header image
 
‏"لحظه دیدار"‏ چاپ
‏ مهدی اصلانی‏   
رفتن به
‏"لحظه دیدار"‏
صفحه 2

دومین ملاقات: خلقِ کوپن فروش‏
‏ در اواخر سال1363با برکناری اسدالله لاجوردی از سمت دادستانی انقلاب ‏مرکز، سیاست ادارهی زندان ها دستخوش تغییرات اساسی و جدی شد. در ‏واقع برکناری لاجوردی ادامه سیاستی بود که در ماه های میانی همین سال ‏و در پی برکناری حاج داوود رحمانی از زندان قزل حصار آغاز شده بود. اداره ‏زندان های تهران در ماه های میانی سال1364 عملاٌ  به تیم"میثم" واگذار ‏شد. اولین نشانه های تغییرات، عبارت بود از: برداشتن سیطره ی کامل ‏توابین و به حاشیه راندن آن ها، بهبود شرایط غذایی، هواخوری تمام وقت، ‏مجوز ورود کتاب، خصوصا کتاب های درسی وآموزشی، و.... برنامه خالی ‏کردن زندان، که به لحاظ آماری خارج از اندازه و ظرفیت شده بود. در اواخر ‏سال 1364وضعیت در زندان قزل حصار به گونه ای درآمده بود که شرط ‏آزادی (البته نه برای همه) برای بسیاری، که حتا هنوز حکم شان پایان ‏نگرفته بود به مصاحبه ویدئویی صرف تقلیل یافته بود. این مصاحبه به نقل از ‏طرف برخی آزاد شدگان و شواهد موجود، در اتاقی در بسته و تنها با حضور ‏نماینده دادیار زندان و دوربینی که با پایه ثابت کار گذاشته بودند گرفته ‏میشد. مصاحبه ای که بیشتر جنبه رو کم کنی و ثبت در پرونده را داشت. ‏مصاحبه شونده با روخوانی فرمی ثابت و تقاضای عفو ضمن معرفی خود و ‏‏"اعلام انزجار از کلیه گروهک های ضد انقلاب به خصوص گروه منصوب به ‏آن" به شرط آزادی تعیین شده از طرف دادیاری زندان گردن می نهاد. ‏شرایط و موقعیت سیاسی زندان اما در آن دوره به گونه ای بود که به لحاظ ‏کیفی زندان در موقعیت بسیار مطلوبی  قرارداشت. و زندانیان اکثرا ‏‏"سرموضع" بودند. در بدو ورود به زندان گوهردشت که پس از تخلیه کامل ‏قزل حصار صورت گرفت، و در یکی از روزهای نسبتا آرام حبس، در بند باز ‏شد و در زمانی غیر مرسوم که وقت ملاقات هم نبود، نام مرا خواندند. با ‏چشم بند بیرون رفتم  و به دفتر دادیار زندان ناصریان فراخوانده شدم. ‏ناصریان بسیار موءدبانه که معمولاٌ روش او نبود، مرا دعوت به نشستن کرد. ‏اما اجازه برداشتن چشم بندرا به من نداد. همین امر دلهره و اضطرابی ‏ناخواسته را بر من مستولی کرد، چرا که برای همه زندانیان از جمله من ‏چهره ناصریان شناخته شده بود. برنداشتن چشم بند می بایست دلیل مهمی ‏داشته یاشد. افزون برآن، و معمولا در دفتر دادیاری زندان کارهای بیشتر ‏اداری  به جریان می افتاد. هزار فکر خام و ناخوشایند را با خود بالا و پایین ‏کردم، که چرا اجازه برداشتن چشم بند را نمی دهد؟ آیا دستگیری جدیدی ‏اتفاق افتاده و غریبه ای در اتاق است؟ می خواهند مرا باکسی روبرو کنند؟ ‏و... با اولین سئوال آرام شدم، و دانستم که هیچ یک از تصوراتم واقعی نبوده. ‏ابتدا با طرح سئوالاتی هم چون نام و فامیل و اتهام گروهی به سر وقت ‏سئوال اصلی رسید. گروهت را قبول داری؟ من همواره در پاسخ به این ‏سئوال زندانبان برخوردم آن بودکه ،تا وقتی عضو این جریان بودم و کار ‏تشکیلاتی میکردم قبول داشتم، الان هم نمی دانم چه می گویند. حاضر به ‏دادن انزجار و مصاحبه ویدئویی هستی؟ نه! در جمع زندانیان حاضری ‏گروهت را محکوم کنی؟ نه! سپس و با آرامش و نه تندی و فحاشی، خطاب ‏به من گقت "میدانی که بسیاری از پرونده ها برای عفو و بخشوده گی در ‏حال بررسی است و شرط آزادی همین هاست که گفتم. بعد اضافه کرد به ‏جان امام اگر شرط مصاحبه را بپذیری هفته آینده میفرستمت دادیاری که ‏بروی اتاق آزادی، قبول میکنی؟" پاسخم به این همه منفی بود. منطقم آن ‏
بود که چون کار سیاسی نمی خواهم بکنم، حاضر به انزجار دادن نیستم. ‏سپس اضافه کرد "این جواب منافقانه است و دروغ میگویی؛ مگر خودت ‏نگفتی در صورت آزادی با سیاست کار نخواهی داشت و میخواهی دنبال کار ‏و زندگی ات بروی؟"  گفتم "چرا اما این کاری که شما از من می خواهید ‏اقدامی است سیاسی. من نه کسی را محکوم می کنم  و نه تایئد". (ناصریان ‏بارها و از جمله در جریان کشتارهای سال1367در مقابل هیئت مرگ که به ‏وقت سئوال و جواب نیری او نیز در اتاق حضورداشت، و پاسخ دوگانه من که ‏در دادگاه دوم و در مقابل سئوال مسلمانی یا نه؟ گفتم "مسلمانم اما نمازنمی ‏خوانم" رو به نیری کرد و گفت حاج آقا منافق واقعی یعنی این). سپس و با ‏تاکید و شمرده گفت "پس مصاحبه نمی دهی و شرط آزادی ات را نمی ‏پذیری؟ بسیارخوب حالا چشم بندت را بزن بالا". قدیمی ها می گفتند چشم ‏ات روز بد نبیند؛ اما روز بد درست مقابل چشمانم و آن سوی میز قرار داشت؛ ‏مادرم و برادر بزرگم آن جا نشسته بودند. ناصریان با یک اقدام اطلاعاتی و ‏شیوه ای کثیف و ناجوانمردانه از قبل مادر و برادر بزرگم را به اتاق دعوت ‏کرده و آنها را تهدید کرده بود که حق هیچ گونه صحبت کردن را ندارند. تا ‏به آنها اثبات کند که این ها خودشان نمی خواهند بیایند بیرون و هنوز آدم ‏نشدند. ناصریان با لبخندی فاتحانه ضمن تنها گذاشتن من با خانواده ام و در ‏حال بیرون رفتن از اتاق رو به مادرم کرده و گفت "دیدی حاج خانم خودش ‏نمی خواهد، حالا برو هی خودت رو پرت کن زیر ماشین مقامات و هر روز ‏یک جایی عارض شو و نامه پراکنی کن. گفتم که خودش نمی خواهد. تنها ‏تون می زارم تا نصیحتش کنید" این را گفت و از اتاق بیرون رفت و ما را ‏تنها گذاشت. مادرم بی وقفه گریه می کرد و سیستم عصبی ام بهم خورده ‏بود. در آن لحظات احساس آدم فریب خورده ای را داشتم که به راحتی در ‏تور ناصریان گند زده بود. آخر اگر می دانستم مادر و برادرم آن جا هستد فرم ‏دیگری برخورد می کردم. بدنم سرد شده بود و در آن لحظات توان هیچ گونه ‏برخورد منطقی را نداشتم. مادرم هرروز به یک نهادی، و مقامی مراجعه می ‏کرد و بچه اش را از آن ها می خواست. شیر زنی بود. پیر زن، دو بار خودش ‏را زیر ماشین یکی از مقام های اداری زندان پرت کرده، و عریضه داده بود. ‏خلاصه حسابی موی دماغشان شده بود. ناصریان اما برای بستن صدای ‏مادرم، راه حل را در این دیدار دانسته بود.  وحالا من مانده بودم وسط این ‏معرکه ای که ناصریان برایم درست کرده بود. مادرم یه ریز می گفت بچه چرا ‏نمی خوای بیای بیرون؟ می خوای وقتی اومدی بیرون یه راست بیای سر ‏قبرم. تورو خدا کوتاه بیا . حاج آقا که میگه اگه دو خط بنویسی هفته دیگه ‏میتونی خونه باشی. مادر را در آغوش گرفته بودم و نمی دانستم چه بگویم. ‏داش امیر اما این بار نیز به کمکم آمد. داش امیر برادر بزرگم است و شیرینی ‏کلامش فحش است. تقریبا کمتر کلامی را بی شیرینی فحش هایش ‏ادامیکند "داداش چرا نمی خواهی این چند خط رو بنویسی و مصاحبه کنی ‏تازه حاجی بیرون قسم خورد مصاحبه رو پخش نمی کنه و کسی اون رو ‏نمیبینه" سعی می کنم با ادبیات خودش جواب بدهم میگویم "داداش دروغ ‏می گه. به جون خودت دروغ می گه تازه کسی نبینه. خودم که میبینم ‏داداش. بعدش! من که تنها نیستم الان صدتا بدتر از من تو بند با بچه و زن و ‏هزار بدبختی دارند حکم شان را می کشند؛ خون من که از اون ها رنگین ‏ترنیست؛ چشم بهم بزاری 7سال تمام شده و اومدم بیرون. داش امیر آهسته ‏تر وجوری که مادر متوجه نشود گفت" خودت میدونی اما این پیر زن فردا ‏پس می افته؛ پاش لب گوره. میخوای با لباس سیاه دم درمسجد، ملت بیان ‏بهت تسلیت بگن.؟! تازه این خلقی که تو ازش هی دم میزنی به تخمشم  ‏نیست که تو این  جا بپوسی. همه اش خلق خلق میکنی. کدوم خلق؟ این ‏خلق خارجنده ای روکه من میبینم، همشون شدند کوپن فروش ." گفتم: ‏‏"داداش داستان خلق و ملق را بزار کنار. مگه خودت یادمون ندادی لقمه ‏حرومی نکنیم؛ مگه هزار بار بیشتر نگفتی چه جوری تربیتمون کردی و ‏پدری در حقمون. مگه نگفتی کسی که سر سفره بابا نَنِه بزرگ شده، نامردی ‏نمیکنه. این جاکش، این هارو از من میخواد، دیگه. میگه با گُه روزه ات رو ‏واکن. می خوای لقمه حرومی کنم؟! اون وقت دیگه، جون داداش راست ‏میگم، بیام بیرون خودم نیستم. سالار! توکه لَشم رو نمیخوای؟! خودم رو ‏میخوای. غیر اینه؟ ‏
منطق ام کارگر می افتد و داداش مادر را راضی می کند که فعلاٌ بروند تا ‏ببینند بعد قسمت چه می شود. ‏
دندان هایم از خشم فریبی که از ناصریان خورده بودم، بهم میخورد. تا مدت ‏ها توی بند، حوصله کسی را نداشتم و با کسی حرف نمیزدم. ‏
‏(حکایت مادرم ومادران درد را به تفصیل در کتاب خاطرات ام-کلاغ وگل ‏سرخ- خواهدآورد).‏
‏                                            ‏
پانوشت: ‏
‏1-2: چرایی دستگیری جریان16آذر و شرح آن در کتاب در حال تدوین"کلاغ و گل ‏سرخ"به همین قلم خواهد آمد .تیم بازجویا ن جریا ن 16 آذر درکمیته مشترک ‏معتقد بودند "همه جریانات می فهمند از کجا خوردند غیر از شما"‏
‏4-3- داستان گونه ای به نام "لی لو"با صدای پوررضا برگرفته از یکی از آواز های ‏محلی گیلان که "عبدی بسیار آن را دوست می داشت. هم چنین روایت هایی از ‏نامبرده گان در"کلاغ و گل سرخ"خواهد آمد
‏5- بعد تر از خانواده ام شنیدم زمانی که من دستگیر شدم مادرم تا مدت ها روی ‏زمین خشک می خوابیده که "بچه ام الان تشک نداره" بسیاری از مادران بدون ‏هماهنگی با هم بعد از دستگیری فرزندانشان این گونه عمل کرده اند

‏*‏



« مطلب قبلی   مطلب بعدی »
درباره آرش

مدیر مسئول و سردبیر:
پرویز قلیچ خانی
دبیر تحریریه:
نجمه موسوی

آرش نشریه ای است فرهنگی, سیاسی و اجتماعی که از بهمن ماه ۱۳۶۹ (فوریه ۱۹۹۱) در فرانسه منتشر میشود.

خبرنامه آرش
با عضویت درخبرنامه آرش از آخرین اخبار سایت بوسیله ایمیل مطلع شوید.
نام

آدرس ايميل
پیوست
انصراف
کمک مالی به آرش

کمکهای مالی شما ادامه فعالیت آرش را میسر میسازد.

Donate Once Monthly

Currency

Amount

Currency

Amount

Official PayPal Seal
© ArashMag.com, All Rights Reserved.