|
تعرض مقدس و عقب نشینی سكولار
|
|
|
سعید رهنما
|
|
صفحه 5 از 6 در ايران برنامههاي سريع مدرنيزاسيون رضا شاه از جمله كشف حجاب اجباري زنان٬ روحانيون را به خشم آورد. واكنش آنها منجر به سركوب وحشيانهي پليس شد، از جمله يورش خونين به مسجدي در سال 1935 كه بسياري از روحانيون در جريان آن كشته يا زخمي شدند. در سال 1941، پس از عزل رضا شاه توسط متفقين، و خلاء سياسي ناشي از آن، نواب صفوي (1924ـ1956) جریان بنیاد گرای فداييان اسلام را با هدف اسلامي كردن مجدد جامعهي ايران تاسيس كرد. وي از جمله خواهان به كارگيري قوانين و مجازاتهاي اسلامي، حجاب مجدد زنان، جدايي زن و مرد در مدرسه و محيط كار و اعدام كساني بود كه با اسلامي كردن مخالفت ميكردند. فداييان اسلام نه تنها مقامات ارشد از جمله نخست وزيران را ترور كردند بلكه روشنفكران غيرمذهبي را نيز هدف قرار دادند. اگرچه آنها بعدها با خشونتي هر چه تمامتر توسط رژيم محمدرضاشاه سركوب شدند و نواب صفوي و سه همكار وي در سال 1956 اعدام گشتند، پيروان آنها خود را تجديدسازمان كرده و نقش مهمي در زير فشار گذاشتن علماي سنتي براي حمايت از خميني و نيز بسيج بازاريان ثروتمند بازار در جريان انقلاب 1979 ايران ايفا كردند. تمام اين جنبشهاي راديكال اسلامي در زماني ظهور كردند كه كشورهايشان برنامههاي مدرنيزاسيون پرشتابي را از سر ميگذراندند. بهرغم تفاوتهاي بسيار در الگوهاي توسعهي اجتماعي و اقتصادي اين كشورها، نتايج بيش و كم شبيه بود. از جمله ميتوان به شهريشدن سريع (در پاكستان كمتر)، رشد سريع جمعيت، توسعهي طبقهي متوسط جديد حقوقبگير، رشد شكاف ميان ثروتمندان و تهيدستان، رشد آلونكنشينها و لومپنپرولتاريا، و در سطح سياسي رشد خودكامگي و بسط و گسترش دستگاههاي سركوبگر دولت براي كنترل و سركوب مخالفان اشاره كرد. شكست اين برنامههاي مدرنيزاسيون در سايهي حمايت شركتهاي چندمليتي و بوروكراسيهاي ناكارآمد و فاسد دولتي، به رشد مسائل اقتصادي و بيثباتي اجتماعي به ويژه ميان جوانان انجاميد، قشري كه تقريباً بيش از 55 درصد جمعيت را در اين جوامع تشكيل ميداد. علاوه بر اين، شكست ساير نيروهاي سياسي از قبيل چپ، ناسيوناليستها و اسلامگرايان ليبرال امكان شكلگيري نيروهاي آلترناتيو در مقابل بنيادگرايي اسلامي راديكال را از بين برد. چپ، مجهز به ايدئولوژي و راديكاليسم قدرتمند خود، شمار فزايندهاي از طبقات متوسط جديد و تحصيلكرده را به ويژه در ايران و مصر جذب خود كرده بود. دانشگاهها كه به سرعت به عرصهي اصلي فعاليت سياسي تبديل شده بود تحت رهبري دانشجويان سوسياليست و كمونيست قرار داشت. با توجه به برنامههاي سياسي چپ كه ضدامپرياليستي، ضدسرمايهداري و ضدديكتاتوري بود، نه تنها زير ضرب رژيمهاي سركوبگر قرار داشت بلكه مورد حملهي نيروهاي مخالف ديگر از جمله ناسيوناليستها و اسلامگرايان ليبرال نیز بود. ترس دولتها بيشتر از چپ بود تا اسلامگرايان راديكال. بدينسان، سركوب خشونتبار نيروهاي چپ اجازه داد تا دانشجويان اسلامگراي راديكال رشد كنند. جدا از سركوب دولت، خودِ چپ نيز در برخي موارد عامل شكست و ناكامي خود بود. بخشي از چپ به دليل پيوند مستحكي كه با اتحاد شوروي داشت بشكل عامل سياست خارجي شوروي عمل ميكرد. صرفنظر از سياستهاي فاجعهبار حزب توده در ايران، ميتوان به موارد ديگري مانند انحلال ارادي حزب كمونيست مصر به دنبال اوجگيري ناسيوناليسم ناصر اشاره كرد. در سوي ديگر طيف چپ راديكاليسم افراطي حاكم بود كه بدون در نظر گرفتن واقعيتهاي عيني زمان طرفدار برنامههاي راديكال بودند. چشمگيرترين نمونه كودتاي كمونيستهاي افغاني در سال 1978 برضد داوود خان در افغانستان و اجراي اجباري اصلاحات راديكال و غيرعملي توسط دولت تركي بود. اگرچه اين سياست پاسخي به عمليات مخفي آمريكا با كمك پاكستان در افغانستان و مجاهدين بنيادگرا بود، با اين همه اقدامي مطلقاً اشتباه بود كه به كودتاهاي ديگر و تجاوز مصيبتبار شوروي به افغانستان منجر شد. جنبشهاي قدرتمند ناسيوناليستي در پاكستان، مصر و ايران ، بهرغم تفاوتهايي شاخص خود، چندان نگران اسلامگرايان راديكال نبودند و بيشتر از چپ ميترسيدند. اين جنبشها كه عمدتاً از سوي بورژوازي و اقشار بالايي طبقات متوسط شكل گرفته بودند، از راديكاليسم چپ ميهراسيدند. اسلامگرايانليبرال نيز كه هوادارانشان جذب چپ شده بودند و براي حفظ هواداران خود مستقيم يا غيرمستقيم مجبور بودند شعارهاي چپ را وام بگيرند همين احساس را داشتند. زماني كه چپ توسط رژيمهاي ديكتاتوري و غيردمكراتيك سركوب ميشد، اين نيروها يا از اقدام آنها حمايت می كردند و يا سكوت پيشه می كردند. علاوه بر اين، هرگاه ناسيوناليستها با بحراني مواجه ميشدند و يا در مناقشات قومي يا ملي به مخمصه ميافتادند، به اسلام متوسل ميشدند و در پي هواداراني از صفوف اسلامگرايان بودند. به عنوان نمونه، بلافاصله پس از تشكيل پاكستان مناقشات قومي حاد شد، همان اقوامي كه مدعي باورهاي مشترك جمعي و سنت فرهنگي به عنوان يك ملت بودند٬ از اعتقادات اسلامي به عنوان نيرويي وحدتبخش استفاده كردند. در ايران، مصدق و جبهة ملي پيوندي قوي با فدائیان اسلام و روحانيون به رهبري آيتالله كاشاني داشتند. در مصر انور سادات دست اخوان االمسلمین را باز گذاشت و امتیازات زیادی به آنها داد. از آنجا كه اين دولتها از حمايت تودهاي برخوردار نبودند، هر زمان كه با بحراني سياسي روبرو ميشدند به اسلامگرايان متوسل مي شدند و با خشنود ساختن آنان امتيازاتي به ايشان ميدادند. دولت نظامي ژنرال ايوبخان در پاكستان كه اساساً براي عقب راندن تعديات بنيادگرايان اسلامي بر مسند قدرت نشسته و آنان را به زندان انداخته بود، هنگام مناقشهي كشمير، به مودودي، رهبر بنيادگرايان جماعت اسلامي، رجوع كرد تا حكم جهاد برضد هند را اعلام نمايد. بعدها هنگامي كه توطئهي مجاهدين اسلامي بر ضد داوود خان در افغانستان شكست خورد و به پاكستان گريختند، نخست وزير ذوالفقار علي بوتو به آنان پناه داد و در جنگ افغانستان از ايشان دفاع كرد. در ايران، مصر، و بسياري از كشورهاي ديگر اين منطقه، ديكتاتورهاي فراواني بودند كه با خشنود كردن اسلامگرايان قدرت خود را حفظ ميكردند. اين رژيمها براي اثبات اسلامي بودن خود جنبشهاي چپ و زنان را سركوب ميكردند و طنز تلخ در این است كه به اين طريق با خود شيطان وصلت كردند: شاه ايران در انقلاب 1357 به رهبري آيتالله خميني سرنگون شد، علي بوتو در پاكستان توسط يك ژنرال اسلامگراي خشن به دار آويخته شد و سادات در مصر توسط گروهي از راديكالهاي بنیاد گرای اخوان المسلمین ترور شد.
|