست از دریچه¬ی هنر می¬نگرد؛ چه هنرمند است. در فریدون سه پسر داشت، اما فریدون چهار پسر دارد. سه پسر او از سرشت پدر اند. ایرج از سرشت دیگری است: تصویر «روشن¬فکر» در فریدون سه پسر داشت چنین است: «روشن¬فکران» سیاسی¬ای، که با ایدئولوژی¬های گوناگون¬ در مقابل «نظام حقیقت» جمهوری¬ی اسلامی ایستاده¬اند، هم سرشت ¬اند. ساخت «نظام حقیقت» آرمانی¬شان به ساخت «نظام حقیقت» جمهوری¬ی اسلامی شبیه است. تنها «روشن¬فکر» هنرمندسرشت است که از سرشت پدر نیست. تهران، کوچه¬ی اشباح، که در سال 1387 نوشته شده است، با مقدمه¬ی سیامک گلشیری، آغاز می¬شود. او می¬نویسد: «درست چهار ماه و سه روز پیش، ساعت یازده و چهل و پنج دقیقه¬ی شب، شخصی با من تماس گرفت.»(68) بقیه¬ی مقدمه¬ی سیامک گلشیری را ما نقل می¬کنیم: شخصی که با سیامک گلشیری تماس گرفته است، به او چنین می¬گوید: به شدت در خطر است و باید به هر قیمتی شده به سرعت سیامک گلشیری را ملاقات کند. آن دو قرار می¬گذارند؛ در اتوبان چمران، یک جایی بعد از پل گیشا، نرسیده به اتوبان همت. سیامک گلشیری با ماشین شخصی¬ی خود سر قرار می¬رود. شخصی که به سیامک گلشیری تلفن کرده است، مرد سیاه¬پوشی است که خود را دراکولا معرفی می¬کند. سوار ماشین می¬شود. نوشته¬های خود را در کیف سیاهی را در اختیار سیامک گلشیری قرار می¬دهد و از او می¬خواهد نوشته¬ها را چاپ کند. سیامک گلشیری کتاب را چاپ می¬کند. کتاب را می¬خوانیم. ماجرا از منظر اول شخص تعریف می¬شود. جشن تولد آرش است. یکی از مهمانان برای آرش یک اسباب¬بازی هدیه آورده است؛ یک هلی¬کوپتر. راوی از آرش می¬خواهد به خانه¬ی او بروند و هلی¬کوپتر را به آسمان بفرستند. به هر زحمتی هست مادر آرش را راضی می¬کنند، هلی¬کوپتر را برمی¬دارند، از خانه بیرون می¬¬روند. در راه خانه¬ی آرش به پارکی می¬رسند. صدای جیغ زنی را می¬شنوند. دنبال صدا می¬روند. به خانه¬ای می¬رسند. کمی پشت در می¬¬ایستند. انگار سایه¬ی سیاهی آن¬ها را بلند می¬کند و آن سوی در می¬گذارد. در آن خانه تعداد زیادی زندانی اند؛ از جمله دختری. آرش و راوی در دالا¬ن¬ها و اتاق¬های پیچ¬درپیچ خانه سرگردان می¬شوند؛ ماجراها می¬گذرانند. سرانجام دختر دست راوی را گاز می¬گیرد. راوی می¬گریزد. از دیوار به کوچه می¬پرد. به خانه¬ی خود می¬رود. فردای آن روز، آرش به سراغ راوی می¬آید. از راوی می¬خواهد هلی¬کوپترش را پس بدهد. راوی می¬گوید هلی¬کوپتر بیرون همان خانه از دست¬اش افتاده است. آرش هم می¬گوید که به¬محض این¬که صدای جیغ زن را شنیده است، پا به فرار گذاشته است. هیچ چیزی هم از آن خانه به یاد نمی¬آورد. شب آن روز راوی تب می¬کند. به¬مرور خط¬های ارغوانی¬رنگ در صورت¬اش ظاهر می¬شود و اشتهای خود را از دست می¬دهد. روزهایی بعد، دست خواهر کوچک راوی هنگام بازی با چرخ¬خیاطی¬ی اسباب¬بازی¬اش سوراخ و خونین می¬شود. راوی احساس می¬کند به خون میل دارد. انگشت خواهر را در دهان می¬گذارد؛ مک می¬زند. راوی دراکولا شده است. در گوشه¬ای از تهران، کوچه¬ی اشباح سیامک گلشیری چهره¬ی راوی را این¬چنین تصویر می¬کند: «هیکلی کاملآ سیاه¬پوش که ایستاده بود رویِ جدولِ کنارِ اتوبان. چهره¬اش را درست نمی¬دیدم، فقط یک آن دیدم دستش را بالا آورد و با عجله دو سه قدمی جلو آمد. داشتم از کنارش رد می¬شدم که بلند اسمم را صدا زد. کمی جلوتر زدم کنار. وقتی برگشتم، نبود. یک¬دفعه متوجه دستگیره شدم که صدایی کرد و مرد سیاه¬پوش به یک چشم به هم زدن سوار شد. پالتوِ بلندِ سیاه¬رنگی به تن داشت و یقه¬ی بلندش را تا زیر گوشش بالا داده بود. قدش آن¬قدر بلند بود که سرش را خم کرده بود تا به سقف نخورد. بعد با انگشت به جایی نزدیکِ پلِ اتوبانِ همت اشاره کرد [...] تمام مدت زیر چشمی نگاهم به مرد بود. متوجه صورت استخوانی¬اش شدم که عجیب سفید بود، انگار قوطی پودر روی صورتش خالی کرده باشد. اما با وجود صورت استخوانی و گونه¬های کاملاً بیرون¬زده و آن قد و هیکل غول¬آسا، خیلی جوان بود، آن¬قدر که فکر کردم شاید ناقص¬الخلقه است.»(69) این تکه تصویر «روشن¬فکر» در تهران، کوچه¬ی اشباح، را چنین منعکس می¬کند: در تهران، کوچه¬ی اشباح، تصویر «روشن¬فکر» جز غیاب «روشن¬فکر» نیست. آن¬جا که معصومیتِ کودکی به خون¬خواری¬ی دراکولایی تبدیل شود، تباهی در عمق ریشه¬ها خانه کرده است. آن¬جا تفاوت ممکن نیست؛ صدای دیگر ممکن نیست. گریز از «نظام حقیقتی» که پایین و بالا را در هیولاصفتی به هم می¬پیوندد، ممکن نیست. تصویر «روشن¬فکر» در تهران، کوچه¬ی اشباح چنین است: «روشن¬فکر» غایب است به رمان یازدهم خود بنگریم: بوزینه و ذات.
13 زمانی تئودور آدورنو گفت بعد از آشویتس شعر معنایی ندارد. این عبارت همه¬ی فضای بعد از جنگِ جهانی¬ی دوم را در خویش فشرده می¬کند. هنگام که گزارش اردوگاهای مرگ نازی¬ها، پرده از روی سبعیت عظیم کنار زد، هنگامی که بمب¬¬افکن¬های آمریکایی ابر شهرهای هیروشیما و ناگاساکی بمب اتم ریختند، انسان از تصویر سیاه خویش در آینه سخت به وحشت افتاد.(70) رمان بوزینه و ذات، که در سال 1949 نوشته شده است، دو قسمت دارد: قسمت اول: تالیس؛ قسمت دوم: فیلمنامه. قسمت اول از منظر اول شخص روایت می¬شود. روز ترور مهاتما گاندی است. راوی و باب بریگز، کارمندانِ یک مؤسسه¬ی فیلم¬سازی در دفتر کار خود نشسته¬اند. از هر دری سخن می¬گویند. فیلم¬نامه¬ها را هم زیر و رو می¬کنند. فیلم¬نامه¬ای مجذوب¬شان می¬کند: بوزینه و ذات؛ نوشته¬ی ویلیام تالیس، ساکن کالیفرنیا. به طرف کالیفرنیا راه می¬افتند. به خانه¬ی ویلیام تالیس می¬رسند. کمی¬ دیر رسیده¬اند. ویلیام تالیس دو هفته پیش مرده است. راوی و باب بریگز تصمیم می¬گیرند فیلم¬نامه را چاپ کنند. قسمت دوم بوزینه و ذات، همان¬گونه که از نام¬اش برمی¬آید، یک فیلم¬نامه است؛ نوشته¬ی ویلیام تالیس. شخصیت¬های اصلی¬ی فیلم¬نامه¬ی بوزینه و ذات میمون¬ها، بوزینه¬ها، عنترها، هستند: در قصرگونه¬ای گروهی تماشاچی بر صندلی¬ها نشسته¬اند و به صحنه¬ای می¬نگرند. بر صحنه بازی¬ها برپا است. بیستم فوریه¬ی سال 2018 میلادی است. جنگ جهانی¬¬ی سوم در جریان است. زنان و مردانِ میمون¬نمایی که بر صحنه¬ اند، از زلاند نو به آمریکای شمالی فرستاده شده¬اند. دو طرفِ جنگ از زلاند نو چشم پوشیده¬اند؛ چه پرت¬تر از آن است که ارزش نابود کردن داشته باشد. در گوشه¬ای از رمان بوزینه و ذات، در قسمت فیلمنامه، از زبان راوی چنین می¬خوانیم: «[...] نیازی به توضیح نیست که اضافه کنم، چیزی که آن را دانش می¬نامیم صرفاً نوع دیگری از جهل نیست ـ جهلی که با وسواس بسیار سازمان یافته، و کاملاً علمی است. اما درست به همین علت، هر چه این جهل کامل¬تر، پرورش بوزینه¬های شرزه بیشتر! زمانی که جهالت فقط جهالت بود، ما چیزهایی بودیم در شمار عنترهای پوزه¬بلند و بوزینه¬های دم کوتاه و میمون¬های جیغ جیغو. سپاس به پیشگاه آن جهل متعالی که دانش ماست، امروز مقام انسان به چنان پایة رفیعی رسیده، که کمترین¬مان یک عنتر و برترینمان یک اوران¬اوتان است، و یا، چنانچه به مقام منجی اجتماعی ارتقاء یابد، حتی یک گوریل واقعی.»(71) این تکه تصویر «روشن¬فکر» در بوزینه و ذات را چنین منعکس می¬کند: در بوزینه و ذات «روشن¬فکر» تنها می¬تواند گزارش تباهی دهد. همه چیز شیطانی است: تکنولوژی، پیش¬رفت، دموکراسی. جهان تا ویرانی¬ی تمام فاصله¬ای ندارد. جدالی همیشه¬گی جاری است میان ذات از دست¬رفته¬¬ی انسان که عشق و صلح می¬خواهد و بوزینه – شیطان وجود که نفرت و مرگ می¬بافد. «روشن¬¬فکرِ» بوزینه و ذات در مقابل قدرتی که دانش را در خدمت جهل به کار گرفته است، در مقابل قدرتی که بوزینه¬ی وجود همه¬گان را در آینه گرفته است جز گزارش ماجرا راهی ندارد. تصویر «روشن¬فکر» در بوزینه و ذات چنین است: «روشن¬فکر» موجود تنهایی است که گزارش تباهی می¬دهد.
|