|
مذهب و سیاست در عصر معاصر از دیدگاه ماركسیستی
|
|
|
ژیلبر آشکار/ برگردان، بهمن عفیف و محمد حقشناس
|
|
صفحه 1 از 5 یك سال قبل از پایان تحصیلات دبیرستانیم در بیروت، یك معلم تاریخ بسیار خوب داشتم. هنوز به خاطر دارم كه با شیفتگی خاصی به تعریفات او از انقلاب روسیه گوش میدادم. سال 1967 بود، همه چیز حال و هوای انقلاب داشت و من اخیراً به ماركسیسم گرویده بودم. وی مانند هر استاد ورزیده تاریخ دیگری، مسائل مختلف تاریخ را از منظر گذشته، حال و آینده به نقد میكشید و این بحثها اغلب بعد از پایان كلاس هم به درازا می انجامید.
یكی از این مباحث كه هنوز در ذهن من نقش بسته است به مذهب اختصاص داشت كه طی ساعات تنفس صورت میگرفت. بخاطر نمی آورم كه به چه دلیل این بحث را شروع كردیم اما بخوبی به یاد دارم چه احساس ناخوشایندی داشتم زمانی كه استاد من ماركسیسم پوزیتویستی را كه من به آن تعلق داشتم زیر سئوال برد زیرا من به این باور رسیده بودم كه پیشرفت علم و آموزش و پرورش در قرن بیست و یكم، مذهب را بكلی از صحنه بدر خواهد كرد. نیاز به گفتن ندارد كه به تصور من، قرن بیست و یكم به انقلاب پیروزمند جهانی سوسیالیستی تعلق داشت كه باور داشتم طی چند ده آینده بوقوع بپیوندد. استاد من بر این عقیده بود كه انباشت مدام سرمایه در یك جامعه، در حقیقت جستجو برای معنویت را افزایش خواهد داد. اگر درست به خاطر داشته باشم او با كمال اشتیاق جمله معروف آندره مالرو، كه توسط خیلیها به نقد و بحث كشیده شده است، نقل كرد كه قرن بیست و یكم از آن مذهب خواهد بود. (1) آیا استاد من درست می اندیشید؟ آیا توانمندی كنونی اعتقادات، جنبشها و فرقههای دینی، دال بر مذهبی بودن قرن بیست ویكم است؟ آنچه كه بدون تردید روشن است، اشتباه بودن اعتقادات من در دوران جوانی است اما من پیروزی كامل را هم به طرز تفكر مخالف خود نخواهم داد. واقعیت این است كه ما همه اشتباه كردیم، پیش فرض مشترك هر دو گروه این بود كه جامعه قرن بیست و یكم، جامعه "فراوانی" و انباشت خواهد بود. این كه جامعه آتئیست یا مذهبی خواهد شد ناگزیر میبایست از آن پیش فرض اصلی نشأت میگرفت. بنابراین سئوال مورد بحث را میبایست به طریق زیر بازنویسی كرد: آیا ارضاء نیازهای مادی به ناگزیر نیازهای معنوی و مذهبی اجتماع را هم ارتقاء میدهد؟ هیچیك از ما به زودی به پاسخ این سئوال نخواهیم رسید. امید به جهانی رها از "نیاز" همانقدر از دسترس ما دور است كه، جهانی رها از "ترس و وحشت". این دو بخش، از چهار "آزادیهای" معروفی هستند كه فرانكلین روزولت در سال 1941 آنها را ستونهائی نامید كه جهان آرمانیاش بر آنها استوار است. نخستین آزادی روزولت یعنی آزادی بیان، بیگمان توسعه فراوان یافته است ولی هنوز از پیروزی كامل فاصله زیادی دارد؛ آزادی دومِ وی، یعنی آزادی پرستش هر خدائی، دیگر توسط "بیخدائی" دگماتیك استالینیستی (آنگونه كه در دوران روزولت انگاشته میشد) مورد تهدید نبوده بلكه از سوی خداپرستی فناتیك، تحت فشار قرا گرفته است. آزادی كه بیش از همه اینها در جهان مورد تهدید است، آزادی پرستیدن "هرخدائی" و زیستن به آنگونه كه انسان تمایل دارد میباشد. بدرستی، این دیگر پیشرفت نیست بلكه، نشانی از ارتجاع ایدئولوژیك در ابعادی تاریخی است. جان سختی مذهب پس از گذشت پنج قرن از شروع انقلاب علمی، معمائی است كه متفكران معتقد به دیدگاه پوزیتویستی، جهان را به شگرفت درآورده است. اما آن چنانكه من از قدمهای اولیه خود تاكنون در راه تئوری ماركسیستی دریافتهام، درك درست از ماركسیسم، به چنین برداشتی منجر نخواهد شد. كوشش من در این مقاله نه تنها براین است كه از جان سختی مذهب شناختی بدست دهم بلكه علاوه برآن نیز، به ایدئولوژیهای مختلف مذهبی كه تاریخ در اعصار مختلف خود به آنها میدان و پا میدهد بپردازم و صفت مشخصه هریك را روشن سازم. مذهب در عصر معاصر نه تنها بعنوان "ایدئولوژی غالب" به حیات خود ادامه داده است بلكه همچنان به بازتولید ایدئولوژیهای پرخاشجو كه شرایط موجود اجتماعی و سیاسی را زیر سؤال میبرند ادامه داده است. دو نمونه از این ایدئولوژیها که در سالهای اخیر توجه زیادی را به خود جلب نمودهاند عبارتند از: ایدئولوژی الهیات رهایبخش و بنیادگرائی اسلامی. ارزیابی مقایسهای این دو پدیده از دیدگاه ماركسیستی -كه با مطالعات جامعه شناسانه مذهبی نیز غنی گشته- تلاشی جانانه و چالشی سیاسی و روشنگرانه میباشد؛ و امید من براین است.
مذهب از دیدگاه ماركس چارچوب تفكر ماركس درباره مذهب زمانی مشخص شد كه ماركس خود در آثارش در دوران انتقال تفكرش از فلسفه "هگل یون جوان" به رادیكالیسم ماتریالیستی مبارزه طیقاتی یا آنچه ما ماركسیسم میدانیم، به آن پرداخته است. در مقدمهی "نقد فلسفه هگل" كه بسیار مورد نقل هم قرار گرفته است نشانی قاطع از شكل گیری تفكراتش را میبینیم. پس از اتمام نسخه اول این اثر در تابستان 1843 (این اثر در زمان حیات ماركس به زیر چاپ نرفت) ماركس مقدمه را در انتهای همان سال نوشت و در سال 1844 در روزنامه Deutsch- FRANZOSISCHE JAHRBUCHER به چاپ رساند. این حقیقت كه ماركس این اثر را قابل چاپ یافته بود خود دال بر استحكام مطلب است، زیرا ماركس- در سراسر عمر خود نشان داده است- از انتشار هرگونه نوشته تئوریك كه كاملاً از آن رضایت نداشت، اجتناب می ورزید. این مقدمه همراه با "تزهای فویرباخ" كه در همان سال نوشته شده است، به طرز درخشانی مسیری را كه ماركس در این راستا طی نموده است ترسیم میكند، مسیری كه آنتونیولابریولا آنرا "فلسله عمل" نامید.(2) ماركس در سال 1844 در "مقدمه" چنین نوشت: "مبنای نقد غیرمذهبی چنین است: انسان مذهب را میسازد و این مذهب نیست كه انسان را میسازد. مذهب در حقیقت خودآگاهی و عزت نفس انسانی است كه هنوز بر خود غالب نگشته و یا خود را دوباره باخته است. انسان پدیدهای انتزاعی نیست كه در بیرون جهان نشسته باشد. انسان جهان انسان، اجتماع و دولت است. این دولت و این اجتماع مذهب را تولید میكند كه در حقیقت آگاهی درونگرای جهان است زیرا جهان وارانه شده است، مذهب تئوری عمومی چنین جهانی است، دایره المعارف جامع این جهان، منطق این جهان در حالت عمومی، اوج تكیه گاه معنوی آن، شوق تكیه گاه اخلاقی، كامل كننده و بالاخره تكیه گاه همگانی و موجه جلوه دادن آن است. مذهب شكلگیری تخیلیِ جوهر انسان است؛ زیرا جوهر انسان نتوانسته است حقیقت واقعی را كسب كند. بنابراین مبارزه علیه مذهب مبارزهای غیر مستقیم علیه جهانی است كه رنگ وبوی معنویت آن مذهبی است." (3) ماركس در اینجا بعد از بیان یكی از ایدههای كلیدی لودویك فویرباخ درباره نقد مذهب (انسان مذهب را میسازد، مذهب انسان را نمیسازد) اثر بخشی این جمله را به حداكثر آن میرساند و بدین وسیله فویرباخ را به خاطر عدم توانائیاش در نتیجه گیری درست سرزنش میكند. در جمله بعدی كه گفته میشود "انسان پدیدهای انتزاعی نیست كه در بیرون جهان نشسته باشد" نظرات فویرباخ بطور مستقیم رد میشود. مذهب "خودآگاهی درونگرای جهان است" آنهم به این خاطر كه جهان انسانی یعنی اجتماع و دولت خود واژگونه شده است، یعنی بر سر استوار است. این واژه دیگریست كه ماركس در ارتباط با دیالكتیك هگل به كار برد. پس از فویرباخ، ماركس جوان عمدتاً با درنظر داشتن مسیحیت، نقش روانشناسانه (معنوی) مذهب را به رسمیت شناخته و همزمان از جوهر مبتذل آن یعنی خودآگاهی كاذب نام میبرد: "مذهب تئوری عمومی چنین جهانی است ، دایرة المعارف جامع این جهان، منطق این جهان در حالت عمومی، اوج تكیه گاه معنوی آن، شوق تكیه گاه اخلاقی كامل كننده و بالاخره تكیه گاه همگانی و موجه جلوه دادن آنست". اما اگر انسان بتواند در مذهب نوعی انسانگرایی را بیابد "مذهب شكل گیری تخیلی جوهر انسان است." تنها به این خاطر است که "جوهر انسان نتوانسته است جوهر واقعی خود را بیابد" بنابراین "مبارزه علیه مذهب، مبارزهای غیرمستفیم علیه جهانی است كه رنگ و بوی معنویت آن مذهبی است".
|