header image
 
مار كسیسم و مذهب:‏ چالشِ یزدان شناسیِ آزادیبخش چاپ
میشل لووی ‏Michael Lowy‏ ‏/ ترجمه‌یِ حسن مرتضوی   
رفتن به
مار كسیسم و مذهب:‏ چالشِ یزدان شناسیِ آزادیبخش
صفحه 2
صفحه 3
صفحه 4
صفحه 5
به هنگام تدارک پرونده‌ی »چپ و مذهب»، کتابِ «در باره‌ی تغییر جهان» نوشته‌ی میشل لووی را، دوباره مرور کردم.‏
‏ کتاب، مجموعه مقالاتی در باره‌ی فلسفه‌ی سیاسی از کارل مارکس تا والتر بنیامین است که توسط حسن مرتضوی ترجمه شده و انتشارات روشنگران و ‏مطالعات زنان در تهران، آن را منتشر کرده است. با مطالعه دوباره‌ی مقالات کتاب، حیف‌ام آمد که مقاله‌ی «مارکسیسم و مذهب: چالش یزدان شناسیِ ‏آزادی‌بخش» را در این پرونده استفاده نکنم. اکثر مقالات این کتاب : «مارکسیسم و رمانتیسمِ انقلابی»، «مارکسیسم و دیدِ آرمان‌شهری»، ‏‏«مارکسیست‌ها و مسئله‌ی ملی»، «برداشت رُزالوکزامبورگ از سوسیالیسم یا بربریت»، «مارکوزه و بنیامین: بُعدِ رمانتیکی»، « مذهب، ‏آرمان‌شهر و ضد مدرنيته»،  «زنگِ خطر: نقدِ والتر بنیامین از تکنولوژی» و...   بعد از گذشت سال‌ها هنوز ارزش خود را از دست نداده‌اند.1 ‏
                                                                        آرش

شركت مسیحیان در مبارزاتِ انقلابی، دستِ کم در آمریکایِ لاتین، پدیده‌ی جدیدی نیست. مارکسیسمِ «سنتی» با تحلیلی که کارگرانِ مسیحی یعنی ‏حامیانِ انقلاب را مقابلِ کلیسا («کشیش‌ها») یعنی مجموعه‌ای کاملا ارتجاعی قرار می‌دهد، نسبت به این موضوع واکنش نشان داده است. شايد مي‌شد مرگِ ‏کشیش کامیلوتورز (‏Camillo Torres‏)، رزمنده‌ی چریکِ کلمبیایی که در جریان ِدرگیری با ارتش کشته شد، را موردی استثنایی دانست اما پای‌بندی ‏فزاینده‌ی مسیحیان و کشیش‌ها به مبارزاتِ توده‌ای و شرکتِ گسترده‌ی آن‌ها در انقلابِ سندینستي (‏Sandinista‏) آشكارا تجدیدنظر در این تحلیلِ ‏ساده‌انگارانه را می‌طلبد. زمانی که تعدادِ وسیعی از اسقف‌ها همبستگیِ خود را با جنبش‌هایِ مردمی اعلام کرده‌اند، ديگر تقابل قرار دادنِ پایه‌ی کلیسا با ‏سلسله مراتبِ محافظه‌کارانه‌اش کافی نیست. پای‌بندیِ آن‌ها به مبارزه گاه و بیگاه به قیمتِ از دست دادنِ جان‌شان تمام شده است، مانندِ عالی‌جناب اسکار ‏رومرو(‏Monsignor Oscar Romero‏ )، سر اسقفِ سان سالوادور، که جوخه‌هایِ مرگ در مارس 1980 ترورش کردند. مارکسیست‌هایی که این تحولات ‏آرامش‌شان را بر هم زده یا گیج‌شان کرده، هنوز میانِ عملِ اجتماعیِ نتیجه‌بخشِ این مسیحیان و ایدئولوژیِ مذهبی‌شان، که ضرورتاً واپس‌گرا و ایده‌آلیستی ‏است، تمایز قایل می‌شوند. با وجود اين، در یزدان‌شناسیِ آزادی‌بخش پيدايشِ اندیشه‌ای مذهبی را شاهد هستیم که مفاهیمِ مارکسیستی را به كار مي‌برد و ‏از مبارزاتِ آزادی‌بخشِ اجتماعی الهام می‌گیرد.‏
زمان آن فرا رسیده است که مارکسیست‌ها درک کنند پدیده‌ی جدیدی در شرف وقوع است و اهمیتی تاریخی جهانی دارد. بخشِ مهمی از «بنده‌هایِ خدا» ‏و کلیسای‌شان (مسیحیان) در حالِ تغییر موضعِ خود در مبارزه‌ی طبقاتی هستند و با سلاح (معنوی) و امکانات (منابع مادی)، جانبِ زحمتکشان را ‏می‌گیرند.‏
این پدیده‌ی جدید، ارتباطی با «گفت ـ و ـ شنودِ» قدیمیِ مسیحیان و مارکسیست‌ها ندارد که دو اردوگاهِ جدا از هم قلمداد می‌شدند. همچنین این پدیده‌ی ‏جدید، کاری به کارِ مذاکراتِ ابلهانه و دیپلوماتیکِ دستگاه‌هایِ بوروکراتیک نیز ندارد. نمونه‌ی کاریکاتوروارِ آن «ملاقاتِ بینِ مسیحیان و مارکسیست‌ها» بود ‏که اخیراً در بوداپست میانِ نمایندگانِ واتیکان و دولت‌های اروپایِ شرقی برگزار شد. جریانی که در حالِ حاضر در آمریکای لاتین (و هر جای دیگر) در ‏ارتباط با یزدان‌شناسیِ آزادیبخش مطرح است، جریانی است کاملا متفاوت: ما شاهدِ برادری میانِ انقلابیونی هستیم که به خدا اعتقاد دارند و آنانی که چنین ‏اعتقادی ندارند و این برادری از چنان پویاییِ رهایی‌بخشی برخوردار است که از کنترلِ روم و مسکو خارج است.‏
همه‌ی اینها بی‌تردید نشانه‌ی چالشی است در برابرِ برداشتِ «کلاسیکِ» مارکسیستی از مذهب به ویژه در روایتِ عامیانه‌ي آن که به سطحِ ماتریالیستی و ‏دین‌سالاری‌ستیزی (‏‎(Anticlericalism‏ فیلسوفانِ بورژواییِ قرنِ هجدهم تقلیل می‌یابد. اما می‌توان در آثار مارکس و انگلس و بعضی از مارکسیست‌هایِ ‏جدید، مفاهیم و تحلیل‌هایی یافت که به درکِ واقعیتِ نسبتاً تعجب‌آورِ کنونی یاری رساند.‏

افیونِ توده‌ها؟
از این عبارتِ مشهورِ «دین افیونِ توده‌هاست» شروع می‌کنیم که ظاهراً از دیدِ طرفداران و مخالفانِ مارکسیسم، جمع‌بندیِ برداشتِ مارکسیستی از پدیده‌ی ‏مذهب است. در متونِ مختلف، در آثار کانت، هردر‎ Herder‏ [(1803- 1744) منتقد و شاعرِ آلمانی- م]‏
، فویرباخ، برونو باوئر(‏Bruno Bauer‏) و هاینه هم می‌توان نظیرِ این عبارت را یافت. قرائتِ دقیقِ متنِ مارکس نشان می‌دهد که او بیش از آنچه که می‌توان ‏پنداشت، با ظرافت عمل کرده است. مارکس خصلتِ دوگانه‌ي این پدیده را در نظر می‌گیرد.‏
عذابِ مذهبی در آن واحد شرحِ عذابِ واقعی و اعتراض به عذابِ واقعی است. مذهبِ آهِ مخلوقِ ستمدیده است، احساسِ جهانی است بی‌احساس چنانکه ‏جان‌مایه‌ی وضعیتی است غیرِ معنوی. مذهب افیونِ توده‌هاست.(1)‏
این تحلیل بیشتر به نوهگلیسمِ چپ وامدار است که مذهب را  ازخودبیگانگیِ ذاتِ انسان می‌داند، تا به فلسفه‌ی عصرِ روشنگری (که مذهب را توطئه‌ي ‏کشیش‌ها می‌داند). در حقیقت، وقتی که مارکس قطعه‌ی بالا را می‌نوشت، هنوز شاگردِ فویرباخ و نوهگلی بود. بنابراین تحلیلِ او از مذهب ‏‏«پیشامارکسیستی» است. اما این تحلیل دیالکتیکی است زیرا بر خصلتِ متناقضِ پدیده‌ی مذهب دست می‌گذارد: مذهب گاهی جامعه‌ی موجود را توجیه ‏می‌کند و زمانی سر به اعتراض برمی‌دارد. بعدها به ویژه در ایدئولوژیِ آلمانی (1846)، تحقیق بی‌کم- و- کاستِ مارکسیستی از مذهب به عنوانِ یک ‏واقعیتِ اجتماعی و تاریخی شروع شد. به بیانِ دیگر، تحلیلِ مذهب چون یکی از شکل‌هاي ایدئولوژی، یکی از فرآورده‌هایِ معنویِ مردم ـ یعنی تولیدِ ایده‌ها، ‏بازنمودها و آگاهی ـ ضرورتاً توسط تولیدِ مادی و روابطِ اجتماعیِ متناسب با آن مشروط مي‌شود.(2)‏
فردریش انگلس بيش از مارکس به پدیده‌ی مذهب و نقش تاریخی آن علاقه داشت. سهمِ عمده‌ی انگلس در تحقیقِ مارکسیستی در موردِ مذهب، تحلیلش از ‏رابطه‌ی بازنمودهایِ مذهبی با مبارزه‌ی طبقاتی است. انگلس فراسویِ جدلِ فلسفی (ماتریالیسم در برابرِ ایده‌آلیسم) تلاش کرد تا نمودِ مشخصِ اجتماعیِ ‏مذاهب را درک کند و توضیح دهد. از این پس، مسیحیت «جوهري» جاودانی پنداشته نمی‌شود بلکه شکلی است فرهنگی که در دوره‌هایِ مختلفِ دچارِ ‏دگرگونی می‌شود: ابتدا مذهبِ برده‌ها بوده، بعد به ایدئولوژیِ دولتیِ دستگاهِ امپراطوریِ روم تبدیل شده، سپس جامه‌ی سلسله مراتبِ فئودالی را تن کرده و ‏دست آخر با جامعه‌ی بورژوایی سازگار شده است. بدین ترتیب مذهب، نمادِ موردِ کشاکشِ نیروهایِ ستیزگرِ اجتماعی است: یزدان شناسیِ فئودالی، ‏پروتستانیسمِ بورژوایی و دگراندیشیِ عوام. اما گاهی انگلس در این تحلیل، با نگرشی فایده باورانه و ابزاری، پدیده‌ی مذهب را بررسی می‌کند.‏
‏... طبقاتِ مختلف از مذهبِ فراخورِ خود استفاده می‌کردند... و اهمیتی نداشت که این آقایان به مذهبِ خاص‌شان اعتقاد داشتند یا نه...(3)‏
به نظر می‌رسد که انگلس در اشکالِ مختلفِ اعتقادی، فقط «پوششِ مذهبی» منافعِ طبقاتی را تشخیص می‌دهد.‏
با این حال، انگلس برخلافِ فیلسوف‌هایِ عصرِ روشنگری، به خاطرِ اعتقاد به مبارزه‌ی طبقاتی تشخیص داد که ناسازگاریِ ماتریالیسم و مذهب همیشه با ‏مبارزه‌ی انقلاب و ارتجاع یکسان نیست. مثلا در انگلستانِ قرنِ هفدهم، ماتریالیسم در شکل و شمایلِ هابز ‏Hobbes‏ [توماس هابز (1679- 1588) فیلسوفِ ‏سیاسیِ انگلیسی- م] از سلطنتِ مطلقه دفاع می‌کرد در حالی‌که فرقه‌هایِ پروتستانی از مذهب به عنوان پرچمِ مبارزه‌ی انقلابی‌شان بر ضدِ استوارت‌ها ‏‏(‏Stuarts‏) استفاده می‌کردند...(4) انگلس به همین ترتیب، به جایِ آنکه کلیسا را به صورتِ یک کلِ اجتماعاً متجانس ارزیابی کند، با تحلیلی درخشان نشان ‏داد که چگونه مذهب در برخی اوضاع و احوالِ تاریخی، متناسب با ترکیبِ طبقاتی‌اش، تجزیه شده است. بدین‌سان، در دورانِ جنبشِ دین پیرایی ‏‏(‏eformation‏)، روحانیتِ عالی‌رتبه یعنی قله‌ی فئودالی سلسله مراتبِ کلیسایی، در یک جناح قرار داشت و در جناحِ دیگر، کشیشانِ متعلق به سطوحِ پایین‌ترِ ‏سلسله مراتبِ کلیسایی که ایدئولوگ‌های جنبشِ دین پیرایی و جنبشِ انقلابی دهقانی از آنان سربرآوردند.(5)‏
انگلس با این‌که ماتریالیست، خداناباور و دشمنِ آشتی‌ناپذیر مذهب بود، مانندِ مارکسِ جوان، بر خصلتِ دوگانه‌ی این پدیده یعنی نقشِ آن در مشروعیت ‏بخشیدن به نظمِ مستقر و در عینِ حال بنا به اوضاع و احوالِ اجتماعی، نقشِ اجتماعی، معترضانه و حتی انقلابیِ آن، تاکید داشت. وانگهی، بسیاری از ‏تحلیل‌هایِ مشخصِ انگلس معطوف به این جنبه‌ی دومِ مذهب بود: قبل از هر چیز، مسیحیتِ ابتدایی که مذهبِ برده‌ها، مطرودین، نفرین شده‌ها، ‏زجرکشیدگان و ستمکشان بود.(6) نخستین مسیحیان به غیر از برده‌ها، از پست‌ترین اقشارِ اجتماع بودند یعنی آزادمردانی که از حقوق‌شان محروم شده ‏بودند و دهقانانی که قروض‌شان آنان را از پا درآورده بود.‏
انگلس حتی فراتر رفت و مقایسه‌ای حیرت‌آور میان مسیحیتِ ابتدایی و سوسیالیسمِ نوین کرد: الف) این دو جنبشِ بزرگ، ساخته و پرداخته‌ی روسا و ‏پیامبران نیستند بلکه جنبش‌های توده‌ای می‌باشند. ب) هر دو جنبش، جنبشِ ستمکشان و زجرکشیدگان است؛ مقاماتِ حاکم آنان را ممنوع می‌کنند و ‏تحت پیگرد قرار می‌دهند. ج) هر دو جنبش مبشرِ رهایی قریب‌الوقوع از قید بردگی و بندگی هستند. انگلس برای شاخ و برگ دادن به مقایسه‌اش، به ‏شیوه‌ای تحریک آمیز، گفته‌اي را از رنان ‏Renan‏ [ارنست رنان (92- 1823) فیلسوف و تاریخدانِ فرانسوی- م] نقل می‌کند:‏
اگر می‌خواهید بدانید که جوامعِ مسیحیِ اوليه چگونه بوده است، نگاهی به شعبه‌ی محلیِ جامعه‌ی بین‌المللِ کارگران بکنید. اساسی‌ترین تفاوت (میانِ این ‏دو جنبش) آن است که مسیحیانِ اولیه رهایی‌شان را به جهانِ آخرت موکول می‌کردند در حالی‌که سوسیالیسم در همین دنیا جا دارد.(7)‏


« مطلب قبلی   مطلب بعدی »
درباره آرش

مدیر مسئول و سردبیر:
پرویز قلیچ خانی
دبیر تحریریه:
نجمه موسوی

آرش نشریه ای است فرهنگی, سیاسی و اجتماعی که از بهمن ماه ۱۳۶۹ (فوریه ۱۹۹۱) در فرانسه منتشر میشود.

خبرنامه آرش
با عضویت درخبرنامه آرش از آخرین اخبار سایت بوسیله ایمیل مطلع شوید.
نام

آدرس ايميل
پیوست
انصراف
کمک مالی به آرش

کمکهای مالی شما ادامه فعالیت آرش را میسر میسازد.

Donate Once Monthly

Currency

Amount

Currency

Amount

Official PayPal Seal
© ArashMag.com, All Rights Reserved.