|
مارکسیستها و مذهب، دیروز و امروز
|
|
|
ژیلبر آشکار/ ترجمه از فرانسه : حمید محوی
|
|
صفحه 1 از 5 انتشار این نوشتۀ ژیلبر آشکار را از این جهت ضروری دانستیم که در پی طرح شماری از مباحث، درک روشنی از رویکرد مارکسیسم به موضوع مذهب را برای ما امکان پذیر می سازد.
طرح چنین موضوعی در عین حال دعاوی و گفتمان لائیسیته را به شکلی که باید و شاید مطرح می سازد، مسائلی نظیر «پوشش مذهبی» یا «روسری» (به عنوان مثال در کشورهای اروپایی مسئلۀ پوشش اسلامی در مدارس سرو صدای بسیاری براه انداخت)، و رابطۀ مذهب و جنبش چپ، از جمله مطالبی بود که اخبار مهم روز سیاسی- ایدئولوژیک در فرانسه را به خود اختصاص داده و عکس العمل های متنوعی را نیز بر انگیخت. م
۱
مبانی تئوریک («فلسفی») مارکسیسم کلاسیک در رابطه با مسئلۀ مذهب شامل سه بعد مکمل است که منشأ آنرا نزد مارکس جوان در «مقدمۀ نقد فلسفۀ حقوق هگل»( 1844- 1843) می یابیم. نقد مارکسیستی پیش از همه مذهب را بعنوان عامل از خودبیگانگی مورد بررسی قرار می دهد. انسان مسئولیت سرنوشتی را به مقدسات نسبت می دهد که گویی خود او در تعیین آن هیچ دخالتی نداشته است («انسان مذهب را می آفریند، و این مذهب نیست که انسان را خلق می کند.»). انسان خود را به انجام وظایف اجباری و رعایت ممنوعیتهایی ملزم می سازد که مخل رشد و شکوفایی او هستند. اعتقادات مذهبی نزد فرد آدمی او را داوطلبانه به فرمانبرداری از مقامات و مراتب مذهبی تشویق می کند، یعنی تبعیت از مراتبی که قانونیت و حقانیتشان یا بر اساس تمایلات خیال پردازانۀ عالم باطنی افراد است که برای آنها امتیاز خاصی قائل شده و آنها را با مقدسات و عالم بالا مرتبط می سازند، و یا اینکه اعتبار آنها را بر اساس تخصص آنها در امور مذهبی می دانند. سپس، نقد مارکسیستی به دکترین های اجتماعی و سیاسی مذاهب می پردازد. مذاهب بازماندۀ ایدئولوژی های قرون و اعصار بسیار قدیمی هستند : مذهب « آگاهی کاذب از جهان است » . مذهب چنین چیزی ست بویژه که جهان همواره در حال دگرگونی ست. مذاهب در جوامع ماقبل سرمایه داری بوجود آمدند، و مثل نهضت اصلاح دینی پروتستان در تاریخ مسیحیت هماهنگیشان با تحولات [برای انطباق رسوم کلیسا با مقتضیات زمانه] و پیشرفتها اجبارا جزئی و محدود بوده است خصوصا وقتی که مذهب به عبادت و گرامی داشت «کلام مقدس» می پردازد. و به همچنین درک تأثیرات و پیامدهای روانشناختی (به مفهوم وبری (1) ) که اعتقادات مذهبی می تواند برای محرومین جامعه داشته باشد. « فقر مذهبی از یکسو مبین فقر واقعی بوده و از سوی دیگر اعتراض علیه فقر واقعی نیز می باشد. مذهب فریاد مخلوق از پا افتاده در سیه روزی ست، روح جهانی بی رحم، به همان شکل که روح دورانی بدون روح است. مذهب افیون توده هاست. ازنگاه مارکسیسم کلاسیک نکات فوق هر سه به به یک نتیجه واحده می رسد که مارکس جوان این چنین بیانش کرد : « فرارفتن (2) از مذهب به مثابه نیک بختی موهومی توده ها شرط خوشبختی حقیقی آنهاست. حواست دست کشیدن از توهمات نسبت به وضعیت شان پشت کردن به همان اوضاعی است که به واسط هاش به این توهمات نیاز دارند. بدین ترتیب، نقد مذهب در نطفه، همان نقد این زندگی فانی پر از درد و رنج آدمیان است که مذهب هالۀ مقدس آن می باشد.
۲
با اینحال، مارکسیسم کلاسیک حذف مذهب را بعنوان شرطی ضروری و مقدم برای آزادی اجتماعی نمی داند ( نظریۀ مارکس جوان را می توان چنین خواند که : سرانجام برای چیرگی بر توهمات، ابتدا می بایستی « به شرایطی پایان بخشید که به توهمات نیازمند است». در هر صورت به همان شکل دربارۀ دولت می توانیم بگوییم، حذف مذهب مطرح نیست بلکه می بایستی شرایط از بین رفتن آنرا فراهم سازیم. مسئله بشکل ممنوع کردن « افیون توده ها» و یا سرکوب مصرف کنندگان آن نیست. ولی ضروری ست که به روابط ممتاز تاجران «افیون توده ها» در داد و ستد با قدرت سیاسی پایان بخشیده واز نفوذ آن در اذهان بکاهیم.
سه نوع طرز تلقی در اینجا قابل بررسی هستند : مارکسیسم کلاسیک، یعنی مارکسیسم نزد بنیانگذاران آن، طرح موضوع بی خدایی را جزء برنامۀ جنبشهای اجتماعی ضروری ندانسته اند. بر عکس، در انتقاد از برنامۀ مهاجرین « بلانکیست»(3) در رابطه با کمون (1874)، انگلس دعاوی آنان را مبنی بر حذف مذهب از طریق فرمان قانونی به تمسخر گرفته است. دور اندیشی و تیز بینی انگلس در تجربیات قرن بیستم کاملا به اثبات رسید، همانطور که او می گفت « آزار و اذیت بهترین وسیله برای تشویق اعتقادات ناخوانده و زائد است» و علاوه بر این « در روزگار ما تنها خدمتی که می توانیم برای خدا انجام دهیم این است که بی خدایی را نماد اعتقاد اجباری اعلام کنیم». لائیسیته جمهوری خواهانه، یعنی جدایی دین از دولت، بر عکس از اهداف ضروری و زوال ناپذیر است که قبلا نیز بخشی از برنامۀ دموکراسی بورژوازی رادیکال بود. ولی در این رابطه نیز، باید یادآور شویم که نباید جدایی را با ممنوعیت یکی بگیریم، حتی در مورد مسائل آموزشی. انگلس در تفسیرات انتقادی اش دربارۀ برنامۀ « ارفورت» (4) حزب سوسیال دموکرات آلمان (1891)، فرمول زیر را پیشنهاد می کند : « جدایی تمام و کمال کلیسا از دولت. تمام جوامع مذهبی بدون استثناء توسط دولت به عنوان شرکت خصوصی تلقی خواهد شد. هیچ بودجه ای از مالیاتهای رسمی به آنان نخواهد گرفت و هیچ دخالتی در مدارس دولتی نیز نخواهند داشت.» و بعد توضیح زیر را داخل پرانتز اضافه می کند : « با اینحال نمی توانیم مانع شویم که آنها با امکانات خودشان مدارس خاص خودشان را ایجاد و در آنجا پرت وپلا هایشان را آموزش دهند!» حزب کارگر در عین حال باید از جنبۀ نظری با نفوذ مذهب مبارزه کند. در متن 1873 انگلس از این امر اظهار خشنودی می کند که اکثر مبارزین کارگر سوسیالیست آلمان از اعتقادات مذهبی دست کشیده اند، و پیشنهاد می کند که هر چه بیشتر از ادبیات ماتریالیست فرانسۀ قرن هجدهم استفاده شود تا تعداد بیشتری متقاعد شوند. در نقد برنامۀ گوتای (5) حزب کارگر آلمان (1875)، مارکس می گوید تعریف آزادیهای شخصی در مورد اعتقادات و آئین مذهبی، بنحوی باید مطرح گردد که تنها بر عدم دخالت دولت در چنین اموری تکیه داشته باشد. مارکس این موضوع را به این شکل مطرح می سازد که : « هر فردی می تواند به نیازهای مذهبی و جسمانی خود را پاسخ گوید بی آنکه پلیس در آن مداخله داشته باشد». او در عین حال اظهار تأسف می کند که : « حزب از چنین موقعیتی استفاده نکرده تا نشان دهد که مقولۀ بورژوائی « آزادی عقیده و مذهب» به معنای تفاهم با اشاعۀ هر گونه آزادی اندیشۀ مذهبی ست، در حالی که [حزب] برای رهایی اذهان از تخیلات مذهبی تلاش می کند.»
|