|
صفحه 17 از 25
حزب توده ی ايران
تلاش هايی که برای تماس با مسئولين و رهبران کنونی "حزب توده ی ايران" و به ويژه آقای ملکی انجام شده بود پاسخی در خور نيافت و به رغم وعده هايی که ايشان داده بودند، گزارشی از ايشان و ديگر مراجعی که ايشان ارجاع دادند، دريافت نشد. همزمان تماس های با مسئولين گروه "راه توده" نيز نتيجه ای نداشت و قادر به دريافت روايت اين افراد از انشعابات و تحولات حزب توده در سال های پس از انقلاب بهمن، دستگيری رهبران اين حزب و "مهاجرت" مجدد آنان نشديم. از ميان انشعابات و گروه های جدا شده از اين حزب، تنها محمد آزادگر مشاور سابق کميته ی مرکزی و از مسئولينِ کنونی «جنبش فدرال-دمکرات آذربايجان» و محسن حيدريان از مسئولينِ «حزبِ دمکراتيک مردم ايران» به دعوت ما پاسخ گفتند. محسن حيدريان چنين گفت:
«... حدود 36 سال پس از خليل ملکی، سومين جدايی بزرگ تاريخی از حزب توده ايران در سال 1363 شکل گرفت که با اعلام موجوديت حزب دموکراتيک مردم ايران، تلاش تازه اي درجهت ايجاد يک جريان سوسيال دموکراتيک اصلاح طلب باسيمای انسانی پا به عرصه حيات گذارد. اين دورانی بود که شکست سياسی حزب توده و مشی دفاع قاطع از "خط امام" در سالهای اول انقلاب و مهاجرت هزاران توده ای به شوروی سابق و اروپا و سرهم بندی کردن پلنوم هيجدهم حزب در دسامبر ۱۹۸۳، رهبری حزب تمام و کمال به دست تعدادی از سرسپردگان به شوروی قرار گرفته بود. از هيأت اجرائيه پنج نفری که در اين پلنوم به حزب تحميل شد، چهار تن از آنها به طور قطع از سرسپردگان و عوامل شوروی بودند. اما شروع جنبش اعتراضی درون حزب، با دروان رکود وتباهی برژنف ـ چرننکو مصادف بود. گورباچف هنوز روی کار نيامده و پس از آن نيز مدتی طول کشيد تا خطوط اصلي سياست و سمت گيري او آشکار و درک شود. به اين ترتيب، معترضين که در آن زمان ابتدا مخالفان يا "جنبش توده ايهاي مبارز" ناميده مي شدند، به مصاف رهبري حزبي رفته بودند که هنوز پشت اش به ابرقدرت شوروي گرم بود. اما بسياري از همراهان و همرزماني که منتقد مشي دفاع قاطع از "خط امام" و نيز نبود دمکراسي درون حزبي براي نقد مشي حزب و همچنين تحميل عناصر فرقه دمکرات آذربايجان مقيم باکو به رهبري شوروي ساخته حزب بودند، با ذهنيتي ساده لوحي همچنان اتحاد شوروي را "دژ پرولتارياي پيروز جهان" مي دانستند. از اين رو طرح و نقد مقوله هاي کليدي مانند «انترناسيوناليسم پرولتري» که بسياري با تعصب از آن دفاع مي کردند، بي نهايت دشوار بود. اين هنگامي بود که رهبري حزب در يک جنگ تبليغاتي و ايدئولوژيك عليه منتقدان و مخالفان که "دشمن طبقاتي" و«ضدشوروي» ناميده مي شدند، به راه انداخته بود. اين اوضاع، تاسيس و تدوين انديشه و راه و روشي تازه را با دشواريهاي بسيار و صرف انرژي و زمان طاقت فرسا روبرو مي کرد.
انتشار جزوه "نامه به رفقا" را ميتوان نطفه بندي اوليه جدايي از حزب توده دانست. در اين نامه که نويسنده اصلي آن بابک اميرخسروي بود و به تائيد شادروانان ايرج اسکندري و فريدون آذرنور و نيز فرهاد فرجاد رسيد، سياستهاي رهبري حزب در ايران، فقدان دمکراسي درون حزبي، و بطور سرپوشيده مشي وابستگي به شوري به نقد و نظر آزمايي نهاده شد. انتشار "نامه به رفقا" در حقيقت آغازگر روندي شد که به انشعاب بزرگي در حزب توده ايران منجر گرديد و سرآغاز شکلگيري حزب دمکراتيک مردم ايران گرديد. پس از نشر «نامه به رفقا» کار نسبتا گسترده نظري و تأليفي آغاز شد.
نگاهي به انتشارات آنزمان ما مانند نشريه پژواک، که برلين مرکز آن بود، راه اراني، که ادامه دهنده پژواک بود و سپس دوران نخست راه آزادي، که در پاريس منتشر مي شد، به وضوح دلايل و چگونگي شکل گيري و قوام يابي حزب دمکراتيک مردم ايران را باز مي نماياند. در اين نشريات بازبيني ريشه اي تجربه حزب توده ايران در همه پهنه هاي سياسي، سازماني و فکري و بويژه «انترناسيوناليسم پرولتري» و نيز مفهوم دمکراسي و خوديابي بدون ترديد جاي نحست را دارد. اين نشريات، با اينکه از منظر امروز در مواردي راديکال و تند بنظر ميايند، اما نشان از پيدايش يک فرهنگ سياسي و رويکرد تازه اي به بينش چپ و نيز مسايل ايران دارند. تمايز پايه اي نويسندگان اين نشريات نه فقط با حزب توده بلکه با ساير سازمانها و گروههاي چپ آنزمان مثل انواع گرايشات فدايي، راه کارگر و خط سوم و ديگران را نيز ميتوان بروشني در اين نشريات ملاحظه کرد. .... تجربه آن سالها از اين جهت نيز مهم و پربار بود که وقتي انسان با عقل و درايت و نيز همه رگ و ريشه و احساس خود، به انحطاط گذشته پي مي برد، نيروي تازه و سرشاري را در درون خود کشف مي کند و مي کوشد همه ظرفيت و توان خود در راه روشنگري بکار گيرد. به عبارت ديگر در ما انرژي و فکر آزاد شده ي بيدار شده بود که با پويايي تازه اي بدون اينکه به دنبال نسخه حاضر و آماده و کپيه برداري باشيم، همزمان هم به نقد شفاف گذشته مي شتافتيم و هم نسبت به فرهنگ و رفتار و انديشه حاکم بر چپ ايران رويکردي انتقادي را دنبال مي کرديم. ما در اينراه براستي نه فقط از سوي حزب توده بلکه ديگر سازمانهاي چپ نيز زير فشار، تهمت و بدگماني قرار داشتيم. نوشته هاي ما در آن سالها که نه از دوم خرداد اثري بود و نه لنينيسم و انقلاب اکتبر زير سوال رفته بود، نشان ميدهد که ما مهمترين مسايل ايران مانند نسبت آزادي با عدالت اجتماعي، نسبت اقوام و مسله ملي، راه مسالمت آميز و اصلاح طلبي در ايران، خشونت سياسي، امکانات و راه تحول ايران را با نگرشي باز و تازه مورد کنکاش و نظرآزمايي قرار ميداديم. اما تحول آرام حزب دمکراتيک مردم ايران به يک حزب آزاديخواه و عدالت جو، اصلاح طلب، نه فقط از سوي عوامل بيروني، بلکه از درون نيز با چالش ها و در مواردي با تنش ها و جدلهاي سخت و گاهي با کناره گيري همرزمان ما همراه بوده است.
با تاسيس حزب دموکراتيک مردم ايران شالوده و نمونه يک حزب چپ آزادي خواه و ملي پي ريزي شد. تشکيلاتي که از درون بحث ها و تلاش هاي ما زاده شد، نمونه و سرمشق جالبي از امکان برپايي دموکراسي شفاف درون حزبي و شناسائي کامل حق دگرانديش براي بيان آزاد نظر خود در داخل و بيرون از حزب و امکان شکوفا شدن لياقت هاي فردي و نفي هرگونه اتوريته بود. در اسناد آنزمان اين حزب مي توان بروشني شاهد تلاش تازه اي درجهت ايجاد يک جريان سوسيال دموکراتيک اصلاح طلب باسيماي انساني بود. همه آنچه ما در آن سالها گفتيم و نوشتيم، درست و خالي از عيب و نقص نيست. اما تمايز اين حرکت با ديگران نقد ريشهاي گذشته و توان تاسيس و تدوين انديشه و راه و روشي تازه است»
محمد آزادگر نيز در رابطه با حزب توده و دلايل جدايی از اين "حزب" چنين گفت:
«حزب توده ايران منافع ديپلماسی دولت اتحاد شوروی را به منافع زحمتکشان ايران ترجيح می داد. حزب توده اساسا تحليل خود از جامعه ايران را از شعبه بين المللی حزب کمونيست اتحاد شوروی ميگرفت. شعبه بين الملل ح.ک.ا.ش توجيه گر ديپلماسی دولت ا.ش بود.
وابستگی وعدم استقلال، چنان در هستی و ساخت حزب توده ريشه دوانده بود که عالی ترين ارگان رهبری اين حزب، نه تنها در اتخاذ خط مشی ها و تدوين برنامه ها وموضع گيری های داخلی وجهانی خود؛ بلکه در امور تشکيلاتی و برگماري های درونی خود نيز مسلوب الاراده بود و در هيچ زمينه اساسی بدون کسب تکليف از شعبه بين المللی ح.ک.ا.ش قادر به اتخاذ تصميم نبود؛ در واقع، حزب توده وبالاترين ارگان تصميم گيری آن در مقابل اين شعبه پاسخگو بود ولاغير!
... حزب توده معتقد بود پس از انقلاب 1357 تضاد عمده در جامعه ميان خلق و امپرياليسم (آمريکا) است. بنا براين مبارزه عليه آمريکا اولويت مطلق دارد و پافشاری برمطالبات دموکراتيک يک عمل انقلابي نمايانه وچپ گرايانه است که مبارزه ضد امپرياليستی را از اولويت می اندازد و مالا به سود امپرياليسم تمام ميشود. بر پايه چنين تحليلی، حزب توده مبارزات طبقات واقشار گوناگون مردم برای دموکراسی را تخطئه کرد، تعرضات رژيم اسلامی به آزادی های دموکراتيک در سطح جامعه را يا مسکوت گذاشت يا توجيه کرد... تحليل حزب توده از حکومت اسلامی وابسته به تحليل شوروی و تابعی از ديپلماسی آن کشور يعنی بنيادهای تئوريک «انقلابات ملي» و«راه رشد غیرسرمايه داری» بود.
|