|
صفحه 5 از 25
مصطفی مدنی يکی از مسئولينِ آن دورانِ "جناح چپ" اين پروسه را به نحوی متفاوت بيان می کند:
«جناح چپ» از يک طرف به ماهيت مذهبی حکومت توجه می داد و از طرف ديگر همانند «اکثريت»، ماهيت آن را خرده بورژائی و ضد امپرياليست ارزيابی می کرد. رهبری «جناح چپ» معتقد بود به اين ماهيت نه از زاويه «انقلاب و ضد انقلاب» بلکه از زاويه دمکراسی بايد نگريست.
از نگاه رهبری «جناح چپ» حکومت خصلتی دوگانه پيدا می کرد. از يک سو خرده بورژوازی و ضد امپرياليست بود و از سوی ديگر بدليل ماهيت مذهبی، خصلتی ارتجاعی و ضد دمکراتيک داشت. حاصل اين دوگانگی، عملکرد دوگانه به بار می آورد. به اين عبارت که از يکسو به اقدامات جزئی به نفع جامعه مجبور می گشت و از ديگر سو سياست سرکوب و خفقان را در دستور می گذاشت. «جناح چپ» با اين ارزيابی، روش برخورد با حکومت را با سياست «مبارزه و حمايت» توضيح می داد. يعنی حمايت از هرگونه اقدام به نفع جامعه و مبارزه با عملکرد ارتجاعی. «جناح چپ» بر طبق اسنادی که انتشار داده است، مخالف انشعاب بود ولی ظاهرا با اخراج چند تن از افراد رهبری اين گرايش توسط کميته مرکزی اکثريت، همزمان با آغاز جنگ ايران و عراق يعنی شهريور ماه 1359از اکثريت انشعاب کرد و پس از حدود يکسال و چند ماه حرکت مستقل در زمستان سال 1360 با«اقليت» به وحدت رسيد.
وحدت ما با اقليت با موجوديت اوليه جناح چپ معنی پيدا می کند. جناح چپ مخالف انشعاب بود و به هيچ وجه نمی خواست به يک تشکيلات مستقل تبديل بشود. به همين دليل هم نام «جناح چپ» را، بعد از انشعاب همچنان حفظ کرده بود. بر اين اساس «جناح چپ» ميبايست با يکی از سازمانهای موجود در آن زمان وحدت می کرد. با سازمانی که از نظر فکری به آن نزديکتر باشد. آن موقع ما، هم به راه کارگر نزديک بوديم و هم به اقليت. موضع راه کارگر در قبال جنگ ايران و عراق ما را نسبت به آن به ترديد انداخت. آنها همانند اکثريت از جنگ ميهنی حرف می زدند، در حاليکه ما جنگ را ارتجاعی می دانستيم. موضوعی که خود يکی از عوامل انشعاب ما از اکثريت بود. البته مسئله نام نيز در شرايط مساوی نمی توانست برای ما بی تفاوت باشد.
ما به اتفاق وحدت با اقليت را انتخاب کرديم علی رغم آنکه اين سازمان را يک جريان سکتاريست و دگم می شناختيم. دليل وحدت برای ما اين بود که با بسياری از آنها هم نظر بوديم، در عين حال که با نظراتی ديگر در درون اقليت سخت مخالفت داشتيم. در کنگره نخست اقليت که در زمستان 1360 برگزار شد، مسئله اصلی موضوع وحدت با جناح چپ بود، اما در اين کنگره، تعدادی از اعضاي رهبری و کادرهای اقليت که با ما هم نظر بودند، استعفا کردند و از کنگره خارج شدند، بفاصله کوتاهی، چهارتن از اعضأ مرکزی آن در اثر ضربات پليسی به قتل رسيدند، تعدادی بازداشت گشتند و در يک انشعاب جديد نيز بسياری از کادرهای اصلی اقليت، صفوف آنرا ترک کردند. اين وضعيت بر روی بخش وسيعی از تشکيلات ما تأثير منفی گذاشت وتعداد زيادی از کادرهای مرکزی ما را به اين نتيجه رسانيد که بجای وحدت با مابقی کاملا سکتاريست اقليت، بصورت تشکيلاتی مستقل باقی بمانند و در ائتلاف با مجاهدين خلق و شورای ملی مقاومت حرکت کنند. من شخصا هر حرکت مستقل را برای جناح چپ که عمده کادرهای آن فاقد تجربه عملی در شرايط مخفی بودند، بسيار مهلک می دانستم و وحدت با اقليت را به آن ترجيح می دادم. در عين حال که ائتلاف با شورای ملی مقاومت را زيان آور تلقی می کردم. اگر موضع امروز من را نسبت به آن زمان سوال کنيد می گويم. وحدت ما با اقليت بعد از آن حوادث، اشتباهی بس عظيم بود و حتی به قيمت انحلال کل تشکيلات نمی بايست صورت می گرفت».
يدی شيشوانی از مسئولينِ آن دورانِ اقليت در باره ی اين «وحدت» معتقد است:
« درکنگره از جمله تصويب شد که درصورت قبول خط مشی سازمان از سوی گرايش مصطفی مدنی «سازمان اکثريت جناح چپ»،که تازه از اکثريت جدا شده بودند آنها به سازمان جذب شوند و پروسه وحدت با انها عملی شود. همزمان با رفتن گرايش سوسياليسم انقلابی از سازمان آنها وارد سازمان شدند اما مصطفی و فريد با چند نفر ديگر بيشتر نبودند کلا هنگام پيوستن به سازمان ازهم گسيخته وپراکنده بودند. آنها هم بلا فاصله به منطقه آزاد شده کردستان آمده و درکنار توکل و مهدی قرارگرفتند.»،
اما توکل، از رهبرانِ قبلی و فعلی اقلیت در رابطه با «وحدت» با «جناح چپ» نظری متفاوت از ديگران ارائه می دهد:
|