header image
 
سنگینی بار زندان چاپ
ثریا علی محمدی   
رفتن به
سنگینی بار زندان
صفحه 2
سالهاست تلاش می کنم خودم را از زندان خاطرات زندان رها کنم. اما ‏بیهوده است. بارخاطرات زندان سنگین تر از آن است که بشود از زیر آن شانه ‏خالی کرد. خاطراتی که مثل سایه دنبالم می کند ودرخواب هم با من است ‏وگاه مثل بختک روی سینه ام می افتد و تا فریاد نزنم رهایم نمی کند.

در ‏بیداری تماشای هر صحنه خشن و ظالمانه ای، شنیدن فریاد یا ناله ای از ‏روی درد. حتی بوی بعضی از غذاها زندان را بیادم می آورد. ‏
چند روز پیش یکشنبه بود با نشاط وسرحال بودم و مشغول شنیدن ‏موسیقی مورد علاقه ام. آفتاب درخشان و آسمان آبی شادیم را تکمیل کرده ‏بود. فکرهای مثبت توی ذهنم می چرخید، در همان حال کلاغی پرید ‏ونشست روی نرده پشت بام همسایه ام وشروع کرد به غار غار کردن. ‏دربچگی صدای کلاغ نشانه آمدن مسافر بود وخوش خبر. اما حالا سالهاست ‏غارغار کلاغ مرا می برد به زندان اوین، غار غار کلاغ یکباره آسمان آبی را در ‏نظرم دلگیر وخاکستری کرد ونشاط و سرخوشی ام را بباد داد.‏


خاطره اول ۱۳۵۵

مجله آرش خواسته است دوخاطره از ملاقات هایم را بنویسم؛ به ‏جستجوی خاطره هایم می روم ودو خاطره درذهنم برجسته می شود. برمی ‏گردم به سالهای دور به سال ۱۳۵۵ زمان شاه در زندان قصر. وقتی برای ‏اولین بار دخترم به ملاقات آمد. دوسال بود ندیده بودمش.‏
اتاق ملاقات بند زنان زندان قصر یک اتاق بزرگ بود با دوردیف توری ‏آهنی که ما را از ملاقات کنندگان جدا می کرد و در فضای خالی دو توری ‏نگهبان می ایستاد. درهرنوبت هفت هشت نفر را می بردند برای ملاقات واتاق ‏ملاقات از همهمه و فریاد وکلمات مهرآمیز وردوبدل کردن اخبار سیاسی ‏وخانوادگی پر می شد وهرکدام از ما برای اینکه صدایمان به گوش مخاطبمان ‏برسد مجبور بودیم با صدای خیلی بلند حرف بزنیم. آنروز خواهرم آمده بود ‏ودرکنارش یک دختر جوان که چهره محجوبی داشت ایستاده بود. در چند ‏لحظه اول نتوانستم او را بجا بیاورم باورم نمی شد دخترم باشد. وقتی ‏دستگیر شدم سیزده سال داشت و هنوز چهره واندامش کودکانه بود.حالا ‏آنجا پشت توری آهنی در مقابلم دختر جوانی ایستاده بود با چشم های زیبا ‏ونگاه نگران وپرمهر، همه بدنم می لرزید، صدای کوبش قلبم را می شنیدم ‏که سنگین و رم کرده به دیواره سینه ام می کوبید کوشیدم حرفی بزنم. ‏صدایی شکسته و سنگین و گرفته از گلویم بیرون آمد که با طنین آن بیگانه ‏بودم هرچه سعی می کردم نمی توانستم جز کلمات پراکنده ونامفهوم چیزی ‏بگویم. کف دستهایم را گذاشته بودم روی توری آهنی و در آرزوی ودر آغوش ‏گرفتن دخترم توری آهنی را فشار می دادم.می خواستم دخترم را توی بغلم ‏بگیرم. لمسش کنم، ببوسمش و به او کلمات مهرآمیز بگویم. همه نیرویم در ‏چشمهایم جمع شده بود ونگاهش می کردم. می خواستم خطوط چهره و ‏جوانی تابناک ودرخشانش را مثل بیتی از یک شعر از برکنم و با آن به بند ‏برگردم و زمزمه اش کنم وبا آن زندگی کنم. پس از ملاقات تا روزهای ‏متمادی از هر فرصتی برای فرو رفتن در خاطره شیرین و آمیخته به حسرت ‏دیدار با دخترم که به رویایی شبیه بود فرو می رفتم ونمی دانستم که سالها ‏بعد و این بار در زندان جمهوری اسلامی دخترم باز هم به ملاقاتم می آید ‏واین بار در هیئت مادری جوان با کودکی در آغوش. با نوه ام می آید.‏


خاطره دوم
‏ بعد از سه ماه بی خبری از همه جا وهمه چیز. بعد از اینکه هزاران نفر ‏از مجاهد ها وچپ ها را اعدام کردند. و زن های چپ را تا سرحد مرگ برای ‏پذیرش نماز خواندن وتوبه کردن روز پنج نوبت شلاق زدند و همه تحقیری را ‏که از شکست در جنگ و پذیرش قطعنامه نصیب شان شده بود با کشتن و ‏به دار زدن وشکنجه و ریختن خون زندانی ها  تسکین دادند. آنوقت درزندانها ‏را باز کردند و به خانواده ها اجازه ملاقات دادند تا اخبار هولناک را برایمان ‏بیاورند.‏
روز ملاقات در تب انتظار واضطراب می سوختیم. خانواده ها پریشان ‏حال و آشفته گریه می کردند وبا التماس و تمنا وگاه با نصیحت از ما می ‏خواستند شرایط آزادی را بپذیریم و خودمان را به کشتن ندهیم. خانواده ها ‏اسامی اعدامی ها را می دادند. به بعضی از آنها وسایل بچه هایشان را داده ‏بودند. تمام پنجاه مجاهدی که از بند ما برده بودند اعدام کرده بودند.همسران ‏هم بندیهایم زهره، مریم، عفت و فریده و...برادر چند تا از بچه ها را اعدام ‏کرده بودند. نام چندین نفر از رفقای سازمان( طرفداران بیانیه 16 آذر)  جزو ‏اعدام شده ها بود. درمیان اعدامی ها چند نفر را از نزدیک می شناختم، ‏حسین اقدامی، رسول رضائیان، حسن شهیدی و هبت اله معینی(همایون).‏
آخرین دیدارم با همایون پائیز ۶۴در زندان اوین بود. چندروزی بود که ‏ازبند تنبیهی ۲۰۹به درمانگاه زندان منتقلم کرده بودند. یکشب از همانجا ‏بردنم شعبه پنج. بخاطر درد شدید کمر به سختی راه می رفتم و پاسداری ‏که مامور بردنم بود غر می زد و می خواست تندتر راه بروم. در راهروی شعبه ‏پنج از زیر چشم بند چند نفر از رفقای سازمانی ام را دیدم که توی راهرو ‏نشسته اند. دلم شور می زد و نمی دانستم برای چی ما را آنجا جمع کرده ‏اند.‏


« مطلب قبلی   مطلب بعدی »
درباره آرش

مدیر مسئول و سردبیر:
پرویز قلیچ خانی
دبیر تحریریه:
نجمه موسوی

آرش نشریه ای است فرهنگی, سیاسی و اجتماعی که از بهمن ماه ۱۳۶۹ (فوریه ۱۹۹۱) در فرانسه منتشر میشود.

خبرنامه آرش
با عضویت درخبرنامه آرش از آخرین اخبار سایت بوسیله ایمیل مطلع شوید.
نام

آدرس ايميل
پیوست
انصراف
کمک مالی به آرش

کمکهای مالی شما ادامه فعالیت آرش را میسر میسازد.

Donate Once Monthly

Currency

Amount

Currency

Amount

Official PayPal Seal
© ArashMag.com, All Rights Reserved.