|
احمد موسوی
|
|
صفحه 2 از 2 از آنجا که زندانی، مسیر مبارزاتی خود را آگاهانه و بر بستر باورهای سیاسی خود انتخاب کرده است، انتظار اینکه او می بایست در گام نخست، شرایط جدید به وجود آمده برای پدر، مادر، همسر و دیگر اعضای خانواده را بهتر درک کند و بفهمد، نه تنها انتظار غیر معقولی نیست، بلکه پاسخگویی به آن، دقیقا بخشی از رسالت اولیه مبارزاتی فرد زندانی به شمار می آید. فهم موقعیت خانواده که در آن سوی دیوار و در فضای به ظاهر "آزاد" به سر می برند، به دلایلی بر فهم موقعیت زندانی از طرف خانواده، ارجحیت دارد. نخست اینکه پدر، مادر، همسر و دیگر اعضای خانواده، علی القائده ممکن است هیچ نقشی در انتخاب مسیر مبارزاتی فرد زندانی نداشته باشند، لذا تحمل دشواری ها برای افرادی که خود هیچ نقشی در انتخاب مسیر آن نداشته اند، همواره روح و جان آدمی را فرسوده تر می سازد. دوم اینکه، بر اساس واقعیت های عینی جامعه، در بسیاری موارد، خانواده ممکن است به لحاظ ذهنی، آگاهی از مسائل سیاسی – اجتماعی و نیز پیچیدگی های مبارزه طبقاتی، در آن سطحی که فرد زندانی با آن دست به گریبان است، قرار نداشته باشد. خصوصا آن دسته از زندانیانی که در خانواده های روستایی و کارگری بزرگ شده اند. به رغم وجود رابطه عاطفی عمیق تر با زندانیشان، این امکان نیز هست که به سادگی در دام تبلیغات رژیم و دست اندرکاران زندان قرار بگیرند. سوم و مهمتر اینکه در جوامع طبقاتی و به طور اخص در ایران، آنهم در حاکمیت دینی و قرون وسطایی جمهوری اسلامی، خانواده ها و به خصوص همسران زندانیان سیاسی، اگر نگوییم بیشتر از خود زندانیان تحت فشار هستند، لااقل کمتر نیستند. این فشارها اگر چه مستقیما از نوع انفرادی، بازجویی و شکنجه نیست، اما به شکل های مختلف، از طرف عوامل آشکار و نهان رژیم و شرایط حاکم بر جامعه بر خانواده ها نیز اعمال می گردد. خانواده ها علاوه بر تحمل هر آنچه که بر سر زندانیشان می آید، می بایست صدها توهین وتحقیر پاسداران، زندانبانان و دیگر عمله و اکره رژیم را نیز تحمل کنند. و این ها، جدا از همه ی ناملایماتی است که خانواده برای دیدار زندانی خود در روزهای ملاقات، به جان می خرد. از همان لحظه که ماموران امنیتی رژیم، عضوی از خانواده را دستگیر و با خود به ناکجا آبادی به نام زندان منتقل می کنند، زندگی پر فراز و نشیب خانواده نیز آغاز می گردد. که در تمام فصول، بی توجه به سرما و گرما، تاریکی و روشنایی لحظه ها، جسم و جانشان در جاده ی بی انتهای میان خانه و زندان فرسوده می شود. و از این روست که انتظار شناخت موقعیت جدید خانواده و فهمیدن حال و هوایشان، از طرف فرد زندانی، به مراتب ارجحیت بیشتری دارد تا فهمیده شدن موقعیت زندانی، از طرف خانواده. درک و برداشتی این گونه، آنهم با پیشگامی فرد زندانی، به سرعت موجب افزایش غنای رابطه زندانی با خانواده و بالعکس، از یک رابطه صرف عاطفی، به یک رابطه همدردی، حس مشترک همراه با اعتماد متقابل خواهد شد. این حس اعتماد متقابل، تضمین کننده مصونیت روانی طرفین در طول سال های زندان، به خصوص در لحظه های ملاقات خواهد بود. تا هم زندانی، بخشی از سختی زندان را و هم خانواده، اندکی از غبار نشسته بر جسم و جان را، به شوق دیدار به فراموشی بسپارند. کم توجهی به این موضوع، می تواند لحظه های خوش ملاقات را برای هر یک از طرفین، به جدال و تلخکامی بی سر انجامی تبدیل کند. کم نبوده و نیستند زندانیانی که در دوران حبسشان، بعد از هر ملاقات با اعصابی فرسوده به درون بند باز گشته و ساعت ها در چنبره تنهایی خود فرو رفته اند. که در بسیاری موارد مسایل و موضوعاتی بسیار ساده، باعث بروز چنین تلخکامی هایی می شده است. که ناشی از عدم درک موقعیت جدید پیش آمده برای خانواده و فرد زندانی بوده است. چرا که فرد زندانی بیشتر تمایل دارد از جایگاه خودش به عنوان یک عنصر آگاه سیاسی، به خانواده نگاه کند، نه در جایگاهی که آنها به لحاط اجتماعی و فهم سیاسی قرار دارند. و طبیعتا از این منظر انتظار دارد که آنها نیز به روشنی موقعیت و جایگاه سیاسی او را درک کنند و بر بستر آن، سخنان و رفتار خود را در طول دوران زندان و لحظه های ملاقات با فرد زندانی تنظیم نمایند. و از آنجاییکه در مواردی به این توقع و انتظار پاسخ مطلوب داده نمی شود، جدل و تلخکامی بر فضای ملاقات و روزهای پس از آن بر روحیات طرفین حاکم می گردد. که تکرار آن، نه تنها می تواند فضای ملاقات را سرد و بی روح سازد، بلکه چه بسا تاثیرات مخرب و جبران ناپذیری نیز، بر رابطه ی عاطفی فرد زندانی با خانواده و به طور اخص با همسر فرد زندانی بر جای بگذارد. رفتار سنجیده و توام با بردباری فرد زندانی با خانواده، همراه با کار توضیحی و روشنگری در حد فهم آنان، و اینکه خانواده خود را در یک رابطه ی برابر با زندانی احساس کند، و بتواند تمامی ذهنیت و رفتار بیرونی خود را بی واهمه از واکنش های تند و عصبی آن طرف کابین ملاقات، با عزیز زندانیش طرح و درمیان بگذارد، اولا این فرصت را به زندانی می دهد تا از عمق فضای ذهنی خانواده و آنچه در باورشان می گذرد آگاه گردد و ثانیا به خانواده نیز فرصت داده می شود تا آنان نیز بیشتر به فهم زندانی خود دست یابند و در جهت ایجاد فضای عاطفی واعتماد به او، گام های بلند تری از خود زندانی بردارند. نمایشنامه "ملاقات" کار ارزشمند محسن یلفانی، می تواند نمونه قابل ذکری در تبیین و توضیح روشن این نوشتار باشد.(1) بدون شک، هر کدام از زندانیان در طول سالهای زندان، شاهد اندوه تعدادی از رفقا و همبندان خود بوده اند. رفقایی که بعد از ترک کابین ملاقات، شکیبایی خود را از دست داده و با اعصابی فرسوده و متشنج به داخل بند باز گشته اند. چرا که در مواجهه با خانواده و بعضا همسران خود، از درک شناخت موقعیت جدید آنها و پاسخ دادن به این ضرورت عاجز بوده اند. و دردناکتر اینکه شاهد بوده ایم، زندانیانی به قسمت دادیاری زندان فرا خوانده می شدند، تا درخواست طلاق همسران خود را تایید و زیر حکم دادگاه را امضاء کنند. اگر چه نقش رژیم و ترفندهای آشکار و نهان آن را، در ایجاد چنین فضایی میان زندانیان و خانواده ها یشان، هرگز نباید از نظر دور داشت، اما درک ضرورت شناخت از موقعیت جدید پیش آمده برای خانواده، می تواند در ایجاد فضای بهتر میان فرد زندانی و خانواده در دو سوی کابین ملاقات بسیار مفید باشد و اتفاقات تلخکام روز های ملاقات را، به حد اقل ممکن برساند. طرح این بحث هرگز نباید به معنای کم رنگ کردن فداکاری های بی دریغ خانواده ها ی زندانیان تلقی گردد. بلکه بر عکس گامی ست در جهت ارج گذاری به فداکاری های بی دریغ آنان. چرا که قریب به اتفاق خانواده ها و همسران زندانیان، در سال های پر تلاطم زندان، همه سختی ها را به جان خریدند و بی آنکه تسلیم لحظه ها شوند، دوشا دوش زندانیان، صفحات زرینی از عاطفه و عشق، بر تاریخ مبارزاتی مردم ایران به یادگار گذاشتند. (1)- نمایش نامه "ملاقات" اثر محسن یلفانی، باز تاب دهنده گوشه ای از سرنوشت مبارزاتی زنان و مردان ایران در زندان های رژیم سلطنتی شاه است. صحنه های دیدار "سیما" و "وحید" در زندان، و دیالوگ میان آن دو، که تمام فضای نمایشنامه "ملاقات" را پر کرده است، به روشنی بیانگر فهم عمیق "وحید" از درک شرایط جدید پیش آمده برای خود و همسرش "سیما" است. از ازدواج "سیما" و "وحید"، زمان کوتاهی گذشته است که وحید توسط نیروهای امنیتی رژیم شاه، دستگیر و راهی زندان و شکنجه گاه می شود. "سیما" همسر جوان "وحید" که فردی غیر سیاسی ست، برای آزادی او دست به هر اقدامی می زند. او در این مسیر، بی توجه به موقعیت و جایگاه سیاسی همسرش، حتا به ملاقات و دستبوسی تیمساری از سرکردگان ساواک و رژیم نیز می رود. دیداری توام با گریه و التماس، که به طور ضمنی با درخواست نامشروع تیمسار نیز مواجه می شود. و اینها فشارهای روحی مظاعفی ست برای "سیما"، که هر آینه ممکن است او را در هم بشکند و به فروپاشی بکشاند. "وحید" نیز، علاوه بر تحمل فشارهای زندان، در هر ملاقات با برخوردهای این چنینی همسرش نیز روبرو ست. "سیما" علاوه بر تلاش های بیرونیش، در هر ملاقات بر "وحید" نیز فشار می آورد تا به هر شکل ممکن از زندان بیرون بیاید. اما در آن طرف کابین، لحن کلام، شکیبایی و فهم "وحید" از موقعت به وجود آمده و نقش مسئولانه اش در برخورد با همسرش، دنیای دیگری را در مقابل چشمان ما به نمایش می گذارد. دنیایی از شکیبایی توام با احساس مسئولیت در قبال خانواده. او نه فقط بر "سیما" خشم نمی گیرد. نه تنها، "سیما" را سرزنش نمی کند. بلکه با درک شرایط و موقعیت جدید پیش آمده برای "سیما" و متناسب با نوع نگاهش به جامعه و مسائل اجتماعی، با آرامش و بردباری تلاش می کند تا شرایط حاکم بر خود و جامعه را، برای او توضیح دهد. دقیقا از اتفاقاتی که برای "سیما" رخداده، جهت روشنگری و زدودن توهمات او نسبت به رژیم و عناصر شکنجه گرش سود می برد. او حتا این حق و آزادی را برای "سیما" قائل می شود تا با انتخاب همسری جدید، زندگی دیگری را آغاز کند و از "سیما" می خواهد که، "به جای او هم زندگی کند". وقتی سیما با اتکاء به این استدلال که، رژیم قدرتمند است و مبارزه تو و امثال تو خللی در ارکان رژیم وارد نمی کند، سعی می کند "وحید" را جهت آزاد شدن به هر قیمت ترغیب کند، پاسخ "وحید"، اعتماد به نفس و آرامشش، انگار مسکنی ست بر فضای ملتهب لحظه های "ملاقات". وحید به آرامی می گوید: اتفاقا من هم تا قبل از دستگیری مثل تو فکر می کردم. اما با دستگیری من دنیای دیگری به رویم گشوده شده است. وقتی رژیم از من که فقط چند کتاب خوانده ام اینگونه وحشت دارد و اقدام به دستگیری من می کند، این دقیقا بیانگر ضعف رژیم است نه اقتدار آن. "وحید" به پنج سال حبس محکوم می گردد. چند ماه قبل از اتمام حکم و آزادیش، "سیما" دستگیر و به ده سال زندان محکوم می شود. "ملاقات" ها دوباره تکرار می شوند. جای "وحید" و "سیما" در دوطرف کابین عوض می شود. اینبار "سیما" زندانی ست و "وحید" ملاقات کننده. اما فضای ملاقات چیز دیگری ست. حال و هوای دو سوی کابین، نمادی از فهم مشترک دو "انسان" است. زندگی در عالی ترین شکل خود، در روزهای ملاقات میان "سیما" و "وحید" استمرار می یابد. * * * من "ملاقات" محسن یلفانی را در سال 58 خوانده ام. در همان سال هم موفق شدم اجرای آن را که توسط دانشجویان پیشگام دانشگاه گیلان به روی صحنه آورده شده بود ببینم. از آن تاریخ 28 سال گذشته است. برای بیان مقصود از آنجا که، از حافظه ام کمک گرفته ام. این اهتمال وجود دارد در بیان موضوع، رعایت کامل امانت نشده باشد. حتا ممکن است در کار برد اسامی "سیما" و "وحید" نیز اشتباه کرده باشم. لذا در صورت چنین اشتباهی، پیشا پیش از آقای محسن یلفانی پوزش می خواهم. 29 شهریور 86
|