|
تحریف و واورنه سازی رویدادها
|
|
|
قربانعلی عبدالرحیم پور (مجید)
|
|
صفحه 5 از 14
۷ - نمونه هائی از روش کار نویسنده . نویسنده در جهت تخریب حمیداشرف، کوشش میکند به خواننده کتاب القاء کند که او مسئولیت شکست را به گردن دیگران میاندازد. میگوید: «البته شاید وی (حمید اشرف) ترجیح داده است که مسئولیت شکست طرح از سرگیری مجدد فعالیت درکوه را برعهده کسانی بگذارد که در زمان نگارش جزوه «جمع بندی سه ساله» در میان نبودند». ص 368. در باره اشرف دهقانی حکم صادر میکند و القاء میکند که: « ... اما اشرف دهقانی ... برای تبرئه خود از یک تخلف تشکیلاتی چنین ادعائی را مطرح می کند» ص 345. در باره حیدر مینویسد که «شاید اصرار بیش از حد «حیدر» برای پوشاندن هویت واقعی خود ناشی از همین سابقه دروغینی باشد که برای خود جعل کرده است» .ص 776 . بنظر میرسد آقای نادری متخصص بازجویی در احوالات خصوصی و نیات درونی در پس کله افراد و درهم و برهم کردن راست و ناراست و القاء و خوراندن شاید و بایدها و اتهامات خود در لابلای آنها به خواننده کتاب نیز است. استدلال نویسنده در باره حیدر (محمد دبیری فرد» جالب است. از نظر او چون «... درهیچ یک از بازجوئیها از جمله بازجوئی های پرویز نویدی، کامبیز پوررضائی و... حتی برادرش علی دبیری فرد در سال 1352، نامی از حیدر برده نمیشود» ص 766، پس ادعای حیدر مبنی بر داشتن ارتباط با سازمان دروغ است و سابقه حیدر نیز دروغین است. برخلاف ادعا و اتهام بی بنیاد نویسنده کتاب، محمد دبیری فرد (حیدر) با سازمان ارتباط داشته است. سازمان حیدر را به خارج اعزام کرده بود. حیدر وسط تابستان 1357 همراه دوتن از رفقا بنام یوسف و حسن، از خارج به ایران برگشتند و با هم دیدارها و جلسات متعدد و مفیدی داشتیم. آنها بعد از برگشت امکانات بسیاری را برای ما ارسال کردند. اینکه علی دبیری فرد (برادر حیدر) و پرویز نویدی و کامبیز پور رضائی در بازجوئیهای خود اسمی از حیدر به میان نیاوردند باید از آنها قدردانی کرد. - درباره حسن فرجودی (رحیم) لازم است بگویم، که او از حدود اواخر مرداد سال 1355 در آن شرایط حساس که اکثر ارتباطات قطع شده بود و ما نمی دانستیم چند نفر زنده مانده اند و کجا هستند، در مرکز ارتباطات و رأس سازمان قرار گرفت. او اگر لب به سخن میگشود و ارتباطاتش را رو میکرد، با اطمینان میگویم، چند تیم و تعدادی از اعضا و هواداران سازمان دستگیر و کشته می شدند. او 3 روز تمام لب به سخن نگشود. حتی نامش را نیز نگفت. موقعیت سازمانیاش را نگفت. رفقا از طریق یکی از هواداران سازمان که پزشک بود و حسن فرجودی را در بیمارستان مشهد در همان روزهای اول دیده بود و به سازمان اطلاع داده بود در جریان مسائل قرار داشتند. حسن فرجودی، با سخن نگفتن خود زیرفشار شکنجه و شلاق و داغ و درفش و جنون، به ادامه زندگی تک تک ما و فعالیت کل سازمان خدمات شایانی کرد. درباره کیومرث سنجری نیز ادعای نویسنده خلاف واقع است. حسن فرجودی در مورخه 16/10/55 در مشهد دستگیر شد. اما کیومرث سنجری (علی) بی ارتباط با حسن فرجودی دستگیر و کشته شد. او روز 9/11 / 55 یعنی نزدیک به یک ماه بعد از حسن فرجودی، در رابطه با استفاده از تلفن راه دور مرکز مخابرات مشهد مورد سوء ظن مامورین قرار گرفته، و در جریان دستگیری با خوردن سیانور کشته شد. با توجه به تجربه ضربات سال 1355 و بعد از آن، برقراری رابطه تلفنی از خانههای تیمی و امکانات طرفداران سازمان و برعکس، غیرمجاز گشته بود. عجیب است، نویسنده نه تنها زندگان بلکه حتی کشته شدگان فدائی را نیزمورد تجسس قرار میدهد تا بلاخره یک ایراد از پیش معین شده و دلخواه خود را پیدا کند. «کتاب چریکهای فدائی خلق...» در استفاده از بازجوئیها و آزار دادن مجدد بازجوئی شدگان زنده و مرده، در تاریخ ایران واقعاٌ بی سابقه است . «معاديخواه دبيرکل بنياد تاريخ انقلاب اسلامي ايران در گفتگو با خبرنگار مهر با اشاره به اينکه هويت هر جامعهاي در تاريخ آن بوده و تاريخ مانند شناسنامه يک جامعه است، اظهار داشت: جامعهاي که تاريخ نداشته باشد مانند اين است که شناسنامه ندارد. بنابراين جامعه اي که تاريخ ندارد مانند فردي است که دچار آلزايمر شده است .وي با اشاره به اينکه چندين رشته تخصصي در ارتباط با تاريخ نگاري پديده آمده است تصريح کرد : روش شناسي تاريخ نيز يکي از تخصصهاي دانشگاهي است که فعلاٌ ما چنين رشته اي در دانشگاه نداريم. » . متاسفم که در دانشگا ه های ایران، رشتهای بنام «روش شناسی تاریخ» تدریس نمیشود. این دانشگاه تحت حکومت ولایت فقیه به چنان وضعی گرفتار آمده است که، تاریخ نگاران مدرن معاصر واقعا موجود در جامعه ایران نمی توانند یک کرسی برای تدریس رشته «روش شناسی تاریخ» داشته باشند. دولت جمهوری اسلامی راه بر روش تاریخ نگاری معاصر بسته است و «موسسه مطالعات وپژوهش های سیاسی» و دیگر موسسههای مشابه را جایگزین آنها کرده است. - نویسنده کتاب حمید اشرف را به کشتن دانه وجوانه متهم می کند. آقای نادری ازکجا و با استناد به کدام سند و سخن کدام فرد باقی مانده از آن درگیری که دانه و جوانه زیر ضرب گلولهها و نارنجکهای مامورین ساواک کشته شدند و حمید اشرف فرار کرد، او را به کشتن بچه ها متهم می کند؟ او حتی جرات نمیکند عین ادعاهای ساختگی ساواک را، که او به متن آنها دسترسی داشته - و بر پایه آنها اتهام خود بر علیه حمید اشرف را صادر کرده - برای معتبرکردن نسبی ادعای خود، در معرض دید و به قضاوت خوانندگان بگذارد؟ دلیل این امر را قطعا باید در واهمه آقای نادری و رؤسای او از فاش شدن بلاواسطه ماهیت جعلی این اسناد ساواک ساخته در نزد خوانندگان کتاب دانست. ساواک در اجرای این توطئه خود بر علیه حمید و سازمان، شکست خورد؛ و حال آقای نادری و همفکراناش تصمیم به آزمایش بخت خود گرفته و باخلوص تمام میکوشند به عنوان وارثانِ وفادار و تکامل دهندگان راستینِ روشهای ساواک، برآمد کنند. - آقای نادری ویارانش ، سازمان چریکهای فدائی خلق ایران را، سازمان گانگسترها اعلام میکنند! چرا ؟ تحلیلی در میان نیست. آنها و موسسه مربوطهِ دوست دارند سازمان را این چنین معرفی کنند. او به نقل از عباس جمشیدی رودباری در ص 535 می نویسد: «حسن نوروزی (بابی) بمنظور پیروزی تاکتیکی، دست به خشونت گانگستری زده و به رئیس بانک (شعبه) شلیک کرد». خود این اظهار نظر نشان میدهد رفقای ما تاچه حد با گانگستریسم مخالف بوده و از آن فاصله داشتند و تا کجا خود را موظف به نقد عملیات خود میدیدند. عباس مینویسد «بابی و من آنقدر داغ یکدیگر را بوسیدیم که من هنوز لذت آن بوسه را با تمام شور و صمیمیت رفیقانهاش بیاد دارم» . اما با وجود اینهمه علاقه و مهربانی و زیبائی، او نمیخواهد چشم بر خطای رفیق دوست داشتنی خود، به بندد. طبیعی است سازمانی که اقدام مسلحانه میکند، خطاهایش نیز در همان چارچوب اتفاق میافتد. برخلاف نویسنده که میخواهد همه چیز را واژگونه نشان دهد، نقد عباس، نمودار بارز احساس مسولیت رفقای ما نسبت به مردم و فاصله آنها از گانگستریسم مورد ادعای آقای نادری و همکاران است. من امروز مخالف هرگونه کشتن انسان هستم، چه انقلابی و چه غیر انقلابی، چه دولتی و چه غیر دولتی، چه بنام مذهب یا دمکراسی، ولی ما مجبوریم برای بررسی واقعبینانه و عینیگرایانه یک دوره مشخص، شرایط تاریخی، اجتماعی، سیاسی و جهانی آن دوره را در نظر بگیریم. بجز این روش هرادعای تحقیقی فاقد اعتبار خواهد بود. آقای نادری و همکاراناش، بیهوده تلاش می کنند که اشتباهات انفرادی بعضی رفقای ما را مورد سوء استفاده قرار داده و رفتار سازمان چریکهای فداییخلق ایران را با مقوله گانگستریسم توضیح دهد. براستی اگر این واژه را رفیق عباس جمشیدی در ورقه بازجوئی خود، در انتقاد از آن عمل رفیق خود بکار نگرفته بود، نویسندگان کتاب، چه میکردند و چه واژه و صفتی را نصیب ما می کردند؟ عباس جمشیدی رودباری، این مبارز انسان دوست، شریف و شجاع که حتی در زندان، زیر شکنجه، لذت بوسههای رفیقش را بیاد دارد؛ از رفیقاش انتقاد می کند که چرا چنان کردی که نباید می کردی؟! ولی نویسنده چونان آدمهای آهنی، همچنان مشغول وارونه سازی سیمای اوست. تفاوت از کجا تاکجا. آرزو می کنم هیچ ملتی، دچار آفت و انگل چنین پژوهشگرانی و چنین پژوهشهائی نشود. - نویسنده در ص 612 کتاب می نویسد : «... دوست بزرگتر - اتحاد جماهیر شوروی – از چریکها «اطلاعاتی درباره ارتش ضد خلقی ایران» درخواست می کنند . حسن ماسالی نقل میکند که دهقانی و حرمتی پور، در تماس با رابط حزب کمونیست اتحاد جماهیر شوروی با این درخواست روبرو میشوند. اشرف دهقانی این درخواست را به حمید اشرف منتقل میکند. او نیز به اشرف دهقانی میگوید به آنان اطلاع دهند: «فعلا چند نفر افسر وظیفه را در اختیار داریم و ... مشغولیم . ... » . ص 643 .
|