|
تحریریه آرش
|
|
صفحه 22 از 82
7 رابطه¬ی «روشن¬فکران» ایرانی با جمهوری¬¬ی اسلامی را چه¬گونه می¬توان ارزیابی کرد؟ در این¬جا نیز باید گفت روشن است که همه¬ی «روشن¬فکران» ایرانی با جمهوری¬ی اسلامی یک نوع رابطه ندارند. پس این¬جا نیز باید پرسش این باشد: سازوکارِ رابطه¬ی «روشن¬فکران» ایرانی که «نظام حقیقت» جمهوری¬ی اسلامی را پذیرفته¬اند یا وانمود می¬کنند پذیرفته¬اند، با این «نظام» چیست؟ پاسخ شاید این است: ترس، نیاز، آلوده¬گی به «قدرت»، میل به «قدرت»، باطنی کردن لزومِ «نظام حقیقت» جمهوری¬ی اسلامی بر مبنای باورهای ایدئولوژیک، در تقابل با آن دیگری؛ یعنی در تقابل با «نظام حقیقت» در جهان غرب. از پرسش¬ها و پاسخ¬ها بگذریم. به تصویر «روشن¬فکران» در دوازده رمان بنگریم. نخست تصویر «روشن¬فکر» در سیاحتنامة ابراهیم بیک: یا بلای تعصب او در دوران مشروطیت.
8 جنبش مشروطیت، در 20 آذرماه سال 1284 هجری¬ی شمسی آغاز شد؛ در پی دورانی که سال¬ها پیش از این آغاز شده بود. هفده بازرگان به «اداره¬ی حکم¬رانی¬ی» تهران فراخوانده شدند؛ به جرم گرانی¬ی قند. چند تن از آن¬ها به فلک بسته شدند. در میان فلک¬شده¬گان سید¬هاشم قندی، تاجرِ خوش¬نام، نیز بود. این ماجرا بسیاری را سخت خشمگین کرد. گروهی، به سرکرده¬گی¬ی سیدعبداله بهبهانی و سیدمحمد طباطبایی به اعتراض به شاه¬عبدالعظیم هجرت کردند. خواست¬های نخستین هجرت¬کنندگان، از جمله، چنین بودند: برپایی¬ی عدالت¬خانه، عزل علاء¬الدوله از حکم¬رانی¬ی تهران، عزل مسیو نوز بلژیکی از ریاست اداره¬ی گمرک و مالیه.(27) مظفرالدین¬ شاه خواست¬های متحصنین را پذیرفت. متحصنین به تهران بازگشتند. عین¬الدوله، حاکم مستبد تهران، اما، از اجابت خواست¬های متحصنین خودداری کرد. عبداله بهبهانی و محمد طباطبایی بار دیگر برای تحصن از تهران خارج شدند؛ به¬هم¬راه بسیاری؛ این بار به سوی قم. در بین خواست¬های متحصنین خواست افتتاح «دارالشورا» نیز وجود داشت. فرمان مشروطیت سرانجام صادر شد؛ در 14 مردادماه سال 1285 هجری¬ی شمسی؛ توسط مظفرالدین¬شاه. مظفرالدین¬شاه در فرمان خود، از جمله، بر اجرای قوانین اسلام تأکید کرده بود. نخستین جلسه¬ی مجلس شورا، پس از انتخاباتی که در فاصله¬¬ی روزهای 24 شهریورماه تا 8 مهرماه صورت گرفت، در روز 14 مهرماه سال 1285 در تالار گلستان، در حضور مظفرالدین¬شاه، برگزار شد. مظفرالدین¬شاه در 17 دی¬ماه سال 1285 درگذشت. پس از او محمدعلی¬شاه بر تخت سلطنت نشست؛ که هرگز مشروطیت را برنتافت. نیروهای دولتی در 1 تیرماه سال 1286 مجلس شورای ملی را به توپ بستند. مشروطه خواهان اما، از پای ننشستند؛ نخست در تبریز به ره¬بری¬ی ستارخان و باقرخان؛ سپس در شهرهای دیگر؛ از آن میان در گیلان، به ره¬بری¬ی سپهدارتنکابنی، در بختیاری، به ره¬بری¬ی سردار اسعد بختیاری. چیزی نگذشت که مشروطه¬خواهان به سوی تهران حرکت کردند؛ از شب سه¬شنبه 22 تیرماه تا روز جمعه 25 تیرماه سال 1288. محمدعلی¬شاه به سفارت روسیه پناهنده شد. دوران مشروطیت پایان یافت. انقلاب مشروطیت پیروز شد.(28) جلد اول سیاحتنامة ابراهیم بیک: یا بلای تعصب او، که در سال 1274 نوشته شده است، ماجرای سفر ابراهیم بیک است به ایران در دوران ناصرالدین¬شاه. ابراهیم بیک بازرگان جوانی است وطن¬دوست، مسلمان؛ فرزند بازرگانی¬ آذربایجانی¬الاصل که پنجاه سال پیش از این به مصر مهاجرت کرده است. پدر ابراهیم بیک چنان عاشق ایران بوده است که در تمامِ دوران اقامت¬اش در مصر حتا کلمه¬ای به عربی سخن نگفته است. ابراهیم بیک در بیست ساله¬گی پدر خویش از دست داده است. پدر هنگام مرگ به او وصیت کرده است که جوانی¬ی خویش به سیاحت بگذراند. ابراهیم بیک وصیتِ پدر اجابت می¬کند: به هم¬راه¬ میرزا یوسف، یارِ قدیمی¬ی پدر، سفر به سوی ایران آغاز می¬کند. در ایران اما جز تباهی و سیاهی نمی¬بیند؛ دولت¬مردان بی¬کفایت، علمای جاهل، مردم نادان. تنها دل¬خوشی¬ی او، ملاقات با ایران¬دوست خردمندی است که شخص محترم می¬خوانندش. در گوشه¬ای از رمان سیاحتنامة ابراهیم بیک: یا بلای تعصب او از زبان شخص محترم چنین می¬خوانیم: «خلاصه، بقا و دوام هر دولتی بسته بحسن سیاست است. و آن نیز بر دو قسم است: عقلی، و شرعی. آنچه عقلیست عبارت از حکمت عملی است. آنرا سیاست ملوک گویند. سیاست شرعی عبارت از تبعیت باحکام الهیه و انقیاد باوامر شریعت نبویه است.»(29) این تکه تصویر «روشن¬فکر» در سیاحتنامة ابراهیم بیک: یا بلای تعصب او را چنین منعکس می¬کند: در سیاحتنامة ابراهیم بیک: یا بلای تعصب او، «روشن¬فکر» در مقابل قدرت سیاسی می¬ایستد، تا قدرت سیاسی¬ی دیگری پیش¬نهاد کند: عقل باید به آوای شریعت بیامیزد تا دولت به¬ سویی برود که اندیشمندان پُرحسن¬نیت توصیه می¬کنند؛ به سوی رستگاری. تصویر «روشن¬فکر» سیاحتنامة ابراهیم بیک: یا بلای تعصب او چنین است: «روشن¬فکر سیاسی» که «نظام حقیقت» خویش را در آمیخته¬گی¬ی اسلام و عقلِ مدرن یافته است؛ در پیوند آسمان و زمین. به تصویر «روشن¬فکر» در رمان دوم خود بنگریم: حاجی¬آقا.
|