|
گفت و گو با داريوش، خواننده ی شورشی
|
|
|
آرش
|
|
صفحه 2 از 5
داریوش: درست است. این به روح و روان خود آدم نیز وابسته است. ممکن است شعر بسیار خوبی را ایرج به خواننده ی دیگری بدهد و او اظهار کند که به روحیه من نمی خورد؛ در صورتی که ترانه های ایرج با رگ و پی من سروکار داشت. قبل از ایرج، زمانی شش و هشت می خواندیم، یک روز که کتاب شاملو را می خواندم وقتی به شعر پریا رسیدم احساس کردم که درد جامعه را فریاد می کند. با دوستم ملودی روی آن گذاشتیم که حس ما بود. ولی در آن زمان ها اجازه آهنگ گرفتن به این راحتی ها نبود. وقتی آن را برای اجرا به "شورای شعر و ترانه" معرفی کردیم، گفتن که اجازه اجرا ندارید! ما اعتراض کردیم که کتاب آن درآمده چرا اجازه نداریم؟! گفتن که باید شعر آن عوض شود. در حالی که من شعر را خوانده بودم و اصل آن هم زیر زمینی پخش شده بود. برای همین از مینا اسدی خواستند که شعری بر وزن پریا بگوید که با این ملودی خوانده شود. مینا اسدی هم "شعر زندگی یک بازیه / کی از عمرش راضیه را گفت و ما هم اجرا کردیم. در واقع قبل از آشنا شدن با ایرج و خواندن ترانه های او، خودم را در پریای شاملو پیدا می کردم. زمانی که با ایرج آشنا شدم، پله پله و قدم به قدم جلو رفتیم، "جنگل"، "بن بست"، "خونه"، "علی کنکوری"و... که همه حرف و درد جامعه بود. هنوز هم هست! روزی به بازجویم گفتم که تو چیزی را از من گرفتی و یک چیز به من یاد دادی؛ نشان دادی که من در کجا دارم زندگی می کنم. در ضمن، آن تصویر و حسی را که من در نوجوانی از آزادی در هنگام خواندن داشتم، از من گرفتی. قلیچ خانی: همان طور که قبلاٌ اشاره کردم، شما شهامت این را داشتید که برای خواندن ترانه های ایرج، و چند ترانه هم از ترانه سرایان معروف دیگر که اسم بردید، ریسک کنید و کردید؛ در ضمن هزینه ی آن را هم پرداختید. آیا امکان دارد که چگونگی و علت دستگیری خود را توسط ساواک در رژیم شاهنشاهی، برای خوانندگان ما توضیح دهید؟
داریوش: اگر بخواهم قدم به قدم اتفاق را توضیح دهم، به درازا خواهد کشید. اما، به طور مختصر باید بگویم که کم کم متوجه شدم که عده ای خوش ندارند که ترانه و خواندن حرمتی داشته رسالتی و تعهدی داشته باشد. در ضمن از آن خواندن های شبانه و بزمی و خصوصی هم گریزان بودم. در نتیجه روی صحنه هم که می رفتم، دو سه آهنگ اجرا می کردم و بعد تمام می کردم. اعتراض هم که می کردند می گفتم که من چنین هستم. دلم می خواست برای اجرای کار، آزاد باشم. اگر دلم می خواست روی سن می رفتم و اگر نه، نمی رفتم. تا این که روزی که می خواستم به روی سن بروم، گفتن که تو نمی توانی بالا بروی. عکس ها را پایین کشیدند. دو هفته بعد در منزلی که برای صحبت در مورد فیلمی با تنی از دوستان دور هم جمع شده بودیم، با رد یابی که قبلاٌ شده بود به داخل منزل ریختند و من با یک کارگردان جوان که از امریکا آمده بود و دوستم بهروز به نژاد را دستگیر کردند. دو روز بعد ایرج جنتی عطایی، دو روز بعد مسعود امینی و بعد شهریار قنبری را دستگیر کردند. بعد هم من و ایرج را جلوی دوربین آورده و عکسی گرفتند و بازجو با طعنه می گفت که ما می خواهیم تو را معروف کنیم. و یکی دیگر از آن ها می گفت که از آن بالا بگونه ای تو را زده ایم زمین که نخواهی فهمید که چگونه خورده ای. هر چه گذشت و هرچه تحقیق کردند، چیزی دستگیرشان نشد. در هیچ حسابی پول نداشتم. شک کردند پس این همه پولی که من درآورده ام کجاست؟! شاید بگونه ای به چریک ها پولی می رسانم؟! دو روز بعد، عکس روی روزنامه را آوردند که به جرم پخش مواد مخدر دستگیر شده ام. در زمانی که جرم ده گرم هروئین را اعدام اعلام می کردند، منی را که اعلام کرده بودند با مقدار زیادی هروئین و تریاک دستگیر شده ام، 9 ماه بعد از زندان آزاد کردند!! در واقع با دستگیری من و دیگران، قصد داشتند که وحشتی در بین افراد حرفه ی ما و کلاٌ در محیط هنری بوجود بیاورند و در ضمن با زدن اتهام داشتن مواد مخدر، ما را به خیال خود خراب کنند. هر چند که مثل همه رژیم های دیکتاتوری، عکس آن شد. درست مثل امروز که رژیم جمهوری اسلامی با به مصاحبه کشیدن روشنفکران و دانشجویان، قصد خراب کردن آنان را دارد، در حالی که ما می بینیم درست تأثیر عکس در جامعه دارد. چند ماه پس از آزادی این دوستان، ساواک تصمیم گرفت که آزادی من در گرو خواندن ترانه یی به عنوان ابراز ندامت باشد. شهیار قنبری ترانه یی نوشت که اسکلت اصلیش همین ترانه یی هست که این اواخر به اسم "هیچ کجا عزیز تر از وطن نبود" پخش شد. آقای منفرد زاذه هم آهنگی ارائه کردند که اگر اشتباه نکنم برای متن فیلم "بلوچ" از آن استفاده شده. اما جالب اینجاست که امنیتی ها فکر می کردند که ایرج و من که به طور عجیبی از نظر حسی و عاطفی و عقیده یی به هم نزدیک هستیم فکر می کردند که با هسته یا شاخه ای از مبارزین ارتباط داریم. یادمه یکروز من و ایرج را روبرو کردن. سئوال باران شروع شد. ایرج به صراحت میگفت که اون ها حق ندارن جوان ها را به جرم وطن پرستی دستگیر و شکنجه کنند. من هم که دیدم ایرج داره خیلی تند میره از زیر میز زدم به پاش که کوتاه بیاد ولی اون فکر کرد دارم تشویقش می کنم و ادامه میداد. آنها با اینکه ایرج را آزاد کرده بودن اما دست از سرش ور نمی داشتند. تا یکروز من دیدم که خانواده ی من ایرج را به ملاقات من آوردند. ملاقاتی که فقط مخصوص خانواده بود. شرح بیشتر ماجرای قبل از این ملاقات را ایرج در یکی از مصاحبه هایش گقته است. نا گفته نماند که تا قبل از انقلاب هم ما کاملاٌ "آزاد" نبودیم. یک مامور هر وقت که میخواست، وارد خانه و زندگی من یا ایرج می شد. مهمانی و خلوت هم سرشان نمی شد. این از تحت نظر بودن هم بد تر بود. قلیچ خانی: این کاری است که اکثر حکومت های فاشیستی به آن متوسل می شوند؛ هر چند که روند شوهای تلویزیونی در نهایت به ضد این حکومت ها تمام شده است. همان طور که گفتید، همین رژیم سیاه اسلامی ایران؛ با این شوهای تلویزیونی که این روزها به راه انداخته است، دست آدمکش خود را نسبت به گذشته، بیشتر رو کرده است. در مورد دستگیری شما نیز نه تنها به شما لطمه ای نخورد، بلکه، بیشتر به ضرر رژیم سلطنتی و رسوا کننده ی سیاه کاری هایش شد. ضمن این که بیشتر به مظلومیت شما دامن زد.
داریوش: در واقع حکومت های مستبد بخاطر ضعفی که دارند مجبور به چنین اعمالی می شوند. در حالی که اگر حکومتها ترسی از ادامه ی کار خود نداشته باشند، نیازی به چنین شوهای قلابی نخواهند داشت. قلیچ خانی: شما سال ها در آمریکا زندکی کرده اید و اکنون چند سالی است که در پاریس هستید. می خواهم نظر شما را راجع به ترانه سرایی در تبعید بدانم! در واقع با روحیه معترضی که هنوز در شما وجود دارد و با مخالفتِ اکثر هنرمندان تبعیدی و مهاجر با حکومت اسلامی، آیا محیط ترانه سرایی در لس آنجلس، صدای راستین دوران خود را دارد ؟
داریوش: به راستی باید بگویم که روز بروز از شنونده های ما کم شده است. متأسفانه باید بگویم که ترس در خارج از کشور زیادتر شده است. با این رفت و آمدهای سرسام آور به ایران و با طولانی شدن تبعید، با تجاری تر شدن روز به روز رسانه های لس آنجلس، بی تفاوتی و ترس، دست به دست هم داده است. با این که موسیقی و ترانه، بُرد بسیار زیادی دارد و می تواند پایه های یک حکومت را بلرزاند، متأسفانه به خاطر نبود همبستگی بین هنرمندان و مخاطبینشان، وضع هنری در لس آنجلس، دوران نابسامانی را می گذراند. البته این هم دورانی است و باید آن را از سرگذراند. قلیچ خانی: وقتی از بیرون به محیط لس آنجلس نگاه می کنیم، به نظر می رسد که امکانات زیادی وجود دارد که می توان در جهت همبستگی هنرمندان و ایرانیانِ مخالف حکومت اسلامی از آن استفاده کرد. برای نمونه: جمع شدن 10 تا 20 خواننده ی ایرانی- همانند هنرمندان اروپایی- در دفاع از حقوق بشر در ایران، و اجرای کنسرتی بزرگ و جمعی برای ایرانیانِ سراسر دنیا. سال هاست که چشم ما برای یک چنین کنسرت اعتراضیِ بزرگی علیه کشتار در ایران، به هنرمندان مقیم لس آنجلس دوخته شده است! آیا به نظر شما که نوک پیکان هنرمندان معترض هستید، از این همه هنرمند که همه هم خود را مخالف رژیم اسلامی ایران می دانند، چنین کاری را خواستن دور از انتظار است؟
|