header image
 
‏"لحظه دیدار"‏ چاپ
‏ مهدی اصلانی‏   
رفتن به
‏"لحظه دیدار"‏
صفحه 2
لحظه ی دیدار نزدیک است
باز من دیوانه ام ، مستم
باز می لرزد، دلم، دستم‎              ‎
بازگویی در جهان دیگری هستم
های ! نخراشی به غفلت گونه ام را ، تیغ ‏
های ، نپریشی صفای زلفکم را، دست
و آبرویم را نریزی، دل ‏
‏     ای نخورده مست
‏                    لحظه ی دیدار نزدیک است.  ‏
‏                                                     "مهدی اخوان ثا لث"     

از میا ن تمامی کانال های ارتباطی  زندانی با دنیای خارج ، هم چون داشتن ‏روزنا مه و رادیو تلویزیون و نامه نگاری های ماهانه و تحت کنترل (تنها در ‏پنج سطر، و با بستگان درجه یک)، ملاقا ت حضوری از ویژه گی و تمایزی ‏منحصر به فرد برخوردار است. ملاقات حضوری تنها کانال ارتباط مستقیم  ‏زندانی  با دنیای خارج است. معمولا و به طور رایج هر زندانی حکم گرفته ای ‏که تخلیه اطلاعاتی شده، و موارد بازجویی اش به پایان رسیده باشد، از امکان ‏ملاقا ت بهره مند میشد. (جز مواردی  که به ریز پرونده مرتبط است و با ‏صلاحدید تیم بازجویان زندانی از ملا قات محروم است) ملاقات ها معمولا هر ‏دو هفته یک بار و از پشت شیشه، به وسیله تلفون، در فاصله  زمانی بین ده ‏تاپانزده دقیقه میان زندانی و منسوبین درجه یک چون: همسر، پدر، مادر و ‏فرزندان صورت می گرفت. ملاقات با حضور ناپیدای گوش سوم و نا محرمی ‏که از آن سوی سیم به فالگوشی ایستاده بود  انجام می شد، و هر لحظه می ‏توانست به بهانه ی رد و بدل شدن کلامی ممنوعه، قطع شود. لحظه اوج و ‏هیجان انگیزترین قسمت ملاقات برای متاهلین و کسانی که کودک خردسال ‏‏(زیر سن مدرسه) داشتند، زمانی بود که وقت ملاقات به پایان می رسید و ‏زندانی میتوانست برای دقایقی کوتاه در پشت پرده، فرزندش را برای لحظاتی ‏کوتاه لمس کرده و در آغوش بکشد.، ملاقاتی ها، خصوصاٌ زندانی، از تمامی ‏لحظه های دیدار میبایست با برنامه ریزی که از قبل  انجام میشد، بهترین ‏استفاده را ببرد. گاهأ زندانی ساعت ها آن چه  که در ملاقا ت می بایست به ‏آن سوی دیوار منتقل کند را با خود تمرین می کرد. حرکات دست و صورت ‏و اشارات قابل فهمی که می بایست از زیر نگاه قرق بان عبور کند، را به ‏دفعات تکرار می کرد. این گونه موارد به خصوص درملاقات های اولیه که ‏فضای اضطراب و مسائل پرونده ای بر آن سنگینی می کند، آشکاره گی ‏بیشتری را داشت. ملاقات اما در حبس های طولانی برای زندانی، بخشی ‏متنوع  از گذران کرختی آور و سنگین زندگی طولانی در زندان است. ‏بسیاری از ملاقات ها و پست و بلند های تلخ و شیرین آن، همواره با زندانی  ‏و خانواده اش خواهد ماند، ملا قات هایی از قبیل دریافت حکم قطعی، ‏انتقالی به زندان دیگر، اعدام رفقای راه و واکنش به آن. و از آن طرف دیوار ‏اما خبر دق مرگ شدن مادران و سکته های پدران. و به ندرت خبری خوش. ‏هم چون ازدواج اهلی از فامیل، سالگرد ها، تولد بچه و... از میان این همه اما، ‏ملا قات اول، حادثه ای است فراموش ناشدنی که با هیچ گسل از حافظه و ‏یاد زندانی زدودنی نیست. به جرأت می توان گفت  هیچ زندانی خاطره اولین ‏ملا قات اش را ازیاد نخواهد برد، و این رویداد حک شده،  بر ذهن و روان وی ‏همواره باقی خواهد مانداز این رو با نزدیک بودن چاپ آرش100 که ویژه نامه ‏ای است در ارتباط با تبعید، ومقولات مرتبط با آن، و از مدت ها قبل موضوع ‏بندی شده و هر کس گوشه ای از کار را گرفته بود، در میانه راه، ثبت اولین ‏ملاقات درزندان ازجانب بندیان را ،از آن جا که به نقش خانواده ها مرتبط ‏می شود را به رفیق همیشه ام پرویز قلیچ خانی پیش نهاد کردم. پرویز پیش ‏نهاد را سرضرب گرفت. هر دو دست به کار شدیم. ‏
زمان اما به سود پیپگیری همه جانبه آن و مراجعه به همه همراهان زندان ‏نبود. رساندن به موقع آرش به چاپ خانه ای که قرار است چاپ این شماره ‏آرش را  با این تعداد از صفحات و حجم کمیاب با توجه به مشکلات نشر ‏درخارج عهده دار شود، و سقف زمانی که مسئولین چاپ خانه تعیین کرده ‏اند، سدی بود برای کامل نبودن تبث همه جانبه ملاقات ها. ‏
به پرویز گفتم "با این زمان کم نمی شود" و من همان گوشه ای را که قرار ‏بود قبلاٌ پیگیر آن باشم- طرح ماجرای تابستان67 و برخی برخوردها به ‏مناسبت نوزدهمین سالگشت کشتاربزرگ- را عهده دار می شوم. وقتی مقاله ‏‏"جنایت بدون مکافات؟!" را طبق وفای به عهد تحویل دادم. پرویز دبه کرد و ‏گفت پس ملاقات ها چه می شود؟ پرویز با تعدادی از بندیان تماس گرفته و ‏سفارش نوشتن دو ملاقات را داده بود و منتظر بخش دیگر کار از طرف من ‏بود. ‏
در مقابل این پرسش من که مگر زمان به آخرنرسیده است؟ گفت «کار 15 ‏روز عقب افتاده و حیف است ما به داستان ملاقات ها، کم بپردازیم. تو قرار ‏بود  گوشه کار را بگیری "! حرف شنوی من از بزرگ تر کار خودش را کرد. با ‏این توضیحات، با مراجعه به تنی چند از زنده مانده گان دهه شصت و ‏سفارش موضوع، اقدام به نوشتن دو خاطره از خود نیز کردم. ‏
‏ در این که این قبیله آدم خوار به سان گذشته توان سرکوب گسترده را ‏نداشته و حال و روزش خراب تر از خراب است تردیدی وجود ندارد؛ اما ‏شعبده بازان اسلامی و مارگیران حوزوی، تغییر شرایط را تغییر خود جا می ‏زنند. و با این اقدام در عمل بر روی جنایت دهه شصت خاک می پاشند. آن ‏ها زندان دهه شصت را محصول شرایط روز و خشونت طرفین دعوا دانسته، ‏زندان پاستوریزه شده و بوتیکی امروزین را نیز، محصول تغییر خود. مقایسه ‏ای اجمالی نسبت به شرایط ملاقات در دهه شصت60 با آنچه امروز ‏سرجنبانان حکومت با تبلیغ فراوان سعی در به نمایش گذاشتن آن دارند، ‏تاییدی بر همین معنا است. امکا ناتی هم چون تلفن روزانه، دسترسی به ‏اینترنت ملاقات های خصوصی مرخصی های ماهانه، و ثبت نام در دانشگاه. ‏آن هم نه برای همه زندانیان! تلاشی است برای نشان دادن و نمایش زندان ‏اسلامی.  با این مقدمه و با این امید که درشماره های آتی آرش. به ثبت ‏برخی دیگر از یاد مانده های زندان بپردازیم.‏
‏  ‏
اولین ملاقات: ‏
کوتاه زمانی پس از تشکیل وزارت اطلاعات در پایئز سال 1363 سازمان ‏فدایئان خلق ایران (پیروان کنگره 16آذر) در ضربه ای سنگین و کمر ‏شکن و در عملیاتی که از مدت ها قبل تدارک شده بود، به دام افتاد. و این  ‏درست بعد از آن خزان و پایئز دیگر بود که در سال 1362یک سال قبل ‏وزیده بود و قصد داشت دار و ندار این جریان را به یغما برد. که البته بخشی ‏از با کیفیت ترین افراد این سازمان در همان زمان از دست رفتند و یا ‏دستگیر شدند.(1) اما پایئز63  حکایت دیگری بود. اکثریت کادرها واعضاء، ‏به همراه کمیته سه نفره ی رهبری داخل، در توری که وزارت اطلاعات ‏گسترده بود گرفتار شدند.(2) تقریبا همه ی دستگیر شده گان به کمیته ‏مشترک ضد خرابکاری سابق که به یمن انقلاب "توحید" نامگذاری شده بود، ‏منتقل شدند. قبل از آن اما اکثر توده ای های مستقر در کمیته را به مکان ‏دیگری منتقل کرده و کمیته را آماده پذیرایی توحیدی! کرده بودند.‏
‏ اواخر بهار1364سکوت مرگبار کمیته با بهم خوردن درب های آهنی ‏سلول ها که از سر بند، یکی پس از دیگری باز و بسته می شدند، شکسته ‏شد. به صف شده گان که عمدتاٌ 16 آذری بودند با لباس های فرم خاکستری ‏و چرک رنگ زندان کمیته، همگی با چشم بند در راهرو به صف شدند. هر ‏زندانی دست روی شانه ی نفر جلویی به حیا ط زندان منتقل شده و همگی ‏مان را در دو مینی بوس، که شیشه های آن کاملا مات بود، جای دادند. ‏شیشه ها طوری پوشانده شده بود که از داخل و خارج امکان دیدن وجود ‏نداشت. تنها از طریق شیشه جلو که متعلق به راننده بود می توانستیم مسیر ‏راه را حدس زده و ببینیم. داخل مینی بوس همه گی مان را به صورت هر دو ‏نفر یکی با دستبند به دستگیره های مینی بوس دستبند کردند. نصیب دست ‏های من- اما- دستان پینه بسته و بیش از اندازه بزرگی شد که بعدها و با ‏تاخیر دانستم، دست های بزرگ و مهربان زین العابدین کاظمی است، که ‏اهل زندان وی را "عبدی" میخواند. انسان تنومند و قوی هیکلی که "پوست ‏اش از شیر بود و قلب اش از پرنده" سه سال بعد شصت و هفتی شد. و نمی ‏دانم تنه تنومند و قلب مهربانش را کجای خاوران پنهان کرده اند.(3)‏
‏ از آن میان چهره ی سبزه و بلند بالا و باریک، حسین صدرایی معروف ‏به "حسین اقدامی"  که نمی توانست یکی از دستانش را از کتف حرکت ‏دهد را به تنهایی و از دست نسبتاٌ سالم دیگرش به دستگیره مینی بوس ‏دستبند کردند. کتف های شاعر و مترجم آثار ادبی و عضو کانون نویسندگان، ‏حسین اقدامی، در اثر "قپانی"شدن  عملکرد خود را از دست داده بود و ‏حسین تا آخرین روزهای حیات پر افتخارش این درد را با خود حمل میکرد. ‏شصت و هفتی شد و هم چون  رفیق دیگرش عبدی سهمیه تابستان خاوران.‏
‏ از سرنشینان آن روز مینی بوس مرگ. محمد علی بیگدلی، امیر ‏باقری، محمد رضا طبابتی، مسعود انصاری، ستارکیانی، علیرضا زبر ‏دست، محمد بداغی، و.. .همه گی شان آرام در خاوران خفته اند(4).‏
‏ بعد از  رسیدن به درب اصلی و مرکزی زندان کمیته، دستور دادند تا ‏همگی چشم بند هایمان را بر داریم و با تذکر و تاکید آنکه "سرها همه پایین ‏و هیچ کس حق حرف زدن با بغل دستی اش را ندارد" مینی بوس از سمت ‏میدان توپ خانه به سمت اتوبان پارک وی به حرکت خود ادامه داد. همه ‏دانستیم که مسیر و سمت حرکت  "اوین" است. اما علت؟ هنوز برایمان ‏نامشخص بود. با رسیدن به درب اصلی و بزرگ "اوین" دو باره چشم بند ‏هایمان را زده و در فضای باز جلوی ساختمان اداری که در همان ابتدای ‏زندان قرار داشت، پیاده شدیم. اعلام کردند که ملا قات داریم وحق هیچ گونه ‏صحبت در ارتباط با پرونده ها، و اینکه در کدام زندان بسر می بریم را به خا ‏نواده ها، نداریم . با صراحت گفتند، مکالمات گوش داده میشود و حرف ‏ممنوعه علاوه بر قطع ملا قات، تنبیهات دیگری را نیز در پی خواهد داشت. ‏در ضمن هیچ کس  حق حرف زدن با بغل دستی اش را نیز ندارد. در اثر ‏مسیر طولانی حرکت از اوین تا کمیته، آن هم با دست های بسته، و بعد از ‏ماه ها باز داشت بدون هوا خوری، اکثر سرنشینان بعد از پیاده شدن از مینی ‏بوس دچار حا لت تهوع و استفراغ شدند.‏
‏ امکان این که همه گی مان را به دستشویی ببرند وجود نداشت! لذا همه ‏را در کنار جوی آبی که در حال عبور بود قرار دادند تا بتوانیم آبی به سر ‏وصورت بزنیم. با داشتن چهره های رنگ  پریده و زرد و استفراغ کرده، و ‏ریش های نتراشیده و انبوه، به واقع چهره همه گی مان به اسرا ی نبردی ‏نابرابر شباهت داشت. همه را به سالنی  که دیواره ای شیشه ای دو سمت اش ‏را از هم جدا می کرد جای دادند . هر نفر را در مقابل کابین تلفن داری قرار ‏دادند. لحظات به کندی و چون فرود آمدن آوار بر عصب، می گذشت. لحظه ‏دیدار نزدیک بود. دقایقی بعد به خانواده ها اجازه ورود به سالن ملاقات داده ‏شد. خانواده ها به داخل سرریز شدند. هرکس عزیز خود را می جست. مادری ‏که توان راه رفتن نداشته و با کمک دیگران همراهی می شد؛ پدری که با ریز ‏کردن چشم هایش و اظطراب نفس گیر دیدار، سالن را برای یافتن عزیزش ‏طی می کرد. و همسرانی که هنوز قبراق تر، به همراه کودک پدر ‏ناشناخته اش، و بعد از یافتن یار، دیگران را مژده به یافتن می دهد."بیایید ‏این جاست" و ترکیدگی اشک است و بغض و آوار. ‏
من اما پدر ندارم و از داشتن همسر و بچه نیز محروم شده ام. داش امیر ‏برادر بزرگم که حکم پدری بر من دارد، همراه با مادرم که به سختی قدم بر ‏می دارد از دور نمایان می شوند. دست تکان می دهم و به کابین و تلفن ‏اشاره می کنم. یعنی که هی! داداش،هی! مادر، من اینجام . بی توجه به ‏اشارات من از جلوی کابین عبور می کنند و به جست و جو مشغول. یعنی ‏مادر و برادرم مرا نشناخته اند؟ مگر می شود؟ شده است دیگر . آن ها تا ته ‏سا لن ملا قات می روند و در برگشت و این بار با دقت بیشتر و با تأکید بر ‏تک چهره ها بر می گردند. اضطراب در چهره شان موج می زند. پیش خود ‏لابد گفته اند پس مهدی کو؟! در باز گشت اما، داش امیر با تکا ن دادن سرو ‏اشارات من، شناسایی ام! می کند. مادر –اما- کم مانده است پس بیا فتد. ‏سکندری می خورد و در حال افتادن، برادرم به کمک اش می شتابد. به زور ‏می خندم و از درون در حال انفجارم. فرصت گریستن اما نیست. مادر می ‏گوید "چه به روزات آوردند نه نه؟" ببم، چه کارت کردند ؟ چرا این طوری ‏شدی؟ کجا می خوابی؟ تشک داری؟(5) ای نه نه ات برات بمیره. این چه ‏بلایی بود سر خودت آوردی. داش امیر اما پدرانه و منطقی تر تنها ‏درخواستش آن است و مدام تکرار می کند، که "جان داداش مواظب خودت ‏باش" زمان ده دقیقه ای مکالمه به سرعت باد می گذرد. تمام تلفن ها ،هم ‏زمان قطع می شوند. دست تکان می دهم و سعی میکنم لب خوانی کنم. و ‏داش امیر را متوجه کنم که در اوین سکونت نداشته و در کمیته بسر می ‏بریم. با در آوردن شکل "توپ" و لب خوانی"خانه" ترکیب توپ+خانه.متوجه ‏می شود در توپ خانه وکمیته مشترک بسر میبریم. پیام را می گیرد و ‏متوجه می شود ما را از کمیته آورده اند. بعد از بیرون راندن خانواده ها همه ‏را به پشت پرده ای هدایت می کنند و دوباره حکایت چشم بند است و ‏دستبند و کمیته. سعی میکنم مزه دیدار با مادر را جرعه جرعه سر بکشم تا ‏تمام نشود. مادری که اطمینان به دیدار بعدی اش راندارم. گریه امان نمی ‏دهد، و از زیر چشم بند رها می شود.چشم بند ها همه نمناک اند.‏


« مطلب قبلی   مطلب بعدی »
درباره آرش

مدیر مسئول و سردبیر:
پرویز قلیچ خانی
دبیر تحریریه:
نجمه موسوی

آرش نشریه ای است فرهنگی, سیاسی و اجتماعی که از بهمن ماه ۱۳۶۹ (فوریه ۱۹۹۱) در فرانسه منتشر میشود.

خبرنامه آرش
با عضویت درخبرنامه آرش از آخرین اخبار سایت بوسیله ایمیل مطلع شوید.
نام

آدرس ايميل
پیوست
انصراف
کمک مالی به آرش

کمکهای مالی شما ادامه فعالیت آرش را میسر میسازد.

Donate Once Monthly

Currency

Amount

Currency

Amount

Official PayPal Seal
© ArashMag.com, All Rights Reserved.