header image
 
به ندرت ملاقات داشتم چاپ
فریبا ثابت   
مامان کی نوبت  ما میشه؟ ‏
گروه بعدی‎ ‎
با هر صدای بلندگو از جا بلند می شود.‏
دوبار سه بار
پس ازمدتی به سرعت به طرفم میآید موهایم را می کشد و با صدای بلند ‏دادمی زند. ‏
گفتم کی نوبت ما میشه؟
از کوره درمی روم.‏
هیچ وقت.‏
با چشمان پر از اشک نگاهی به من می اندازد و می گوید.‏
هیچ وقت ؟

در هفت هشت سالی که در  زندان بودم به ندرت ملاقات داشتم  شش یا ‏هفت بار،[ ملاقات اوایل 20 وبعدها 15 روز در میان بود] چرائی آن از حوصله ‏این مقاله خارج است. فقط اشارهای کوچکی، برای اینکه بگویم چقدر دلم ‏می خواست آرش هر سئوالی در مورد زندان از من  می کرد، جز ملاقات.‏
جائی که همه چیز رنگ مرگ داشت. ملاقات تنها ارتباط با زندگی بود؛  اما  ‏روزهای ملاقات  جز اندوه چیزی نصیب من نمی کرد. گاهی ساعت ها قدم ‏می زدم، گاهی به تنها تخت گوشه اتاق پناه می بردم  و زیر پتو می خزیدم ‏تا با خاطرهایم دل خوش کنم. هر ازگاهی هم که سر حال تر بودم، دل به ‏هیاهوی  بند می دادم تا شاهد شادی یا احیاناٌ غم دیگران باشم.‏
خواهرم بزرگ شده و می خواد عروسی کنه، برادرم دانشگاه قبول شده، آه ‏مادر بزرگم مرده.... بلند گو هر بار تعدادی را صدا میزند......... خانم ها ......... ‏برای ملاقات  آماده شوید.‏
و من پس از مدتی باز به یاد دختر نازنینم می افتم و آشوبی در دلم بر پا می ‏شود.‏
و اما از ملاقات هایم : همه شان به یاد ماندنی است هر شش یا هفت بارش، ‏اما باید یکی را انتخاب کنم .‏
از ملاقاتی نمی گویم که پس ار دو سال دخترم تا درِ سالن ملاقات آمد اما از ‏پاسدارها ترسید و به ملاقات من که منتظر در کابین ایستاده بودم نیامد.‏
از ملاقاتی نمی گویم که خبر مرگ پدرم را دادند.‏
و نه از تنها دیدار با خواهرم که اخرین دیدار ابدی  ما شد.‏
و اما از آخرین باری که دخترم را پس از کشتارهای 67 دیدم.‏
روسری گلداری محکم دور سرش پیجده بود  بلوزش با لبه های روسری ‏پوشیده بود و شلوارش جین آبی بود. هیجان زده می نمود. به محض اینکه ‏در یاز شد به طرفم آمد و مرا در آغوش گرفت.‏
مامان خوبی؟
اشک هایم را پاک کردم و گفتم خوبم.‏
می دونم مامان چرا گریه می کنی! می دونم!‏
راستی مامان شما چطور میخوابیدید؟
منتظر جواب من نشد.میدونی مامان ما اصلإٌ خواب مان نمی برد. شهین را ‏میشناسی اعدام شد. حسن  او هم اعدام شده. همش گریه زاری بود وعزا. ‏راستی مامان چطوری اعدام می کنند؟ هر چی سئوال می کنم، جوابم نمی ‏دن.‏
اصلاٌ فرصت حرف زدن به من نمی داد.‏
راستی چرا اون ها را کشتند؟ بعد یکباره پرید و مرا در آغوش گرفت.‏
مامان همان چیزی که میگن بنویس و بیا بیرون! وگرنه تو رو هم میکشن. ‏جاج آقا دم در به بابا بزرگ گفت : «خودشان نمی خوان بیان بیرون و گر نه ‏چند تا کلمه بنویسن و امضا کنند، کار تمام است».‏
سخت در آغوش می فشارمش .‏
‏- نه مامان ما را نمی کشن،  نگران نباش.‏
‏- میدونی مادر جون، چقدر برات دعا کرد، نذر کرد، امامزاده رفت و گریه کرد ‏تا تو را نکشن. من هم باهاش میرفتم. چادر به سر شب عاشورا رفتیم شربت ‏دادیم من گفتم:‏
‏- خدا اگر منو دوست داری مامانم را نکش.  مامان حالا دیگه بسه، بیا بیرون.‏
دخترم من که دلم نمی خواد این جا بمونم ولی نمی تونم.‏
‏- چرا نمی تونی؟
وقتی بزرگ شدی می فهمی.‏
‏- حالا بزرگ ام، مدرسه می رم.‏
مدرسه رفتن را آهسته میگوید.‏
چی ؟ نشنیدم  ؟چرا آهسته حرف می رنی؟
‏- مامان به پاسدارها نگفتم شش ساله ام. بچه ها تا پنج سال حق دارند بیان ‏این طرف شیشه ملافات حضوری. من گفتم پنچ ساله ام تا بیام تو....‏
‏- مامان راستی برات پول آوردم، یواشکی، مادر جون داد. وقتی مرا می ‏گشتند کلی ترسیدم، اما پول را پیدا نکردند. مادر جون آن را خوب قایم ‏کرده بود.‏
به سرعت دستش را به جیبش می برد و پانصد تومان به من می دهد. ‏خوشحال می شوم که موضوع آزادی را فراموش کرده است. از باباش – ‏همسرم- می پرسم.‏
‏- خوبه، تلفن کرده اما نگرانته اگر فردا تلفن کرد می گم که به ملاقاتت ‏آمدیم.‏
پاسدار مامور سالن ملاقات نزدیک می شود. معلوم است وقت ملاقات تمام ‏شده است.با عجله او را در آغوش می گیرم و می بوسمش. او هم مرا می ‏بوسد.‏
پاسدار مامور دست او را می گیرد.‏
مامان، مواظب خودت باش، با اینکه راه دوره و من خیلی خسته می شم باز ‏دوست دارم بیام ملاقاتت.‏
و در حال رفتن یوسه ای برایم می فرستد.‏
سالن ملاقات کم کم خالی می شود . من هم به ناچار به طرف مینی بوسی ‏که ما را به بند می برد  می روم.‏
تقریباٌ همه از ملاقات برگشته اند. سرم سنگین است و علاقه ای به گوش ‏دادن خبرهای ملاقات ندارم.‏
تخت طبقه دوم خالی است. به زیر پتو پناه می برم.‏

‏*‏

« مطلب قبلی   مطلب بعدی »
درباره آرش

مدیر مسئول و سردبیر:
پرویز قلیچ خانی
دبیر تحریریه:
نجمه موسوی

آرش نشریه ای است فرهنگی, سیاسی و اجتماعی که از بهمن ماه ۱۳۶۹ (فوریه ۱۹۹۱) در فرانسه منتشر میشود.

خبرنامه آرش
با عضویت درخبرنامه آرش از آخرین اخبار سایت بوسیله ایمیل مطلع شوید.
نام

آدرس ايميل
پیوست
انصراف
کمک مالی به آرش

کمکهای مالی شما ادامه فعالیت آرش را میسر میسازد.

Donate Once Monthly

Currency

Amount

Currency

Amount

Official PayPal Seal
© ArashMag.com, All Rights Reserved.