header image
 
سنگینی بار زندان چاپ
ثریا علی محمدی   
رفتن به
سنگینی بار زندان
صفحه 2

پاسدار مرا هم نشاند توی راهرو. از توی یکی از اتاق ها صدای آشنایی ‏شنیدم. صدای همایون بود که با بازجو جروبحث می کرد. صدا دور بود و ‏بطور پراکنده کلماتی می شنیدم بعد از مدتی یکی آمد وآهسته توی گوشم ‏گفت دنبالش بروم. ته راهرو جلوی دری ایستاد وگفت برو توی اتاق چشم ‏بندت را بردار اما حق نداری پشت سرت را نگاه کنی. صدای قلبم را شنیدم، ‏بدنم یخ کرده بود نمی دانستم با چه صحنه ای روبرو می شوم. وارد اتاق ‏شدم چشم بندم را برداشتم. ته اتاق روبه دیوار دو تا صندلی بود که با فاصله ‏کمی کنار هم گذاشته بودند روی یکی از آنها مردی نشسته بود. بازجوگفت ‏بنشینم روی صندلی کنار او. می ترسیدم به کسی که کنارم نشسته بود نگاه ‏کنم. مردی که روی صندلی نشسته بود سلام کرد. سلامی آشنا. نگاهش ‏کردم اول او را بجا نیاوردم فقط لبخند ورنگ سبز چشم هایش شبیه همایون ‏بود. از فرط هیجان می لرزیدم. بلافاصله بفکرم رسید چرا به ما ملاقات داده ‏اند. انگار فکرم را خواند. گفت من تقاضای ملاقات کردم. بعد حالم را پرسید و ‏اینکه آیا ملاقات دارم. گفتم هنوز ملاقات ندارم و از ۲۰۹ به بهداری منتقل ‏شده ام و متقابلاحال همسر ودخترش را پرسیدم. بیشتر موهایش سفید شده ‏بود و چند تا از دندان هایش افتاده بود اما چشم هایش می خندید و امید ‏می بخشید. بازجو بالای سرمان ایستاده بود همایون سیگاری به من تعارف ‏کرد. در زندان به زن ها سیگار نمی دادند. سیگار را گرفتم بازجو اعتراضی ‏نکرد. وقتی همایون می خواست سیگارم را با کبریتش روشن کند دستش را ‏به سختی بالا گرفت. شنیده بودم که کتف اش را شکسته اند. همایون پرسید ‏آیا حکم گرفته ام. گفتم هنوزنه و پرسیدم خودت چی. گفت منهم هنوز حکم ‏نگرفته ام. باورم نشد. یکباره به نظرم رسید لابد می خواهند اعدامش کنند و ‏این ملاقات را به همین خاطر داده اند. دوباره پرسیدم و بجان دخترش قسم ‏اش دادم که حقیقت را بگوید. خندید وبجان میهن وهوشنگ وبهروز قسم ‏خورد که هنوز حکم نگرفته است. اما باور نمی کردم ودر آن لحظات بحدی ‏هیجان زده و متاثر بودم که به خوب وبد حرفهایم فکر نمی کردم و نمی ‏توانستم تاثرم را پنهان کنم و به یکباره برگشتم و با لحنی تند به بازجو گفتم ‏اگر می خواهید اعدامش کنید مرا بجای او اعدام کنید. بازجوتشر زد که چرا ‏سرم را برگردانده ام و با عصبانیت اعلام کرد که ملاقات تمام شد. همایون ‏بلند شد. پیر شده بود اما همچنان محکم ومتکی به خود و با لبخندی ‏امیدبخش در مقابلم ایستاد و با من که من منتظر عکس العمل او بودم دست ‏داد و سفارش کرد که مواظب سلامتیم باشم. ‏
آنشب مرا به همراه چندتن دیگربه بندهایمان فرستادند وقتی از پله های ‏شعبه پنج پائین می رفتیم بعلت درد شدید نمی توانستم با آنها همگام شوم ‏درنتیجه آهسته قدم برمی داشتم رفقایم گام هایشان رابا من هماهنگ کرده ‏بودند وهرچه پاسدارها تشرمی زدند و فحش می دادند که تندتر بروند کسی ‏توجه نمی کرد. ما را سوارمینی بوس کردند. چشم بندم را کمی بالا زدم ‏آسمان صاف وپرستاره از پشت شیشه جلوی مینی بوس دیده می شد. ازته ‏اتوبوس صدای زمزمه مسعود که یک شعر غمگین وپرحسرت لری را می ‏خواند دلم را به درد می آورد. ‏
رفقایی که آنشب درشعبه پنج دیدم همه اعدام شدند هبت اله معینی ‏‏(همایون) هم در شهریور ۶۷ درحالیکه حکم ابد داشت اعدام شد. اسفند ماه ‏‏۱۳۶۶ همایون برای من ودونفر دیگر از رفقای دختر که با هم در یک بند ‏بودیم بمناسبت عید وبوسیله همسر یکی از هم بندیها که ملاقات داخلی ‏داشت کارت تبریک فرستاده بود. درگوشه کارت من (که تا امروز آن را حفظ ‏کرده ام) در کنار یک گل خشک شده شعری نوشته شده است.‏

سودابه نیرنگ شب خشم آتشی افروخته
چونان سیاوش سحر باید از آتش بگذرم


‏۳۰ سپتامبر ۲۰۰۷‏

 



« مطلب قبلی   مطلب بعدی »
درباره آرش

مدیر مسئول و سردبیر:
پرویز قلیچ خانی
دبیر تحریریه:
نجمه موسوی

آرش نشریه ای است فرهنگی, سیاسی و اجتماعی که از بهمن ماه ۱۳۶۹ (فوریه ۱۹۹۱) در فرانسه منتشر میشود.

خبرنامه آرش
با عضویت درخبرنامه آرش از آخرین اخبار سایت بوسیله ایمیل مطلع شوید.
نام

آدرس ايميل
پیوست
انصراف
کمک مالی به آرش

کمکهای مالی شما ادامه فعالیت آرش را میسر میسازد.

Donate Once Monthly

Currency

Amount

Currency

Amount

Official PayPal Seal
© ArashMag.com, All Rights Reserved.