|
تحریف و واورنه سازی رویدادها
|
|
|
قربانعلی عبدالرحیم پور (مجید)
|
|
صفحه 14 از 14
۱۲- تراژدی حمید و اسد! درباره اسد و عبدالله چه می توان گفت. با چه روئی، چه اندیشه ای، چگونه می توان از این تراژدی سخن گفت و چگونه می توان قلم راند؟ این تراژدی را حتی با قرائت های رفیق پویان و رفیق احمد زاده و رفیق جزنی از مبارزه مسلحانه نمی توان توضیح و توجیه کرد. زبان در کامم نمی چرخد و قلمم از تازش و نفس می افتد. زبان درکام ، قلم در قلمدان ، عرق در پیشانی ، پلکها بر هم می نهم . علامت سلامتی را بر دیوار یکی از خیابانهای نزدیک میدان فوزیه تهران نقش می کنم ، سر قرار حمید اشرف می روم. قرار، ساعت 4 بعداز ظهر، خیابان خوش، سمت راست بطرف جنوب . وسط راه قرار، نزدیک چهار راه 24 اسنفند، گلرخ را در وانت باری می بینم با لباس شاد، همراه راننده. هنوز باور نمی کنم که گلرخ است. فکر می کردم، گلرخ دیگر نیست. آیا او کشته نشده است؟ آیا او هنوز زنده است؟ آیا او در چنگ پلیس نیست؟ مگر نه اینکه شاخه ما ضربه خورده است و اکثر افراد شاخه ما کشته شده اند؟ و ما مانده ایم، بی ارتباط با سازمان. سریع در چشم بهم زدنی، دوربرش را ورانداز و چک می کنم، شاید چنگ پلیس باشد، ولی خبری نیست. وسط خیابان می پرم، جلو وانت بار را می گیرم. خودش است. گلرخ است. زنده است. زنده باشد. دیگر مهم نیست که چه اتفاقی خواهد افتاد، هرچه باداباد. گلرخ با رخ همیشه خندانش پائین می پرد، در آغوشم می گیرد وسط خیابان، پیش چشم مردم، و قطرات اشک، از چشمان همیشه نگرانش، آرام و بی صدا باریدن آغاز می کند و می گوید مهدی رفت. مهدی فوقانی شوهرش را میگوید. او اولین مسئول من بود. محمد رفت، بهروز ارمغانی را می گفت، بهروز، رفیق من ، دوست من ، مسئول گروه من، معلم زندگی من، رابط سازمانی من، مسئول شاخه سازمانی من و رهبر سازمانی من بود. اسماعیل رفت ، اسماعیل عابدینی را می گفت. هم تیم من وگل رخ بود. اصغر رفت، رفیق آذر بایجانی را می گفت که در تیم ما بود. چه زیبا و با شکوه است آن لحظه. راننده نهیب می زند. لحظهای دیگر بخود می آئیم و سوار ماشین می شویم. راننده وانت بار، راه می افتد. او یثربی بود. بعداٌ فهمیدم. درحالیکه ، پلکهایم درهم و غرق در قطرات اشک است، زانوی غم در بغل می گیرم، به گلرخ، به یثربی می گویم، این پیام را به حمید برسانید. کدام پیام را ؟ با اشاره، از «اسد» و « عبدالله» ، سخن می گویم. به او بگوئید، مردم می گویند: تهمتن، چرا؟ چون شد این کار زشت ؟ بعد از چرخش فراوان در خیابانها و قرار و مدار پیاده می شوم. و خانه حسین، گیله مرد بزرگ لاهیجانی میروم. خانه او پناهگاه من بود در آنروزهای سخت و دربدری. زنده است . زنده باشد. عسگر حسینی ابردهی ، او را بمن معرفی کرده بود. یادش گرامی باد. خبر را، گلرخ، زودا زود، با چشم گریان و رخ پژمرده، به حمید می رساند . تهمتن، برمی خیزد، تن از یال و کوپال برمی کند، سر به پائین می اندازد، بر زمین مینشیند، خاک بر سر می ریزد، خروشان ونالان، به فردوسی پناه می برد و می گوید که :
چرا آمد این پیش کامد مرا بکشتم جوانی به پیران سرا بریدن دو دستم سزاوار هست جز این خاک تیره مبادم نشست چه گویم چو آگه شود مادرش چه گونه فرستم کسی را برش چه گویم چرا کشتمش بی گناه ، چرا روز کردم بر او بر سیاه براین تخمه سام نفرین کند همه نام من پیر بی دین کند
تهمتن همراه سرداران سر بدار - حسن نوروزی ، خشایار سنجری، یوسف زرکار، احمد غلامیان (هادی) و سیامک اسدیان (اسکندر) - به سوی مادران داغدیده و مردم رنج دیده ایران می روند، در برابرشان زانو می زنند و طلب بخشایش می کنند. و فدائیان خلق ایران، آنان که زنده ماندهاند و هنوز به انسان، به آزادی انسان وعدالت میاندیشند و پیکار میکنند در برابر مادران و پدران و ایرانیان و جهانیان، دربرابر انسان که، زندگی وادامه حیات، جزو ابتدائیترین حقوقشان است، زانو می زنند و سر تعظیم فرو میآورند که فراموش نکنید خطای ما را، اما به بخشید ما را. *
|