|
ثریا زنگباری
|
|
آوردن اسباب بازي به داخل زندان ممنوع بود بنابراين خانواده ام نمي توانستند هيچ نوع اسباب بازي اي براي داود بياورند. در داخل بند با پارچه لباس و چيزهاي معدودي كه وجود داشت گاه هم بنديانم و يا خود من اسباب بازي هائي براي او درست مي كرديم.
اين اسباب بازي ها اما نمي توانستند مدت زيادي دوام داشته باشند زيرا كه كار دستي در زندان ممنوع بود و نگهبانان گاه و بيگاه همه بند را از زندانيان خالي كرده تمام اسباب و وسايل ما را بهم مي ريختند و هر چيزي را كه پيدا مي كردند با خود مي بردند از جمله اسباب بازي هاي داود و نيز لباس هائي را كه هم بنديانم براي داود مي دوختند. يكي از اين لباس ها جليقه بسيار زيبائي بود كه به مناسبت سومين تولد داود فريبا دوخته و گل دوزي زيبائي رويش انجام داده بود اما هرگز نتوانستم تن داود بكنم چرا كه در يكي از همين حمله ها به غارت نگهبانان رفت. بدون اين حمله ها هم اگر نگهباني به داخل بند مي آمد و چشمش به اسباب بازي اي مي افتاد، آن را با خود مي برد. يكي از اسباب بازي هائي كه داود مدت نسبت زيادي داشت شتر پارچه اي بزرگ و زيبائي بود كه زندانيان براي بچه هائي كه قبلا در زندان بوده اند ساخته بودند و زندانبانان به دلائلي به بودن آن در بند حساسيتي نشان نمي دادند. شتر تقريبا هم قد خود داود بود و داود علاقه بسيار زيادي به آن داشت. يك روز ملاقات كه همراه با تعداد ديگري از زندانيان در راهرو بند ٢٠٦ ايستاده و منتظر بوديم كه به ملاقات بستگانمان برويم ناگهان نگهبان نجفی را ديدم كه از بند ما خارج شد و در حالي كه گردن شتر را گرفته و آن را روي زمين مي كشيد از جلوي ما رد شد. خشم شديدي تمام وجودم را گرفت اما طبق تجربه هاي قبلي خود مي دانستم كه هرگونه اعتراضي نه تنها وضع را بهتر نخواهد كرد بلكه باعث كنترل و مصادرهاي بيشتري خواهد شد. بنابراين چيزي نگفتم اما براي اينكه خشم خود را بيرون ريخته باشم آهسته متلكي راجع به او به نفر بغل دستي خود گفتم كه ناگهان زد زير خنده. نگهبان نجفی متوجه شد که من چیزی راجع به او به نفر بغل دستي ام گفتم كه باعث خنده او شد، نگاه غضب آلودی به من کرد و رد شد. او هم به تجربه دريافته بود كه هركاري هم كه مي كرد نه از من و نه از نفر بغل دستي من نمي توانست دربياورد كه موضوع چه چيزي بود و براي چيزي هم كه نمي دانست، نمي توانست مرا مجازات كند. او به دفتر بند رفت، شتر را در آن جا گذاشت، برگشت و به من گفت: "برگرد داخل بند و وسائل بچه را بردار، حاج آقا گفته که بچه را باید به خانواده ات تحویل بدهی!" من ناگهان شوکه شدم، مگر می شود همین الان و لحظه ای، این کار را کرد؟ بچه ام ديوانه مي شود! بچه كه لباس نيست كه در يك لحظه بشود تصميم گرفت و از اين طرف به آن طرف فرستاد! علاوه بر اين به چه كسي بايد او را مي دادم. از وضعيت سلامتي مادرم هيچ اطلاعي نداشتم. گفتم: "امکان ندارد، نمی توانم!" گفت: "ملاقات نمی روی! باید این کار را بکنی! حاج آقا گفته كه این بچه امشب نباید توی بند باشد." او مرا مجبور کرد که به داخل بند بر گشته، وسایل داود را جمع كرده و همراه خود ببرم. به داخل بند برگشتم اما تصميم قطعي داشتم كه بچه را بيرون ندهم. براي راضي كردن نجفي مقداري وسائل با خودم برداشتم و به ملاقات رفتم. براي پانزده دقيقه ملاقات معمولا ساعت ها در راهروه هاي مختلف با چشم هاي بسته منتظر مي مانديم. تمام اين ساعت ها را ديوانه وار با خودم كلنجار مي رفتم تا راهي پيدا كنم. هيچ راهي نبود. بايد با ايما و اشاره به خانواده ام حالي مي كردم كه از تحويل گرفتن بچه امتنا كنند و بگويند كه امكان نگهداريش را ندارند. در سالن ملاقات مسئول سالن ملاقات مرا از بقيه جدا كرد و گفت كه من ملاقات حضوری دارم. ناگهان تنم شروع به لرزيدن كرد. من به طرف سالن ملاقات حضوري رفتم. قبل از رسيدن به آن جا، نجفي خود را به من رسانيد و با غيظ گفت: "بچه را همین الان می دهی به خانواده ات ببرند! او را به بند بر نمی گردانی! امشب دیگر نمی توانی بچه را در داخل بند داشته باشي!" جوابي به او ندادم و با زانوان لرزان به اتاق ملاقات رفتم. به جاي پدر و مادرم كه معمولا به ملاقاتم مي آمدند، سهراب را ديدم. ناگهان خوشحالي صاعقه مانندي از تمام بدنم رد شد! سهراب گفت كه پدرو مادرم در مسافرت بودند و او به جاي آن ها به ملاقات من آمده بود. پرسيد كه چطور شد كه تصميم گرفتم كه بچه را بيرون بدهم. گفتم من تصميم نگرفتم بلكه به من گفتند كه بايد اين كار را بكنم ولي من نمي خواهم! گفت كه در بيرون سالن ملاقات به او گفته اند كه ملاقات حضوري دارد تا بچه را تحويل بگيرد و او گفته است كه او يك مرد تنهاست و نمي تواند از بچه مواظبت كند! اين و تنها اين، از نظر آن ها دليل قانع كننده اي بود براي بيرون ندادن بچه! با داود به بند برگشتم. در موقع برگشتن نجفي به من گفت: "حالا بر می گردی بند، ولی حاج آقا گفته که در ملاقات بعدی باید بچه را بدهی بيرون." بعد از آن ملاقات، تا ملاقات بعدي، دو هفته جهنمي بر من گذشت. نمي دانستم كه آيا بايد بچه را از نظر روحي براي بيرون رفتن آماده بكنم يا نه. آيا مجبورم خواهند كرد كه او را بفرستم بيرون و يا اينكه موفق خواهم شد كه او را نگه دارم. اگر آماده اش مي كردم و نمي رفت چي مي شد و اگر آماده اش نمي كردم و مجبور مي شد بي هيچ آمادگي اي برود بين مردمي كه كاملا با او بيگانه بودند چي مي شد. اما ديگر نه ملاقات بعدي و نه ملاقات هاي بعد از آن خبري نشد و بچه در زندان ماند. *** من در سال ۱۳۶۴ همراه با همسر و پسر ۵۳ روزه ام در تهران دستگیر شدم و به زندان اوین منتقل شدم. همسرم در کشتار های ۶۷ اعدام شد. من مدت چهار سال همراه با پسرم در زندان اوین بودم. از سال ۱۹۹۳ مقیم سوئد هستم و در تمام این مدت سعی کردم برای همه تعریف کنم که در زندان های ایران چه گذشت و چه می گذرد. تجربه چندین سال تعریف خاطرات زندان در خارج از کشور به من نشان داد که تعریف گزارش گونه از زندان، همان تأثیری را روی شنونده دارد که گزارش های خبری رادیو و تلویزیون. گزارش های خبری در مورد بی رحمانه ترین کشتارها و شکنجه ها، خواننده را برای لحظه ای، ساعتی، روزی و یا در بهترین (بدترین) حالت آن چند روزی متأثر می کند و به خود مشغول می دارد اما سپس فراموش می شود. علت این فراموشی این است که خبر با خواننده و زندگی او رابطه حسی برقرار نمی کند. شنونده کاملا در خارج خبر ایستاده و از بیرون به آن می نگرد و یا آن را می شنود. شنونده خود را در آن نمی بیند، در آن سهیم نیست. من همچنین تجربه کردم که خبر کوچکی که من بطور مثال در اتاق استراحت محل کار و در حین خوردن غذا و یا قهوه، و در حالی که هر کسی خاطره ای تعریف می کرده، تعریف کردم، شنونده را کاملا به شرایطی که آن موضوع اتفاق افتاده، برده و مدت بسیار طولانی تری در ذهن شنونده باقی مانده است. حتی بارها اتفاق افتاده که همکاری را بعد از سال ها ملاقات کرده ام که گفته است که او هرگز نتوانسته موضوعی را که من در آن روز تعریف کردم، فراموش کند. و حتی اینکه او بطور مرتب به آن فکر می کند و برای دیگران هم تعریف می کند. من سالها در فکر نوشتن خاطرات خود بودم به دنبال راهی بودم که به جای دادن یک گزارش خبری، خواننده را همراه خود سازم تا همراه من آن چه را که من تجربه کردم، خود تجربه کند. به همین دلیل می بایست سعی کنم که خواننده را در سفری به گذشته همراه خود ببرم. خواننده هم به همراه من به گذشته خود برگردد و همراه با من رشد کند و در طول رشد خود رابطه ای زنده با من برقرار کند. وقتی این رابطه برقرار شد، او را با خود به زندان ببرم و در تمام آن چه که بر سر من، همسر من و کودک من آمد سهیم کنم . و من خاطراتم را به این ترتیب به صورت یک رمان نوشتم که در حال حاضر در مرحله ویراستاری است. مراحل بعدی آن تا انتشار چقدر طول خواهد کشید، هیچ اطلاعی ندارم. و نیز در حال جستجو برای مترجمی هستم که آن را به سوئدی ترجمه کند. *
|