|
آرش
|
|
صفحه 3 از 5
ت مثل ترانه، ت مثل تبعید
لیلی نیکونظر
اینجا هوا خوش نیست، حال ترانهها هم خوب نیست. میگویید « ترانه در تبعید»، میپرسم فقط ترانههایی که بند نافشان را در غربت میبرند، نامشان میشود «ترانههای تبعید»؟ ترانههای اینجایی هم حال و روزشان خوش نیست. ترانههای اینجایی واژههاشان پر از نفرت و کینه است. این یعنی محصول این سرب به شکل هوا، این صبحهای تحمیق و این شبانهروز ِ زیستن در تحقیر و نگرانی، میشود کوهی ترانهی نفرت و ناامیدی. کجا بود دورهی یاورهای همیشه مومن؟ در میان این سیل سکوت و این ترس مرگبار از خفهشدن، در دورهی سر آمدهی قهرمانها، چه کسی از یاور همیشه مومن بگوید؟ از کدام یاور همیشه مومن؟ چه کسی از کدام یار حیرتآور و باشکوه و نجیب، در عصر تنفروشی غمانگیز ترانهها در اتوبان پارکوی تهران بگوید؟ قرعه بیندازیم؟ از کدام فرصت تولد دوباره، در این کوچهی بنبست نابودی؛ این شکست مطلق، این سقوط قطعی؟ میتوان عاشقانه گفت؟ در این اصطکاک دلخراش آهنپارههای هار ِ خیابان جردن؟ چه کسی حال شنیدن دارد در این وانفسای سهمیه بندی بنزین و توی سر زدن؟ در این روزهای حس خوندماغ شدن، مزهی خون زیر زبان داشتن، حال کسی به عاشق شدن میکشد؟ راستی از جنگ چه خبر؟ شما که آنطرف کوهها و آبها و مرزهایید، کسی خط و نشان تازه نکشیده است؟ برای تکرار آن وحشت زیرزمین و پناهگاه، تاریکی و حمله و آن خط روشن ترس که به آسمان میکشید و پیش میآمد چقدر وقت مانده؟ ما دخترکهای سهچهار سالهی ترسان شبهای مداوم ِ آژیر، ما پسرکهای وحشت و شب ادراری زیرزمینهای وهمآلود، حالا بیست و چند سالهایم، برای ما عاشقانه میگویی؟! میدان ولیعصر تهران، ساعت 7 شب، یک شبح جلوی چشمانم، پیچ میخورد؛ راه رفتنش نامتعادل است. صدای موبایلش را زیاد کرده: «میکشمت دستم بهت برسه ...» ترانهی جنایت؛ ترانه با تم جنایت. میخواند با خود و پیش میرود، پیش خودم میگویم: سیگاری زده، حالش خوش نیست. او راه میرود و در آن وضعیت نامتعادل، همراه با صدای بیمار خوانندهی زیرزمینی که از تلفن همراهش میشنود، میخواند: «میکشمت دستم بهت برسه، گل منی نمیذارم دست دیگه بچیندت...» و میترسم! ت مثل ترانه، ت مثل تبعید، ت مثل تهوع ... خیابان دربند تهران، 5 شنبه شب است. به صدای موزیک بلند ماشینها گوش میدهم: «خاطرات تو رو چه خوب چه بد حک میکنم/ توی تنهاییام فقط به تو فک میکنم» سنگی را از جلو پایم کنار میزنم، به همراه شب پرسههای دربند میگویم: قافیه را بچسب! من یک روزنامهنگار بیکار هستم که از بد حادثه همچنان دلش برای ترانهها میسوزد. یکی از کارهای این روزهای گهگیجهی استیصالم، سرک کشیدن به قلمروهای فاخر ترانههای دههی چهل و پنجاه است. از خودم میپرسم مگر میشود آن سابقهی درخشان به این سقوط غمافرای ترسناک ختم شود؟ پس ذوق شنیداری این مردم، آن گنجینهی مقبول و افتخار آمیز شعر و ادبیات این سرزمین، چطور به شنیدن این اشعار ارزان بیاحساس خالی از خرد بیشعور ختم شده است؟ مدام از خودم میپرسم؛ این سقوط لعنتی کجا تمام میشود؟ پایان این پست شدن بیوقفهی قریحه و استعداد کجاست؟ و جوابی ندارم. ترانه تبعیدی فقط ترانهی در غربت نبود. میدانید، اینجا آنقدرها هم قحطی نیست. هستند کسانی که هنوز سرشان به تنشان بیارزد فقط، اینها باید مراقب باشند، سر سبزشان بر باد نرود. یک فاتحه بخوان برادر برای ترانهی اجتماعی! اینجا ترانهی اعتراضی جایش در پستوی خانهها که نه، در پوشهها و کلاسورهاست. بگذار برایت بگویم؛ بحث انرژی هستهای و غنیسازی اورانیوم و این حرفها که گل انداخت، مضمون ترانههایی که بچههای جوان ترانهسرا در محافل خصوصی یا نیمهرسمی ترانه میخواندند، شد انرژی هستهای؛ ترانههای پر شور و به غایت اعتراضی و همه تبعیدی بودند آقا، تبعیدی. - عشق که زمینی نمیشود، انسان یک عشق داشت از روز ازل و آن عشق به معنویات و عالم بالا بود؛ تمام مضامین عشقهای زمینی کفرآلودند آقا، مبتذلند، به اینها مجوز ندهید. نتیجهاش چه شد؟ توجیه مضامین عاشقانه با بهانههای مذهبی. تمام انتظارها توجیه شد به انتظار برای ظهور، تمام عجز و لابهها و زاریها برای معشوق زمینی توجیه شد با آرزوی وصال به معبود و ضجههای عارفانه. تو میگویی ترانهی در تبعید، همان ترانهی در غربت است؟هنوز هم؟ اینجا دیگر کسی فرصت اندیشه ندارد، کسی هنر نه دارد و نه طلب میکند. اینجا آدمها ترانهها را برای وقتگذرانی در ترافیکهای سنگین این خیابانهای بسته میخواهند. نوبت اوپس اوپس است، یک چندی! اینجا دیگر کسی به مضمون ترانهها فکر نمیکند. کسی از قافیهی بکر به وجد نمیآید. کسی حال تامل و عمیق شدن ندارد. کسی فرق ترانهی جاودانه و ترانهی یکشبهی مصرفی را درک نمیکند. بابا، اصلا بیخیال، اینجا دیگر کسی اصلا فکر نمیکند. دلت باز هم شور عاشقانه میخواهد؟ میخواهی باز هم با تصویر خلسهآور و شاعرانهی یک ترانه فراموش کنی و فراموش شوی؟ پس باید همچنان در انبان هوسانگیز ترانههای کیفآور دههی چهل و پنجاه غلت بزنی و چشم به راه بمانی که گاهی و فقط گاهی از آن سوی آبها، یک معجزهی معصومانهی ناگهان سر برسد. تاسفآور است، بله، اما چشم ما هنوز به آن سوی جاده است. حالا قبول میکنید؛ ترانه اینجا تبعیدیتر است یا باز هم بگویم؟ *
|