|
نوشته¬ی : اعجازاحمد Aijaz Ahmad * برگردان: ح. ریاحی
|
|
امروزه سیاست هویت¬مداری در مفهوم کامل خود، به یک معیار واقعی تبدیل شده است. چپ¬ها، راست¬ها و لیبرال¬ها در شیوه¬ی رویکرد سیاسی و در تئوری¬ها و تحلیل¬های خود، به شکل¬های گوناگون از آن استفاده می¬کنند. فرهنگ¬باوری یا این نظر که فرهنگ، پایه¬ی اصلی و تعیین کننده¬ی هستی اجتماعی است، پی¬آمد جانبی هویت¬مداری است و هر جا سیاست و مذهب با یک¬دیگر درگیر شوند، مذهب خود با فرهنگ و فرهنگ با مذهب مترادف می¬شود، به گونه¬ای که مثلن چپ¬ها، تفاوت اجرائی ی بین مشی سیاسی¬ی مساوات ¬طلبانه¬ی اسلام و مسیحیت وامکاناتی را توضیح میدهندکه هریک در قلمروی خود دارند و راست¬ها خشن¬ترین احکام ژئوپولیتیک را در لفافه¬ی گفتمان مذهب، فرهنگ وتمدن ارائه می دهند. در کشورهایی که اکثریت جمعیت آن¬ها ¬را مسلمانان تشکیل می¬دهند و به¬ همین دلیل تا یکی دو دهه¬ی اخیر به عنوان "کشورهای مسلمان" مشخص می¬شدند، امروزه به اختصار "کشورهای اسلامی" خوانده می¬شوند. این نام¬گذاری از قضیه ساده¬ی جمعیت¬شناسی مشخص، به موضوع پیچیده و محدود¬تر اعتقاد مذهبی تغییر پیدا کرده است. اما خودِ مسلمانان بین آن¬ها تمایز قائل می¬شوند. از نظر اکثریت مسلمانان، مسلمان بودن اساساٌ، تولد در یک خانواده¬ی مسلمان معنی می¬دهد، و در بهترین حالت یک خرده فرهنگ است، درچارچوب فرهنگ گسترده¬تر ملی (مصری، نیجریه¬ای، لبنانی یا ازین قبیل). مذهب ، حتی آن¬گاه که مراعات شود به مثابه¬ی یکی از اجزاء هویت پیچیده¬ی اجتماعی وجود دارد، و همواره امری است ویژه، و بنابراین، عمیقاٌ با زبان، منطقه، آداب و رسوم، طبقه و امثال آن پیوند دارد، درحالیکه رعایت آیین مذهبی، عمدتاٌ محلی و شخصی باقی می¬ماند. مسلمان بودن که یک خرده فرهنگ است، خود از بافت و زمینه¬ی معینی برخوردار است و تاریخ، جغرافیا، سیاست ، محیط چند مذهبی و هزاران ضرب¬آهنگ زندگی¬ی مادی، عمیقن آن¬را شکل داده است. یک بنگالی مسلمان در ایالت هندی بنگال غربی، با مسلمان بنگالی در بنگلادش همسایه یکسان نیست. محیط بلاواسطه¬ی پیرامون، تاثیر تعیین¬کننده می¬گذارد. ویژگی¬ی جزم¬گرایانه و ایدئولوژیک، می¬تواند جنبه¬ی مذهبی¬ی این شیوه ی زندگی ی خرده فرهنگی¬ مسلمانان را درهم بریزد: مثلن شیعه و سنی یا خرده فرقه¬هایی که در میان شیعه¬ها وجود دارد، فرقه¬های خشکه مقدس¬تر سنی از قبیل وهابی یا اهل حدیث، یا آن¬هایی که ممکن است در تصوف، نوعی گرایش سنت¬شکنانه داشته باشند، یا دیگرانی که به ناسیونالیسم عرفی، کمونیسم، لاادری¬گرائی، بی¬خدائی و غیره متمایل¬اند؛ با این حال، به لحاظ شیوه ی زندگی، خود را بخشی از خرده فرهنگ مسلمان (و نه اسلامی) می¬دانند. اندونزی پرجمعیت¬ترین کشور مسلمان [جهان] است و فرهنگ زندگی روزمره¬ی اکثریت مردم مشخصن مهر-و-نشان هندوئیسم، و در پاره¬ای مناطق بودیسم را بر سیمای خود دارد. حجم عظیم تحقیقات موئسسه¬ی تحقیقاتی مردم¬شناسی هندوستان، دومین کشور پرجمعیت مسلمان جهان، نشان می¬دهد که بیش از هشتاد درصد فعالیت فرهنگی روزمره¬ی مسلمانانی که دراین کشور زندگی می¬کنند (مثلن در کرالا در جنوب، بنگال غربی در شرق و اوتارپرادش درشمال) با همسایگان هندوی خود در همان منطقه جریان دارد و وجه اشتراک¬شان با مسلمانان مناطق دور دست [کشور] اندک است. وجه اشتراک آن¬ها با هم مذهبان دوردست خود درپاره¬ای مراسم مذهبی¬ی عبادت و وحشت مشترک¬شان از جماعت¬باوری اکثریت سالار هندوهاست که در قلمرو سیاسی بر کشورِ غالب است. بنگلادش سومین کشور پرجمعیت مسلمان جهان کمتر از چهل سال پیش از دل ناسیونالیسم عرفی سر برآورد و علت وجودی خود را رد این نظر می¬داند که مذهب مشترک برای تاسیس دولت- شهر (مثلن "ایده¬ی پاکستان") کافی نیست. اسلام¬گرایان با شکل¬گیری بنگلادش مخالفت کردند همان¬گونه که اکثر روحانیت به دلائل گوناگون درسال 1947 مخالف پیدایش کشور پاکستان بودند. شکل¬گیری جنبش اسلام¬گرایِ وحشت¬زایِ بنگلادشی پدیده¬ای متاخر است و به درجات قابل توجهی، بخشی از جهانی شدنِ خشونت اسلام¬گرایان مسلح را نشان می¬دهد که نخستین بار، دولت کارتر در رابطه با جهاد ضد کمونیستی در افغانستان آن را تشویق کرده بود. این نمونه¬ها، نشان¬دهنده¬ی آن¬ست که ایجاد و از بین بردن این هویت¬های مذهبی و فرهنگی، تا چه پایه انگیزه¬ی سیاسی دارد و به لحاظ تاریخی چه اندازه تصادفی و به لحاظ ایدئولوژیک تا چه حد می¬تواند ساختگی باشد. اسلام فراگیر و توده¬ای اندونزی، انواع خرده فرهنگ¬های اسلامی جاری در هندوستانِ عرفی¬ی چند مذهبی، تنوع طلبی عجیب و غریب "ناسیونالیسم اسلامی" که ابزار توجیه ایدئولوژیک برای ایجاد پاکستان بود، و بی ربطی¬ی ناسیونالیسم زبانی پاکستانی¬های شرقی، که به ایجاد بنگلادش به عنوان یک ملت سکولار منجر شد، همگی دال بر آن¬ست که نسبت دادن اسلام هم¬چون ذاتی [ثابت] به یک واحد سیاسی یا به فرهنگ به گونه¬ای که ما آن¬را می¬فهمیم تا چه حد گمراه کننده است. اشاره به همه¬ی این ملت¬ها به عنوان ملت¬های "اسلامی"، عمومن معنا، و ویژگی اسلام¬گرائی غالب را به مثابه¬ی پدیده جدید محدود می¬کند، و قائل شدن اسلام¬باوری افراطی هم¬چون ذاتی [ثابت] نزد ملت¬های مسلمان، تسلیم شدن به ایده ی حق [ ویژه ی ] مذهبی و به شرق شناسانی است که مذهب را عنصر سازنده¬ی فرهنگ و بنابراین درون¬مایه¬ی هستی اجتماعی و سرنوشت سیاسی آن¬ها به شمار می¬آورند.
اسلامی کردن جوامع: ازافغانستان تا عراق اتهامی که بنیادگرایان اسلامی به کشورهای مسلمان می¬زنند دقیقن این¬ست که این کشورها اسلامی نیستند، زیرا ساختارهای قانونی، هنجارهای اجتماعی، نظام¬های مسلط آموزشی و فرهنگ عمومی آن¬ها به طرز آشکاری غیراسلامی است. طرح¬های اسلامی کردن از این¬جا بر می¬آید. می¬گویند این کشورها مسلمانند ولی باید آن¬ها را اسلامی کرد. از نظر بنیادگرایان سنی، ایران غیراسلامی است به این دلیل که مذهب شیعه برآن غالب است. از نگاه اپوزیسیون نو- وهابی که بسیاری از اعضاء القاعده سعودی ازآن¬جا برخاسته¬اند نه خانواده¬ی سعودی و نه دم و دستگاه روحانیتی که آن¬را مشروعیت می¬بخشند هیچ¬کدام را نمی¬توان اسلامی نامید. عربستان سعودی را باید به خاطر اسلامی کردن واقعی مجددن تصرف کرد. به ریشه¬های تاریخی¬ی این پدیده بازخواهم گشت. کافی است در این¬جا بگویم که ویژگی برجسته¬ی گروه¬های اسلام گرای گوناگون که از دهه¬ی هفتاد به بعد در کشورهای مختلف تا این درجه افزایش یافتند، این بود که هریک از آن¬ها بدون داشتن رابطه با یک¬دیگر در محیط اجتماعی- فرهنگی¬ی ملی خود رشد کردند و تلاش کردند دولت- ملت خود را تغییر دهند. (استثنای اصلی دراین¬جا اخوان¬المسلمین، برادری اسلامی، است که در دهه¬ی بیست به عنوان پدیده¬ای مشخصن مصری فعالیت خود را شروع کرد، اما پس از آن¬که ناصر در دهه¬ی پنجاه، آن¬ها را سرکوب کرد، پاره¬ای از رژیم¬های خلیج ازآن¬ها حمایت کردند و آن¬ها بتدریج به پدیده¬ای پان عربی تبدیل شدند که در کشورهای گوناگون شعبه داشتند. ) همین¬طور بود وضعیت گروه نو- وهابی در عربستان سعودی. اشغال مسجد مکه بدست آنها در سال 1979 در رسانه های جهانی انعکاس وسیعی داشت. همچنین گروه¬های اسلام¬گرای چندی در مصر که به جماعته الاسلامیه معروف شدند ومهمترین اقدام آن¬ها قتل سادات بود و همین¬طور ژنرال ضیاع الحق، دیکتاتور نظامی¬ای که مبتکر فراگشت اسلامی کردن پاکستان به دست دولت بود. با وجودی¬که عربستان سعودی رژیم وهابی¬ی خود کامه ای دارد ، ایالات متحده بی تردید یکی از حامیان پروپاقرص آن بوده است ، در عین حال، امریکا به طور منظم از اسلام¬گرایان در کشورهای گوناگون در مخالفت با کمونیسم و ناسیونالیسم رادیکال عرفی از آغاز شکل¬گیری دکترین ترومن حمایت می کرده است. دست¬آورد منحصر به فرد دولت کارتر این بود که از بسیاری از این گروه¬ها، افرادی را از کشورهای بسیار متفاوت از اندونزی، الجزیره، فیلیپین تا سودان، اگر نخواهیم از مصر و عربستان صحبتی به میان آوریم، گرد آورد و آن¬ها را به نیروئی تعلیم¬یافته باپشتوانه¬ی مالی عظیم و نیروئی مجهز تبدیل کرد تا با کمونیسم در افغانستان مبارزه کنند. این امر بسی پیش از دخالت مستقیم شوروی و در واقع- طبق اطلاعاتی که از برژینسکی مشاور امنیت ملی کارتر در اختیار هست- برای کشاندن پای اتحاد جماهیر شوروی به این مشاجره صورت گرفت. (1) اغلب آن¬چه امروزه "تروریسم" و حتی "فاشیسم اسلامی" نامیده می¬شود، البته نه همه¬ی آن¬ها، پیامد همین سیاست است. جمهوری اسلامی ایران کم- و- بیش درهمان زمان و کاملن به طور مستقل به وجود آمد، اما در اثر فشارهای گوناگون، به پیکربندی منطقه¬ای¬ی گسترده¬تری کشیده شد: از جمله این فشارها حمله¬ی صدام به ایران، حمله ی اسرائیل به لبنان، سیل پناهندگان افغانی به ایران و غیره را می¬توان نام برد. حزب الله لبنان از" عرب¬های افغانی " (نامی که سیا به جهادیون اجیر شده درافغانستان داده بود.) مستقل بودند و مستقل باقی می¬مانند. نفوذ چنین عناصری در اردوگاه¬های فلسطینی درلبنان پدیده ی متاخری است و حزب الله با آن¬ها مخالف است. احزاب اسلام¬گرای پاکستان منشاء بسیار قدیمی¬تری دارند، اما جهادیون افغانی که از خاک پاکستان رهبری می¬شوند آن¬ها را از مواضع حاشیه ¬ای در جامعه¬ی پاکستان به مرکز پرتاب کردند و منابع عظیم مادی و تشکیلاتی در اختیارشان گذاشتند. آن¬ها در شکل¬دهی ایدئولوژیک به آن¬چه بعدها به طالبان معروف شدند، نقش تعیین¬کننده داشتند. حتی زمانی¬که جهاد افغانی گسترش پیدا می¬کرد، برخی از این افراد در دیگر مناطق رخنه کردند، مناطقی چون کشمیر و جمهوری¬های که در آن¬زمان به شوروی تعلق داشت و غالب آن¬ها مسلمان بودند: جمهوری¬های آسیای مرکزی، چچن ، بوسنی و امثال آن. پی¬آمد درازمدت این استراتژی¬ی ایالات متحده این بود که زمانی¬که این کادرهای تربیت شده پس از پایان جهاد افغانی ماموریت¬شان به پایان رسید، آزاد بودند که درکشورهای خود آشوب بپا کنند و در عین حال شبکه¬ی غیرمنسجم پیوندهایی را حفظ کنند که امروزه "القاعده" نامیده می¬شود. ریشه¬های القاعده مبهم است. گفته می¬شود که القاعده در اصل اشاره به ثبت نام یا دفتر حسابداری¬ای است که طی جهاد افغانی¬ی ضد کمونیستی برای ثبت¬نام¬ها، مواجب و غیره¬ی گروه¬های جهادیونی مورد استفاده قرار می¬گرفت که از کشورهای خارجی متعددی گرد¬آوری می¬شدند. اسامه بن لادن به هیچ وجه از رهبران اصلی¬ی این گروه بزرگ نبود و هیچ¬کس نمی¬تواند به شیوه¬ی قانع کننده¬ای توضیح دهد که این گروه پس از آن¬که اعضاء مختلف و زیرگروه¬های آن با پایان گرفتن جهاد پراکنده شدند، در هیات گروه منسجمی باقی ماند که مرکزی آن¬ها را هدایت می¬کرد. افغانستان جنگ خانمان برانداز خونینی را تجربه کرد، جنگی که گروه¬هائی از مجاهدین را دربر می¬گرفت که ایالات متحده به قدرت رسانده بود. این گروه¬ها همگی به دست نیروی جدید طالبان برانداخته شدند. علی¬رغم آن¬که افغانستان پذیرای اسامه بن لادن شده بود، این کشور نمی¬توانست جایگاه مرکزی منسجمی برای هدایت چنین پدیده¬ی بی شکلی باشد که در سطح جهانی پراکنده بود. در واقع، طالبان به جای پیشبرد جهادی جهانی سرگرم تثبیت حاکمیت خود بود. علی¬رغم این حقیقت که تجاوز به افغانستان و عراق به یقین به گسترش وسیع چنین گروه¬ها، نفرات طالبان و کسانی کمک کرد ¬که مستقل بودند وسبک مبارزه ی خود را داشتند، آن¬چه از این پس القاعده نامیده می¬شود در بهترین حالت شبکه¬ی گروه های همانندی است که پیوند¬های دوجانبه¬ی بسیار ضعیفی با یک¬دیگر دارند. تبلیغات وسیعی که رسانه¬های تحت هدایت ایالات متحده برای آن¬ها به عنوان "مبارزین راه آزادی" راه انداختند، به آن¬ها حقانیت و وجهه¬ای جهانی بخشید. اکنون دیگر فراموش می¬شود که نیروی جهادیون اسلامی که ایالات متحده درافغانستان گرد آورد "مجاهدین" نامیده می¬شدند (کسانی¬که جهاد را رهبری می¬کردند.) و زمانی¬که رهبران¬شان به کاخ سفید دعوت شده بودند رئیس جمهور، ریگان، آن¬ها را "هم پایگان اخلاقی¬ی اجداد بنیان¬گذار ما " معرفی کرد. دو عامل کمک¬کننده¬ی دیگر به دولت بوش بر می¬گردد. یکی این¬که این دولت رویدادهای وحشتناک یازده¬ی سپتامبر2001 را جنایتی بین¬المللی نمی¬دانست که جنایت¬کارانی به شیوه ی فردی یاجمعی مسئولیت آن¬را به عهده داشتند، بلکه آن¬را اعلان " جنگ " می¬دانست و جنگی جهانی را به تلافی آن اعلام کرد: افغانستان و عراق- که دولت¬های¬شان هیچ¬گونه ارتباطی با این جنایت نداشتند- مورد تهاجم قرارگرفتند، دیگر کشورهای منطقه تهدید ومجبور به مداخله شدند و اسرائیل را در مناطق اشغالی¬آزاد گذاشتند تا هرچه می¬خواهد انجام دهد. این افراد بعنوان جنایتکاران فراری که نه تنها تحت تعقیب ایالات متحده بلکه هر نهاد مجری قانون در سطح جهان بودند، باید نابود شده یا در گمنامی تحلیل می رفتند.[ در عوض ] وجهه¬ی آن¬ها به عنوان شرکت¬کنندگان در جنگی متمدنانه و جهانی شده بسیار افرایش یافت. تا آن زمان تعداد اندکی در دنیا نام آن¬ها را شنیده بودند و فقط اقلیت احمقی در پاره¬ای کشورهای مسلمان به آتش کشیدن مرکز تجارت جهانی را جشن گرفتند. مردم در خیابان¬های تهران در همدردی با مردم امریکا تظاهرات برپا کردند ورهبرانی چون عرفات پیام همدردی وتسلیت فرستادند. درعین حال هم، طالبان آنرا محکوم کردند. آن¬چه اسامه را به افسانه¬ی بنام وبرای بسیاری به یک قهرمان تبدیل کرد، درجه¬ی خشونت واکنش مقامات امریکایی همراه با تبلیغ آیینی نام اسامه به عنوان مغز متفکر و پخش اظهارات خصمانه¬ی او از طریق تلویزیون الجزیره بود. وقتی چند کشور مسلمان مورد تجاوز قرار گرفتند و تهدید شدند، جوانان مسلمان خودسر و لاابالی از تولیدات مدرسه¬ی اسلامی گرفته تا فارغ التحصیلان ال. اس. ای حالا دیگر می¬خواستند به جهاد جدید به پیوندند. باید تکرار کنیم که این ایالات متحده بود که پیوستن به جهاد را باب کرد واین وضعیت سپس علیه خود آن ادامه پیدا یافت. دوم این¬که ایالات متحده بعد از اشغال عراق جنگ را به سرعت در چارچوب فرقه¬ها سازمان داد و ابتدا بر شخصیت¬های برجسته و تکنوکرات¬هائی تکیه کرد که مجددا از کالیفرنیا و لندن وارد کرد بود و سپس به مهره¬های سیا، ایاد علوی، و سرانجام به سازمان¬های آشکارا بنیاد¬گرای شیعه از قبیل الدعوه و مجلس اعلای اسلامی برای انقلاب اسلامی در عراق (اس. سی. آی. آر.آی)( فارغ التحصیلان متوسطه ) روی آورد. طرفه اینکه رژیم روحانی ایران مدت مدیدی سازمان¬های مذکور را تعلیم وآموزش داده بود. تاریخ دقیق تاسیس الدعوه معلوم نیست، اما بی تردید از دهه¬ی شصت به بعد به عنوان سازمان شیعهی جزم¬گرای کوچک بی¬ثمری وجود داشت. بسیاری از اعضاء این سازمان پس ازانقلاب اسلامی وآغاز جنگ ایران وعراق به ایران رفتند و سپاه پاسداران میلیشیای بزرگی از آن¬ها ساخت. مجلس اعلای اسلامی برای انقلاب اسلامی در عراق بعدها درخاک ایران و به دستور عاجل شخص آیت الله خمینی پایه¬ریزی شد. ایرانیان میلیشیای آن را باتوجه درخوری تعلیم وپرورش دادند. مقتدا صدر روحانی جوان آشوب¬گری که به هیچ سازمانی نپیوست نیز به تناوب مورد پشتیبانی قرار می¬گرفت، همان¬طورکه جلال طالبانی رهبرکرد، نه به عنوان یک شیعه بلکه به عنوان دشمن صدام، حمایت می¬شد. زمانی¬که ایالات متحده، مخصوصا بعد از جنگ اول خلیج، به مخالفت با صدام برخاست، ایران ارتباطات دوستانه¬ی بین آن دو سازمان و ایالات متحده را تسهیل کرد. زمانی¬که در روزهای قبل از حمله به عراق، رهبران ایالات متحده ادعا کردند که شیعه¬ها ازآن¬ها استقبال می¬کنند، چندان بی ربط صحبت نمی¬کردند. به آن¬ها اطمینان داده شده بود که این سازمان¬ها و روحانیت عالی مقام¬، توده¬ی شیعیان را از رزمندگی¬ی ضد امپریالیستی دور نگه می¬دارند. در این بین، گروه¬های بنیادگرای سنی که از اخوان المسلمین (برادری مسلمین) الهام گرفته بودند و با آن¬ها هم¬گرائی داشتند و علیه صدام جنگیده بودند، اکنون موضع عوض کردند و به جنگ با امریکا روی آوردند و دیری نگذشت که بعثی¬های از خدمت مرخص شده نیز به آن¬ها پیوستند. این¬ها را بعدن به ترتیب "وفاداران به صدام"، "بقایای حزب بعث" و سرانجام "شورشیان سنی" نام نهادند. این وضعیت را دو عامل دیگر بسیار پیچیده کرد. در اثر تغییرات جدید در قانون اساسی ، نظامی به قدرت رسید و مورد حمایت قرار گرفت که طبق خط مشی فرقه¬ای و قومی به وجود آمده بود و به رقابت همه علیه همه و به [ استفاده ] هر وسیله¬ی درست و نادرستی منتهی شد که هرکس می¬خواست دراین برهه¬ی نا امنی خطرناک هرچه بیش¬تر امتیاز کسب کند. دوم و از همه خطرناک¬تر انحلال منظم دولت ، کل ارتش و نیروهای امنیتی عراق و از میان بردن نهادهای مدنی تحت عنوان "بعثی¬زدائی" بود که به فروپاشی اجتماعی کامل در هنگامه¬ی ناملایمات گسترده منتهی شد. تخمین زده می¬شود که طی "¬تحریم¬های" قبل از حمله به عراق و در خلال اشغال، حدود ده درصد از جمعیت عراق مرده¬اند و این رقم هم¬چنان افزایش داشته است: رقم حتی بزرگ¬تری یا در داخل یا خارج عراق پناهنده شدند. رقمی حدود هفتاد درصد بیکارند. امکانات بهداشتی وآموزشی به حداقل رسیده است، اسلحه در دست همه هست و باندهای جنایت¬کار افسار گسیخته اند. آن¬ها غالبا به میلیشیا بودن تظاهر می¬کنند. میزان نزاع های فرقه¬ای – که اکنون دیگر به حمام خون وحشتناک تمام عیاری تبدیل شده - درتاریخ عراق بی سابقه بوده است. وزیر خارجه¬ی ایالات متحده، کاندالیزا رایس، ضمن تایید حمله¬ی اسرائیل به لبنان آن¬را تنها به عنوان "امری کم اهمیت" در تولد خاورمیانه¬ی جدید توضیح داد. ایالات متحده در عین حال می¬تواند وانمود کند که کشت و کشتارهای فرقه¬ای که در عراق راه انداخته، از زمان نامعلومی وجود داشته و اکنون آشکار شده است زیرا نابودی رژیم صدام به دست امریکا سرپوش از احساسات در حال غلیانی برداشت که در دوران عثمانی¬ها، مقامات تحت قیمومت بریتانیا، سلطان هاشمی و دیکتاتوری¬های سنی گوناگون پس از آن سرکوب شده بود. این نظر نامعقول خطرناکی است. حکومت صدام استبدادی ددمنش بود. دراین حکومت وفاداری¬ی شخص [به صدام] اساسی ترین شرط بود. صدام آماده بود حتی مطمئن¬ترین مشاوران خویش- از جمله خویشاوندان نزدیک خود- را در صورتی¬که به وفاداری¬شان شک می¬کرد، نابود کند. اعضاء طایفه¬اش در تکریت را به مقامات مهم می¬گماشت زیرا به آن¬ها بیش از دیگران می¬توانست اعتماد کند. درکنار آن¬ها حزب بود و حاکمیت تک حزبی بعثی، که گاه در ائتلاف با "متحدین" عمدتن تضعیف شده حکومت می¬کرد. هرچه فرد از مرکز قدرت دورتر بود قدرت کم¬تری داشت و اگر فرد بعثی نبود مطمئنن هیچ قدرتی نداشت، اما طارق عزیز که یک بعثی صادق بود و شخصن به صدام وفادار، می¬توانست از اعضاء اصلی کابینه و محفل خصوصی صدام باشد. این¬که او یک مسیحی بود اهمیتی نداشت. روحانیت شیعه هرگز صدام را تائید نکرد، همین¬طور هم بنیادگران سنی. صدام هر دو گروه را با شدت و بی رحمی یک¬سانی سرکوب می¬کرد. روحانیت شیعه قدرت نهادینه¬ی بیش¬تری داشت. قدرت آن¬ها همراه با شعائر مذهبی عمومی¬ای که جهت قدرت¬نمائی انجام می¬دادند، آن¬ها را به هدف مهم¬تر سرکوب تبدیل کرده بود. درعین حال، کربلا در جنوب به مرکز بزرگ زیارت برای شیعیان جهان و نجف حوزه¬ی علمیه باقی ماند. در نجف آیت الله خوئی پیش از سیستانی مرجع شیعه بود، و پیش از آن¬که خمینی پس از انقلاب به قدرت زمینی¬ی بزرگی تبدیل شود، نفوذش در بین شیعیان جهان از روحانیان ایرانی بیش¬تر بود. خمینی همه¬ی سال¬های تبعید خود را در نجف تحت حاکمیت بعثی¬ها با آرامش [ در خاک عراق ] تا آخرین ماه¬ها گذرانده بود. تا این¬که صدام تحت فشار شاه ایران تسلیم شد و از خمینی خواست تا عراق را ترک کند. خمینی عراق را به قصد فرانسه ترک کرد و چند ماه بعد به عنوان قهرمان انقلاب، به ایران بازگشت. فقط در آن ¬زمان بود که صدام آشکارا به قصد سرنگونی خمینی به ایران حمله کرد، چرا که نمی¬خواست رژیمی اسلامی تا این اندازه به مرزهایش نزدیک باشد، رژیمی که هم قدرتمند بود و هم به طورسنتی با عراق اختلاف داشت، حتی اختلاف سرزمینی. ارتش صدام را افسران بعثی فرماندهی می¬کردند و بیش¬تر منشاء سنی داشتند، اما رده¬های پایین هم شیعه بودند و هم سنی و همه می¬جنگیدند. اطلاعات اندکی در دست است حاکی از این که شیعه¬های عراقی از جنگیدن با ایران شیعه خودداری کرده باشند و جنگ در مناطقی وجود داشت که اکثریت آن¬ها را شیعیان تشکیل می¬دادند. درضمن، نباید فراموش کرد که صدام به رغم جنایت¬های وحشتناکی که مرتکب می¬شد، برخوردش با کردها از برخورد ترک¬های دموکرات و مدرن اروپائی شدید تر نبود. بحث نه بر سر تبرئه ی دیکتاتور مرده، بلکه بر سر در نظر گرفتن رابطه¬ی درست قضایاست. این رابطه¬ی درست، اهمیت ویژه¬ای دارد، زیرا امروزه حتی پاره¬ای از چپ¬ها بیش¬تر موضعی را اتخاذ می¬کنند که به تفسیر اسلامی شده¬ی تاریخ اخیر عراق بسیار نزدیک است. این تفسیر اسلامی شده را نخبگان فرقه¬ئی شیعه و صنعت پژوهش¬های اسلامی¬ی مستقر در ایالات متحده سرهمبندی کرده¬اند. در دوره ی صدام ازدواج شیعه با سنی امری عادی بود: با قدرت¬گیری اتحاد شیعه و کرد تحت قیمومیت امریکا چنین زوج¬هائی را با تهدید اسلحه به طلاق واداشتند و زمانی¬که صد نفر ازین خانواده¬ها انجمنی در دفاع از حقوق جمعی خود به وجود آوردند، چندین نفر از آن¬ها را کشتند و انجمن¬شان را منحل کردند. زمانی¬که صدها هزار شیعه به جنوب شرقی بغداد سرازیر شدند- که بعدها شهر"صدر" نامیده شد- جائی¬که در دوره¬ی صدام، به ندرت تنش فرقه¬ای داشت، پس از آن¬که ایالات متحده آن¬را اشغال کرد، اولین تظاهرات ضد اشغال در یک مسجد آغاز شد که درآن اعضاء هر دو فرقه [شیعه و سنی] شرکت کردند و رهبری آن را شیعیان در دست داشتند. چهارسال بعد هر همسایه¬ای در معرض پاک¬سازی¬ی قومی قرار گرفت. حالا ویژگی¬ی خودکامگی صدام به عنوان "رژیمی سنی" حتی در پاره¬ای محافل چپ پذیرفته شده است. صدام حدود ربع قرن در عراق حکومت کرد و خوانندگان این مقاله می¬توانند از خود بپرسند که طی سال¬های اخیر کی وکجا شنیده¬اند که رژیم عراق "رژیم سنی" بوده است. در جریان تدارک حمله به عراق برخی از روشنفکران برجسته ی چپ بحث عجیبی را پیش کشیدند: این بحث ازین قراربود: از آن¬جا که صدام دیکتاتور ددمنش، و از نوع هیتلر مدرن بود و از آن¬جا که غرب به طور آشکار دموکرات لیبرال است، حق دارد برای سرنگونی صدام جنگ راه بیندازد و عراق را برای دستیابی به دمکراسی لیبرال آزاد کند. این وضعیت با جنگ جهانی مقایسه شده بود که دولت¬های دموکرات لیبرال برای شکست متحدین نازی- فاشیست جنگیده بودند. دراین بحث جائی برای همه ی مدارک تاریخی وجود نداشت که نشان میداد ایالات متحده هرگز کشور جهان سومی را به هدف صلح و عدالت مورد حمله قرار نداده، بلکه همیشه تجاوز هدف عکس آن¬را داشته است. مهم نبود که چپ این بحث ¬را پیش کشیده است، مهم این بود که به طرز نگران کننده¬ای با نوع ترهات شبه فلسفی مربوط به "جنگ¬های عادلانه " که طراحان آن والچر و ایگناتیف اند شبیه بود. والچر و ایگناتیف هردو از مدافعین امپراطوریاند. اکنون پس از تجربه¬ی واقعی، هنوز هم ظاهرن افرادی در بین چپ ها وجود دارند که می خواهند فریبکارانه باور داشته باشند که انتخاباتی که زیر برق تفنگ¬های ارتش اشغال¬گر و بر اساس فهرست¬های انتخاباتی فرقه¬ای و قومی و طبق قانون اساسی ای که امریکا نوشته است، پیشرفت به سوی دموکراسی است، و دولتی که بدین ترتیب سرکار می¬آید دولتی قانونی. می¬توانیم مساله¬ی مارکسیسم را موقتن کنار بگذاریم و همین¬طور هم پیمان¬نامه¬های ژنو را که تجاوز به یک کشور نقض آشکار آنست. حتی اگر استانداردهای متعارف دموکراسی لیبرال را درنظر بگیریم، طرحی انتخاباتی که مبنایش تقسیمات فرقه¬ای و قومی باشد که اکثریت نسبی کرسی¬های پارلمان را به طور اجتناب¬ناپذیر در اختیار اکثریت فرقه¬ای قرار می¬دهد، معنی¬اش ابزاری است که تقسیمات فرقه¬ای را تداوم می¬بخشد و مانع به وجود آمدن دموکراسی لیبرال و سکولار می¬شود. ممکن است تصور شود که تجربه¬ی لبنان جائی¬که فرانسه یک چنین ساختاری را به ارث گذاشته، ساختار شرکت در قدرتی که نخبگان فرقه های مذهبی به ترتیب درآن شرکت می¬کنند و با برهم خوردن آن [ ساختار] جنگ¬های داخلی شایع و رایج است، تجربه¬ی درستی علیه پی گیری ی چنین سابقه¬ای در دیگر نقاط باشد. اما، قضایا چنین پیش می رود که لبنانی کردن سیاست را در جاهای دیگر به مثابه گامی به سوی دموکراسی¬ی بیش¬تر مورد حمایت قرار می دهند. استدلال در باره این قضیه چگونه است؟ می¬شود قضایای چندی را به بحث گذاشت: رژیم صدام آن¬قدر فاشیستی بود که هر حکومتی ازآن بهتر است- اشغال نیروی بیگانه به مدت کوتاه، انتخابات هدایت شده و پارلمانی مبتنی بر فرقه و قومیت، هرچه می¬خواهد باشد، به شرطی که آن "فاشیسم" [رژیم صدام] برای همیشه به خاک سپرده شود. همین¬طور هم می¬توان این¬گونه استدلال کرد که جامعه¬ی عراق به طور کلی – و دیگر جوامع در منطقه: سوریه، مصر و ایران – را دیکتاتورها چنان به خشونت کشانده¬اند که نمی¬توانند نوع دمکراسی غربی را در کشورشان پیش برند. آن¬ها به دوره¬ی انتقال و قیمومیت احتیاج دارند. باید پیشبرد دموکراسی را بیاموزند. بحث چنین ادامه می¬یابد که در این فراگشت باید با واقعیت موجود آن¬ها که در درجه نخست واقعیتی مذهبی است، آغاز کرد. اکثریت شیعه مدت¬ مدیدی تحت حاکمیت سنی قرار داشته¬اند: تحت حاکمیت عثمانی¬ها در دوران قیمومیت. دراین دوران پادشاهی خانواده هاشمی به عراق تحمیل شد و رژیم هائی پس از سلطنت خانواده¬ی هاشمی به ترتیب سرکار آمدند و فقط سلطه سنی¬ها را بسط دادند و بالاخره هم به روی کار آمدن رژیم "سنی" صدام منتهی شد و بنا براین، عراق نیاز به دوره¬ای دارد که درآن شیعه¬ها بتوانند طعم قدرتی را بچشند زیرا به مثابه پرشمارترین گروه فرقه¬ای و قومی حق آن¬هاست. ممکن است برخی براین باور باشند که مذاکره درمیان بلوک¬های فرقه¬ای درچارچوب نوعی تضمین قانونی به همه¬ی آن¬ها هنر ظریف مذاکره را خواهد آموخت که از اساسی¬ترین قوانین دموکراتیک است. هندوستان به عنوان نمونه¬ی عکس این قضیه، آنهم کشوری که بیش از همه کشورهای عربی (منهای مصر) جمعیت مسلمان دارد و حق رای عمومی و دموکراسی عرفی را بلافاصله پس از استعمارزدائی و با درآمد سرانه و سطح سواد بسیار کمتر نهادینه کرد، واقعا اهمیت ندارد، چرا که اکثریت مردم هند را هندوها تشکیل می¬دهند و هندوها تمدنی متقاوت دارند. کشورهایی که اکثریت مردم آن¬ها مسلمانند آن خصوصیات تمدنی را ندارند و در مذهب یا تاریخ اولیه آن¬ها زمینه¬ای وجود ندارد که آن¬ها را برای داشتن نگرش¬های مساوات طلبانه آماده کند و زندگی معنوی آن¬ها، در هر حال، هم¬چنان تحت سلطه ی روحانیت قرون وسطائی است. و از این قبیل استدلالات. پایه و اساس چنین استدلالی بر شناخت تاریخی گذاشته نشده و گرچه جسورانه و روشنفکرانه می¬نماید خواه و ناخواه ریشه در اعتقادهای آخرت¬شناسی ازل¬باوری و نا یکسان¬باوری فرهنگی دارند. ملت¬هائی در مجموع، در چارچوب ویژگی¬ ی مذهبی¬شان ماهیت¬گرا می¬شوند. گفته می¬شود که تقسیم قدرت سیاسی بر مبنای مذهب یا فرقه اسِ اساس جوامع دموکراتیک چند فرهنگی و چند مذهبی است و مذهب، که خود خوب فهمیده نشده است، توضیح دهنده¬ی آنست که چرا پاره¬ای گروه¬های افراطی مذهبی از نوع فاشیستی در شرایط تاریخی¬ی خاصی در سیاست برجستگی پیدا می کنند. این تقارن اتفاقی¬ی امور، سپس به مثابه تجلی محلی¬ی حقیقت همیشگی و ازلی ی اسلام نگریسته می¬شود،همان اسلامی که می¬شناسیم. این نوع پایبندی به ایده¬ی تفاوت بین تمدن¬ها که مهارشدنی هم نیست – و در همین مورد هم تلویحن، ایده¬ی مقدس برتری¬ی ذاتی مسیحیت بر اسلام – هم شکل¬بندی¬های اجتماعی- سیاسی آرمان¬شهری¬ی تاریخ آغازین و قرون وسطای اسلام را نادیده می¬گیرد و هم روحانیون و مسلمانان مومن متجددی که معتقدند اسلام و مارکسیسم باهم سازگارند و نهاد مالکیت خصوصی غیراسلامی است. با همه¬ی این احوال، این ایده که مسیحیت تاحدودی بیش¬تر مساوات¬طلبانه و بیش¬تر مذهب فقراست به سادگی از میان نمی¬رود. بهر رو، واقعیت غم¬انگیز معاصر این¬ست که در عین حال که در بسیاری از مناطق امریکای لاتین که جریانات شورشی آن¬را امروزه آشوب زده و متشنج کرده اند، نه الاهیات رهائی¬بخش بلکه پروتستان انجیلی و کلیسای عید پنجاهه [درآیین یهود] است که درحلبی آبادها گسترش پیدا می¬کند.
«مسلمانی» و غرب در دورانی به سر می¬بریم که دولت¬های کشورهای اصلی¬ی سرمایه¬داری، رسانه¬های همگانی و بخش اعظمی از دانشگاهیان از جمله بخشی از چپ دقیقا می¬خواهند به ما استثنائی بودن اسلام و دین¬پرستی افراطی در بین مسلمانان را بقبولانند و احیا کنندگان اسلام، بنیادگرایان و شهیدان بعد از این می¬خواهند به ما بقبولانند که تمدن اسلامی متفاوت است. روشنفکران سکولار در کشورهای غربی در چنبره¬ی این دو افراط گرفتارند، مخصوصا به این دلیل که وجدان لیبرال معذب¬شان را جماعات "اسلامی" نوع جدید که در نتیجه¬ی مشکلات مهاجرین در جوامع متمایل به نژادپرستی (نژاد هم در این فضاهای پست مدرن یا به مذهب یا فرهنگ تبدیل می¬شود ) شکل گرفته، گیج و شگفت¬زده کرده است. این مشکلات خود به موضوع مدیریت مناسبات نژادی (مثلن دربریتانیا) یا مدیریت چند فرهنگی (مثلن در کانادا) تبدیل می¬شود و درآمدی است برای کارسالاران (کارسالاران اجتماعی، سیاسی، دانشگاهی و مذهبی ) تا قیافه¬ی "رهبران جماعت" به خود بگیرند، آن¬هم فقط به این دلیل که اداره¬ی توده¬ی مردمی که از همه نوع تبعیضات رنج می¬برند از طریق "دیالوگ " با "رهبران جماعت" آسان¬تر است. واژه¬ی "جماعت" (لغت دیگری برای "هویت") مقدس و ملموس و اداره و مدیریت آن در چشم اندازهای جماعت¬باوری چند فرهنگی قابل کنترل می¬شود، و این را البته سیاست دولت و گفتار پست مدرن در لفافه¬ای که مایه¬ی دلداری و تسلی باشد به ما عرضه می¬دارند، چرا که توده¬ی اجتماعی مهاجر رنگارنگی که مثلن از سومالیائی¬ها، بنگلادشی¬ها، هندی¬های شهری، پاکستانی¬های روستائی، آموزگاران ایرانی و صاحبان رستوران و کارگران عرب و هم¬چنین کیوسک¬داران تشکیل شده باشد، توده¬ای¬ست که می¬توان همه را در ظرف " جماعت مسلمان " ریخت و سپس آن¬ها می¬توانند خود را بطریقی که می شناسیم اسلامی کنند یا از طریق دعوت در موقعیت¬های ضروری مجددن شرقی معرفی کنند، زیرا از آن¬جا که هویت¬های ملی اولیه خود را از دست داده¬اند، نمی¬توانند در کشورهائی که آن¬ها را پذیرفته¬اند و نژادپرستی در آن¬ها غالب است هویتی هم طراز با هم وطنان سفیدپوست خود داشته باشند. بنابراین، این لایه¬های رنگارنگ مهاجر باید هویت جمعی¬ی ساختگی¬ای برای خود سرهمبندی کنند – هویتی که قدرت اجرایی یک رد هدایت شده را در خود گرد آورد: نوع پوشش به عنوان علامت قابل رویت، مسجد به عنوان محل مشخص شده برای تجمع مردان قبیله، پاکی¬ی غذا و آشامیدنی، آیینی کردن افراطی¬ی معتقدات شخصی و به هم پیوستگی¬های اجتماعی جدید افراد با خاستگاه¬های متفاوتی که در تاریخ مدنی پیشین ریشه ی مشترکی نداشته ، بلکه برای زندگی درهجرت به ضرورت تبدیل شده است. همین¬طور هم فرآیند¬هایی در میان جماعات مهاجر هند و در کشورهای گوناگون عربی همراه با همه¬ی علائم و مشخصه¬های هویت مذهبی- لباس، مراسم و شعائر، معبدسازی، آوردن زنان سنتی و باکره برای پسران از کشور آبا و اجدادی و غیره – در جریان است. بخش¬هایی ازین جمعیت پراکنده، سرمایه¬ی کلانی در اختیار سازمان¬های هندوی افراطی و شبه فاشیستی قرار می¬دهند، ازاین سازمان¬ها در برابر انتقاد از آن¬ها در غرب دفاع می¬کنند و شعبه هایی را برای آن¬ها به وجود می¬آورند که " جمعیت پراکنده¬ی هندو " نام گرفته¬اند. با این همه، این افراط¬گرائی سیاسی هندوئی شده، خشم موسسات دولتی یا صاحب¬نظران رسانه¬ای را بر نمی¬انگیزد زیرا دولت نئولیبرال [هندوستان] از سال 1989 به بعد بازارهای گسترده ای را به روی سرمایه¬ی غربی گشوده است چراکه هندوستان نه تنها متحد استراتژیک ایالات متحده، بلکه بزرگ¬ترین خریدار اسلحه¬ی اسرائیلی است. حکام هندوستان، درعین حال، به شیوه¬ های خاص خود تروریسم هندوئی را نادیده می¬گیرند و بر گوناگونی اسلامی متمرکز می¬شوند که با سیاست ایالات متحده کاملن خوانائی دارد. همین گروه¬های گوناگون یکی دو دهه¬ی گذشته زمانی که نژاد مقوله¬ی اساسی قابل پذیرش تعیین هویت بود، می¬توانسته¬اند خود را با مقولات نژادی مشخص کنند. ("مردم سیاه پوست" ، "غیرسفیدپوستان" حتی با مقوله¬ی متداول اما برخورنده¬ی "اقلیت¬های قابل ملاحظه" در کانادایلیبرال یا چند فرهنگی کنونی.) امروزه اما "فرهنگ" در گفتار معرفی¬های عمومی و خود معرفی کردن¬ها هرچه بیش¬تر جای "نژاد" را گرفته است. درعین حال، در رابطه با افراد با زمینه¬ی مسلمانی، فرهنگ را مترادف مذهب کرده¬اند. همین افراد ادعای مسلمان یا اسلامی بودن می¬کنند و این خود بسیار مناسب¬تراست زیرا رنگ پوست بسیاری از مسلمانان زیاد هم تیره نیست بلکه از نوع دیگر یهودی ستیزی رنج می¬برند، یهودی ستیزی¬ای که امروزه پیکان حمله¬اش نه تنها متوجه جهودها بلکه به سوی عربها نشانه می¬رود (دراین پیکربندی نمادین، ایرانی¬ها و دیگر مسلمانان با رنگ پوست روشن به عرب¬های جانشین تبدیل می¬شوند زیرا، در هر حال، همه مسلمانند.) ( 2 ) البته دولت¬ها و رسانه¬های عمومی جایگاه¬هایی که لازمه¬ی زندگی¬ی مهاجرت است را بسیار پشتیبانی می¬کنند، بدین ترتیت که کشورهای مهاجرین را کشورهایی "اسلامی" معرفی می¬کنند (ما باید آن¬گونه [اسلامی] بوده باشیم: آن¬را درتلویزیون دیدم ) و همین جایگاه¬ها را، دراین دوره¬ی زوال چپ، دولت¬های اسلامی با قدرت و تبلیغاتی تقویت کرده¬اند که در کشورهای خود دارند. بزرگ¬ترین خبر آئین اسلام است: چه مدتی می¬گذرد که بینندگان تلویزیون غرب راجع به پاکستان چیزی دیده باشند که با "اسلام"، "دیکتاتوری" و نقش دوگانه¬ای ارتباط نداشته باشد که ژنرال پرویز مشرف با اسلام و دیکتاتوری بازی می¬کند؟ درمورد کارگران پاکستان چی؟ یا دهقانان پاکستانی؟ تاثیر زمینه¬سازی و جلوگیری [از مسائل و خبرها] تقریبن جادوئی است. بازهم، اسلام¬گرایی نیرومندی که تازگی دارد و اتفاقی است به سطح نوعی نشان پایدار تمدن فراملیتی- حتی درخودآگاهی ی "جماعات" تازه پا گرفته- برکشیده شده است. مردم مختلفی که به محیط جدید و پر خطری مهاجرت می¬کنند، برای خود گذشته¬ی همیشگی و مشترکی را تصور می¬کنند که هرگز وجود نداشته است. به¬هررو، به آن¬ها برچسب و تهمت می¬زنند، تهمت حتی به صورت جملاتی حاکی از بی توجهی ی بنده نوازانه، (مثلن: "همه¬ی مسلمانان تروریست نیستند." گفتی شمار قابل توجهی، احتمالا اکثریتی، تروریست¬اند.) این تهمت¬زنی روزمره به نوبه¬ی خود خشم و عزم آن¬ها را تقویت و حس این¬که به لحاظ تمدنی متفاوت اند را تشدید می¬کند. این هویت اسلامی¬ی قوام یافته، سپس، سبب¬ساز زندگی افتخارآمیزی برای آن¬ها می¬شود، زندگی¬ای که زمانی آرزویش را داشتند و دیگر امیدی نداشتند که به آن برسند: مثل غربی¬های معمولی (بریتانیائی، کانادائی، امریکائی، فرانسوی) مثل همسایگان سفیدپوست¬شان یا هم کلاسی¬های¬شان، یعنی آن¬چه مدارک شهروندی جدید به آن¬ها قول داده بود. دراین فرایند آن شمار بزرگ افراد سکولاری که از خانواده¬های مسلمانند و درکشورهای غربی، هویت اسلامی را نمی¬پذیرند و در ادعاهای جماعات چند فرهنگی شریک نمی¬شوند، از مشارکت [در فعالیت¬ها] محروم و کنار گذاشته می¬شوند. آن¬ها به اندازه کافی دردسر ایجاد نمی¬کنند که شایسته¬ی توجه زیاد یا تبلیغ و معروفیت باشند. آن¬ها مسلمان واقعی نیستند، نه از نظر اسلام ¬گرایان یا مخالفانشان- موسسات دولتی و رسانه¬های عمومی- نه از نظر حتی دوستانشان در غرب، در محیط سکولار، پسامدرن و چند فرهنگی. آن¬ها فقط معرف خویش¬اند نه یک " فرهنگ"، یک "تمدن " و یا یک تهدید. برخی از آن¬ها به خاطر احساس تعلقی که دموکراسی لیبرال غرب با ماهیت نژادپرستانه خود از آن¬ها دریغ داشته است، به رده¬های اسلام¬گرایان می¬پیوندند. کل اسلام¬گرایان در تنوع تاکنون [موجود خود] و اسلام¬گرایان بعد از این، از مهربان¬ترین تا خشن¬ترین، هم¬چون مردمی که احساس می¬کنند تحت محاصره¬اند، به آن¬چه دشمنان¬شان می¬گویند، خواه واقعی، خواه خیالی، درباره¬ی آن¬ها و خودشان و درباره¬ی اساس اختلافات و دشمنی¬های بین "ما" و"آن¬ها" بسیارتوجه دارند. همیشه این¬طور بوده است، اما به خاطر محدود بودن سطح سواد در کشورشان و وسائل ارتباطی¬ی نسبتن رشد نیافته¬ی فرا قاره¬ای در دوران استعماری، ابزاری که بتوان چنین دانشی را گرد آورد محدود بود و فقط تحصیل کرده¬های سطح بالا با گفتمان¬های شایع در غرب تا حدودی آشنائی داشتند. دیگر چنین نیست. در دوران پسااستعماری شاهد گام¬های بلندی در سوادآموزی و آموزش عمومی در دیگر نقاط جهان بوده¬ایم و از جمله تاثیرات عظیم رسانه¬ی الکترونیک و جهانی شدن، یکی هم این است که بسیاری از جنبه¬های قدرت آمریکا به حوزه¬های زندگی آن¬ها[اسلام¬گرایان] راه پیدا کرده است و آن¬ها، حتی زمانی که چنین قدرتی، شکل جنگ مستقیم و قهر به خود نگیرد، تجلییات قدرت آن، هویت، تفاوت تمدنی و تفوق آن را در صفحه¬ی تلویزیون های خود می¬بینند و می¬خوانند. آن¬ها اطلاعی از مجله¬ی "سوشیالیست رجیستر" ندارند. بوش و رمزفلد، پاول و رایس، هانتینگتون و ولفوویتز کسانی اند که آن¬ها می بینند و راجع به آن¬ها می¬شنوند و می¬دانند که شرکت¬کنندگان در جنگ آسیای غربی، ازجمله خودشان، چگونه در رسانه¬های ایالات متحده نشان داده می¬شوند. بسیاری ازآن¬ها از جایگاه مذهب و قدرت آن در آمریکا باخبرند و احتمالن پاره¬ای حتی موعظه¬گران انجیل را در تلویزیون تماشا کرده¬اند. چنین تصاویری آن¬ها را در مورد عرفی بودن بنیادی¬ی غرب یا مهربانی مسیحیت آن قانع نمی¬کند. قابل توجه است که حتی شمار بالائی از اسلام¬گرایان افراطی تحصیلات دانشگاهی داشته¬اند و همگی به کشورهائی تعلق دارند که مستعمره یا تحت سلطه¬ی قدرت¬های اروپائی بوده¬اند. پاره¬ای از این کشورها اکنون در اشغال ایالات متحده¬اند. از نظر آن¬ها[اسلام گرایان] این وضعیت تداوم می¬یابد. آن¬ها با این قضیه آشنا می¬شوند و می بینند که آن¬هائی که هم اکنون درکشورهای تجاوزگر دارای قدرت نظامی، سیاسی، مذهبی یا آکادمیک اند چه می¬گویند و بدین ترتیت رابطه¬ی بین گفتار و کردار را درمی¬یابند. گفتمان بین تمدن¬ها به جاده¬ی دوطرفه¬ای تبدیل می¬شود که یکی دیگری را به وجود می¬آورد. اسلام¬گرایان فرهیخته احتمالن به همه¬ی پیچیدگی¬ی سنت¬ها و جوامع غربی آگاه اند (سخنگوی کنونی¬ی پارلمان ایران درعین حال مترجم آثار کانت است.) و روشنفکران سکولار در محیط¬های اسلامی حتی می¬توانند این را درک کنند که تمدن¬ها موجودیت¬های مستقلی ندارند، بلکه مقولات استدلالی و اجرائی اند با اثرپذیری عظیم، به طوری¬که گفتمان بین تمدن¬ها با انگیزه¬ی سیاسی در دوران ما، اساسن فعالیت¬هایی با قصد و نیت نادرست اند. اما رزمنده¬ی اسلام¬گرا، گذشته از هر چیز، فردی ساده¬ و دارای فهم ظاهری است که درباره¬ی آنچه می¬بیند شیوه¬ی تفسیر منحصر به ¬فردی دارد. وقتی چنین رزمنده¬ای در رسانه¬ی الکترونیکی نشان داده شود، اساسن دو تصویر از جامعه¬ی آمریکادریافت می¬کند: یکی را از طریق صنعت سرگرمی به دست می¬آورد که تخیل پاک¬ دینانه¬ی او همه¬ی آنرا فساد و انحطاط محض تفسیر می¬کند و دیگری تصویرانسان جنگ¬ طلب وکژگفتار ی که طرفدار جنگ است و بر ضد اسلام و مسلمانان. غرب در تخیلات به غلیان آمده¬ی آن¬ها [اسلام¬گرایان]، به مسیحیتی جهادکننده و زندگی سکولار آن به محل گناهکاری تبدیل می¬شود. بازتاب روانی این امر انزجار، وحشت وخشم است وپی¬آمد آن دست بردن به اسلحه. در دنیای عرب، دست¬کم، (و در ایران زمان شاه) آن¬ها [اسلام¬گرایان] شاهد بوده¬اند که حاکمان منابع ملی¬شان را در غرب به رهن گذاشته¬اند، درآمدهای کشور را برای تجملات خود و فامیلشان ضایع و یا صرف ایجاد ارتشی کرده¬اند که احتمالن با یک دیگر می¬جنگند ولی نه هرگز علیه تجاوزگر و اشغال¬گر. آن¬ها [اسلام¬گرایان] شاهد بوده¬اند که ارتش¬های رهبران ملی¬ی سکولارشان جنگ¬ها را یکی از پس دیگری در مقابل نیروی مخرب امریکائی- اسرائیلی باخته¬اند. آن¬ها ارتش معتبری سراغ ندارند که به آن بپیوندند. باید ارتش خود را در خفای کامل به وجود آورند، ارتشی غیردولتی و با سازماندهی نه چندان سفت وسخت، ارتشی نه برای زدوخورد و درگیری با اسلحه و نفرات اندکشان در مقایسه با دشمن، بلکه برای عملیات خارق¬العاده : برای تبلیغ آن عملیات. قدرت آن¬چنان نامتقارن است که روش آن¬ها باید فقدان تقارن را بازتاب دهد. آن¬ها کشتار بیشمار شهروندان غیرنظامی¬ی خود به دست آمریکائیان و اسرائیلی¬ها را شاهد بوده¬اند، به طوری¬که کشته شدن غیرنظامیان به دست خود را تروریسم یا حتی قابل قیاس با رنجی نمی¬دانند که ملت¬شان کشیده¬اند. اگر بنا باشد نامی برخود بگذارند، خود را ضد تروریست¬ها می¬دانند. آن¬ها کاملن به اسلام وفادارند، اما آن¬هائی که در حاشیه¬ی افراطی [جامعه] زندگی می کنند و می¬میرند اطلاع اندکی از الهیات آن دارند. بخشی ازآن الهیات ناراحتشان می کند زیرا کشتن غیرنظامیان و خود¬کشی (وبنابراین خودکشی با بمب) ممنوع است. به این دلیل است که آن¬ها در جریان جنگ وگریز الهیات جدیدی سرهم می¬کنند تا تبلیغات خود را توجیه کنند و بنام اسلام کاری را انجام دهند که در اسلام ممنوع است. دراین معنا بسیاری از آنان را نمی¬توان به مفهوم دقیق کلمه بنیاد گرا یا احیاگر[اسلام] نامید. آن¬ها مبتکرند، اما حاصل ابتکار آن¬ها بیش¬تر یادآور گروه¬های نخبه¬ی تروریست روسیه¬ی تزاری است و نه دوره یا واقعه¬ای درتاریخ اسلام، درست مثل رژیم مصیبت بار و مخفی¬ای که طالبان بر افغانستان جنگ زده تحمیل کرد که در این جهان به هیچ چیز شباهت ندارد جز رژیمی که پل پت به مردم جنگ زده¬ی کامبوج تحمیل کرد. درآن یک ابتکارات اسلام و دراین یک ابتکارات کمونیسم [را می¬توان دید.] در هر دو مورد تجاوزات امپریالیستی¬ی ایالات متحده در ویرانی¬ های هر دو جنگ، روان¬ نژندی کل جمعیت¬های ملی و تخریب کامل تاروپود اجتماعی و حتی نابودی اندک وسائل مادی مطمئن موجود برای زندگی روزانه بسیار دخالت داشت و راه را برای به قدرت رسیدن پل پت¬ها و ملاعمرهای در این جهان هموارکرد. اکنون بیم آن می¬رود که سرنوشت مشابهی در انتظار عراق باشد. می¬خواهم دراین¬جا بحث جنگ و پی¬آمد¬های آن را متوقف کنم و به قضیه¬ی گفتمان های مترقیانه¬ی تمدن¬ها بپردازم که درجهان مسلمانان نیز تبلیغ می¬شود، گفتمان¬هائی که هم بخش¬هائی از عرفی¬ترین تا مذهبی¬ترین و حتی بخشی از رزمندگان مسلح تبلیغ می¬کنند. حقیقت روشن این است که عقائد مربوط به تفاوت¬های تمدنی ریشه در نظراتی دارد که نه فقط به " شرق اسلامی" بلکه به مخالف استدلالی¬ی آن یعنی "غرب" نیز مربوط می¬شود. دربین شیفتگان بحث تمدن¬ها آنان که فرهیخته ترند نظرات مشخصی در رابطه با سرمایه¬داری، روشنگری و دین ¬زدائی¬ی عقل¬باور مسیحیت دارند: سرمایه¬داری پروپیمان در غرب در مقابل سرمایه¬داری ناکافی در بین مسلمانان. پایه ی برابری¬طلبانه و عقل باور در مسیحیت و دین¬زدائی ی کاملی که متفکران روشنگری، انقلاب [کبیر] فرانسه و غیره در جوامع مسیحی انجام داده¬اند، همگی با فقدان همه¬ی این قضایا در جوامع مسلمان و شکاف غیرقابل جبرانی سنجیده می¬شود که اسلام را از خرد عرفی جدا می¬کند. کسانی¬که در بین شیفتگان بحث تمدن¬ها کمتر فرهیخته¬اند درباره¬ی سنت در مقابل نوسازی بحث می¬کنند. درعین حال، پست مدرن ها نظر خود را با اصطاحاتی چون اصالت، کثرت و خلوص فرهنگ¬ها توضیح می¬دهند. از نظر جناح راست خشن و بی رحم هم، قضیه هم¬چنان حول فرهنگ دور می¬زند، اما فرهنگی که پایه نژادپرستی¬ی آن با علم زیست¬شناسی تعریف می¬شود و همیشه هم کارکرد دارد : این که آن¬ها کی هستند است که [نشان می¬دهد] آن¬ها این¬گونه اند. فرق¬گذاری فرهنگی که امروزه الهام¬بخش شناخت¬ شناسی موضوعات اجتماعی و سیاسی است، می¬تواند محل تلاقی چندی ازین گرایشات باشد، حتی اگر درجنبه¬های دیگر ازهم فاصله بگیرند. ژئوپلیتیک: پاپ، پرزیدنت و پروفسور در طیف راست تا چپ ایده ی ساده انگارانه ای را شاهدیم مبنی بر این¬که غرب، علی رغم همه¬ی انحرافاتی که از هنجارهای خود، و به یقین در شکل¬بندی¬ی کنونی خود، دارد اساسن سکولار، دموکرات، لیبرال و یهودی- مسیحی است. سکولاریسم و لیبرالیسم افراطی احتمالن راست¬های افراطی را عصبانی می¬کند و چپ احتمالن غرب را به اندازه¬ی کافی لیبرال یا دموکرات نمی¬داند، اما بر سر این توصیف توافق عمومی وجود دارد. (اصطلاح "یهودی- میسحی" در مورد "غرب" حتی در اثر فردریک جیمسن، نظریه¬پرداز توانای بحث فرهنگ¬ها، نیز مشاهده می¬شود.) بسیارخوب، اگر غرب همه¬ی این ویژگی¬ها را داراست (و مخصوصا غرب، به این دلیل که اگر دیگران هم این ویژگی¬ها را داشتند، دلیلی درکار نبود که مشخصا غرب را دارنده¬ی چنین فضیلت¬های بدانیم) زحمت چندانی نباید می¬کشیدیم که بگوئیم این فضیلت¬های گوناگون بخش¬های به هم مرتبط یک کل یک¬پارچه اند و این¬که در ذات خاستگاه و مبدا غرب چیزی نهفته است که وجود این کل یکپارچه را ممکن می¬سازد. به نظر من درهمه¬ی آن حوزه¬هائی که محل تلاقی¬ی فرهنگ، مذهب و سیاست است، غرب "مسیحی" در دهه¬های اخیر شروع کرده است خود را همه جا "یهودی- مسیحی" تعریف کند، آن هم اساسا برای پشتیبانی از اسرائیل، به خصوص بعد از پیروزی¬ی ویران¬گر آن در سال 1967 و بخشی هم به خاطر جبران احساس گناهی که به خاطر کشت و کشتار(هولوکست) [ یهودیان] می¬کرد و بخشی دیگر برای هم هویت سازی خود با پیروزی نظامی¬ی نیروی دیگری، درست زمانی¬که ایالات متحده در ویتنام با شکست روبه¬رو شد. پیش از آن، یهودی ستیزی بیش¬تر معیار و هنجار بود تا نوعی غرور به داشتن هویت یهودی- مسیحی. افزون براین، عمده¬ی تاریخ پیش از جنگ جهانی¬ی دوم اروپا را باید فراموش کرد تا دموکراسی لیبرال را شیوه¬ی عمل سیاسی غربی¬ی نسبتن یکدستی تصورکرد. ("ارزش" اصطلاحی است که در دوران فرهنگ ¬باوری مرجح شمرده می¬شد و دمکراسی ارزشی است که می¬گویند غرب، به رغم کاربست نژادپرستی، فاشیسم، نازیسم و غیره، همیشه با آن موافق است.) ایده¬ی جالب دیگری هم وجود دارد: این¬که می¬توان هم¬زمان هم سکولار بود و هم یهودی- مسیحی. آیا می¬توان هم زمان هم سکولار و هم اسلامی بود؟ بسیارخوب، تنها پیش¬ فرضی که یهودیت و مسیحیت را کاملن با سکولاریسم و لیبرالیسم مدرن امروزی سازگار بداند و، درعین حال، اسلام را [با سکولاریسم و لیبرالیسم] ناسازگار، احتمالن می¬تواند موید این ایده باشد که توصیف غرب از خود به مثابه یهودی- مسیحی، می¬تواند با ادعاهای سکولار و لیبرال- دمکراتیک¬اش، کاملن ، خوانائی داشته باشد. در صورتی که، جوامعی که اکثریت¬شان مسلمانند با قبول این¬که اجزای متشکله¬ی اسلامی که به ارث برده¬اند در هویت معاصری که دارند، دخالت داشته است، به طور آشکار سکولار نیستند و نمی¬توانند باشند. بنا براین، در چنین وضعیتی بسیار درخور توجه است که اسرائیل، پایگاه دیده¬وری تمدن غربی درقلب جغرافیائی¬ی آسیای غربی، مورد تحسین قرار گیرد و همواره بتواند به طور قانونی و بگونه¬ی احساس برانگیزی خود را "دولتی یهودی" توصیف کند، و درعین حالی که یک سوم شهروندانش غیریهودند و از پاره¬ای محدودیت¬های تعریف شده¬ی قومی- مذهبی رنج می¬برند، به عنوان مدل دموکراسی¬ی سکولار و لیبرال نوع غربی نگریسته شود، آن¬هم در دنیائی از نظام¬های استبدادی و بنیادگرا. در زمینه¬ی بحث جاری نیازی نیست که به اظهارات مربوط به حق مذهبی در آمریکا بیش از اظهارات اسامه بن لادن توجه داشته باشیم (¬باوجودی¬که بسیاری از اظهارات بن لادن هوشمندانه¬تر و حتی قابل قبول¬ترند.) اما می¬توان به سخنرانی¬ی اخیر پاپ مراجعه کرد تا پی برد که پیوندهای بین غرب، مسیحیت و خرد چگونه با پی¬گیری و هوشیاری، تا حدی به منظور جدا کردن غرب مسیحی یا معقول از جهان اسلام، ترسیم می¬شود. این قضیه مخصوصن جالب است زیرا پاپ (قبلن به کاردینال راچینگر معروف بود - یا به بیان شوخ طبعانه¬ی جناح چپ کاتولیک " کاردینال موش ") در بین آن بخش ازکلیسای کاتولیک که ازاو تا رسیدن به مقام همایونی¬اش حمایت کردند، به خاطر دانشوری از شهرت بالائی برخوردار است. پاپ این سخنرانی را به تاریخ دوازدهم سپتامبر2006 در دانشگاه رگنسبورگ ایراد کرد، سخنرانی¬ای که درسطح وسیع منتشر شد. به یقین این سخنرانی را به شیوه¬های گوناگون می¬توان قرائت کرد. می¬توان آنرا¬ در متن احساسات افراطی¬ی مذهبی که هم اکنون دربین مسلمانان گسترده است قرائت کرد، مسلمانانی که مدعی اند نقل قول¬های کوتاه و مبهمی که پاپ درسخنرانی¬اش آورده، آن¬ها را جریه دار کرده است و بدین ترتیب نمودهای خشم و عصیانی که به سوزاندن تعدادی کلیسا به دست گروه های مترصد مسلمان درترکیه یا فلسطین منتهی شد را به طور عام به عنوان مصداق¬های نارواداری در بین جماعات مسلمان و در دین اسلام آن¬گونه که هست، نمونه آورد. یا سخنرانی پاپ را همان¬گونه که خود مصر است، از یک¬سو، تاملی بر تفاوت اساسی¬ی بین مسیحیت و اسلام قرائت کنیم که به لحاظ سیاسی بی طرفانه می¬داند، و از دیگرسو، هویتی بنیادی بین مسیحیت و اروپا. ترجیح می¬دهم از کل قضیه قرائتی تاریخی داشته باشم و آن¬را در موقعیت¬های گوناگونی ببینم که این سخنرانی اثر خود را برآن¬ها گذاشته است، سخنرانی¬ای که از یکی از محترم¬ترین منبرها در "غرب" ایراد شد. از خود نقل قول توهین¬آمیز شروع کنیم: "به من نشان دهید محمد چه چیزی آورد که تازگی داشت وآن¬چه او آورد فقط چیزهای بد و غیرانسانی بود، مثل فرمانی که داد تا دینی که موعظه می¬کرد را با شمشیر تبلیغ کنند." ( 3 ) آن اظهارنظر مشخص در قرن چهاردهم زمینه¬ی ویژه ای داشت: امپراطوری بیزانس در مخمصه¬ی جنگ با ترک¬ها گرفتار آمده بود که درآن قدرت نظامی کم¬تری داشت و به همین دلیل از قدرت¬های گوناگون دراروپا درخواست کرده بود تا جنگ صلیبی¬ی دیگری را سازماندهی کنند و درعوض قول می¬داد که کلیساهای غرب و شرق را متحد کند. این درخواست به جائی نرسید و کمی پس از مرگ امپراطور بیزانس، قسطنطنیه به دست قشون ترک سقوط کرد. با این وجود، نکته این است که این جملات طی مبارزه¬ی نظامی نوشته شد و بدگوئی از اسلام در خدمت آن منظور معین قرار گرفت. بنا براین، به حق می¬توان تعجب کرد که چرا این قطعه ی مبهم امروزه دوباره بیرون کشیده می¬شود- اکنون به دست پاپ دیگری ، آن¬هم پاپی رومی- و باز هم در بحبوحه¬ی جنگی فراگیر به منظور فرا خواندن غرب دموکرات یهودی- مسیحی برای اتحاد علیه تروری جهانی که مسبب آن¬را امروزه "فاشیسم اسلامی" می¬نامند. به اصطلاح، جنگی سکولار در خطه ای مذهبی. این نقل قول در جریان شرح عمومی یزدان¬شناسانه¬ای ظاهر می¬شود مبنی بر تفاوت اساسی¬ی مذهبی و تمدنی¬ی بین مسیحیت و اسلام، به طوری¬که طبق نظر پاپ، دین مسیحیت از همان آغاز در مفاهیم یونانی¬ی خرد کیهانی پایه داشته است، به گونه¬ای که هویت ایمان و خرد برای آن جنبه¬ی اساسی دارد. درصورتی¬که اسلام خدای برینی را درنظر دارد که رابطه¬ی درست و سازنده¬ای با خرد ندارد و درحقیقت چنان مطلق است که می¬تواند احکامی صادرکند- و اغلب هم چنین می¬کند- که به هیچ¬وجه نمی¬توان درچارچوب "عقلانیت ایمان" مورد تایید قرار داد، عقلانیتی که به قول پاپ از نظر مسیحیت جنبه¬ی اساسی دارد. این احکام ادعائی مربوط به گسترش اسلام به قدرت شمشیر، بدین ترتیب نمونه¬ای¬ست از خرد ستیری¬ی بنیادی¬ی دین اسلام. پاپ یقینن در سخنرانی خود قبول می¬کند که در قرآن جائی آمده است که: " لااکراه فی الدین. " اما او این قضیه را به "دوران اولیه " مرتبط می¬داند، زمانی¬که "محمد قدرتی نداشت و مورد تهدید بود" و درعین حال طوری صحبت می¬کرد که گوئی مسیحیت خود نه تاریخ انگیزیسیون و نه خشونت¬های رنگارنگ هیچکدام را نداشته است. ( 4 ) دراین¬جا نگرانی¬ی ما اختلاف کلامی [یزدان¬شناسانه] بین اسلام و مسیحیت نیست، هرچند به جاست اشاره شود که درست همان زمانی که نخست وزیر ترکیه از اظهارات پاپ انتقاد کرد، صدر اعظم آلمان و تعدادی از همکاران او با تمامی نیرو به دفاع از پاپ شتافتند. بنابراین، معلوم نیست که آیا سران دو کشور آلمان و ترکیه مذاهب و تمدن ها را¬، همان¬گونه که هانتینگتون مدعی است، نمایندگی می¬کنند یا نماینده¬ی دولت – ملت ها هستند و بنابراین تحت الزامات سیاسی¬ی کشورهای خود عمل می¬کنند، الزاماتی که احتمالن صبغه¬ی ملاحظات مذهبی دارد. بنابراین، دراین رابطه مفید است به خاطر داشته باشیم که کاردینال راچینگر پیش از پوشیدن شنل پاپی، عالم اصلی¬ی الهیات واتیکان بود و در آن مقام به روزنامه¬ی فرانسوی¬ی " فیگارو" گفت که از آن¬جا که ترکیه ملتی مسلمان است، نباید به جامعه¬ی اروپا پذیرفته شود: "ترکیه در جریان تاریخ همواره قاره¬ی دیگری را نمایندگی کرده که در تقابل دائمی با اروپا قرار داشته است. [ترکیه] می¬تواند تلاش کند قاره¬ای فرهنگی با کشورهای عرب همسایه به وجود آورد و چهره¬ی اصلی¬ی یک فرهنگ با هویت خاص آن باشد." ( 5 ) باز هم یک تفاوت عمیق و غیر قابل اصلاح، و اظهاراتی از این دست که به تلاش ترکیه برای پیوستن به جامعه ی اروپا مربوط می¬شود، به خوبی توضیح¬دهنده¬ی آنست که چرا نخست وزیر ترکیه مجبور شد تازه¬ترین کنایه¬ی پاپ درباره¬ی اسلام را استثنا کند. همه¬ی این¬ها ظاهرن با گفتمان غرب- مرکز به خوبی انطباق دارد. بر متن این گفتمان است که آکادمیسین¬هائی چون ساموئل. پی. هانتینگتون می¬توانند بحث تند روانه¬ی " برخورد تمدن¬ها " را مطرح کنند و پاپ می¬تواند از سنجش¬ناپذیری¬ی تمدنی¬ی یزدان¬شناسانه شرق اسلامی و غرب مسیحی داد سخن دهد. دیگر جنبه¬های آن سخنرانی هم به همان اندازه درخور توجه است. پاپ می¬گوید که خصلت ذاتن یونانی¬ی (هلنی) مسیحیت برای آن مطلقن جنبه¬ی اساسی دارد و به آن – و به اروپا- هویت متمایزی می¬بخشد. پاپ در ادامه¬ی بحث خود از تلاش¬های خطرناکی نام می¬برد که می¬خواسته است ویژگی¬ی یونانی (هلنی) مسیحیت را از بین ببرند و از جمله با جنبش دین¬پیرائی (رفورماسیون) شروع می¬کند و به ایده¬ی امروزی کثرت باوری (پلورالیسم) و چند فرهنگی می¬رسد که [به نظر او] از فرهنگ¬های دیگر وظیفه¬ی یونانی کردن [فرهنگ] خویش را سلب می¬کنند: 27 " این رابطه ی تنگاتنگ بین دین انجیلی و کندوکاو فلسفی ی یونانی رویدادی بود که اهمیت تعیین کننده داشت....اگراین هم¬گرائی را قبول داشته باشیم، تعجبی ندارد که مسیحیت به رغم خاستگاه¬های خود و نوعی گسترش در شرق، سرانجام خصلت تاریخن تعیین کننده خود را فقط در اروپا کسب کرد. می¬توان این قضیه را به گونه¬ی عکس نیز توضیح داد: این هم¬گرائی که بعدن میراث رومی نیز به آن اضافه شد، اروپا را به وجود آورد و به عنوان پایه و بنیاد آنچه می¬توان به درستی اروپا نامید باقی ماند." (6 ) بی تردید مسلمانان تحصیل کرده (و نه فقط مسلمانان ) براین باورند که عقل¬باوری¬ی فلسفی¬ی اسلامی ی قرون وسطی منبع حیاتی برای انتقال اندیشه¬ی یونان به اروپای غربی بود. فلسفه¬ی نوافلاطونی¬ی اسلامی قدیمی¬تر از بشردوستی و نوزایش (رنسانس) اروپائی است. این البته نکته¬ی مورد نظر من نیست. آن¬چه می¬خواهم بگویم این¬که این نقل قول مشخص که احساسات مذهبی اسلامی را این چنین جریحه دار کرد، خود نیاز به آن دارد که نه فقط بر زمینه¬های گسترده¬تر اسلام¬ستیزی و جنگ¬های ادعائی¬ی فاشیسم اسلامی قرائت شود، بلکه بر متن نظرات پاپ پیرامون جنبش دین پیرائی (رفورماسیون)، کثرت¬باوری، چندفرهنگی، هویت اروپا و مسیحیت، زیردستی نه فقط اسلام بلکه مسیحیت شرقی و ترکیه به عنوان کشوری که به لحاظ تمدنی شایسته¬ی عضویت کامل در اتحادیه¬ی اروپا نیست ، اگر نخواهیم درباره¬ی ویژگی الهیات رهائی¬بخشی صحبت کنیم که "انحراف" از مسیحیت راستین قلمداد می¬شود. پاپ در دوره تصدی خود در واتیکان به عنوان کارشناس کلامی، الهیات رهائی¬بخش را "چالشی علیه کلیسا" دانست که باید به هر قیمت جلوی آن¬را گرفت: " ساختار مقدس و هرمی کلیسا که خواست پروردگار است بچالش کشیده شده است. این موضع گیری بمعنی آنست که کشیشان منشاء مردمی دارند و هر نوع تائیدی از دین در نهایت تابع معیارهای سیاسی است." ( 7 ) کسی که درچارچوب کلیسای خود آزادمنش نباشد نمی¬توان انتظار داشت که نسبت به دیگر مذاهب روادار باشد. با همه¬ی این احوال، نمی¬توانیم این قضیه را صرفن به عنوان ناسزاگوئی¬ی یک شخصیت نادیده بگیریم، شخصیتی که در عین حال آزادمنش هم نیست. این¬که ترکیه به لحاظ تمدنی مناسب عضویت در جامعه¬ی اروپا هست یا نیست – این¬که اروپا می¬تواند به چنین شمار بزرگی از شهروندانمسلمان در محدوده¬ی کشور خود جا و مکان دهد بدون این¬که ویژگی¬ی فرهنگی¬ی بی همتای خود را ازدست بدهد یا این¬که از نظر اروپا عاقلانه است که کشوری با چنان دم و دستگاه نظامی ی پرقدرت اسلامی را بپذیرد – مساله¬ای¬ست که در سراسر اروپا و در همه¬ی سطوح نگرانی به وجود آورده است. گفته¬ی پاپ نه فقط یک نظر شخصی بلکه بخش بزرگی از فهم همگانی اروپا را نشان می¬دهد. همین طور هم، بخش اصلی دانشمندان غربی کاملن نظر پاپ را تایید می کنند، این¬که پیوند بین میراث مذهبی¬ی یهودی-مسیحی و منطق یونان و اندیشه¬ی سیاسی اساس و بنیان اروپا و صفت بی همتای آنست و همان است که به سنت¬های دموکراتیک و سکولار غرب ویژگی بی همتایش را بخشیده است. حتی موضوع الهیات رهائی¬بخش که در این سخنرانی به میان کشیده نشد ولی زمانی که پاپ کاردینال و عالم متخصص کلامی [مسیحیت] بود، یکی از مشغله¬های ذهنیش را تشکیل می¬داد، به هیچ¬وجه مساله¬ی داخلی کلیسا نبود، اما اخطارهائی که افرادی چون او علیه آن می¬دادند، بر رهبران ایالات متحده شدیدن اثر می¬گذاشت. در ماه مه سال 1980 با نزدیک شدن انتخابات ریاست جمهوری و کاندیداتوری رنالد ریگان، یک گروه متخصص که برای حزب جمهوریخواه کار می¬کرد، سندی تهیه کرد که کارپایه "سیاسی ریگان بود، یعنی همان سند معروف " سانتافه". در بخش دوم آن تحت عنوان " براندازی داخلی " پیشنهاد شماره 3 این¬گونه آمده است: "ایالات متحده در سیاست خارجی خود باید رودرروئی (و نه فقط واکنش پس از وقوع حادثه ) با الهیات رهائی¬بخش را شروع کند. متاسفانه نیروهای مارکسیست – لنینست از کلیسا به عنوان سلاحی علیه مالکیت خصوصی و نظام سرمایه¬داری تولید استفاده کرده¬اند و در جماعات مذهبی با ایده¬هائی رخنه کرده¬اند که بیش¬تر کمونیستی است تا مسیحی. " اگر افغانستان میدان نبرد بین سرمایه¬داری و کمونیسمی بود که قرار بود به کمک "فاشیسم اسلامی" مغلوب شود، آمریکای مرکزی بستر کشمکشی بود بین هژمونی آمریکای شمالی و شورش انقلابی در آمریکای لاتین. در این کشمکش، الهیات رهائی بخش به مثابه سرچشمه¬ی نیرو و پشتیبانی از انقلابیون مشخص شد و بنابر این، مسیحیت نوع متفاوتی - حق [ویژه] مذهبی ایالات متحده، با همه¬ی تنوع آن - را باید بسیج، حمایت مالی و حتی، در صورت لزوم، مسلح می¬کردند و بی تردید همراه با عنایات و برکات آشکار و تلویحی واتیکان به جنگ آن می¬فرستادند. نقل قول مربوط به محمد هیچ¬گونه ارتباطی با استدلالات پاپ [در سخنرانیش] نداشت. پاپ که مردی زیرک و بسیار سیاسی است، از بحث خود خارج شد تا بتواند نقل قول [خود] را بگنجاند به این قصد که آن¬چه ادعا می¬شد که در جنگ علیه " فاشیسم اسلامی" در خطر است، همان ایده¬ی "غرب" – غرب مسیحی ی معقول هلنی (یونانی) شده¬ی – است و این آن چیزی بود که [پاپ] اساسن توضیح می¬داد: اگر جنگی در میان بود، جنگی بین تمدن¬ها بود. مقام والائی که او [پاپ] در سرمایه¬ی معنوی کلیسا دارد، ایجاب می کند که اشارات ارشادی گفتمان کلامی¬اش را به طور مستقیم ابراز نکند. چنین احساس گناهی را آکادمیسین با نفوذی در واشنگتن، مثلن ساموئل. پی. هانتینگتون ندارد، کسی که کتاب " برخورد تمدن¬ها و بازسازی نظم جهانی¬ی" او در سال 1996 منتشر شد و با توضیحات تحسین¬آمیز برژینسکی و کی¬سینجر روبه¬رو شد که شوروشوق نادر دو حزب [دو حزب متفاوت ] را نسبت به دید استراتژیک مولف نشان میداد. اشاره به این کتاب نه به خاطر اندیشه¬ی عمیق آن بلکه به خاطر شهرت و تاثیر آن است. از نقطه نظر آکادمیک، این کتاب کار متوسطی است. در این کتاب هانتینگتون متفکران عصر روشنگری را به خاطر تقویت این توهم که سرانجام تمدنی جهانی به وجود می¬آید سرزنش وپیش¬گوئی می¬کند که قرن بیست ویکم را جنگ بین فرهنگ ها (او از "فرهنگ" و "تمدن" به تناوب استفاده می¬کند) متلاشی می¬کند، اما او نمی¬داند چند تمدن [در دنیا ] وجود دارد : می¬گوید هفت یا هشت تمدن. هانتینگتون در جوهر استدلال خود تمدن غربی را با مسیحیت غربی، مذهب کاتولیک و پروتستانیسم هم هویت می¬داند، تا آن¬را دقیقن نه فقط از جهان اسلام بلکه هم¬چنین از کلیسای ارتدکس متمایز سازد، زیرا [در غیر این¬صورت] روسیه، سرب، مسیحیت خاور نزدیک (لوانتی) و از این قبیل هم جزء آن¬ها محسوب می¬شوند. با این همه، برای هانتینگتون آمریکای لاتین مساله است چرا که عمدتن کاتولیک وپروتستان مذهب است. هانتینگتون به هزار راه و بیراهه می¬زند تا این¬گونه استدلال بیاورد که آمریکای لاتین به جهاتی اساسی متفاوت است و باید یا آن را تمدنی مستقل یا بخشی از تمدن غرب تلقی کرد. ظاهرن مطمئن نیست. دو بندی که راجع به آفریقا می¬آورد با کلمه ی " شاید" که در پرانتز گذاشته، شروع می¬شود و با این نظر او ادامه می¬یابد: "اغلب متخصصان [بحث]" تمدن¬ها "به استثنای برویدل تمدن مشخص افریقائی را به رسمیت نمی¬شناسند". جمله¬ی بعدی او به این اشاره دارد که احتمالن چنین تمدنی ممکن است وجود داشته باشد ولی اگرهم وجود داشته باشد فقط در نیمه¬ی جنوبی¬ی قاره باید باشد. بخش علیا به اضافه¬ی نواری در ساحل شرقی بخش¬هائی از تمدن اسلامی است و نه آفریقائی. در نقشه¬کشی او مسیحیان آفریقائی به هیچ تمدنی تعلق ندارند. به رغم این¬که دویست میلیون از مردم هند مذهبی جز هندو دارند و این کشور به داشتن قانون اساسی سکولار خود افتخار می¬کند، [درکتاب هانتینگتون] گفته می¬شود تمدن آن کلن هندوئی است. اکنون که این مقاله را می نویسم هندوستان یک رئیس جمهور مسلمان ویک نخست وزیر سیک دارد و در عین حال یک زن ایتالیائی¬ی کاتولیک رومی به لحاظ سیاسی قدرتمندترین شخصت این کشور است. هانتینگتون ازاین¬که یونانیان عضو ناتو و درعین حال عضو کلیسای ارتدکس اند، غمگین است زیرا ناتو را اتحاد امنیتی¬ی گریزناپذیری برای تمدن غرب و اتحادیه اروپا می¬داند که طبق نظر او فقط باید شامل کسانی باشد که طرفدار مسیحت غربی اند. او حتی تا آنجا پیش می¬رود که می¬گوید مخالفت شدیدی که علیه سیاست ایالات متحده و نقش ناتو دریونان وجود دارد فقط به این دلیل است که پیوندهای مذهبی یونانیان واقعن به غرب تعلق ندارد. هانتینگتون براین اصرار دارد که نشان هر تمدنی مذهب است و بنابراین خود را مجبور احساس می¬کند که با آیین کنفیسیوس، به خاطر مقاصد عملی، به عنوان یک مذهب برخورد کند، گفتی آیین کنفیسیوس یک مذهب است. مقوله¬بندی¬های هانتینگتون بی ربطند، اما توصیه¬ها و رهنمودهای او تند وخشن: "ادعاهای غرب مبنی برنظریه¬ی رستگاری¬ی عام به طور روز افزونی آن را به رودررویی با دیگر تمدن¬ها وامی¬دارد. دراین رابطه از همه جدی¬تر رودررویی با تمدن اسلام وچین است. بقای غرب به این بستگی دارد که هویت خود را به¬گونه¬ی مثبت، بازتعریف کند و غربی¬ها تمدن خود را به مثابه تمدنی بی همتا و نه جهانی یا وحدت بخش قبول داشته باشند تا بتوانند آن¬را تجدید و در مقابل چالش¬های جوامع غیر غربی از آن حفاظت کنند....در جهان پسا جنگ سرد مهم¬ترین تمایز بین ملت¬ها تمایزی ایدئولوژیک، سیاسی یا اقتصادی نیست بلکه فرهنگی است. ما زمانی می¬دانیم چه کسی هستیم که بدانیم چه کسی نیستیم و اغلب هم فقط زمانی که بدانیم علیه چه کسی هستیم..." ( 8 ) آن¬چه دراین¬جا تجلی پیدا کرده است درحقیقت سناریوی ژئوپلیتیک رودرروئی مداوم است، رودرروئی تحت نام گفتمان فرهنگی با تمایزی اشمیتی (اشمیت) بین دوست و دشمن، ما وآن¬ها: ما فقط زمانی خود را می¬شناسیم که بدانیم دشمنان¬مان چه کسانی اند. دشمنان اصلی غرب اسلام و چین اند، اما مشکلات کوچک¬تر دیگری هم در میان هست. در عین حال که از نظر هانتینگتون غرب اروپا، امریکای شمالی به اضافه ی منسوبات دور در " در نوآباد نشین¬هائی " چون استرالیا و نیوزلاند را شامل می¬شود، در واقعیت "مرز اصلی¬ی تقسیم¬کننده" درخود اروپاست. این مرزی که با فروافتادن پرده¬ی آهنین به سمت شرق کشیده شده است، اکنون مذهب است: "اکنون این مرز است که ملت¬های مسیحیت غرب را در این سو از اسلام و ملت¬های ارتدکس در آن سو جدا می¬کند......" در برخورد بین مسیحیت، اسلام، کلیسای ارتدکس وچین، آمریکا باید رهبری کند و غرب باید به منظور دفاع از خود متحد شود. مساله¬ی غرب این بوده که مدعی¬ی داشتن نظریه¬ی رستگاری عام بوده است. بدین ترتیب، حاصل رد نظریه¬ی رستگاری عام به تصور هانتینگتون نه حمایت دوجانبه یا احترام بین فرهنگ¬های گوناگون بلکه وضعیت جنگ دائمی است. دراین¬جا پسامدرنیسم و نسبیت رئوفانه محلی از اعراب ندارند! درآن¬روی دیگر هانتیگتون به اسامه بن لادن می¬رسیم.
انواع گوناگون اسلام: بررسی تاریخی تاکنون گفتمان¬هایی را بررسی کردیم که معرف مسائل مربوط به اسلام در زمینه¬ی بحث "تمدن¬ها" بود، اما نمی¬توان از بحث پیرامون مساله¬ی ترور یا قهر خودداری کرد، ترور یا قهری که گروه خاصی از اسلام¬گرایان به عنوان شیوه¬ی مبارزه برگزیده¬اند. تمرکز بر ترور یا قهر که گفتمان¬های راست و چپ به ما تحمیل کردند و در غرب به بحث غالب تبدیل شده است، مخصوصن بی¬جااست زیرا به تمرکز بر گرایشاتی منتهی می¬شود که تا همین اواخر در جوامع خود عناصری حاشیه¬ای بودند و در اغلب جاها این گونه باقی می¬مانند. تمرکز بر گفتمان¬های غرب ریشه در غرب آئینی¬ی (اکسیدنتالیسم) شایعی دارد که جهان اسلام را به دو بخش ساده¬انگارانه¬ی سکولارها و اسلام¬گرایان تقسیم می¬کند و به همه¬ی اسلام¬گرایان به مثابه کسانی نگاه می¬کند که به دنیای مفهومی و ایدئولوژیک یکسانی تعلق دارند، دنیایی که نه فقط همه¬ی سکولارها را، هر چقدر هم فاسد و دیکتاتور باشند، به عنوان شر کمتر تبرئه می¬کند، بلکه اسلام¬گرایان را، دست کم، نیرویی بالقوه تروریستی می¬داند. در این¬جا نمی¬توانم مدارک تاریخی¬ای را بررسی کنم که ثابت می¬کند طی پنجاه سال گذشته، اکثریت عظیم اسلام¬گرایانی که به لحاظ سیاسی فعال¬اند طرفدار غرب بوده¬اند و این¬که تنها خشونت افراطی¬ی سیاست امریکا – اسرائیل است که بسیاری از آن¬ها را به اردوی ضد غرب سوق داده است. این روی¬آوری به اردوی مخالفت با غرب به خصوص از زمانی شدت یافت که اسرائیل درسال 1967 به کمک غرب پیروز شد و زمانی که جنگ های غرب علیه آن¬چه امروزه به "فاشیسم اسلامی" مرسوم شده است گسترش پیدا کرد. فقط می¬خواهم به مساله¬ی "اسلام گرایی" (یا بنیادگرایی) بپردازم که به مثابه مقوله¬ی مناسبی به منظورهای گوناگون مورد استفاده و سوء استفاده قرار می¬گیرد. اسلام¬گرایی نیز همانند هر جنبش سیاسی که به لحاظ ایدئولوژیک پیچیده است و از پایگاه توده¬ای¬ی نیرومندی برخوردار، همه جا جریان¬های گوناگونی را در بر می¬گیرد. با در نظرداشت همه¬ی جوانب این مساله، باید گفت که جریاناتی که درپی استفاده از فرایندهای سیاسی و انتخاباتی برای دستیابی به آماج¬های خود بوده¬اند، درخط مشی اسلام¬گرایان دست بالا را داشته¬اند. در عین حال، آن¬دسته از اسلام¬گرایانی که چنین فرایندهایی را رد و می¬خواهند اسلام را با قدرت تفنگ – و در مورد پاره¬ای از آن¬ها فقط با قدرت تفنگ- پیش ببرند، عمدتن دراقلیت بوده¬اند. در بین شیعیان، خمینیسم با آموزه¬ی ولایت فقیه دست به نوآوری¬ی خیره کننده¬ای زد. طبق آموزه¬ی ولایت فقیه، سلسله مراتب روحانیت موظف است حکومت دنیوی را به دست گیرد و برای رسیدن به آن قیام مسلحانه را وسیله¬ی مشروعی می¬داند. نظر غالب در بین شیعیان چنین بوده که از آن¬جایی¬که امام دوازدهم غایب است، همه¬ی دولت¬ها در اساس نامشروعند و عموم مردم تنها کاری که می¬توانند انجام دهند این است که منتظر ظهور او باشند تا عدل و داد را [در جهان] برقرار کند (اصول غیبت¬باوری و انتظار که در دانش پژوهی¬ی زبان انگلیسی به "رضا و توکل " معروف شده است). تا زمان ظهور امام زمان وظیفه¬ی روحانیت این است که از اعمال قدرت سیاسی خود داری و جماعت مومنین را در زندگی¬ی مذهبی، اجتماعی و فرهنگی¬شان به بهترین وجهی هدایت کنند. می¬توان گفت این آموزه در اصطلاح نوگرایی به طرز موثری قدرت مستقیم نهاد مذهبی را به حوزه¬ی جامعه¬ی مدنی محدود کرد و موجب شد قدرت سکولار در حوزه¬ی سیاسی به وجود آید، با این امید که ساختارهای دولت سیاسی تا آن¬جا که ممکن است به اصول اساسی¬ی عدالت اسلامی نزدیک باشد. به باور نویسنده¬ی این سطور می¬توان چنین استدلال کرد که ترکیب ویژه¬ی سه مولفه پیروزی نیروهای طرفدار خمینی را در ایران ممکن ساخت. این سه مولفه از این قرارند: 1- سرکوب نیروهای چپ، سکولار و ضد امپریالیست در اثر کودتای سیا( سی. آی . ای ) ساخته¬ی سال 1953 و رژیمی که به دنبال آن سر کار آمد. 2- خود¬کامگی¬ی بی نهایت شاه. 3- پیوند¬های بی نهایت تنگاتنگ شاه با ایالات متحده که توضیح دهنده¬ی پیروزی نیروهای طرفدار خمینی در ایران است. امکانات دیگر را شاه با نابودی کامل مخالفان سکولار از بین برده بود. دیگر سنت¬هایی که طرفدار خمینی نیستند و به تفسیرهای متعادل¬تر رابطه¬ی بین اسلام و سیاست مدرن باور دارند، هرجا جمعیت نسبتن بزرگ شیعه وجود داشته باشد، به حیات خود ادامه می¬دهند، اما به این خاطر که با شکل¬های افراطی تجاوز غربی روبرویند و نه با آزادی انتخاب و امکان گفتگوی معقول، رو به کاهش دارند. همین تمایز و چرخش از موضعی به موضع دیگر درکشورهایی غلبه دارد که اکثرن سنی اند. در الجزیره که اخیرن جنگ بیرحمانه¬ای بین اسلام¬گرایان و دولت به وقوع پیوست، اکثریت عظیم اسلام¬گرایان در انتخابات ملی شرکت کردند، در دور اول پیروز شدند و قرار شده بود با پیروزی در مراحل بعدی انتخابات دولت تشکیل دهند. اما در دور بعد دولت کل فرایند انتخابات را با حمایت آشکار اروپا و ایالات متحده لغو کرد. این امر به عناصر اصلی¬ی جهاد کمک کرد تا بر متن اسلام¬گرایی¬ی الجزیره به نیروی غالب تبدیل شوند. در مصر بخشی از معروف¬ترین سازمان¬ها و رزمندگان اسلام¬گرای مسلح به وجود آمده ، اما تا به امروز حزب پارلمانی¬ی اخوان المسلمین به طرز غیرقابل قیاسی از پیروان بیش¬تری برخوردار بوده است. مبارک، یکی از نورچشمی¬های مهم ایالات متحده در جهان عرب، انتخابات اخیر را دستکاری و رهبران اخوان المسلمین را به زندان انداخت و در تدارک وضع قوانینی است که شرکت اسلام¬گرایان گوناگون را در انتخابات، دست کم، بسیار مشکل سازد. آیا اخوان المسلمین با بسته شدن مسیر انتخابات به رویشان به دست دولتی که از پیروزی¬ی احتمالی¬ی آن¬ها درانتخابات بیم دارد، راه اسلام¬گرایان الجزیره را درپیش نخواند گرفت؟ پاسخ به این پرسش را زمان مشخص می کند. در فلسطین سازمان حمس قرارداد اسلو را رد کرد زیرا آن را تسلیم¬طلبانه می¬دانست، این موضعی بود که حتی یک روشنفکر، سکولار، و معقول و با سعه¬ی صدری چون ادوارد سعید هم اتخاذ کرده بود، اما کل برنامه¬ی سیاسی حمس پایه¬اش بر این ایده مبتنی است که راه¬حل دو دولت کاملن ممکن است به شرطی که اسرائیل مناطق فلسطینی را تخلیه کند که در سال 1967 اشغال کرد و مرزهای قبل از اشغال را به عنوان مرزهای نهایی¬ی واقعی بپذیرد. این چشم¬انداز که راه¬حل نهایی چه می¬تواند باشد، پژواک آرزوهای اکثریت فلسطینی¬هایی است که، پس از چهل سال اشغال [سرزمین¬شان ] و شکست فلاکت¬ بار قرارداد اسلو، به این باور رسیده¬اند که اسرائیل بدون فشار مقاومت مسلحانه فلسطینیان با قرار داد اسلو موافقت نخواهد کرد. افزون بر این، فساد محض و بی¬لیاقتی¬ی مقامات فلسطینی به رهبری "فتح" عموم فلسطینی¬ها را بر آن داشت تا درصدد یافتن یک بدیل باشند. این بدیل را حمس با فراهم کردن خدمات اجتماعی در اختیارشان گذاشت، خدماتی که مقامات فلسطینی مایل نبودند فراهم کنند. حمس این خدمات را از طریق رهبری¬ای در اختیارشان گذاشت که در بین توده¬های نوار غزه زندگی می¬کردند و زندگی فقیرانه¬ی آن¬ها [برای فلسطینیان] شفاف و روشن بود. توده¬های مناطق اشغالی اغلب به حماس رای دادند، اما زمانی¬که این دولت کاملن قانونی شکل گرفت، غرب تصمیم گرفت رای دهندگان فلسطینی که کاندیدای مورد نظرشان، پرزیدنت عباس و رئیس امنیتی بد نام او، دهلان، را انتخاب نکرده بودند به لحاظ اقتصادی نابود کند. غرب، عباس و دهلان را نیز تحت فشار قرار داد تا دولت منتخب مردم را به هر وسیله¬ای، درست یا نادرست، از بین ببرند و در همان حال اسرائیل سیاست "کشتار هدف¬گیری شده " – به زبان ساده ترور- هر رهبر فلسطینی را ادامه می¬داد که دستوراتش را نمی¬پذیرفت. اسرائیل تعدادی از وزرا و اعضاء پارلمان حمس را زندانی و خانه¬ی شخص نخست وزیر را بمب باران کرد. رهبری حماس باسیاست فعالیت انتخاباتی بمثابه قلمرو اصلی ی بیان خواست های خویش تا کی می¬تواند بر پایگاه توده¬ای خود تاثیر گذار باشد وامر مبارزه¬ی مسلحانه را به عهده¬ی میلیشیا بگذارد؟ درلبنان حزب¬الله دگرگونی¬های زیادی را پشت سرگذاشته است. دست کم، می¬توان گفت که از زمانی¬که نصرالله رهبری تشکیلات آن¬را در دست گرفت، خط مشی روشنی در کار بوده است: مبارزه¬ی مسلحانه¬ی محدود و حساب شده علیه اسرائیل مادام که باریکه¬ای از سرزمین لبنان را اشغال کرده و تعداد زیادی شهروند لبنانی را در زندان نگهداشته است، اما با ابزار اکیدن انتخاباتی و سیاسی – از جمله و گاه تظاهرات توده¬ای و عملیات خیابانی برای دستیابی به آماج سیاسی- در محدوده¬ی جامعه¬ی لبنان با مجموعه¬ی پیچیده¬ای از اتحاد¬ها با دیگر نیروهای سیاسی¬ی مسلمان و غیرمسلمان. سیاست اعلان شده¬ی ایالات متحده که حزب¬الله را نه یک حزب سیاسی بلکه صرفن یک سازمان "تروریستی" رده ¬بندی می¬کند- سیاستی که، در عین حال ، مورد تایید شرکای اروپایی¬ی مهمی چون فرانسه و متحدین عربی پرقدرت ایالات متحده، چون عربستان صعودی، است – این تمایل را در حزب¬الله تقویت می¬کند که معتقد است غرب (از جمله اسرائیل ) برای روندهای انتخاباتی در کشورهای مسلمان ارزش واحترامی قائل نیست و بنابراین تفنگ تنها وسیله¬ی کار آمد مبارزه است. می¬توان به تحولات مشابهی در دیگر کشورها اشاره کرد، کشورهایی چون سومالی، سودان یا پاکستان. تحولات دقیقی که این چرخش سریع از اسلام¬گرایی¬ی معقول و متمایل به روند انتخابات به اسلام¬گرایی¬ی مسلح افراطی در چارچوب جنبش¬های اسلام¬گرا را موجب می¬شود، بی تردید مشخصه¬ی هریک از این وضعیت¬هاست. با این وجود، از سویی، ائتلافی از رژیم¬های داخلی¬ی ضد چپ و جناح دست راستی¬ اغلب مستبد وجود دارد و از دیگر سو، سیاست قاطع امپریالیستی- صهیونستی¬ای در کار است که شرایط عینی¬ای را به وجود آورده است که تحت آن اسلام¬گرایی¬ی " معقول " و دموکرات، در بسیاری جاها در مقابل نوع افراطی¬ی [اسلام¬گرایی] هزاره باور عقب نشسته است. بنابر این، غرب باید به سه اشتباهی که طی حدود نیم قرن مرتکب شده است، پاسخ¬گو باشد: یکم این¬که با بسیج آن [اسلام¬گرایی] به عنوان نیرویی ضد "کمونیسم" آن¬را رشد داد، این سیاست نه تنها جنبش¬های کمونیستی با پایگاه وسیع دربین ملل مسلمان را شامل می¬شد، بلکه هر رژیمی را هم دربر می¬گرفت که طرفدار ناسیونالیسم اقتصادی در برابر سرمایه کورپراتی¬ی غرب بود. چپ ها در غرب به همه ی این تاریخ کم بها میدهند وآنرا واقعه¬ای جزیی در محدوده¬ی آنچه "جنگ سرد" می¬نامند،تلقی می کنند. جنگ سرداصطلاحی است که از واژگان امپریالیستی به عاریت گرفته اند. دوم این¬که، غرب با تضمین سرنگونی¬ی رژیم¬های سکولاری که کمونیست نبودند (در واقع اغلب آن¬ها ضد کمونیست بودند) یا کمونیست¬ها را تحمل می¬کردند (مثل رژیم سوکارنو در اندونزی) یا از اتحاد با غرب سرباز می¬زدند (باز هم مثل سوکارنو و همین¬طور ناصر در مصر) یا در زمینه¬ی اقتصادی ناسیونالیست معتدل بودند (مثل مصدق در ایران)، فضای خط مشی¬ ی سیاسی ی سکولار را محدود و در نتیجه، پیدایش اسلام¬گرایی¬ی رنگارنگ از متعادل تا افراطی را تضمین کرد: سادات، جانشین ناصر، مصر را به اردوی تحت رهبری¬ی ایالات متحده کشاند، از جناح معتدل اخوان المسلمین حمایت کرد، اما به دست بخش مسلحانه¬ی اخوان المسلمین که از سازمان مادر جدا شده بود، به قتل رسید. این قتل دقیقن به موضوع اتحاد سادات با ایالات متحده و آن قضیه¬ای مربوط می¬شود که آن¬ها تسلیم شدن به مساله¬ی اسرائیل می¬نامیدند. سوم این¬که زمانی¬که اسلام¬گرایی در بسیاری از کشورها به گرایش نیرومندی تبدیل شد، [غرب] نقش منفی¬ی عمل¬گرایی¬ی (پراگماتیسم) افراطی را برعهده گرفت: به حمایت از رژیم¬هایی چون عربستان سعودی ادامه داد و جهادیون را علیه کمونیسم در افغانستان، سازماندهی کرد، گفتی آن¬چه در آن¬جا به وقوع می¬پیوست فقط " تهاجم شوروی " بود بدون داشتن زمینه¬ی داخلی، از اغلب رژیم¬های مستبدی چون رژیم حسنی مبارک (در مصر) در مقابل اسلام¬گرایان حمایت و به این ترتیب ادعای آن¬ها مبنی بر"ضد امپریالیسم" بودن را تقویت کرد، به اسلام¬گرایانی که به طور فعال اعتقاد خود به سیاست انتخاباتی (در الجزیریه، در مناطق اشغالی فلسطین و در لبنان) را به نمایش گذاشته بودند، رفتاری جز تحقیر نداشت و با آن¬ها فقط به عنوان " تروریست " برخورد می¬کرد. بنابر این، همه¬ی این¬ها با مساله¬ی اسرائیل، اشغال طولانی مدت سرزمین¬های فلسطینی به دست آن و رفتارش با اقلیت های ساکن در آن کشور به گونه¬ی بسیار پیچیده¬ای گره خورده است. تبدیل غزه به زندان بزرگ [به دست اسرائیل]، حتی قطعه قطعه کردن نوار غزه به گونه¬ای که تقریبن چهل درصد مناطق اشغالی هم اکنون به شکلی ضمیمه¬ی خاک آن کشور شده است، حمایت آمریکا از سیاست¬های اسرائیل و همدستی¬ی اروپا با آن، و تلاش غرب-اسرائیل برای تشویق دوستانشان در بین مقامات فلسطینی در استفاده از ابزار خشن و بی¬رحمانه علیه کاندید انتخاباتی¬ی مردمی، که فلسطینی¬های طرفدار حمس از آن پشتیبانی می¬کردند. این زخم عمیق است. یک دولت نو آبادنشین به طریقی که دانشمند اسرائیلی، ایلان پاپه، آن را پاک¬سازی آشکار توصیف می¬کند، پایه¬ریزی شد،آنهم دقیقن زمانی که بخش بزرگی از آسیا و افریقا از زیر یوغ استعمار خارج شده بود. این سیاست [ایجاد نوآباد نشین] مکمل سیاست اشغالی بود که چهل سال طول کشید، این سیاست نه تنها جنایات ادواری علیه جمعیت تحت اشغال را وجهه¬ی همت خود قرارداده بود، بلکه علاوه برآن وقیحانه قوانین بین¬المللی را نقض می¬کرد. آشکار است که اسلام¬گرایان باور نداشته باشند که قانون غربی – |